نگاهي به «حريره» هادي معراجي
شعر و ادب |
سيد مهدي جليلي
اشاره
هادي معراجي، متولد 1369 در گرگان، کارشناس ارشد حقوق جزا و جرمشناسي، اصالتاً کردکويي است و چند ماهي هم هست که ساکن کيش شده است. از اعضاي انجمن دوشنبههاي شعر گرگان است و صرفاً غزل مينويسد؛ سايت اختصاصي ادبي دارد و در نشستهاي ادبي کشور هم حضور فعال دارد. او يکي از سه شاعر گلستاني است که در برنامه ادبي «سرزمين شعر» سيما به رقابت پرداخته است. معراجي، تاکنون دو عنوان مجموعه غزل نيز منتشر کرده است؛ «بدرقه»(نشر ايجاز 1402)، «حريره»(فصل پنجم 1404). مجموعه غزل «حريره»، 22 ارديبهشت در دوشنبههاي شعر گرگان، رونمايي شد. در اين برنامه سيدمهدي جليلي به معرفي و نقد توصيفي اين مجموعه پرداخت که بخشي از آن را ميخوانيد.
مجموعه غزل حريره
هادي معراجي
چ اول 1404
فصل پنجم
شمارگان: 300 نسخه
76 صفحه رقعي
قيمت: يکصد هزار تومان
طراح جلد: هادي معراجي
«حريره»، شامل 55 غزل است و خوب بود در روي جلد اين عنوان فرعي «مجموعه/ دفتر غزل» درج ميشد.
جلد کتاب را خود شاعر، طراحي کرده است.
شاعر در جاي مقدمه، «حريره، قصهي هزار و يک شب» را نگاشته و در سه صفحه به واگويي شيفتگياش به شهري که در آن سکونت يافته پرداخته است. حريره، شهري کهن و افسانهاي در جزيره کيش و دامن خليج فارس است که در قرن چهارم هجري در نهايت آباداني بوده و تا قرن دهم کمکم به افول نهاده. در اين مقدمه حکايتي از گلستان سعدي که اشارهاي به «کيش» داشته نيز آورده شده است. اين مقدمه در واقع بيانگر وجه تسميه کتاب است.
صفحهآرايي کتاب، بر خلاف ديگر مجموعهها که نظم مشخصي در شروع و پايان شعرها دارند، نوعي آزادي و راحتي در ارائه دارد که آشنازدايانه است و چندان هم ناجور به نظر نميرسد!
از چند منظر و چند بخش ميتوان به «حريره» نگاه انداخت؛ موسيقي و وزن، رديف و قافيه، ساخت، موضوعات، زبان و هنرهاي زباني، تصويرآفريني، آشنازدايي و عاطفه که سعي شده است در هر بخش به شکل خلاصه، به معرفي کتاب و کار شاعر پرداخته شود.
وزن و موسيقي:
غزلهاي اين مجموعه در 5 بحر و 8 وزن سروده شدهاند. از ميان مجموع 55 غزل اين مجموعه، بحور به کار رفته طبق جدول زير است:
جدول اوزان:
از نظر فراواني و تنوع وزني، «حريره» يکي از مجموعههاي متنوع است. اگر به مجموعه غزلهاي منتشره معاصر نگاهي بيندازيد و تنوع اوزان آنها را ببينيد، متوجه اين تفاوت ميشويد. فارغ از اينکه آيا اين يک امتياز براي شاعر هست يا نه، اغلب مجموعه غزلهاي معاصر از تنوع وزني بسيار پاييني برخوردارند. اين کاربرد در طول شعر فارسي هم اغلب به همين منوال بوده است. مثلاً در ديوان حافظ، 87 يا 78 درصد غزلها، تنها بر يک وزن سروده شده است!
رديف و قافيه:
تعداد غزلهاي مقفي، 17و مردف، 38 است و اين نسبت مناسبي است. رديف هدايت کننده شاعر است. اگر فعلي باشد زمان را تعيين ميکند و مشکل بتوان تغييري در زمان روايت داد. اگر اسمي باشد دشواري بيشتري دارد و هم امکان ترکيبسازي و تصويرسازي و آن جرقهاي که از به هم رسيدن قافيه با اين رديف است. اگر هم حرف باشد باز هم محدودسازيها و هدايتگريهاي خودش را دارد. عبارت هم که عليرغم موسيقي آفريني بيشتر، بخشي از توان اقتصادي کلام را ميگيرد و با شدت بيشتري هدايتگر هست.
