ادبیات


شعر و ادب |

 

نگاهی به کوتاهه های عبدالمالک خرمالی

آنادردي کريمي

 

اشاره

عبدالملک خُرمالي را به شعرهاي کوتاهش ميشناسيم. تا کنون 5 عنوان مجموعه شعر کوتاه با عناوين «اين کتاب بوي  نان نميدهد»، «سنگها بيش از گنجشکها»، «آواي قوها»، «گناه آينه»، «شيطان در جلد فرشته» و بسياري شعر ديگر در سايتها و نشريات منتشر کرده است.

آنا دردي کريمي فرهنگي بازنشسته، کارشناس ارشد تاريخ از دانشگاه فردوسي، متولد 1343 روستاي باغلق از بخش راز و جرگلان شهرستان بجنورد، نويسنده و مترجم گنبدي است.

نگاه آنادردي کريمي به کوتاهههاي عبدالملک خُرمالي را ميخوانيد.

عبدالملک خُرمالي چون بسياري   از شاعران کوته‌سراي معاصر به همه موجودات مي‌انديشد. دغدغه همه را دارد و آن را به زبان شعر مي‌سرايد. ما در اينجا به اختصار به برخي از دغدغه‌ها، بيم‌ها، دردمندي‌ها، اضطراب‌ها، آرزوها، همدلي‌ها، توصيف‌هاي زيبا و … شاعر اشاره مي‌کنيم.

 او نيز چون ديگر شاعران معاصر به ويژه شاعران کوته‌سُرا حتي به مترسک که ظاهراً بي‌ارزش است توجه مي‌کند.

در برخي از شعرهاي او، مترسک جايگاهي والا دارد. حتي در شعري او را انساني مي‌پندارد که لايق توجه و ستايش بود. شاعر رازش را به آيينه و مترسک مي‌گويد. «سکوت/ هنر است/ مترسک بودن/ سعادت (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 58). «بعد از برداشت محصول/ کسي تشکر نکرد/ از مترسک»(مداد خاکستري، ص 126). «به هيچ‌کس/ اعتماد ندارم/ رازهاي پنهانم را/ به آينه و مترسک گفتم» (مداد خاکستري، ص 78). «نوروز/ همه لباس نو پوشيدند/ جز مترسک مزرعه» (آواي قوها، ص 14). «با دست‌هاي گشاده/ هم آغوش مي‌خواهد/ مترسک»(آواي قوها، ص 18). «زير باران/ مترسکي/ بي‌چتر» ص 68 (آواي قوها، ص 68) و….

  شاعر به درخت هم مي‌انديشد. او خود را در واقع آدميان را سرزنش مي‌کند که با انجام برخي کارها، درخت را به گريستن وا داشته‌اند. «تنه‌ي درخت/ از زخم يادگاري‌ام/ تا ابد گريست» (مداد خاکستري، ص 20) و ظلم و ستم  انسان‌ها به جنگل که روح سبز زندگي هستند. «انسان هرجا قدم گذاشت/ درخت/ قلع و قمع شد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد60). «سهم درخت/ از اين همه سرسام/ لاک پوک زنجره» (آواي قوها، ص 41). در برخي از شعرهايش از تبرها و «تبر به دستان» بسيار انتقاد مي‌کند و ترس و وحشت خود را با شعرهايش فرياد مي‌کشد. «درختان/ در خواب زمستاني/ تبرها بيدار» (آواي قوها، ص 95). از تبر به دستان مي‌خواهد که بلاي جنگل نشوند و به خانه برگردند.«اي تبر به دست/ به خانه‌ات برگرد/ جنگل آرايش نمي‌خواهد» (گناه آينه، ص 27). و از سوي ديگر شاعر با مشاهده قارچ‌هاي سفيد بر کُنده درخت ذوق زده مي‌شود و با شوق و شور خاصي مي‌سرايد. «اين درخت/ نيک سرشت بوده است/ که بر کنده او روئيده/ قارچ‌هاي سفيد (مداد خاکستري، ص9).

 شاعر عبدالملک خُرمالي در مجموعه اشعارش در باره ماهيان، جغد، عنکبوت، جيرجيرک، مرداب، قاصدک، مورچه‌ها، کلاغ، سايه خود و… شعر مي‌سرايد و با شعرهايش به آنان اجازه مي‌دهد که وارد عرصه شعر شوند و به ياد خوانندگان خود مي‌آورد که اين موجودات نيز در روي زمين هستند. شاعر در بسياري موارد با آنان همدلي و همدردي مي‌کند.

 ماهي «بهشت مي‌پندارد/ درياچه را/ ماهي گرفتار در تنگ» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 41). «ماهيگيران/ آوازخوان مي‌آيند/ پس از نسل کشي» (گناه آينه، ص40). «حکم ابد صادر کرده‌اند/ براي ماهيان آکواريوم» (گناه آينه، ص 41).

 جغد: شاعر جغد را شوم و بديمن نمي‌داند. از او مي‌خواهد که همنشين او شود. «امشب همه خوابند و/ من بيدار/ اي جغد!/ اگر قورتت را گرفتي/ بيا کنارم بنشين» (مداد خاکستري، ص 68).

عنکبوت: «کنار چراغ خواب/ بيدار است/ عنکبوت»(سنگها بيش از گنجشک‌ها، ص 99). «در آغوش گشوده‌ي مسيح/ عنکبوتي/ تار تنيد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 26).

 در ادامه به چند مورد از  دل نگراني‌ها اضطراب‌ها و بيم‌هاي شاعر اشاره مي‌کنيم. هرچند که در شعرهاي بالا نيز به مواردي اشاره شد. شاعران که «زاده اضطراب ‌جهان‌اند»، نمي‌توانند با مشاهده بيدادگري‌ها، تناقض‌ها، تضادها و … آرام بگيرند و قلم خود را نگريانند.«سنگ‌ها/ بيش از/ گنجشک‌ها» ( سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 14).

به نظر نگارنده يکي از بهترين، پرمعناترين و زيباترين شعرهاي او است. او هرچند به ظاهر هراس و بيم خود را نشان نمي‌دهد، اما خواننده آگاه و آشنا باشعر معاصر به خوبي مي‌فهمد که شاعر چه هراس بزرگي دارد. چون که شمار سنگ‌ها فزون‌تر از گنجشک‌هاست.

