ادبیات کودک و نوجوان


ویژه نامه |

يادداشت

 

دبير صفحه

آزاده حسيني

هفته گذشته به سفر گنبد پرداختيم. اين هفته در کنار ادامه سفرنامه گلشن مهري ها از سفر زندگي بعضي دوستان سال آخر دبيرستان بعثت مي خوانيم.

شايد هنوز هم در بعضي خانواده ها چالش انتخاب رشته وجود داشته باشد. به خصوص در مورد انتخاب رشته هاي هنري و يا ورود به فني و حرفه اي. سال آخري هاي دبيرستان بعثت از اين مرحله عبور کرده اند و حالا در آستانه يکي از مهم ترين تغييرات زندگي هستند. هجده سالگي و پايان دبيرستان و ورود به دنيايي ديگر. فروغ مي گويد: «اي هفت سالگي! بعد از تو هر چه رفت/ در ازدحامي از جنون و جهالت رفت». از هفت سالگي با اشتياق به مدرسه مي رويم و هر سال شوق و شور و هيجان کمتر مي شود. بعد از ورود به هفتم، سر و صداها کمتر و کمتر مي شود و هر روز خسته تر که کاش زنگ آخر برسد. در زندگي همه چيز براي اولين بار روي مي دهد و مدام در حال تجربه ايم. حال اينکه زندگي فقط يکبار است و بدون تجربه قبلي در اين سفر گام بر مي داريم.

در سال دوازدهم که معمولا بيشتر دانش آموزان کلاس را کنسل مي کنند و گاهي در بعضي مدرسه ها، دبير هست و دانش آموز نيست. هميشه در کنسل کردن  متحد مي شويم و برنامه ريزي مي کنيم. کنسل کلاس بين دو روز تعطيل، کنسل روزهاي آخر اسفند، کنسل آزمون هاي کلاسي. تا حالا شده که همه با هم تصميم بگيريم يک واحد درسي را تا آخر سال با هم درست و حسابي بخوانيم؟ آيا بعدها که به اين روزها فکر مي کنيم دلمان تنگ مي شود؟ حسرتي به دل مي ماند که اي کاش؟! بعدها آنقدر از اين سال ها دور مي شويم که شايد روياهايمان يادمان برود. اکنون که وظيفه دانش آموز بودن به عهده ماست؛ آيا به درستي دانش آموخته ايم؟ آيا براي مرحله بعدي آماده ايم يا فقط منتظر لحظه پايان و زنگ آخريم؟!

با سپاس از هنرستان بعثت، دعوت مي کنيم از دوازدهمي هاي استان گلستان، که حس و حال خود را براي ما بنويسيد. از روياهايتان، از قول هايي که به خود مي دهيد تا در اينجا بماند به يادگار!

 

 

شيمبورسکا  بخوانيم

شهامت مي خواهد

دوست داشتن کسي که

هيچ وقت

هيچ زمانس

سهم تو نخواهد شد.

تاکنون در اين صفحه از شاعران ايراني خوانده ايم. امروز با شيمبورسکا شاعر و مترجم لهستاني، ادبيات برون مرزي را آغاز مي کنيم.

ويسلاوا (ويسواوا) شيمبورسکا، متولد 1923، در اول فوريه 2012 در گذشت. کتاب هايي از ايشان به فارسي ترجمه شده و براي ايرانيان نامي آشناست. اين شاعري که امروز شعرش را اينجا در کنار آثار خود مي خوانيد، اولين بار در بيست و دو سالگي شعرش در روزنامه اي در کراکوف به چاپ رسيد. و در سال 1996 جايزه نوبل ادبيات را دريافت کرد.

همه مي گويند،

عشق اول بهترين است!

براي من اما اينگونه نبود

بين ما حس مبهمي بود و شايد هم نبود

جرقه اي که روشن و خاموش شد

حتي دست هايم نلرزيد

وقتي ريسمان يادداشت هاي کوچک

يا روبان يک دسته از نامه را گشودم

تنها ملاقات ما

بعد از اين همه سال

گفتگويي سرد

در کنار يک ميز و دو صندلي بود.

