ادبیات کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
یادداشت دبیر صفحه
آزاده حسيني
اين دويست و دوازدهمين شماره از صفحه کودک و نوجوان روزنامه گلشن مهر است. در شماره هفته، قبل از آرمان شهر نوشتيم و با نگاهي به کارتون زوتوپيا، حالا منتظر آثار شما در مورد کارتون درون و برون، پس از برگزاري کارگاه آموزشي هستيم. و اما وعده پيشين! قرار گذاشتيم که ديداري با شخصيت يکي از کتاب ها داشته باشيد و ماجرايش را برايمان بنويسيد. و يا نامه اي به شخصيتي از کتاب. در اين شماره تعدادي از آثار شما به چاپ رسيده؛ اما حالا کار بعدي اين است که در مورد آثار هم نقد و نظر بنويسيد؟ وقتي آثار ياران اين صفحه از ماجراي ديدار را مي خوانيد؛ چه چيزي به ذهنتان مي رسد؟ آيا دوست شما به اندازه کافي از فرصت ديدار با شخصيت کتاب بهره برده است؟ فکر مي کنيد اگر يکبار ديگر چنين فرصتي برايتان پيش بيايد باز هم همين شخصيت را انتخاب مي کنيد؟! شايد هم دلتان بخواهد ديداري تازه داشته و ماجرايي ديگر تجربه کنيد. و موضوع ديگر اينکه تابستان خود را چگونه مي گذرانيد؟ برنامه ريزي هاي موفقيت آميز پيش مي روند؟ يا چهار صبح مي خوابيد تا ساعت دو بعد از ظهر؟ يا؟ واقعا آيا؟! منتظر آثار پرمهرتان هستيم.
افسانه بخوانيم
چندي پيش جايي در فضاي مجازي، نويسنده و شاعر کودکي ام را ديدم و گفتگويي داشتيم. هنوز با شعرها و داستان هاي تازه براي کودکان و نوجوانان مي نويسد. در اين ستون هر هفته با عنوان «بخوانيم» از شاعران و نويسندگان ايران مي گفتيم. در کارگاه ها هم مانند هميشه برنامه هاي پژوهشي داريم؛ امسال هم تا اين لحظه از سعدي، فردوسي، سهراب، خيام، عطار نيشابوري، توران ميرهادي و مهدي آذريزدي خوانديم و بخشي از پژوهش ها به عهده شما بود. حالا مي خواهم حدس بزنيد که با توجه به تيتر «افسانه بخوانيم»؛ نويسنده مورد نظر چه کسي است؟ به اولين نفري که تا سه روز پس از انتشار روزنامه، نام نويسنده را درست حدس بزند، از طرف روزنامه گلشن مهر هديه تقديم مي شود.
راستي رنگ باخت
الهام گرفته از افسانه شيرين و فرهاد نظامي گنجه اي
فاطمه زهرا ترابي
صداي پا. نفس هايي که از التهاب به تب افتاده اند و صدايي زخمي: کوه را رها کن!
صدا از حنجره اي زخمي به گوش مي رسد. او مي شنود. آرام باز مي گردد. با مشقت لبخند مي نشاند و زمزمه اي آرام: چه ميخواهي بانو؟!
زن پير است. چروکيده. لب ها کم کمک رنگ ميبازند. آشفتگي در دريچه چشم ها به غليان مي افتد. تيشه اي سقوط مي کند.گوش ها بانگ نافرماني به سر مي دهند. مرداب به چنگ ميکشد. او سقوط ميکند. زمزمه آرام است و ناگوار: «شيرين» شيرين بانو تسليم مرگ شد.
يک هق آرام و نفس هاي قطعه قطعه شده. يک قطعه گلو را ميسوزاند. قطعه اي اما پر فريب تيشه به چنگ ميکشند. خم ميشود. يک چنگ بر سينه. يک چنگ به سمت تيشه. دست مي لرزد. يک بار مي افتد. بار دوم زانوها سقوط مي کنند. مرگ آغوش مي گشايد. سومين بار است. تيشه بالا مي آيد. چهار مرتبه مجموع و تفريق مي خورد. کمر خم تر ميشود و همه پنج ها اينگونه پنجه به گلو ميکشند؟! زمزمه اي نامنظم رقم ها را فريب ميدهد: جان به مرگ تسليم است.