گنجشک‌ها، نماد مظلوميت، معصوميت و پرواز هستند. اگر سنگ‌ها در دست‌هاي نااهلاني قرار بگيرد که در قلب آنان گنجشک‌ها آشيانه‌اي ندارند و به قول شاعر «آنان که ذهنشان/ از آسمان تهيست/ از پرواز پرنده/ عذاب مي‌کشند» (گناه آينه، ص 54) و به سوي پرندگان پرتاب شوند؛ نتيجه چه خواهد شد؟ فاجعه. ‌بال‌هاي پرندگان زخمي مي‌شود و ديگر آنان را يارايي پرواز در آسمان بيکران نيست. يعني فاجعه. يعني پايان زندگي گنجشک‌ها.

شاعر دردمند ترکمن نگران و مضطرب فاجعه است و به راستي چقدر وحشتناک است که پرندگان ديگر نتوانند پرواز کنند. شاعر در شعرهاي ديگرش نيز به ياد پرندگان است و با زباني که مملو از اعتراض حسرت و اضطراب است، چنين مي‌سرايد: «بيچاره پرنده مهاجر/ بي‌خبر از مرزها/ تمام دنيا را/ وطن خود مي‌داند» (گناه آينه، ص 46). «آرايش رزم گرفته‌اند / در برابر پرندگان مهاجر/ شکارچيان» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 63). «وقت کشتار پرندگان/ کسي به فکر/ تنهايي آسمان نيست (گناه آينه، ص 10). «غرش تفنگ/ پرنده نقش بر زمين/ آسمان پرپر» (آواي قوها، ص 6). «پرنده مهاجر/ مهمان و شکارچي/ ميزبان» (آواي قوها، ص 55).

  شاعر نگران انسان‌ها و زندگي آنان است او از تفنگ، بمب، ديناميت و… هراس دارد که هر آن انسان‌ها را تهديد   مي‌کنند و کتاب زندگي انسان‌هاي بي‌شمار را مي‌بندند و بر پايان حيات آنان نقطه مي‌گذارند. چقدر هراسناک است که «بمب‌ها/ خواب اجساد را مي‌بينند/ در انبارهاي بسته» (مداد خاکستري، ص 98). در ادامه شاعر هشدار مي‌دهد «فيتيله ديناميت را/ روشن کرد/ کبريت بي‌خطر» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص30). «در لوله تفنگ/ گل گذاشته‌اند/ در خشاب/ فشنگ»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 59) و چقدرهراسناک. «در هيروشيما/ هنوز هم مردم کشته مي‌شوند/ از داغ بمب اتم» (گناه آينه، ص 15). و وحشتناک‌تر. «خداوند گندم را خوشه‌اي آفريد/ و انگور را خوشه‌اي/ و اين بشر بمب را» (گناه آينه، ص 43).

 نگاه زيبا و شاعرانه شاعر توصيف‌هاي دلنشين:

شاعر در شعرهاي زير با قلب خود ديده و با قلب خود سروده است. نگاه‌هاي زيبايش دنياي ما را زيباتر و دلنشين‌تر کرده است و اميد به زندگي را بالاتر. بهتر است اين شعرهاي زيبا را با هم بخوانيم:

«روز باراني/ ناوداني خانه ما/ شعر مي‌خواند» (مداد خاکستري، ص 3). «پس از باران/ رنگين کمان/ نقاشي باران» (مداد خاکستري، ص 122). «ديدني‌ست/ صورت زمين و آسمان/ پس از باران» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 51). «باراني که امروز باريد/ مرا سراپا خيس/ از شعرکرد» (آواي قوها، ص 77). «اشک شب/ روي گل‌ها/ سپيده دم (آواي قوها، ص 14). «محو کرد/ پيچک با گل‌هاي شکفته/ تيغ‌هاي سيم خاردار را (آواي قوها، ص20 ). «چه کسي به دريا گفته است/ دوستت دارم/ که دريا امروز آرام است» (گناه آينه، ص7 ). «سبز کردند/ پيچک‌ها/ درخت خشکيده را» (اين کتاب روي نان مي‌دهد، ص 27). «پوستي سپيد/ انداخت/ مار سياه»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص60).

 شاعر دلسوزمان، انسان‌هاي دربند را هرگز از ياد نمي‌برد. آرزويش رهايي آنان از بند است. اما افسوس که آنان محبوس هستند و گرفتار و راهي براي رهايي ندارند. شاعر از صميم قلب براي آزادي آنان دعا مي‌کند. «دعا کردم/ خدايا به زندانيان بال بده/ يادم رفت/ اينجا پرنده‌ها را شکار مي‌کنند» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص16)؛ اما افسوس… شاعر همچنين نمي‌خواهد که اعدامي‌ها چشم از جهان ببندد و شاعر بارها با آنان همدردي و همدلي مي‌کند. او چقدر آرزوي شيريني درباره آنان دارد. «کاش/ امشب ساعت‌ها زمان را نشمارند و خورشيد خواب بماند/   من به اين سياه روزي قانعم/ زيرا سپيده دم/ گروهي را اعدام خواهند کرد»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 48). «خدا کند/ ساعت‌ها از شمارش بيفتند/ زمان متوقف شود/ خورشيد خواب بماند/ سپيده دم يعني/ اعدام» (آواي قوها، ص 21). « صبحي تلخ آغاز شد/ انساني را به دار/ آويخته ديدند/ مردم شهر»(آواي قوها، ص12).

آرزوهاي شاعر نيک و ستودنيست. او در عين حال دلسوز است و نگران و مضطرب. اضطرابي مقدس و والا. «خدايا! مرا روي زمين/ سنگ نکن/ شايد به سوي سگي/ پرتاب کنند مرا »(مداد خاکستري، ص 25). شاعر در برخي از شعرهايش از خود سخن مي‌گويد و گويا وصيت‌ها و خواسته‌هايش را مطرح مي‌کند. « قلمم را/ روي قبرم ايستاده بگذاريد/  مرگ پايان شاعر نيست» (آواي قوها، ص 15). «مرا عمودي دفن کنيد/ مي‌خواهم/ نگهبان گورستان باشم». (آواي قوها، ص 15). «در باغ گل دفنم کنيد/ تا عاشقان/ گل‌هاي رسته از جانم را/ به معشوق تقديم کنند».