 

 

همراه گلشن مهر

اسرا اُخلي

من در روز پنجشنبه به اردو رفتم. به من در اردو خيلي خوش گذشت.  اطلاعات خوبي پيدا کردم. ما اول در کتاب خانه شهيد بهشتي کتاب خوانديم. اسم کتابم «جزيره بي‌تربيت ها» بود. به ما جايزه دادند. ساعت شني و بادکنک‌‌. و بعد رفتيم موزه فرش. آنجا کلي فرش ترکمن بود. و بعد رفتيم برج قابوس. برج حدود شصت و سه متر بود. در آنجا کلي عکس و فيلم گرفتيم. من خيلي خوشحالم که براي اولين بار همراه گلشن مهر به اردو رفتم و در کنار بچه هاي نويسنده بودم. حس خيلي قشنگي بود اميدوارم باز هم از اين موقعيت ها همراه گلشن مهر براي من به وجود بيايد.

 

 

 

 

 سفر به گنبد

نازنين زهرا خانقلي

از يک ماه پيش به مامانم گفتم که با معلمم در مورد اردو گنبد صحبت کنه دل تو دلم نبود که به گنبد برم روز و شب مي‌گذشت و من هي قند تو دلم آب ميشد که بالاخره روز موعود رسيد بعد از کلاس زبان با مادرم به بازار رفتيم و خوراکي خريديم. بعد به خانه اومديم و وسايل جدا کرديم و من وسايل خودم رو برداشتم و درون کيفم گذاشتم و لباسم رو آماده کردم و زود خوابيدم که زودتر بيدار شم. فرداي آن روز ساعت شش و سي بيدار شدم. خب همونطور که گفتم لباسم رو پوشيدم و آماده شدم و رفتم. فکر کردم دير شد ولي نه فقط چند نفر اومده بودند. بالاخره ماشين اومد اولين جايي که قرار بود بريم به کتابخانه عمومي گنبد، دوم: بازديد موزه فرش گنبد؛ سوم: برج آجري گنبد کاووس. چهارم: کارخانه لبنيات صباح.

1.وقتي به کتابخانه رسيديم شعري زيباي «سلامي چو بوي خوش آشنايي» رو همه با هم خونديم  و با اين سلام، وارد کتابخانه شديم. اتاق کودک و اتاق مطالعه جدا شده بود. من و بعضي از دوستانم سريع وارد اتاق کودک شديم و بازي کرديم و خنديدم و بيرون اومديم و يک کتاب برداشتيم و هر نفر چهار الي پنج خط خواند. بعد عکسي دسته جمعي گرفتيم و به سمت موزه فرش حرکت کرديم. در راه دو بار راه را اشتباه رفتيم ولي راه درست را پيدا کرديم.

2. به موزه فرش رسيديم فرش هايي زيبا و گرانبها آنجا وجود داشت دور فرش ها ميله اي قرمز بود.

3. برج آجري دقيقا اونور خيابان بود يعني رو به روي موزه فرش. قرار بود آنجا ناهار بخوريم و بعد به سمت برج حرکت کرديم. آنجا سنگي بود که ميگفتند صداي خودمون فرکانس ميشود بعد روي آجرها نوشته اي بود. وارد برج که شديم شعري خوانديم: «خرد چشم جان است چون بنگري/ تو بي چشم شادان جهان نسپري»!

4. سمت کارخانه حرکت کرديم. قرار بود به لبنيات برويم اما بخاطر بهداشت نتوانستيم برويم و به کارتن سازي رفتيم جاي خوبي بود ولي کمي بوي بد ميداد. بخش اول چهار کنترل وجود داشت و چند سوال پرسيدم و فهميدم سال تاسيس اين کارخانه از سال هزار و سيصد و نود و دو بود. به خاطر شغل سختي که دارند  بيمه هستند و کاغذهاي خودشان را از بيرون تهيه مي کنند و در آخر بعد از بيرون آمدن از اونجا عکس دسته جمعي گرفتيم. خيلي خوش گذشت و بايد تشکر کنم از معلم عزيزم خانم حسيني و ساير دوستان و همراهان.