عموماً اينطور هست که برخي از ما دوست داريم هدايت شويم و برخي هم اين محدوديت را نميپذيريم و آزادي بيشتر را ترجيح ميدهيم. رديف با ما چنين کاري هم ميکند. يعني رديف بخشي از نقشه راه نوشته شدن شعر را پيش پيش تعيين ميکند. اين براي بعضي کمک و براي بعضي محدوديت است. مسئلهاي است که ميشود به آن فکر کرد.
در «حريره» انواع رديف فعلي و اسمي و دو مورد هم عبارتي وجود دارد. قافيههايِ اسير و امير و مسير و ... با رديفِ (يک نفر است)
نمونه رديف اسمي جرقهدار و ترکيبساز در غزلي با رديف تلخ است و ترکيبهايي چنين:
سرانجامي تلخ، گامي تلخ، ايهامي تلخ، پيغامي تلخ، الهامي تلخ، نامي تلخ( فرهاد و شيرين را به خاطر بياوريد) صفت تلخ موجب حسآميزي و استعاره مکنيه شده است.
همحروفي:
همحروفي که جزئي از موسيقي شعر است با حضور و بسامد همخوانها و واکهها(صامتها و مصوتها) ايجاد ميشود. اين تکرار و بسامد به خودي خود، موسيقيآفرين است اما اگر اين موسيقي، خود تداعيگر تصوير نيز باشد، نشانگر کاربرد مؤثر و دقيق موسيقي در انتقال معناست. به چند نمونه زير دقت کنيد:
در دور و برم، غير تو تصوير کسي نيست
تو وسعت دريايي و من خاک جزيره(ص13)
د: 2+1، ر: 5+ 2، ت: 3+2، سوص: 3+1
مصرع اول: موسيقي کلي، تداعيگر درياي مواج است.
در مصرع دوم با کشيدگيهاي موجود در هجاها، تداعيگر چشمانداز وسيع است.
تو سرخي سيبي که مرا وسوسه انداخت
من قلب ترکدار انار شب يلدا (25)
س: 4، کسره: 4، آ: 3، فتحه: 5
تکرار حرف «س» در مصراع اول، القا کننده وسوسه است و تعدد کسره و آ و فتحه در مصراع دوم و کشيدگي و طولي که در خوانش ايجاد کرده، طولاني بودن يلدا را در نحوه خوانش، اجرا ميکند.
من آن موجم که ساحل پيش من شور و شري دارد
تو آن ماهي که دريا با تو قصد دلبري دارد(29)
ش: 3، آ: 4
تکرار «ش» در مصراع اول، تداعي گر صداي موج و 4 «آ» در مصراع دوم، ارتفاع را القا ميکند که با ماه و مد تناسب دارد.
قدمهاي خوت را سمت در آهستهتر بردار
صداي ضربههاي قلب من آواز تنهاييست(33)
به تکرار فتحه و راء در 3 هجاي (در+تر+بر) دقت کنيد. و به (ت در+ تهتر) در واژگان سمت در و آهستهتر. بهخوبي صداي پاي آنکه ميرود و صداي قلب راوي را روي هم و همزمان ميشنويد.
ساخت:
در غزلهاي معراجي در اين دفتر، فضا ايجادگر ساخت است. شايد در نگاه نخست بگوييد خب بهراحتي ميتوان مانند خيلي غزلهاي امروزي، ترتيب بيتها را جابهجا کرد! اما خوب که نگاه کنيد دليلي زباني و ارتباطي پيوسته، شما را از اين کار باز ميدارد و حتي اگر هم با کمي عميق شدن ـ بههرحال ـ آن نکته زباني را درنيابيد، باز هم در نهايت شما هم همين ترتيب را ترجيح ميدهيد. مسئله اينجاست که بيش از همه، فضا به عنوان نه رشتهاي نامرئي بلکه «آن»ي در دل روايت موجب اين ترتيب انتخاب شده است.