شاعر افسوس‌هاي خود را به زبان شعر مي‌گويد. «ترازوي عدالت/ کالايي/ براي فروش ندارد» (آواي قوها، ص 5). «صبحي تلخي آغاز شد/ انساني را به دار/ آويخته ديدند/ مردم شهر» (آواي قوها، ص 12). در جاي ديگر ضمن آنکه شاعر نگران و مضطرب هست با زبان شعر اعتراض خود را بيان مي‌کند. «در هواي گرگ و ميش/ مرغ‌ها در خواب/ خفاشان در تکاپو» (آواي قوها، ص 48).

شاعر گاهي اوقات از ديدن برخي وقايع و چيزها خوشحال مي‌شود. شادي زيبا و دوست داشتني و نازنيني وجودش را سرشار مي‌کند. اين حس بر قلب او مي‌تراود و بر قلم او مي‌نشيند و چه  زيبا مي‌سرايد. «چه معصوميتي/ شقايق/ خار ندارد» (آواي قوها، ص 98). «جاري است/ حيات/ رو سنگ جلبک» (آواي قوها، ص 104). «سگ پير/ از کوچه‌اي مي‌گذرد/ که در آنجا/ سنگ نيست» (آواي قوها، ص 109). «سينه مترسک/ سبز شد در بهار/ چه کسي مي‌گويد/ مترسک مرده است»(آواي قوها، ص 111).

شاعر از هرچه که زياد و فزون باشد دل‌زده مي‌شود جز آزادي. «هرچه زياد باشد/دلزده مي‌شويم/جز آزادي»(ين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 54).

  عشق به معشوق و جايگاه والاي او در اشعار شاعر: عبدالملک خُرمالي اشعار زيادي در اين ارتباط سروده است.  «مسير باد را/ فقط با بوي تو/ مي‌شناسم» (مداد خاکستري، ص 44). «پيشاني‌ام را ببوس/ لب‌هاي تو مهر تاييد مي‌زنند» (اين کتاب بوي نان   مي‌دهد، ص 13). «تمام شراب‌هاي تاکستان‌هاي جهان/ به نمي از لب‌هاي تو نمي‌ارزد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 49). «ديشب/ تو به آسمان نگاه مي‌کردي/ من از چشم‌هايت ماه و ستاره مي‌چيدم» (آواي قوها، ص10). «مرا بيشتر ببوس/ تا ديرتر بميرم» ‌(سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 13). «دلت را/ اگر دريا مي‌کردي/ من در آن غواصي مي‌کردم» (مداد خاکستري، ص 84).  «لب به دريا بزن/ ‌تا آب‌ها آشاميدني شوند» (سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 33). «خانه‌ي خدا/ چشم‌هاي توست/ که اين همه زيباست»(آواي قوها، ص 1). «چه سعادتي/ امروز صبح/ بوسه‌ات مرا بيدار کرد»(آواي قوها، ص 23). «لبخندت/ موج به      گونه‌هايت مي‌اندازد/ مثل اولين قطره‌ي/ باران در برکه (آواي قوها، ص 90). «به من زل نزن/ آذرخش مي‌جهد/ از چشم‌هاي تو» (آواي قوها، ص 94).

 در شعر سپيد و شعر کوتاه معمولاً از عروض و وزن استفاده نمي‌شود. شاعر با سود جستن از موسيقي دروني و در صورت امکان قافيه، واج‌آرايي و ديگر صنايع ادبي به کلامش آهنگ و زيبايي مي‌بخشد. بي‌شک سود جستن از اين موارد به شعر پويايي و حرکت مي‌بخشد. در  شعر سپيد و شعر کوتاه شاعر بايد بسيار دقت کند که شعرش در ورطه نثر نيفتد. علاوه بر اين شعر تاثيرگذار به ويژه شعر کوتاه شعري است که در آن ايجاز رعايت شود و به بيان دقيق‌تر اعجاز ايجاز در آن رخ دهد. شاعر لازم نيست چون مقاله نويس و … همه چيز را مطرح کند. تا آنجايي که ممکن است و شعرش معماگونه نشود بايد کوته بسرايد و ايجاز را رعايت کند. بگذارد که خوانندگانش ادامه آن را بسرايند و تفسيرهاي خود را داشته باشد. عبدالملک خُرمالي در برخي از اشعارش به خوبي از عهده اين امر مهم برآمده است. براي نمونه: «سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها». اما شکل و شمايل برخي از اشعار چاپ شده ايشان به صورت نثر آمده است. در اينجا چند مورد را مثال مي‌آوريم. «هواشناسي اعلام کرد/ اين ابرها عقيم‌اند/ اما همين که به دريا  رسيدند/ باريدند»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 31). «وقتي يک مرد و زن/ از مقابل هم گذشتند/

بي‌خبر از آنها سلول‌هاي دنباله‌دار/ منفي و مثبت/ در هم آميختند» (مداد خاکستري، ص 45). «ديشب خوابم نبرد/ هزاران گوسفند

شمردم، که/ از سرم مي‌جهيدند/ ولي/ امشب هم خوابم

نمي‌آيد/ چون گوسفندان/ به آغل‌شان آمده‌اند/ و آب و علوفه مي‌خواهند» (مداد خاکستري، ص 54).

 برخي اشعار شاعر در سه سطر، يا چهار سطر و بيشتر آمده است که مي‌توان در سطرهاي کوتاهتر گنجاند. براي نمونه «درخت بي‌ميوه/ آشيانه‌ي/ کلاغ»(آواي قوها، ص 34)، براحتي مي‌توان در دو سطر نوشت: « درخت بي‌ميوه/ آشيانه‌ي  کلاغ». «پرنده مهاجر/ مهمان و شکارچي/ ميزبان»(آواي قوها، ص 55). به نظر ما « پرنده مهاجر، مهمان/ و شکارچي ميزبان». «دل از اين دنيا مي‌کنم/ وقتي سر به زانويت/ مي‌گذارم/ مادر»(گناه آينه، ص 61 ). مي‌توان چهار سطر را به سه سطر تقليل داد و چنين نوشت: ««دل از اين دنيا مي‌کنم/ وقتي سر به زانويت مي‌گذارم/ مادر».