 

 

 

 

يک روز قشنگ گنبدي

آرين زنگي

يک روز قشنگ آفتابي به همراه خانم حسيني به اردوي علمي تفريحي به شهر گنبد کاووس رفتيم و از چند جاي ديدني و تاريخي در شهر گنبد کاووس بازديد کرديم: مثل کتابخانه، کارخانه صباح، ميل گنبد کاووس، موزه ي فرش گنبد کاووس.به کتاب خانه ي گنبد رفتيم من و دوستانم همه کتابي را انتخاب کرديم و براي هم چند خطي از کتاب را خوانديم. به موزه ي فرش رفتيم کارشناس موزه از تاريخ و قدمت فرش و رنگ توضيح مي داد در موزه از فرش ها و وسايل بافت فرش ديدن کرديم. و بسيار فرش ها زيبا بودند و از تماشاي آنها لذت برديم. روبه روي موزه ي فرش ميل گنبد قرار داشت و با دوستان خود به آنجا رفتيم و کارشناسي در مورد آن بناي تاريخي توضيح مي داد که قابوس بن آن بنا را ساخته و شصت و سه متر ارتفاع دارد که فقط پنجاه و سه متر از آن را مي توانيم ببينيم که ده متر آن زير زمين است. و در آخر سفر خود به کارخانه صباح رفتيم کارشناس تمام مراحل ساخت کارتن را براي ما توضيح داد. در راه برگشت به خانه در اتوبوس من به همراه دوستانم شعر و ترانه مي‌ خوانديم و خيلي به ما خوش گذشت.

 

 

 

 

گزارش اردوي گنبد

سيده ماتيسا حسيني

شب قبل از شوق نميتونستم بخوابم. وسايلم رو جمع کردم و به سمت اتاقم رفتم. صبح شد و من سريع لباسم رو پوشيدم که برم. سوار ماشين شدم و حرکت کرديم. رسيديم محل ديدار و منتظر ماشين سفر شديم. قبل از اينکه ماشين بياد من و دوستم سر اين که ماشين آبي بود يا سفيد بحثمون شده بود که ماشين آمد و فهميديم حق با من بود و ماشين سفيد بود. خانم حسيني در يکي از پيام ها گفته بود: «اون ته رزرو شده! راه رو باز کنيد او چند تا بچه رئيس برن سر جاشون بشينن»! سوار ماشين شديم در جاهايي که دوست داشتيم با دوستانمان نشستيم. بعد از خوشي هاي ميني بوس رسيديم گنبد. اول از همه رفتيم کتاب خونه. بعد از ديد و بازديد، پنج دقيقه وقت داشتيم که کتابي انتخاب کنيم و سه تا چهار خطش رو تمرين کنيم و بخوانيم. دور ميز نشستيم و به داستان هاي مورد نظر بچه ها گوش داديم. دومين نفر من بودم اسم کتابي که من انتخاب کرده بودم «آنشرلي» بود بعد از کتاب خوني ما رو به طرف اتاقي همراهي کردند، سپس به همه چاي و کيک تعارف کردند و به همه هديه يادگاري دادند. بعد از اين همه کار چند تا عکس گرفتيم و اومديم نشستيم و حرکت کرديم به سمت موزه فرش. فرش هاي با مزه اي بودند. يک خانم براي ما توضيح داد که اين فرش ها فرش هاي اصيل ترکمن هستند. باز دوباره عکس هاي زياد گرفتيم و شعر حافظ خوانديم. بعد رفتيم به سمت برج گنبد که روبه روي موزه بود. از پله ها بالا رفتيم و  درمورد اونجا هم براي ما توضيحاتي دادند که باور نکردني بود. رفتيم تو که خيلي بزرگ بود. بعد رفتيم پايين خيلي ماشين بود آنجا پانزده دقيقه وقت داشتيم که غذا بخوريم. سپس با هم در پارک نشستيم و استراحت کرديم. و وقتي خبر از اينکه پنچشنبه هست ونمي تونيم بريم کارخانه ناراحت شدم. ولي بردنمون کارتن صباح. ساعت پنج و سي بود که رسيديم خونه.

 

 

 

حديثه کوهساري

يکي از روزهايي که من تونستم از جاهايي که تابه حال نرفته بودم ديدن کنم اردوي روز پنجشنبه بود که به همراه گلشن مهر رفتيم. اول رفتيم به کتابخانه شهيد بهشتي و کتاب خونديم و بعد به همه‌ بچه ها هديه دادند. بعد از کتابخانه به موزه فرش هاي ترکمن رفتيم که کلـي به اطلاعاتمون اضافه شد. رفتيم به برج قابوس و کُلي خوش گذشت. و کمي توي پارک استراحت کرديم و خوراکي هاي خوشمزه خورديم. و بعد به کارخانه توليد کارتن هاي پنير رفتيم. و فهميديم که کارتن چه شکلي و با چه زحمتي درست ميشه. روز خيلي قشنگي بود در کنار دوستان نويسنده و صفحه ادبيات کودک و نوجوان.