مثلاً
بيترس، بيملاحظه، بيحرف و بيشروط
من آمدم که چتر تو باشم در اين سقوط
گاهي بقاي عشق به از دست دادن است
آن دانهاي که ريخته، شد جنگل بلوط(ص32)
در نگاه دقيق، بين سقوط در بيت قبل و بقا در بيت بعدي دليلي زباني و روايي و در کل غزل، فضايي ميبينيد که ترتيب ابيات به شکلي که هست را توجيه ميکند.
موضوعات:
موضوع غالب در اين غزلها، عشق است با همه مسائل متنوع خود از حسادت تا گلايه و رقيب و ...
در کنار اين موضوع کلان بعضي موضوعات هم در اين دفتر صاحب غزلي شدهاند مثلاً غزل «رازدار» (غزل 4) با موضوع رفيق است و بسيار خواندني. يا در غزل 39 شاعر به خود و طبيعت دوستياش پرداخته و ميگويد:
هرس نکردهترين شاخههاي جاده شهرم(57)
و غزل 43 به موضوع «نارفيقان» پرداخته است.
گفتمان عاشقانه معراجي:
گفتمانشناسي يکي از مهمترين نوع از انواع بررسيهاست. توجه ويژه به انسان و سوژهبودگي او در ـ بهويژه ـ قرن اخير، موجب شده است نگاه انسان به پديدارها مورد توجه قرار گيرد. مثلا اينکه نگاه معراجي به مقوله عشق از چه جنسي است و معشوق و عاشق چه جايگاهي در نظرش دارند. معشوق از چه احترامي برخوردار است و اصلاً اين عاشق و اين معشوق چه جور شخصيتي دارند و سوالات فراوان ديگر.
نيک ميدانيم که ميان شاعري که ميگويد:
سر زلف تو نباشد سر زلف ديگر
از براي دل، ما قحط پريشاني نيست!(صائب تبريزي)
با شاعري که
نگرفت در تو گريه «حافظ» به هيچ رو
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست
بسيار تفاوت است.
در غزل امروز هم اين تفاوتها متنوعتر و آشکارتر است و حتي پرخاش و توهين و ... به معشوق را به کرات ميبينيم!
اين مبحث خود فصلي جداگانه ميطلبد. از اين رو به چند بيت و يک جمله اکتفا ميکنم که عاشق درون اين غزلها محجوب و بسيار مؤدب و اغلب خويشتندار و گاه اندکي متوقع و گلايهمند است.
پايان غمانگيز من و عشق تو اين است
با خويش سر کينه و با مرگ مدارا(26)
هر بار کسي دور تو چرخيد دلم گفت
اين کعبه نيازي به دو تا بنده ندارد(28)
غمت مباد که اين راه سرد و طوفانيست
پناه امن اگر خواستي کنار تواَم(39)
عشق براي شاعر به منزله راه سختي است رود است و ...
غزل 24 کمي متفاوت است:
کجاي راه براي تو کم گذاشتهام؟
مني که اين همه سويت قدم گذاشتهام
تو هرچه دور و برت ساختي به دست من است
که خشت خشت تو را روي هم گذاشتهام(40)
به آدمي که به جانش نشستهاي بنگر
دليل آنهمه دردي که ميکشيد مشو(63)
زبان:
تلفيق من کهنه و دنياي مدرنت
ترکيب تماشايي کيش است و حريره(14)
همين بيت خود بيانگر ويژگي زباني اين دفتر است. معراجي زباني بينابين دارد هم از واژگان امروزي و حتي بيگانه استفاده ميکند و هم صورتهاي کهنتر زباني در شعرش حضور دارد. کناياتي که از آن زبان شعر سعدي و حافظ و پيشتر از آنهاست و استفاده کماکان از (ز) به جاي (از) و ... و با اين حال واژگاني مثل موناليزا و موزه و دزيره و ... در شعرش جاي خود را دارند:
جواب پرسه و شبگردي مداوم من
به کوي يار فقط پاسبان گماشتن است(21)
مرا که بذر محبت در آستين دارم
بگو بدون تملک چه جاي کاشتن است(21)
زبان به کام کشيدم ز هرچه با تو گذشت
که راز بين من و تو دمي نگردد فاش(15)
يک نفس هم دل نخواهم کند از شوق وصال
گرچه باشد دستمان کوتاه و خرما بر نخيل(18)
هر کجا باشي نگاه مات مردم سوي توست
نقش پُررنگ موناليزا درون موزهاي(20)
بگو دم از چه زنم؟ از کدام دلتنگي؟(23)
پايان عاشقانه ما را نظاره کن
رنجيست از حدود تکلف عميقتر
راه گلو نگو که به هنگام بغض و آه
از عمق توپهاي لياخوف عميقتر(34)
به شوق وصل تو خود را به دردهاي عميق
هزار مرتبه تن دادهايم و هي نشده (35)
حدود دايره واژگاني:
از من اگر حال مرا پرسي چنين باشد
تنهايي سخت يقين در عالم شکها(38)
مست بيباده و پيمانه شدن کار من است
اندکي شعر بخوان با من و مدهوشم کن(49)
ابا مدار کلامي که در دلت جاريست(53)
غزل 35 و غزل 36 زبان کهن و نازلتر از باقي غزلهاست.