 تعداد از اشعار او که شکل نثر پيدا کرده است، با کمي جابجا کردن واژه‌ها، مي‌توان تغيير داد و کلام را زيبا و دلنشين نمود. «تنه‌ي درخت/ از زخم يادگاري‌ام/ تا ابد/ گريست» (مداد خاکستري، ص 38). به نظر نگارنده مي‌توان چنين نوشت: «تا ابد گريست/ از زخم يادگاري‌ام/ تنه‌ي درخت». يا در اين شعر «کنار رودخانه/ بر استخوان‌هاي جامانده از درختان/ نماز ميت خواندم» (گناه آينه، ص 17). مي‌توان اين مورد را به دو صورت ديگر نوشت. «کنار رودخانه/   نماز ميت خواندم/ بر استخوان‌هاي جا مانده از درختان». و يا «نماز ميت خواندم/ بر استخوان‌هاي جامانده از درختان/ کنار رودخانه».

  در برخي از شعرها مي‌توان واژه يا واژه‌هايي را حذف کرد؛ بدون اينکه به معناي شعر و ساختار آن لطمه‌اي وارد شود و حتي با حذف آن‌ها، شعر زيباتر جلوه مي‌کند. براي نمونه «سهم قو/ از زيبايي/ يک فشنگ شد» مي‌توان شد را حذف کرد. «دعا کردم/ خدايا به زندانيان بال بده/ يادم رفت/ اينجا پرنده‌ها را شکار مي‌کنند» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 16). در اين شعر مي‌توان دعا کردن را حذف کرد. چون در متن شعر «خدايا به زندانيان بال بده»، دعا مستتر است.

  در قضاوت کلي عبدالملک خُرمالي در بسياري از شعرهاي کوتاهش موفق است. شاعر از نظر تنوع موضوع و انتخاب آن نيز موفق است به راستي گاهي اوقات نکات تازه و بديعي را مي‌بيند که غبطه برانگيز است.

مدتي است که شاعر عزيز ديارمان در مقايسه با گذشته کم کار شده است و ما از شاعر دوست‌داشتني عزيز مي‌خواهيم که همچون گذشته همچنان با شور و شوق شعر بسرايد همان گونه که خود سروده است. «دارم قلبم را ورق مي‌زنم/ سوغات شاعر/ چيزي جز شعر نيست» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 29).

ما از شاعر مهربان ديارمان مي‌خواهيم که همچنان قلب خود را درون خود را بکاود و ورق بزند و براي ما مشتاقان شعر شعر به ارمغان بياورد او همچنان از چشمه جوشان شعر ناب خود سوغاتي بياورد شاعر مهربان ديارم شعرهاي درخشانت در خانه و ذهن و قلب ما شکوفه کرده  و شکوفا خواهند شد جايگاه ويژه‌اي را به شعرهايت اختصاص داده‌اند و خواهند داد براي شاعر عزيز ترکمن آرزوهاي سبز داريم اميدواريم از قلم سبز او شعرهاي سبز همچنان بطراوت شاعر مهربان همچنان بسراي و شاعر کوشا و دلسوز پويا و مانا و تندرست باشي.

 

 

آنادردي کريمي

 

اشاره

عبدالملک خُرمالي را به شعرهاي کوتاهش ميشناسيم. تا کنون 5 عنوان مجموعه شعر کوتاه با عناوين «اين کتاب بوي  نان نميدهد»، «سنگها بيش از گنجشکها»، «آواي قوها»، «گناه آينه»، «شيطان در جلد فرشته» و بسياري شعر ديگر در سايتها و نشريات منتشر کرده است.

آنا دردي کريمي فرهنگي بازنشسته، کارشناس ارشد تاريخ از دانشگاه فردوسي، متولد 1343 روستاي باغلق از بخش راز و جرگلان شهرستان بجنورد، نويسنده و مترجم گنبدي است.

نگاه آنادردي کريمي به کوتاهههاي عبدالملک خُرمالي را ميخوانيد.

عبدالملک خُرمالي چون بسياري   از شاعران کوته‌سراي معاصر به همه موجودات مي‌انديشد. دغدغه همه را دارد و آن را به زبان شعر مي‌سرايد. ما در اينجا به اختصار به برخي از دغدغه‌ها، بيم‌ها، دردمندي‌ها، اضطراب‌ها، آرزوها، همدلي‌ها، توصيف‌هاي زيبا و … شاعر اشاره مي‌کنيم.

 او نيز چون ديگر شاعران معاصر به ويژه شاعران کوته‌سُرا حتي به مترسک که ظاهراً بي‌ارزش است توجه مي‌کند.

در برخي از شعرهاي او، مترسک جايگاهي والا دارد. حتي در شعري او را انساني مي‌پندارد که لايق توجه و ستايش بود. شاعر رازش را به آيينه و مترسک مي‌گويد. «سکوت/ هنر است/ مترسک بودن/ سعادت (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 58). «بعد از برداشت محصول/ کسي تشکر نکرد/ از مترسک»(مداد خاکستري، ص 126). «به هيچ‌کس/ اعتماد ندارم/ رازهاي پنهانم را/ به آينه و مترسک گفتم» (مداد خاکستري، ص 78). «نوروز/ همه لباس نو پوشيدند/ جز مترسک مزرعه» (آواي قوها، ص 14). «با دست‌هاي گشاده/ هم آغوش مي‌خواهد/ مترسک»(آواي قوها، ص 18). «زير باران/ مترسکي/ بي‌چتر» ص 68 (آواي قوها، ص 68) و….

  شاعر به درخت هم مي‌انديشد. او خود را در واقع آدميان را سرزنش مي‌کند که با انجام برخي کارها، درخت را به گريستن وا داشته‌اند. «تنه‌ي درخت/ از زخم يادگاري‌ام/ تا ابد گريست» (مداد خاکستري، ص 20) و ظلم و ستم  انسان‌ها به جنگل که روح سبز زندگي هستند. «انسان هرجا قدم گذاشت/ درخت/ قلع و قمع شد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد60). «سهم درخت/ از اين همه سرسام/ لاک پوک زنجره» (آواي قوها، ص 41). در برخي از شعرهايش از تبرها و «تبر به دستان» بسيار انتقاد مي‌کند و ترس و وحشت خود را با شعرهايش فرياد مي‌کشد. «درختان/ در خواب زمستاني/ تبرها بيدار» (آواي قوها، ص 95). از تبر به دستان مي‌خواهد که بلاي جنگل نشوند و به خانه برگردند.«اي تبر به دست/ به خانه‌ات برگرد/ جنگل آرايش نمي‌خواهد» (گناه آينه، ص 27). و از سوي ديگر شاعر با مشاهده قارچ‌هاي سفيد بر کُنده درخت ذوق زده مي‌شود و با شوق و شور خاصي مي‌سرايد. «اين درخت/ نيک سرشت بوده است/ که بر کنده او روئيده/ قارچ‌هاي سفيد (مداد خاکستري، ص9).