 

 

 

بچه هاي رو مخ از ديدگاه ميني بوس

آرنيکا روح افزائي

در ميني بوس که باز شد. نسيم سرد و ملايمي به صورتم خورد. دعا دعا مي‌کردم که لااقل اين گروه از بچه‌هاي گلشن مهر مخمو نخورن و با پاهاي کوچيکشون روي کله کچل من راه نرن! اما... تا برسيم  گنبد مجبور شدم آهنگ مزخرفي که مي‌ذاشتن رو تحمل کنم. الان شايد فکر کنيد خيلي رو مخ بودن و خيلي پررو، اما تازه هنوز يخشون باز نشده بود. هي روزگار.... رسيديم کتابخونه تا موقعي که برن و برگردن، راننده رفت نونوايي يه نون گرفت البته مي‌خواست هفت تا بگيره ولي به قول نونوايي‌ها: «خميرمون آخرشه و بايد به همه برسه»!

راننده در حال خوردن نون بود و من با تمام پنجره ها و پرده ها و صندلي ها و چرخ هايم به اينکه چرا حرف نزدند و به جاش ترجيح دادن آهنگ ‌هاي کره ‌اي يا آهنگ ‌هايي با موضوع شکست عشقي گوش بدن فکر کردم. ديدم از کتابخونه اومدن بيرون يه دلهره کوچيک گرفتم که يخشون باز نشده باشه ولي.... هي روزگار!

وارد ماشين که شدند آخريا شروع کردند به خوندن کتاب «پ ن په» از اونجا فهميدم که زهي خيال باطل با خودم فکر کرده بودم بچه‌هاي آرومي هستند، ولي... هي روزگار!

بعد با خودم گفتم چه بچه‌ هاي ... که چنين کتاب‌ هايي رو مي‌خونن! از کلاس چهارمي گرفته تا کلاس هفتمي داشتن گوش مي‌دادن!

اما قربون کند ذهني شون برم به ذهنشون زد که با بلندگو اونا رو بخونن. هي روزگار...!

تنها بچه عاقلي که آخر نشسته بود اما خيلي ساکت و با ادب بود خيلي بچه متين و خوشگل زيبا بود يه گوشه نشسته بود. حرف هم نمي‌زد. باز خوب بود چون باعث شد شيطون‌ ترينشون وقتي به چشاش زل مي‌زد عذاب وجدان بگيره و براي سه ثانيه زبون به دهن بگيره! اين اولين لطفي و آخرين لطفي بود که خدا به من عطا کرد. رسيديم به موزه فرش. خدا را شکر تا عکس بگيرن، تا يک خانم خيلي محترم و با شخصيت و زيبا براشون از تاريخ اينکه فرش ‌ها را چه شکلي مي‌بافتند و و و و ووو......بگه؛ من هم رفتم يه دوري زدم و با خدا داشتم حرف مي‌زدم و مي‌گفتم اين بود نتيجه اين همه دعا و ستايش و نماز و روزه و.... و باز سوار ماشين شدن، تنها صدايي که به گوشم مي‌رسيد:

هي مواظب باش نيفتي رو من! پ ن پ! آي موي من گير کرده به ميخ! پ ن پ! آي پام لگد کردي! پ ن په! رسيديم برج قابوس پياده شدند. نفس راحتي کشيدم که رفتن ولي آخريشون که خواست از پله‌ها بره، تازه يادش افتاد که کيفشو نگرفته برگشت و کيفشو گرفت حتي نفس کشيدنشم برام عذاب بود. راننده هم کنار حوض نشست و داشت با خودش حرف مي‌زد که ديدم دوباره برگشتند تو ماشين. خودمم زدم به اون راه با خودم گفتم شايد اگه ديرتر برم دست از سر کچل بنده بردارن و با پاي پياده برن خونه شون. زهي خيال باطل که اصلاً اينطوري نشد. هي روزگار! باز دوباره: پ ن پ .... پ ن پ...... پ ن پ... اين پ ن پ ها رو چهار تا بچه مي‌گفتن که دائم در حال به هم پريدن و دعوا کردن و جيغ زدن و کلاً در مجموع بچه‌ هاي بووووووووووقي بودند. البته از نظر من که ميني بوسم. ولي واقعا خيلي بچه با ادب و زيبا و خوشگل و قشنگ و جذاب و با ادب و با تربيت بودند. خلاصه تا برسيم کارخانه لبنيات صباح، اينا همينجور حرف ميزدند و مي‌گفتن پ ن پ ......پ ن پ.... رسيديم. يکيشون گفت: «ئــه بچه‌ ها رسيديم و رسيديم کاشکي نمي‌رسيديم» همون لحظه فهميديم که نمي‌تونيم وارد بشيم چون دليلشم خودم نمي‌دونم، مي‌دونم که بايد مي‌رفتيم کارخانه بسته‌ بندي صباح. شنيده بودم که خدا دعاي بچه ‌ها رو زودتر برآورده مي‌کنه ولي آخه اينجور! هي روزگار! رسيديم. فکر کنم خودتون فهميده باشين که ديگه توي راه چيا واسه خودشون بلغور مي‌کرند. پياده شدند. خدايا مرسي که صباح را آفريدي!