هنرهاي زباني:
اگر قرار به برگي وسط گذاشتن است
تمام آنچه که دارم تو را نداشتن است(21)
مصرع اول، کنايه از قمار کردن است و آفرينشي نو.
در منظره قصه پُرپيچ و خم ما
راهي است که بيهوده کشيدي به درازا(25)
در اين بيت مجموعهاي از تناسبها نهفته است که چندين رابطه وازگاني و تصويري را ميتوان ديد. اترباط منظره با کشيدن (ايهام تبادر) قصه و راه با درازا، پرپيچ و خم با راه و قصه و نيز منظره و ديگر تناسبات و هنرهاي زباني.
دستي به زنگ خانه زدي شب دراز شد
لعنت به آن دري که به روي تو باز شد(67)
فشردگي در مصراع اول نوعي تدوين سينمايي را به ذهن ميآورد که با نشان دادن فشرده شدن يک زنگ تمام باز شدن در و ورود و ... را فشرده عرضه ميکند.
تصويرهاي نو:
تصوير بخش جداييناپذير شعر است و شايد مهمترين ويژگي که با شگردهاي مختلف بياني و به قول دکتر شفيعي کدکني و فرماليستها با «هنرسازه»ها خلق ميشود.
بسپار به من در دل توفان، نفست را
چون باور پيراهن بر بند، به گيره (13)
شاعر از گيره و بند و جانبخشي به آنها تصويري جديد خلق کرده است.
نسبت قلب تو با دستان محتاجم چه بود؟
سنگ پنهان ضريحي در هجومي از دخيل(18)
در تشبيه يک وجه شبه هم کافي است و اين وجه شبه هرچه دورتر، تشبيه دلپذيرتر و هنريتر ولي شاعر در اين بيت، علاوه بر وجه شبهي که خود به صورت مقيد بيان ميکند «پنهان در هجوم دخيلها» تناسب ديرينه دل سنگ معشوق با سنگ را هم در خود دارد. البته، درباره جايگاه احساس در قلب يا مغز، سخنان علمي مختلفي هست و مهم استفاده شاعر از سابقه ادبي در اين زمينه است و باز هم البته که ترجيح دل به قلب که يکي مرکز احساسات است و ديگري کالبد تپنده.
حق بده از ديدگان خلق پنهانت کنم
سکهاي ناياب در آغوش امن کوزهاي(20)
آغوش امن کوزه، تصوير جالبي است.