پايين مي آيد. کوبيده ميشود. شکافته ميشود. آتش فشان است. خون بيرون مي جهد. زمين رنگين. چشمه خون.
عشق اسطوره ميشود. وصال از هم گسيخته. کوه ها ايستاده مي نشينند. راستي رنگ مي بازد و به راستي عشق پيش قدم اين هم آغوشي است يا که مرگ؟!
در ره عشق به سر تيشه زدن آسان نيست
کرد فرهاد در اين مرحله شيرين کاري
ديداري شاعرانه
فاطمه لاک تراش
در حال خواندن شعرهاي سهراب سپهري بودم. با آخرين کلمه شعرش دريچه اي رو به من باز شد که جنگلي زيبا و نوراني بود؛ داخل شدم. در دل طبيعت و ميان درختان سرسبز، ناگهان نوري ملايم و زيبا توجهم را جلب کرد. وقتي به سمت نور رفتم، با سهراب سپهري، شاعر بزرگ و دوستداشتني کشورم، روبهرو شدم.
سهراب در کنار يک درخت چنار بزرگ نشسته بود و با قلم و کاغذش در حال نوشتن بود. وقتي مرا ديد، لبخندي زد و گفت: سلام! خوش آمدي. چه خوشحالم که تو را اينجا ميبينم.
من هم با شگفتي سلام کردم و به او نزديک شدم. از او پرسيدم که در اينجا چه ميکند. سهراب با چشمانش به دور و برش نگاه کرد و گفت: من هميشه در جستجوي زيبايي ها و رازهاي طبيعت هستم. درختان، آسمان، و حتي سايه ها، همه داستاني دارند که بايد کشف شوند.
من از او خواستم که کمي از شعرهايش برايم بخواند. او با کمال ميل شروع به خواندن کرد و صدايش مانند نسيم ملايم به گوشم رسيد. شعرهايش درباره عشق، طبيعت و زندگي بودند و هر کلمه اش مانند جواهراتي درخشان در دل من نشسته بود.
سپس از او پرسيدم که راز شعرهايش چيست. سهراب با نگاهي عميق گفت: شعر براي من يک راه ارتباطي با دنياي درون و بيرون است. وقتي به طبيعت نگاه ميکنم، احساس ميکنم که همه چيز به هم مرتبط است. ما بايد به اين ارتباط احترام بگذاريم و آن را در کلماتمان بيان کنيم.
ما ساعت ها در کنار هم نشسته بوديم و درباره زندگي، عشق و هنر صحبت کرديم. هر لحظه اي که ميگذشت، بيشتر متوجه ميشدم که چگونه کلمات ميتوانند زندگي را زيباتر کنند.
سرانجام، وقتي خورشيد غروب کرد و آسمان پر از رنگ هاي گرم شد، سهراب از من خواست که اين تجربه را فراموش نکنم و هميشه به زيباييهاي اطرافم توجه کنم. با قلبي پر از الهام و عشق، از او خداحافظي کردم و به دنياي واقعي برگشتم، اما کلمات و آموزه هاي او هميشه در يادم باقي ماند. و اينگونه بود که من با سهراب سپهري، شاعر بزرگ، ديدار کردم و دنياي جديدي از زيبايي و شعر را در دل خود يافتم.
خان هشتم، رستم و مار غول پيکر
پرستو علاءالدين
کتاب فارسي را باز کردم و مشغول درس خواندن شدم. صداي مادرم از توي پذيرايي آمد که با پدرم صحبت ميکرد: «شنيدي ميگن يه مار بزرگ توي روستا هست»؟
حرفش ذهنم را مشغول کرده بود، واي اگر واقعا بود چه؟ چگونه بايد مردم را از دست آن نجات ميداديم؟ چه کسي اين کار را ميکرد؟ ناگهان وسايل اتاق در هم پيچيد و از دريچه اي جلويم ظاهر شد. با تعجب به کسي که از آن بيرون آمده بود نگاه ميکردم! جل الخالق! مگر امکان داشت؟ رستم، پهلوان و اسطوره شاهنامه، جلو رويم ايستاده بود!