من در حال خوندن ريتم آهنگ ‌هاي کره‌اي که گذاشته بودن در حال فکر کردن هم بودم. يه ربع نشد دوباره برگشتند. هي روزگار!

تا برسيم خونه داشتند ورور مي‌کردن که ناگهان آب ريخت روي بلندگو و سکوت ميني بوس را فرا گرفت. ميکروفون و اسپيکر رو دادن به خانم حسيني. دو ثانيه نشد دوباره ور وراشون شروع شد. لااقل يک کم عذاب وجدان مي‌گرفتين از اين خرابکاريتون. درسته ميکروفون خراب شد ولي.... هي روزگار! انگار هر چهار تاشون بلندگو قورت داده بودن! تا برسيم ور ور ور ور ور ور ور! رسيديم خدايا مرسي! حرفي براي گفتن ندارم. خدا عاقبت همه همکاران من که ميني بوس هستند رو به خير کنه!

 

 

 

 

يک روز عالي در کنار دوستان

فاطمه خاندوزي

سلام، من فاطمه خاندوزي هستم و مي خوام خاطره اي از گنبد که از طرف روزنامه ي گلشن مهر دعوت شده بودم رو براتون بگم. ما اول به کتابخانه شهيد بهشتي رفتيم در آنجا کتاب خوانديم و جايزه گرفتيم؛ جايزه شون يک ساعت شني و يک بادکنک بود. بعد از کتابخانه به موزه فرش رفتيم که در نزديکي برج قابوس بود. فرش هاي قديمي داشت، که حدود پنجاه الي شصت سال قدمت داشتند و حتي يک فرشي هم داشت که صد سال قدمت آن بود. بعد از موزه فرش به برج قابوس رفتيم، برج قابوس شصت و دو متر است که پنجاه و سه متر آن بيرون از زمين و نه متر آن زير زمين است. ما داخل برج رفتيم، من حس خيلي خوبي داشتم و آن روز به من خيلي خوش گذشت.   از روزنامه ي گلشن مهر و مربي خوبم خانم احمدي بسيار سپاسگزارم. اميدوارم شما هم از خاطره ي من خوشتون اومده باشه.

 

 

خانم خديجه خدري

معاون پرورشي؛ هنرستان بعثت

وقتي به بچه ‌هاي سال آخر رشته نقاشي نگاه مي‌کنم، احساساتي عميق و متنوع در من شکل مي‌گيرد. اين دانش‌آموزان در آستانه يک فصل جديد از زندگي ‌شان هستند و من به شدت به آنها افتخار مي‌کنم. هر کدام از آنها با تلاش و پشتکار، مهارت‌ هاي خود را پرورش داده‌اند و حالا آماده‌ اند تا دنياي هنر را به شيوه‌اي جديد تجربه کنند.

در عين حال، نگراني ‌هايي هم دارم. آيا آنها به اندازه کافي اعتماد به نفس دارند تا در دنياي پرچالش هنر قدم بگذارند؟ آيا مي‌توانند با انتقادات و چالش ‌هاي پيش رو مقابله کنند و صداي خود را پيدا کنند؟

من به آنها مي‌گويم که هنر يک سفر است، نه يک مقصد. هر اثر هنري که خلق مي ‌کنند، بخشي از داستان زندگي‌ شان است و بايد به آن افتخار کنند. اميدوارم که با شجاعت و خلاقيت، به سمت آينده ‌اي روشن حرکت کنند و آثارشان الهام‌ بخش ديگران باشد.