مرا که بذر محبت در آستين دارم
بگو بدون تملک چه جاي کاشتن است؟!(21)
تو مرا بيشتر از بيشتر از بيش بسي(22)
چون کوه که از عاقبت رود خبر داشت
يک گوشه نشستم سفرت را به تماشا(26)
تصوير در تصوير
مرا از چشمهايم حين ديدار خودت بشناس
به وقت ديدنت چشمم زبان بهتري دارد(29)
نو کردن مضامين
گاهي دلم فرياد بياندازه ميخواهد
همچون هوار کودکي از ترس موشکها(38)
وقتي که در پيکار، مغلوب آشنا باشد
فرقي ندارد مرگ سهراب است يا رستم(43)
هزار نامه فرستادم و جواب نداشت
مگر که مقصد اين نامه خسرو پرويز است(44)
شبيه صبح پس از سيزده غمانگيز است
وقتي که عشق همکلاسي در دلت باشد
حتي طلوع صبح روز امتحان زيباست(48)
من و تو مثل دو برگيم در دو سوي درخت(50)
من آمدم به سراغ تو روي خاک ولي
تو خفته در دل خاکي، در آرزوي درخت(50)
تو زيبايي شبيه هرچه فکرش را نميکردم
شبيه ديدن يک هموطن در کشوري ديگر(58)
مثل آفريني:
اينکه کلامي چه نثر و چه شعر، بتواند قابليت مَثَل پيدا کند، از وجوه مثبت مخاطبگرايي است. در غزل 10 با 4 مصرع زوج مواجهيم که اين قابليت را دارد. در غزلهايي ديگر هم:
در جمع رفيقانم و بيش از همه تنها(26)
رودي که خشکيدهست طغيان را نميفهمد(27)
من کيستم؟ نمايش بيهودهاي ز صبر
کوهي که تيشه خورد ولي بيستون نشد(30)
داغ داغ است چه فرقي که سبک يا سنگين(37)
ما وارثان خندههاي سرد و بيروحيم
معناي ديگر ميدهد لبخند دلقکها(38)
گاه دنياي کسي بند نفسهاي کسيست
با تو صدها نفرم بي تو هزاران تنها(45)
پرندههاي قفس را به بال و پر چه نيازي؟!(47)
آشناييزدايي:
آشناييزدايي کار شاعران خوب است و رگههايي از آن در هر شاعري، نشانه توجه و کنکاش در زبان است.
اي رفيق رازدارم، مهربان بيبديل
سخت محتاج تواَم حتي به آغوشي قليل(18)
در کلمه قليل، فورگرونديک (برجستهسازي) رخ داده است.استعاره تبعيه را بيشتر استعاره در فعل ميدانند اما استعاره در اسم و صفت هم هست. اينجا استعاره در صفت است. قليل ضمن کهنبودگي به معناي واحد نامعين براي ماده است و آغوش از نوع مواد نيست.
نمونه ديگر:
نياز کوچک من در تلاطم غم عشق
سري ز شانه امن تو بر نداشتن است(21)
صفت کوچک براي نياز.
عاطفه:
شعر هر قدر هم که تصويرهاي زيبا و شگفتانگيز داشته باشد بدون احساس و عاطفه و درگير ساختن هيجانات مخاطب، راهي به تأثير و ماندگاري نخواهد برد. در تأثير شدت و مدت دو مسئله مهم است. شدت تأثير از تصوير ناشي ميشود و مدت تأثير از انديشه و بستر معنايي که آن تصوير در آن خلق شده است.
عاطفه در «حريره» اغلب دوشادوش تصوير پيش ميرود:
گفتمت ديگر مرا شوقي به ديدار تو نيست
ديدمت ذوق نگاهم خويشتنداري نکرد(51)
يوسفي از چاه دل آوردهام با صد اميد
هيچکس اين برده را از من خريداري نکرد(51)
غزل (34) اين مجموعه نمونه برجسته همراهي تصوير و عاطفه سرشار است.
برخي لغزشها
در يک مجموعه که شامل 55 غزل است نميتوانيم انتظار داشته باشيم که همهچيز به کمال باشد و قطعاً ممکن است لغزشهاي کوچکي هم رخ داده باشد. لغزشهايي در دستور يا واژهگزيني يا حتي اغلاط املايي و ويرايشي.
بايد که بگذريم از اين کورهراه سرد
از جادهاي به هيبت ممتدترين خطوط
به گمانم هيئت(شکل) به جاي هيبت(ترسناکي) واژه مناسبتري باشد.
ميبينمت در مسلخ سخت فراموشي
آن دم که از ياد نگاهت ميروم کمکم(43)
آن دم، کاملاً حشو (اضافه) است و وجودش باعث ميشود از تاثير تصويري کمکم کاسته شود.
مرا ترکم مکن در من هزاران ساز تنهايي است(33)
بين (مرا) و (م) ترکم بايد يکي را برگزيد تا حشو نباشد. عاشقي چيست؟ حصاري که مرا بلعيده
هر قفس باز شده در دل ديگر قفسي(22)
در واقع منظور شاعر، قفسي ديگر است. اين جابهجايي با زبان روان معراجي سازگار نيست.