مرا که ساکت و متعجب ديد، با صداي بم گفت: «دخت ايران، شنيدم به کمک نياز داري، منم اومدم». واي درست است، او ميتوانست کلک آن مار را بکند و ما را از دستش نجات دهد! سرم را به نشانهي تاييد حرفش تکان دادم که کيسه اي به طرفم گرفت. گرفتم و درونش را نگاه اندختم، لباسهاي مبارزه شبيه لباسهاي گردآفريد بود! صدايش بلند شد: «بپوش دختر بريم مبارزه»! با خوشحالي لباسهايم را پوشيدم و پا بهپاي رستم به طرف جايي که آن مار غولپيکر جاخوش کرده بود، حرکت کرديم. با رسيدنمان، رستم جوري که انگار زبان مار را ميفهمد داد کشيد: «اي مار بد پيکر بيرون آي»! مار با پيچشي بيرون آمد و بلافاصله حمله کرد، رستم گرز را چنان بالا آورد و بر سر مار کوبيد که مار براي ثانيه اي گيج شد، اما وقتي به خودش آمد، دوباره حمله کرد که اينبار من همزمان با رستم، به سمت مار نشانه رفتم، رستم با گرز و من با کمان! انگار اين مبارزه شده بد خان هشتم شاهنامه، مبارزه رستم و مار غول پيکر!
ناگهان رستم با تمام قدرت بر بدن مار زد:
بزد تيغ و بنداخت از بر سرش
فروريخت چون رود خون از برش
چنان زد که مار از کمر دو نيم شد، سپس گرز را بر سرش کوباند، سرش را لِه کرد و مار کشته شد. کتاب را که بستم، ناگهان به دنياي خود برگشتم، من به خودم افتخار ميکنم و با غرور ميگويم: «من دخت ايرانم»!
جادويي ترين روز
سيده فاطيما عقيلي
کتاب هاي درون کتابخانه را مرتب کردم. واقعا خوشحال بودم که اين روزها براي کمک به خانم کتابدار مي آمدم و به کتابخانه سر و سامان مي دادم. به آينه نگريستم و به گوشه روسري کوچکم حالت دادم. که ناگهان صدايي مرا به خود آورد!
چه بود؟ به سمت طبقه کتاب ها رفتم. کتاب ها تکان مي خوردند. لحظه اي درنگ کردم و ... اوه غير ممکنه؟! الکس و کانر؟! همان دوقلوهاي کتاب «طلسم آرزو» نميدانستم حال بترسم و بانگ سر بدهم و يا از خوشحالي تعادلم را از دست بدهم! پرهيجان به سمتشان رفتم.
آميتريس- س....س..لام...سلام
الکس لباسش را تکاند و با لبخند گفت: «اوه سلام»! سپس به سمت کانر برگشت و گفت: «بفرما! اينم از شما! اگه منو هول نمي کردي بجاي سرزمين قصهها، اينجا نمي اومديم»! کانر: «من چيکار کنم! آخه تو بودي از اون دونات نمي گذشتي»؟
الکس: «کانرررر نمي شد از خير شکمت بگذري»؟!
گلويي صاف مي کنم و مي گويم: «خيلي عذر ميخواهم. نميخوام وارد بحث خواهر برادريتون بشم، ولي خيلي مشتاقم تا داستانتون رو از زبون خودتون بشنومم. الکس_ بله حتما! البته اگه کانر اجازه بده و شيطوني رو بذاره کنار»! و چشمانش را به سوي برادرش ريز مي کند. به سمت حياط راهي مي شويم تا صداي بحثمان حواس اشخاص درون کتابخانه را پرت نکند. الکس با مهرباني توضيح را شروع مي کند: «همانطور که مي دوني ما نوه هاي فرشته مهربون هستيم! البته تا قبل از هديه تولد مادربزرگ چيزي نمي دونستيم؛ شايد اينکه متوجه شديم يک رگمان از سرزمين قصه هاست به ما کمک کرد تا آسوده تر زندگي کنيم». با هر کلمه اي الکس بيان مي کرد، بيشتر شگفت زده مي شدم. فکر نمي کردم که با شخصيت محبوبم ديدار داشته باشم. در حين گفت وگو من و الکس، کانر مرتباً مشغول مشاهده گياهان و سوال پرتکرار: «اينجا غذا نيست»؟! هر بار هم الکس با چشمانش خط و نشاني براي کانر مي کشيد و کانر بي توجه بعد از گذشت چند دقيقه دوباره سوالش را مي پرسيد. با الکس راجع به تمامي جلدها و ماجراجويي شان صحبت کرديم. در آخر به کتابخانه برگشتيم. الکس با همان لطافت و نرمي دستش را به شوي دستم دراز کرد و دست داديم. الکس گفت: «خيلي خوشحال شدم از ديدنت؛ آمي...ت....ري..س....» !؟
آميتريس را خيلي بريده بريده و دشوار بيان کرد. من هم لبخند گرمي زدم و خداحافظي کردم. آن روز را به عنوان «جادويي ترين روز» در ذهنم ثبت کردم.