در نهايت، مي‌خواهم به آنها بگويم که هر کدام از شما توانايي ايجاد تغيير در دنياي اطرافتان را داريد. به روياهايتان ايمان داشته باشيد و هرگز از تلاش براي رسيدن به آنها دست نکشيد. من هميشه در کنار شما هستم و از هر قدمي که برمي‌داريد، حمايت مي‌کنم.

 

 

 

خانم آزاده محمدرضاپور

معاون پرورشي؛ هنرستان بعثت

حس و حال من درباره بچه‌ هاي سال آخر هنرستان رشته نقاشي بسيار مثبت و دلگرم‌کننده است. اين دختران با استعداد و خلاق، همواره با اشتياق و انگيزه به کارهاي هنري خود پرداخته ‌اند. من شاهد تلاش ‌هاي بي ‌وقفه آنها در خلق آثار زيبا و منحصر به فرد بوده ‌ام. هر يک از آنها با ديدگاه و سبک خاص خود، دنياي جديدي را به تصوير مي‌کشند و اين تنوع در آثارشان، نشان‌ دهنده عمق خلاقيت و توانمندي ‌هايشان است.

ارتباط نزديک و دوستانه‌ اي که با يکديگر دارند، فضاي هنري را بسيار دلنشين کرده است. اين دوستي ‌ها نه تنها به آنها کمک مي‌کند تا از تجربيات يکديگر بهره‌ مند شوند، بلکه باعث ايجاد يک محيط حمايتي و انگيزشي مي‌شود که در آن هر يک از آنها مي‌توانند به راحتي ايده‌ هاي خود را بيان کنند و از نقدهاي سازنده بهره ‌مند شوند. اين تعاملات مثبت، به رشد و پيشرفت هنري آنها کمک شاياني کرده و باعث مي‌شود که هر روز بيشتر از قبل به هنر خود عشق بورزند.

اميدوارم آينده ‌اي روشن و موفق براي همه آنها رقم بخورد. با توجه به استعداد و پشتکارشان، يقين دارم که در دنياي هنر مي‌توانند به موفقيت‌ هاي بزرگي دست يابند. اين دختران نه تنها هنرمنداني با استعداد هستند، بلکه آينده‌ سازان فرهنگي جامعه نيز به شمار مي‌آيند. من به آنها ايمان دارم و اميدوارم که در مسير خود، همواره با انگيزه و اشتياق ادامه دهند و آثارشان الهام ‌بخش ديگران باشد.

 

 

 

فاطمه لاکتراش

دوازدهم فني و حرفهايي هنرستان بعثت

حس و حال من در سال آخر تحصيلي هنرستانم ترکيبي از هيجان و نگرانيست؛ به پايان يک دوره مهم نزديک ميشم و احساسات مختلفي را تجربه کردم.

از يک سو، هيجان زده ‌ام که به زودي ميتوانم آثار هنري خود را به نمايش بگذارم و به دنياي حرفه ‌ايي وارد شوم؛ اما از سوي ديگر، با چالش‌هاي زيادي روبه رو هستم. سختي ‌هاي کار نقاشي شامل فشار براي خلق آثار منحصر به فرد، رقابت با ديگر هنرمندان و انتظارات بالاي استادان خود است. ساعت ‌ها وقت خودم را صرف تمرين و بهبود تکنيک ‌هايم کرده‌ام و گاهي با نااميدي مواجه شدم.

علاوه بر اين، مسائل مالي نيز مي‌تواند نگران‌ کننده باشد. بسياري از هنرمندان در ابتداي کار با مشکلات مالي مواجه مي‌شوند و اين موضوع مي‌تواند بر روحيه و انگيزه يک هنرمند تاثير بگذارد. همچنين، پيدا کردن سبک شخصي و شناختن بازار هنر نيز چالش‌ هاي ديگري است که بايد با آن‌ها دست و پنجه نرم کرد.

در نهايت، من و تمام هنرمندان با تمام اين سختي‌ها، همچنان به هنر و عشق به نقاشي پايبند هستيم و اميدوارم بتوانيم با تلاش و پشتکار، به دنياي هنر قدم برداريم و آثارمان را با ديگران به اشتراک بگذاريم.