قانعم از تو به يک نيمنگاهي کوتاه
در نگاه اول واحد يک براي «نيم»نگاه جالب باشد اما با وجود (يک)، (ي) در نيمنگاهي حشو است و (کوتاه) هم با وجود نيمنگاه باز هم حشو است.
سخن پاياني
هادي معراجي، شاعر جوان و موفقي است و دو مجموعه «بدرقه» و «حريره» نشانههاي موفقيت و تلاشهاي مختلف او در بهکارگيري هنرسازهها در آفرينش غزل. بيشک از او در آينده غزلهاي شورانگيزتري هم خواهيم خواند. براي او و قلمش بهترين آرزوها را دارم.
من يک مار قائم هستم
فرزاد خدنگ
من يک مار پنج متري هستم که قبلا پنج و نيم متري بودم و بايد به شما بگويم که يک مار پنج متري اصلا نيش نميزند، چون براي نيش زدن بايد قائم شد. البته مارهاي قائم شده راست نيستند، و اين برميگردد به محل زندگي ما که چطور قائم باشيم، بعضي اوقات مثل غنچه يا بعضي اوقات پيچ پيچ مثل پيچک.
نيش خوب زدن ما هم به دوزبانه بودن ما مرتبط است. بالاتر گفتم براي نيش زدن بايد قائم شد.
يک مار پنج و نيم متري و اول داستان پنج متري و حالا چهار متر و پنجاه و شش سانتيمتري از دور پيداست.
براي همين من بايد خودم را کوچک کنم، حالا چهار متر و چهل و دو سانتيمتري. من نيش زدن را خيلي دوست دارم. اميدوارم تا آخر اين داستان بتوانم به متر دلخواهم برسم که هم نيشم کارساز باشد و هم بقيه از من بترسند.
شما هم هربار اين داستان را بخوانيد من يک سانتيمتر کوچکتر ميشوم.
منتها يادتان باشد اگر به صفر برسم دوباره از پنج و نيم شروع ميشوم.
خب حالا من يک مار يک متر و سي و چهار سانتي متري قائم هستم. مي توانم راحت نيش بزنم و البته يادتان نرود شما با خواندن اين داستان من را پرورش داديد. دور از انصاف است که اولين نيش را تقديم شما نکنم. البته بايد روراست بود بايد شما را نيش بزنم تا داستان را دوباره نخوانيد و من ازين کوچکتر بشوم. چون يک مار يک متر و سي و سه سانتيمتري اصلا کوچک نيست.
اين از زبان اول، اين هم از زبان دوم.
غزلي تازه از
علي اصغر کياني، گرگان
بر مزارم نشسته مي گريد
روح غمگين آرزومندم
او پريشان و من چه آسوده
خفته در گور خويش مي خندم
زندگي جز عذاب پيوسته
هيچ ديگر نداشت، باور کن
غرق روياي مردگي بودم
روح من نيز محو لبخندم
گفت پس آرزوي بسيارت ؟
آن همه اشتياق در سينه؟
گفتم آن شور و شوق هم پژمرد
نده هرگز به خويش پيوندم
شادمانم که از جهان ديگر
کوچ کردم به سمت نابودن
هيچ کس را دگر نمي بينم
به کسي نيز دل نمي بندم
ديدم آنجا ميان رهگذران
کوچه کوچه غريب تر بودم
لحظه لحظه به چشم مي ديدم
بين مشتي غريبه مي گندم
آمد آنچه که منتظر بودم
مرگ آن فرصت رها گشتن
توي گورم چقدر آزادم
توي دنيا چقدر دربندم
من قسم مي خورم نمي خواهم
در جهان زنده بودن خود را
روح آشفته ام برو خوش باش
من به سوگند خويش پابندم
تسليت
داستاننويس ارجمند
سرکار خانم سارا سرايلوي گرامي
درگذشت پدر بزرگوارتان را صميمانه تسليت ميگوييم و از درگاه خداوند مهربان، براي آن عزيز سفر کرده غفران الهي و براي بازماندگان، صبر مسئلت داريم.
روزنامه گلشن مهر، انجمن داستان بيژن نجدي گنبد کاووس، خانه داستان گرگان و دوشنبههاي شعر گرگان