نکته ای در مثنوی معنوی خیال


یادداشت |

احسان مکتبی

یکی از مسایل بسیار جذاب که از گذشته های دور ذهن بشر را به خود معطوف کرده است  مساله خیال است، اینکه چه چیزی واقعیت است وچه چیزی خیال همواره جذاب بوده است. جناب مولانا در مثنوی شریف نیز در حوزه های مختلف کلامی، فقهی و شرعی مباحث متفاوتی را طرح می کند. در این میان یکی از مباحث اندیشه ای که گاه به گاه به آن توجهی نشان می دهد و از آن می گذرد مبحث خیال مخاطبان از واقعیت است. دغدغه ی  عام مولانا  البته همواره درک ناقص عامه است:

بس مثال و شرح خواهد این کلام  

 لیک ترسم تا نلغزد وهم عام (دفتر دوم -840)

و یا در جای دیگر همین مفهوم را اینگونه بیان می دارد :

بیش از این با خلق گفتن روی نیست   

 بحر را گنجابی اندر جوی نیست 

پست می گویم به اندازه ی عقول 

 عیب نبود این بود کاررسول(دفتر اول- 11/3810) 

به همین خاطر از خداوند برای  انتقال دقیق فهم کلام به مخاطبان  طلب قدرت می کند و می فرماید :

کان نفس خواهد زباران پاک تر  

 وز فرشته در روش دراک تر  

عمرها بایست تا دم پاک شد  

 تا امین مخزن افلاک شد     (دفتر دوم -145/6) 

به هر روی با همه حزم و دور اندیشی، باز هم گاه به گاه با طرح مباحثی نشان می دهد که این خار خار اندیشگی خیال یا واقعیت در دهه ی ششم زندگی مولانا نیز او را رها نکرده است و می پذیرد که هر کلمه وهر متن اقتضای خود را دارد و می گوید :

هر عبارت خود نشان حالتیست   

حال چون دست و عبارت آلتیست (دفتر دوم -302) 

 

و نشانگر آنکه او دقیقا متوجه تاثیر زمان ومکان و یا هر پدیده دیگر بر متن هست اما به هر دلیل مجالی برای گفت و شنود در این باره پیدا نمی کند.

مولانا در موضوع واقعیت و خیال نیز بسیار نکته سنجانه طرح بحث می کند و در داستان رویت هلال در عهد خلیفه ی دوم در دفتر دوم  به مبحث خیال و واقعیت می پردازد، حکایت مردی که  در دیدگانش مویی دمیده است  و به اشتباه ماه را  در آسمان به عنوان امر واقع قلمداد می کند، اما این اشتباه را خلیفه دوم تصحیح می کند زیرا ماهی در آسمان وجود ندارد و از اینجاست که بحث خیال طرح می شود:

چون که مویی کژ شد اورا راه زد    

تا بدعوی لاف دید ماه زد 

موی کژ چون پرده ی گردون بود  

چون همه اجزات کژ شد چون بود  (دفتر دوم ابیات 119 و بعد ) 

راه حل مولانا  برای برون رفت از چنین اتفاقاتی راست پیشگی است ومی فرماید :

راست کن اجزات را از راستان 

 سر مکش ای راست رو زآن آستان

هم ترازو را ترازو راست کرد    

 هم ترازو را ترازو کاست کرد 

هر که با ناراستان هم سنگ شد   

 در کمی افتاد و عقلش دنگ شد (همان 120 به بعد) 

  اما به این سوال اساسی پاسخ نمی دهد که آن شخص دو بین نیز قصد ناراستی نداشته است و بدنبال گمراه کردن جماعت نبوده است. اینک چه باید کرد ؟و چگونه باید به قضاوت نشست؟  اما این پرسش جوابی در خور در نمی یابد. 

اینکه  اصولا بر چه مبنایی می توان کسی را متهم به ناراستی کرد و یا مبنای این راستی چیست؟ سوالی است که پاسخ آن در این مجال از کلام  مثنوی معلوم نمی شود و از قضا در دنیای امروز نیز بحث همه ی متفکران و اندیشمندان در همین باره بوده و هست.

جناب مولانا در ادامه نیز گاه به گاه سری به مساله واقعیت و خیال می زند و در فراز و نشیبها به طرح بحث در این باره می پردازد، اما به نظر می آید ذهن درگیر مولانا نیز بدنبال پاسخی قانع کننده است اما راهی  در نمی باید. این مباحث اگر چه تنها بصورت کلی در مثنوی شریف طرح می شود اما همانگونه که گفتیم سوال عام بشری در همه ی زمانها بوده و هست. به همین خاطر است که می بینیم در دوران متاخر متفکران بسیاری مانند  شلایر ماخر، گادامر، دیلتای  و.. به بحث متن، مخاطب  و تاثیر زمان و مکان، افق معنا ومتن و تاویل و هرمونتیک پرداخته اند.  اما به نظر می رسد در نهایت باید به خیالات انسانها از واقعیت صحه گذاشت. چون راهی جز این باقی نمی ماند. زیرا خیال انسان در تصرف خود اوست و اوست که باید بین خیال پردازی مبتنی بر واقع یا خیال پردازی غیر واقعی ،یکی را انتخاب کند، اما در هر صورت اختیاری است مطلق و راهی برای تفویض اختیار به دیگران نیست و آن چنان که مولانا در نهایت به همین نتیجه می رسد و می گوید:

آدمی را فربهی هست از خیال  

گر خیالاتش بود صاحب جمال 

ور خیالاتش نماید ناخوشی  

 می گدازد همچو مور از آتشی 

در میان مار و کژدم مر ترا     

 با خیالات خوشان دارد خدا 

مار و کژدم مر ترا مونس بود   

کان خیالت کیمیای مس بود 

صبر شیرین از خیال خوش شدست 

 کان خیالات فرج پیش آمده است (دفتر دوم ابیات 598 به بعد ) 

و این چنین است که بشر هنوز هم گویا  در ابتدای راه بی نهایت کشف امر واقع ایستاده است.

صاحب امتیاز