 شاعر عبدالملک خُرمالي در مجموعه اشعارش در باره ماهيان، جغد، عنکبوت، جيرجيرک، مرداب، قاصدک، مورچه‌ها، کلاغ، سايه خود و… شعر مي‌سرايد و با شعرهايش به آنان اجازه مي‌دهد که وارد عرصه شعر شوند و به ياد خوانندگان خود مي‌آورد که اين موجودات نيز در روي زمين هستند. شاعر در بسياري موارد با آنان همدلي و همدردي مي‌کند.

 ماهي «بهشت مي‌پندارد/ درياچه را/ ماهي گرفتار در تنگ» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 41). «ماهيگيران/ آوازخوان مي‌آيند/ پس از نسل کشي» (گناه آينه، ص40). «حکم ابد صادر کرده‌اند/ براي ماهيان آکواريوم» (گناه آينه، ص 41).

 جغد: شاعر جغد را شوم و بديمن نمي‌داند. از او مي‌خواهد که همنشين او شود. «امشب همه خوابند و/ من بيدار/ اي جغد!/ اگر قورتت را گرفتي/ بيا کنارم بنشين» (مداد خاکستري، ص 68).

عنکبوت: «کنار چراغ خواب/ بيدار است/ عنکبوت»(سنگها بيش از گنجشک‌ها، ص 99). «در آغوش گشوده‌ي مسيح/ عنکبوتي/ تار تنيد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 26).

 در ادامه به چند مورد از  دل نگراني‌ها اضطراب‌ها و بيم‌هاي شاعر اشاره مي‌کنيم. هرچند که در شعرهاي بالا نيز به مواردي اشاره شد. شاعران که «زاده اضطراب ‌جهان‌اند»، نمي‌توانند با مشاهده بيدادگري‌ها، تناقض‌ها، تضادها و … آرام بگيرند و قلم خود را نگريانند.«سنگ‌ها/ بيش از/ گنجشک‌ها» ( سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 14).

به نظر نگارنده يکي از بهترين، پرمعناترين و زيباترين شعرهاي او است. او هرچند به ظاهر هراس و بيم خود را نشان نمي‌دهد، اما خواننده آگاه و آشنا باشعر معاصر به خوبي مي‌فهمد که شاعر چه هراس بزرگي دارد. چون که شمار سنگ‌ها فزون‌تر از گنجشک‌هاست.

گنجشک‌ها، نماد مظلوميت، معصوميت و پرواز هستند. اگر سنگ‌ها در دست‌هاي نااهلاني قرار بگيرد که در قلب آنان گنجشک‌ها آشيانه‌اي ندارند و به قول شاعر «آنان که ذهنشان/ از آسمان تهيست/ از پرواز پرنده/ عذاب مي‌کشند» (گناه آينه، ص 54) و به سوي پرندگان پرتاب شوند؛ نتيجه چه خواهد شد؟ فاجعه. ‌بال‌هاي پرندگان زخمي مي‌شود و ديگر آنان را يارايي پرواز در آسمان بيکران نيست. يعني فاجعه. يعني پايان زندگي گنجشک‌ها.

شاعر دردمند ترکمن نگران و مضطرب فاجعه است و به راستي چقدر وحشتناک است که پرندگان ديگر نتوانند پرواز کنند. شاعر در شعرهاي ديگرش نيز به ياد پرندگان است و با زباني که مملو از اعتراض حسرت و اضطراب است، چنين مي‌سرايد: «بيچاره پرنده مهاجر/ بي‌خبر از مرزها/ تمام دنيا را/ وطن خود مي‌داند» (گناه آينه، ص 46). «آرايش رزم گرفته‌اند / در برابر پرندگان مهاجر/ شکارچيان» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 63). «وقت کشتار پرندگان/ کسي به فکر/ تنهايي آسمان نيست (گناه آينه، ص 10). «غرش تفنگ/ پرنده نقش بر زمين/ آسمان پرپر» (آواي قوها، ص 6). «پرنده مهاجر/ مهمان و شکارچي/ ميزبان» (آواي قوها، ص 55).

  شاعر نگران انسان‌ها و زندگي آنان است او از تفنگ، بمب، ديناميت و… هراس دارد که هر آن انسان‌ها را تهديد   مي‌کنند و کتاب زندگي انسان‌هاي بي‌شمار را مي‌بندند و بر پايان حيات آنان نقطه مي‌گذارند. چقدر هراسناک است که «بمب‌ها/ خواب اجساد را مي‌بينند/ در انبارهاي بسته» (مداد خاکستري، ص 98). در ادامه شاعر هشدار مي‌دهد «فيتيله ديناميت را/ روشن کرد/ کبريت بي‌خطر» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص30). «در لوله تفنگ/ گل گذاشته‌اند/ در خشاب/ فشنگ»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 59) و چقدرهراسناک. «در هيروشيما/ هنوز هم مردم کشته مي‌شوند/ از داغ بمب اتم» (گناه آينه، ص 15). و وحشتناک‌تر. «خداوند گندم را خوشه‌اي آفريد/ و انگور را خوشه‌اي/ و اين بشر بمب را» (گناه آينه، ص 43).

 نگاه زيبا و شاعرانه شاعر توصيف‌هاي دلنشين:

شاعر در شعرهاي زير با قلب خود ديده و با قلب خود سروده است. نگاه‌هاي زيبايش دنياي ما را زيباتر و دلنشين‌تر کرده است و اميد به زندگي را بالاتر. بهتر است اين شعرهاي زيبا را با هم بخوانيم:

«روز باراني/ ناوداني خانه ما/ شعر مي‌خواند» (مداد خاکستري، ص 3). «پس از باران/ رنگين کمان/ نقاشي باران» (مداد خاکستري، ص 122). «ديدني‌ست/ صورت زمين و آسمان/ پس از باران» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 51). «باراني که امروز باريد/ مرا سراپا خيس/ از شعرکرد» (آواي قوها، ص 77). «اشک شب/ روي گل‌ها/ سپيده دم (آواي قوها، ص 14). «محو کرد/ پيچک با گل‌هاي شکفته/ تيغ‌هاي سيم خاردار را (آواي قوها، ص20 ). «چه کسي به دريا گفته است/ دوستت دارم/ که دريا امروز آرام است» (گناه آينه، ص7 ). «سبز کردند/ پيچک‌ها/ درخت خشکيده را» (اين کتاب روي نان مي‌دهد، ص 27). «پوستي سپيد/ انداخت/ مار سياه»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص60).