 

 

 

ريحانه زائر نوملي

دوازدهم فني و حرفهايي هنرستان بعثت

شايد خيلي ها حس و حال اينکه کنار دوستاشون باشن و دوست داشته باشن اما خب هرکس يک ديدگاه متفاوت داره. من ترجيح ميدم با همون چندتا دوستام که تو مدرسه باهاشون حال خوبي دارم، بيرون قرار بذارم و بيرون وقت بگذرونم. هر چند وقت يکبار تا اينکه هر روز شيش صبح پاشم هلک هلک راه بيوفتم بيام و با دبير نقاشي سر و کله بزنم و هي حرفايي بزنه و تهش هم يک فرد ديگه از کلاس رو قبول داشته باشه و در واقع بقول خودش ما سياه لشگرهاش باشيم. همه جوره از اينکه هر روز به آخراي دوازدهم نزديک ميشيم زيادي خوشحالم چون در واقع گنجايشم براي تحمل بعضي افراد و يا خيلي موضوعات مدرسه و مسخره بازياي چهارتا جوگير تموم شده و مشتاقانه منتظر  امتحان خردادم و به سختي درساي تخصصي بدم. ولي تموم بشه اينم حس و حال منه هنرستاني.

 

 

 

غزاله بادله

دوازدهم فني وحرفه ايي هنرستان بعثت

خب بلاخره رسيديم به سال دوازدهم. سال آخر دانش‌آموز بودن بعد از کلي سختي ديگه داريم مي‌رسيم به آخرش. من واقعا خوشحالم از اينکه داره تموم ميشه اين سالها، اما ناراحت هم هستم از اينکه دغدغه هاي کوچيکمون مثل ديدن دوستان، استرس شب امتحان و ژوژمان ها و ... داره تموم ميشه و چيزهاي مهم تر و سخت تري جايگزينش ميشه. کمي هم غم‌انگيز ميشه؛ وقتي به اين مدتي که گذشت فکر مي‌کنيم کلي شور و اشتياق براي پيش‌ دبستاني و شروع مدرسه بعد شروع خوندن و نوشتن تا راهنمايي رفتن به يک مدرسه ديگه حتي بعدش تعيين رشته و شروع يادگيري هنري که دوستش داري که چقدر زود گذشت و الان داره تموم ميشه!

ديگه قرار نيست به خاطر ايستادن سر صف. ورزش هاي صبحگاهي و زنگ هاي عمومي غر بزنيم و به خاطر زودتر تعطيل شدن کلاس ها خوشحال بشيم. ولي باز هم با اين حال خوبه که داره تموم ميشه وقتمون براي کارهاي جديد آزادتر ميشه و جاي پيشرفت هاي بيشتري برامون باز ميشه تا اينجا که الان اوايل کلاس دوازدهم هستيم با همه خوبي و بدي هاش گذشت؛ اميدوارم از حالا به بعد هم همه چي خوب تر پيش بره برامون و اتفاقات قشنگي رقم بخوره.

 

                       

فاطمه زهرا شهاب

اينکه سال دوازدهمم هم حس خوبيه هم بد. حالا الان بد و خوبشو ميگم. مي‌دوني چرا حس خوبيه؟! اينکه ديگه بالاخره اين همه سال مدرسه رفتن و کلي دغدغه اينکه واي براي فلان موضوع چي کار کنم و درس و چه جوري حفظ کنم و نمي‌دونم با معلمي که خيلي سخت گيره چه جوري سر و کله بزنم؛ تموم ميشه

و وقتم براي خودم ميشه و خلاصه بخوام بگم آزاد ميشم. ولي بديش اينه که ديگه کنار اون همکلاسي هات نميتوني بشيني. ديگه معلوم نيست کي بتوني ببينيشون! ديگه منتظر اين نيستي زنگ بخوره بدو بدو بري سمت بوفه که يک پيراشکي مرغ بگيري و بري بالا تو کلاس پيش دوستات بخوري يا ديگه اگه تموم بشه هيچکس نيست که وقتي گفتي گشنمه تغذيه شو باهات سهيم بشه. بشينين کلي مسخره بازي دربيارين حتي تو بدترين شرايط! مي‌دوني دلگرمي مدرسه رفتن دوستاشن و من سال دوازدهمم و همش دارم به اين فکر ميکنم که تموم بشه ديگه اون حس و حال و اون اتفاقاي خوب و بد پيش نمياد. يک دبيرستان ميمونه و ما و کلي خاطرات ازون و دوستامون.