 شاعر دلسوزمان، انسان‌هاي دربند را هرگز از ياد نمي‌برد. آرزويش رهايي آنان از بند است. اما افسوس که آنان محبوس هستند و گرفتار و راهي براي رهايي ندارند. شاعر از صميم قلب براي آزادي آنان دعا مي‌کند. «دعا کردم/ خدايا به زندانيان بال بده/ يادم رفت/ اينجا پرنده‌ها را شکار مي‌کنند» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص16)؛ اما افسوس… شاعر همچنين نمي‌خواهد که اعدامي‌ها چشم از جهان ببندد و شاعر بارها با آنان همدردي و همدلي مي‌کند. او چقدر آرزوي شيريني درباره آنان دارد. «کاش/ امشب ساعت‌ها زمان را نشمارند و خورشيد خواب بماند/   من به اين سياه روزي قانعم/ زيرا سپيده دم/ گروهي را اعدام خواهند کرد»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 48). «خدا کند/ ساعت‌ها از شمارش بيفتند/ زمان متوقف شود/ خورشيد خواب بماند/ سپيده دم يعني/ اعدام» (آواي قوها، ص 21). « صبحي تلخ آغاز شد/ انساني را به دار/ آويخته ديدند/ مردم شهر»(آواي قوها، ص12).

آرزوهاي شاعر نيک و ستودنيست. او در عين حال دلسوز است و نگران و مضطرب. اضطرابي مقدس و والا. «خدايا! مرا روي زمين/ سنگ نکن/ شايد به سوي سگي/ پرتاب کنند مرا »(مداد خاکستري، ص 25). شاعر در برخي از شعرهايش از خود سخن مي‌گويد و گويا وصيت‌ها و خواسته‌هايش را مطرح مي‌کند. « قلمم را/ روي قبرم ايستاده بگذاريد/  مرگ پايان شاعر نيست» (آواي قوها، ص 15). «مرا عمودي دفن کنيد/ مي‌خواهم/ نگهبان گورستان باشم». (آواي قوها، ص 15). «در باغ گل دفنم کنيد/ تا عاشقان/ گل‌هاي رسته از جانم را/ به معشوق تقديم کنند».

شاعر افسوس‌هاي خود را به زبان شعر مي‌گويد. «ترازوي عدالت/ کالايي/ براي فروش ندارد» (آواي قوها، ص 5). «صبحي تلخي آغاز شد/ انساني را به دار/ آويخته ديدند/ مردم شهر» (آواي قوها، ص 12). در جاي ديگر ضمن آنکه شاعر نگران و مضطرب هست با زبان شعر اعتراض خود را بيان مي‌کند. «در هواي گرگ و ميش/ مرغ‌ها در خواب/ خفاشان در تکاپو» (آواي قوها، ص 48).

شاعر گاهي اوقات از ديدن برخي وقايع و چيزها خوشحال مي‌شود. شادي زيبا و دوست داشتني و نازنيني وجودش را سرشار مي‌کند. اين حس بر قلب او مي‌تراود و بر قلم او مي‌نشيند و چه  زيبا مي‌سرايد. «چه معصوميتي/ شقايق/ خار ندارد» (آواي قوها، ص 98). «جاري است/ حيات/ رو سنگ جلبک» (آواي قوها، ص 104). «سگ پير/ از کوچه‌اي مي‌گذرد/ که در آنجا/ سنگ نيست» (آواي قوها، ص 109). «سينه مترسک/ سبز شد در بهار/ چه کسي مي‌گويد/ مترسک مرده است»(آواي قوها، ص 111).

شاعر از هرچه که زياد و فزون باشد دل‌زده مي‌شود جز آزادي. «هرچه زياد باشد/دلزده مي‌شويم/جز آزادي»(ين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 54).

  عشق به معشوق و جايگاه والاي او در اشعار شاعر: عبدالملک خُرمالي اشعار زيادي در اين ارتباط سروده است.  «مسير باد را/ فقط با بوي تو/ مي‌شناسم» (مداد خاکستري، ص 44). «پيشاني‌ام را ببوس/ لب‌هاي تو مهر تاييد مي‌زنند» (اين کتاب بوي نان   مي‌دهد، ص 13). «تمام شراب‌هاي تاکستان‌هاي جهان/ به نمي از لب‌هاي تو نمي‌ارزد» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 49). «ديشب/ تو به آسمان نگاه مي‌کردي/ من از چشم‌هايت ماه و ستاره مي‌چيدم» (آواي قوها، ص10). «مرا بيشتر ببوس/ تا ديرتر بميرم» ‌(سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 13). «دلت را/ اگر دريا مي‌کردي/ من در آن غواصي مي‌کردم» (مداد خاکستري، ص 84).  «لب به دريا بزن/ ‌تا آب‌ها آشاميدني شوند» (سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها، ص 33). «خانه‌ي خدا/ چشم‌هاي توست/ که اين همه زيباست»(آواي قوها، ص 1). «چه سعادتي/ امروز صبح/ بوسه‌ات مرا بيدار کرد»(آواي قوها، ص 23). «لبخندت/ موج به      گونه‌هايت مي‌اندازد/ مثل اولين قطره‌ي/ باران در برکه (آواي قوها، ص 90). «به من زل نزن/ آذرخش مي‌جهد/ از چشم‌هاي تو» (آواي قوها، ص 94).

 در شعر سپيد و شعر کوتاه معمولاً از عروض و وزن استفاده نمي‌شود. شاعر با سود جستن از موسيقي دروني و در صورت امکان قافيه، واج‌آرايي و ديگر صنايع ادبي به کلامش آهنگ و زيبايي مي‌بخشد. بي‌شک سود جستن از اين موارد به شعر پويايي و حرکت مي‌بخشد. در  شعر سپيد و شعر کوتاه شاعر بايد بسيار دقت کند که شعرش در ورطه نثر نيفتد. علاوه بر اين شعر تاثيرگذار به ويژه شعر کوتاه شعري است که در آن ايجاز رعايت شود و به بيان دقيق‌تر اعجاز ايجاز در آن رخ دهد. شاعر لازم نيست چون مقاله نويس و … همه چيز را مطرح کند. تا آنجايي که ممکن است و شعرش معماگونه نشود بايد کوته بسرايد و ايجاز را رعايت کند. بگذارد که خوانندگانش ادامه آن را بسرايند و تفسيرهاي خود را داشته باشد. عبدالملک خُرمالي در برخي از اشعارش به خوبي از عهده اين امر مهم برآمده است. براي نمونه: «سنگ‌ها بيش از گنجشک‌ها». اما شکل و شمايل برخي از اشعار چاپ شده ايشان به صورت نثر آمده است. در اينجا چند مورد را مثال مي‌آوريم. «هواشناسي اعلام کرد/ اين ابرها عقيم‌اند/ اما همين که به دريا  رسيدند/ باريدند»(اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 31). «وقتي يک مرد و زن/ از مقابل هم گذشتند/

بي‌خبر از آنها سلول‌هاي دنباله‌دار/ منفي و مثبت/ در هم آميختند» (مداد خاکستري، ص 45). «ديشب خوابم نبرد/ هزاران گوسفند

شمردم، که/ از سرم مي‌جهيدند/ ولي/ امشب هم خوابم نمي‌آيد/ چون گوسفندان/ به آغل‌شان آمده‌اند/ و آب و علوفه مي‌خواهند» (مداد خاکستري، ص 54).

 برخي اشعار شاعر در سه سطر، يا چهار سطر و بيشتر آمده است که مي‌توان در سطرهاي کوتاهتر گنجاند. براي نمونه «درخت بي‌ميوه/ آشيانه‌ي/ کلاغ»(آواي قوها، ص 34)، براحتي مي‌توان در دو سطر نوشت: « درخت بي‌ميوه/ آشيانه‌ي  کلاغ». «پرنده مهاجر/ مهمان و شکارچي/ ميزبان»(آواي قوها، ص 55). به نظر ما « پرنده مهاجر، مهمان/ و شکارچي ميزبان». «دل از اين دنيا مي‌کنم/ وقتي سر به زانويت/ مي‌گذارم/ مادر»(گناه آينه، ص 61 ). مي‌توان چهار سطر را به سه سطر تقليل داد و چنين نوشت: ««دل از اين دنيا مي‌کنم/ وقتي سر به زانويت مي‌گذارم/ مادر».

 تعداد از اشعار او که شکل نثر پيدا کرده است، با کمي جابجا کردن واژه‌ها، مي‌توان تغيير داد و کلام را زيبا و دلنشين نمود. «تنه‌ي درخت/ از زخم يادگاري‌ام/ تا ابد/ گريست» (مداد خاکستري، ص 38). به نظر نگارنده مي‌توان چنين نوشت: «تا ابد گريست/ از زخم يادگاري‌ام/ تنه‌ي درخت». يا در اين شعر «کنار رودخانه/ بر استخوان‌هاي جامانده از درختان/ نماز ميت خواندم» (گناه آينه، ص 17). مي‌توان اين مورد را به دو صورت ديگر نوشت. «کنار رودخانه/   نماز ميت خواندم/ بر استخوان‌هاي جا مانده از درختان». و يا «نماز ميت خواندم/ بر استخوان‌هاي جامانده از درختان/ کنار رودخانه».

  در برخي از شعرها مي‌توان واژه يا واژه‌هايي را حذف کرد؛ بدون اينکه به معناي شعر و ساختار آن لطمه‌اي وارد شود و حتي با حذف آن‌ها، شعر زيباتر جلوه مي‌کند. براي نمونه «سهم قو/ از زيبايي/ يک فشنگ شد» مي‌توان شد را حذف کرد. «دعا کردم/ خدايا به زندانيان بال بده/ يادم رفت/ اينجا پرنده‌ها را شکار مي‌کنند» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 16). در اين شعر مي‌توان دعا کردن را حذف کرد. چون در متن شعر «خدايا به زندانيان بال بده»، دعا مستتر است.

  در قضاوت کلي عبدالملک خُرمالي در بسياري از شعرهاي کوتاهش موفق است. شاعر از نظر تنوع موضوع و انتخاب آن نيز موفق است به راستي گاهي اوقات نکات تازه و بديعي را مي‌بيند که غبطه برانگيز است.

مدتي است که شاعر عزيز ديارمان در مقايسه با گذشته کم کار شده است و ما از شاعر دوست‌داشتني عزيز مي‌خواهيم که همچون گذشته همچنان با شور و شوق شعر بسرايد همان گونه که خود سروده است. «دارم قلبم را ورق مي‌زنم/ سوغات شاعر/ چيزي جز شعر نيست» (اين کتاب بوي نان مي‌دهد، ص 29).

ما از شاعر مهربان ديارمان مي‌خواهيم که همچنان قلب خود را درون خود را بکاود و ورق بزند و براي ما مشتاقان شعر شعر به ارمغان بياورد او همچنان از چشمه جوشان شعر ناب خود سوغاتي بياورد شاعر مهربان ديارم شعرهاي درخشانت در خانه و ذهن و قلب ما شکوفه کرده  و شکوفا خواهند شد جايگاه ويژه‌اي را به شعرهايت اختصاص داده‌اند و خواهند داد براي شاعر عزيز ترکمن آرزوهاي سبز داريم اميدواريم از قلم سبز او شعرهاي سبز همچنان بطراوت شاعر مهربان همچنان بسراي و شاعر کوشا و دلسوز پويا و مانا و تندرست باشي.

 

 

 

استان گلستان در سال 1399، طراح و ميزبان نخستين جشنواره ملي داستانک قرآن و عترت بود.

داوران اين جشنواره، نويسندگان نامآشنا؛ ابراهيم حسنبيگي، عبداصالح پاک و محمدجواد جزيني بودند و سيد مهدي جليلي دبير علمي جشنواره بود.

برخي آثار رسيده به اين جشنواره در اين ستون تقديم خوانندگان ميشود.

 

 

 

 

 حاج حاجي

نغمه زاهدي/ گيلان ـ رشت

مادر بزرگ مي‌گويد: «تو شهر مکه سپيده صبح، پرستوها همه با هم يک بار دور خانه خدا طواف مي‌کنند، واسه همينه که اسمشان شده، حاج حاجي! »

به پرستوهاي جيغ جيغو فکر مي‌کنم که بالاي ستون ايوان خانه ما لانه کرده اند و هر بار تکه گلي به منقار مي‌گيرند و ايوان را کثيف مي‌کنند و صداي مادر را در مي‌آورد.

مادربزرگ دست روي سرم مي‌کشد و ادامه مي‌دهد: «پسرخوبم، مبادا به لونه شون دست بزني، اگه لونه‌ش خراب شه، تخم‌ها بشکنه، آهش دامن آدم را مي‌گيره!»

وسوسه   عجيبي است سرک کشيدن به لانه گِلي آنها که دست از سرم بر نمي دارد؛ خواهرم هم دست کمي از من ندارد اما ترس از آه پرستوها، لانه‌اي را که خيلي بالا و دور از دسترس به نظر مي‌آيد، از شيطنتهاي ما حفظ مي‌کند.

خيلي دوست دارم داخل      لانه را ببينم اما ارتفاع لانه به بلندي يک برج است. اين را به پدرم که مي‌گويم، مي‌خندد و دستش را دراز مي‌کند، لانه کمي دورتر از نوک انگشتان پدر است که اصلا هم آدم قدبلندي به حساب نمي آيد. هر چه اصرار مي‌کنم که بلندم کند و داخل لانه را نگاه کنم قبول نمي کند، مي‌گويد: «دلشون مي‌ترکه، آهشون ما رو مي‌گيره!»

 هنوز جوجه‌ها از تخم درنيامده که پدر ورشکست مي‌شود و  طلبکار‌ها خانه را مي‌گيرند و مي‌بينم که خانه را که مي‌ريزند؛ لانه پرستو‌ها هم خراب مي‌شود و تخمهاي کوچک و لانه شکسته شده و بر زمين افتاده و مي‌‌بينم که دو پرستو دور خانه مي‌چرخند و خودشان را مي‌کوبند به ماشين هاي تخريب!

من با چشم‌هاي خيسم همه را مي‌بينم، براي هيچ کس تعريف نمي‌کنم، حتي خواهرم! انگارکه غصه آدم را يک شبه بزرگ مي‌کند، ديگر اثري از آن شيطنت‌هاي کودکانه در وجودم نمانده، همان طور که مادربزرگ هميشه مي‌گويد.

مادر بزرگ مريض شده و نه غذا مي‌خورد، نه حرفي مي‌زند. مادر هم دور چشمهاي قشنگش سياه شده، شب که مادر از خانه خودمان با مادر بزرگ حرف مي‌زند و گريه مي‌کرند، مي‌روم پهلوي مادر مي‌نشينم و مي‌گويم: «مامان جون غصه نخور، آه پرستو‌هاي ما دامنشونو مي‌گيره، خودم ديدم لونه‌شون رو خراب کردند.»

مادربزرگ که تا آن موقع حرفي نزده، ادامه مي‌دهد: «آره حق با بچه‌س! حالا ببين من کي گفتم!»

 

 

نامت درخت است

ريحانه دانشدوست، گرگان

 

لبريزم و از قلب من يکريز مي‌ريزي

از دفترم تا پايه هاي ميز مي‌ريزي

از دفترم تا عطر تو راه درازي نيست

وقتي که از خودکار هم لبريز مي‌ريزي

نامت درخت است و پس از بدرود شهريور

در برگ‌ريزان لب پاييز مي‌ريزي

پايان دنياي مني و مثل اسرافيل

در يک زن حيرانِ رستاخيز مي‌ريزي

از گوشه ي چشمان اقيانوس من شب‌ها

مانند مرواريدِ سحرآميز مي‌ريزي

محبوب قاجاري من، ستار خانت را

با زخم هاي تازه در تبريز مي‌ريزي

مي سوزم و مي‌بينمت با لشگري بي‌رحم

در خاک نيشابور من چنگيز مي‌ريزي

مي‌ريزي و مي‌ريزمت در خوشه‌ي انگور

تا حس کنم بي تاب و شور انگيز مي‌ريزي

 

 

 

داغِ تو مانده بر دلِ من

اسماعيل حميدي، گرگان

 

اين شاخه‌ي تکيده به دردم نمي‌خورد

از ساقه دل بريده، به دردم نمي‌خورد

پيراهنِ قديميِ ابريشميِ من

پروانه‌اش پريده، به دردم نمي‌خورد

جاني نمانده در تهِ پيمانه‌ي تنم

اين جامِ سرکشيده به دردم نمي‌خورد

ديگر ميان نسخه نپيچان مرا، بگو

راحت غزل، قصيده به دردم نمي‌خورد

داغِ تو مانده بر دلِ من، گرچه مي‌تپد

اين قلبِ داغديده به دردم نمي‌خورد

 

 

 

 

کوچهي امّيد

 به بن بست رسيد

مصطفي موسوي، گرگان

 

رفتنت ساده ولي سخت ملال انگيز است

مثل چاقوي جلا ديده ي زنجان تيز است

قلبم از هر قدمت مي چکد و مي افتد

توي دستان غريبي که پر از خون، ليز است

رفتي و کوچه‌ي امّيد به بن بست رسيد

که به دنبال کمي روزنه و دهليز است

آنقدر خاطره‌ات زخم چکانده بر من

در رگِ خاطره‌هايم اثر چنگيز است

بي تو انگار که آفت زده بر باغ تنم

خاک اين دشت پر از حادثه‌ي پاييز است

يک دل سير نبودي به کنارم، حالا

چشم من منتظر لحظه‌ي رستاخيز است

 

 

 

چند کوتاهه

عبدالملک خرمالي

(1)

حکم ابد صادر کرده‌اند

براي ماهيان آکواريوم

 

(2)

لب به دريا بزن

تا آب‌ها

آشاميدني شوند

(3)

با گاو نر شخم زدند

  خرمن کوبيدند

  وآخر جو را به اسب

  کاه را به گاو دادند

 

(4)

خواستم هيزم کنم

تاک را

باغبان گفت

شرابش بهتر گرمت مي‌کند

اي ابله

 

(5)

باران

نه با دعايمان آمد

نه با نماز

آسمان بار اضافي داشت

 

(6)

به آب

دست زدم

لبخند زد

 

(7)

خداوند گندم را خوشه اي آفريد

انگور را خوشه اي

و اين بشر

بمب را