شخصيت گيسو کمند
نازنين زهرا خانقلي
دو شنبه بعد مدرسه خيلي خوشحال بودم چون ميتونستم خونه تنها بمونم و با تصوراتم بازي کنم. اومدم خونه و يادم اومد که اوه نه کلاس زبان و شنا دارم. مي تونم نرم کلاس ولي اگه به مادرم زنگ بزنن چي؟ اشکالي نداره يکم تو فکر و خيال خودم بودم که يهو ياد گيسو کمند افتادم. در فکر و خيال خودم. نيم ساعت بعد به خودم اومدم ديدم يه چراغ جادويي اومد و دور و بر من پر از موهاي طلايي شده بود. ترسيدم. و يهو ديدم يه دختر هم سن و سال خودم جلومه هر دو جيغ زديم من به سمت اون رفتم گفتم تو تو! واي خداي من تو شخصيت مورد علاقه من گيسو کمند هستي ميشه ازت امضا بگيرم؟ اون گفت: «آره ولي قبل هر چيزي اينجا رستوران وجود داره»؟ من گفتم: «آره ميتونيم دو ساعت ديگه بريم». اون گفت: «من بايد برم پيش پرنسس هاي ديگه ميتونم سه ساعت و ده دقيقه پيشت بمونم». گفتم: «خب باشه آماده شو بريم». گفت: «من آماده ام لباسم خوبه»؟ گفتم: «ميتوني لباس من رو بپوشي»! لباس پوشيديم و به ساندويچ فروشي رفتيم غذا خورديم و به کافي شاپ رفتيم و يک معجون خورديم دو ساعت ديگه وقت داشتيم بهش گفتم: «اينجا آدم ها اسباب بازي شماها رو درست ميکنن»! گفت: «خيلي دوست دارم ببينم! اسمت چي بود»؟ گفتم: «ماهلين اشکالي نداره برات يک دونه ميگيرم رفتيم به اسباب بازي فروشي و گوي گيسو کمند رو گرفتيم خيلي خوشحال شد ولي يکدفعه گفت: «ميدوني ماهلين من تو دنياي خودمون هيچ دوستي ندارم اما شماها خيلي دوست داريد». بهش گفتم: «ببين من هم تا کلاس سوم دوستي نداشتم. اما وقتي به اينجا اومدم کلي دوست پيدا کردم». گفت: «الان تو با من دوستي»؟ گفتم معلومه يکي از بهترين دوستهاي من هستي». ازم تشکر کرد و گفت: «بريم يکم خوش بگذرونيم وگرنه تو کلاست شروع ميشه و من بايد برم پيش پرنسس ها». با هم در شهر دوري زديم. فقط دو دقيقه از وقتمون مونده بود خدافظي کرديم و گفتم: «گيسو هميشه تو قلبم جا داري و هر موقع دوست داشتي بيا پيشم». اون هم گفت: «باشه من هم همينطور»! بعد از رفتن اون احساس تنهايي مي کردم ولي ميدونستم که پيشم مياد.
پرنده ي اميد
سيده زهرا علوي نژاد
براي چه بال بال مي زني؟ پرواز مي خواهي؟ پرواز به کجا؟ پرنده ي زيباي من! به کجا مي روي؟
کجا را داري براي رفتن؟ گريز مي خواهي؟ گريز از خانه ات؟ گريز از جايي که در آن زاده شدي؟ آه، پرنده ي کوچک، چه اميد ستودني اي؟ مي دانم، مي دانم آزادي مي خواهي! اما تا به حال فکر کرده اي، که کجا را داري براي رفتن؟
نگاه کن! به جهان دورت نگاه کن!
به اين درياي طوفاني بنگر
به کجا خواهي گريخت؟
پرنده ي بي پناهم، پناهت کجاست؟
جايي داري براي رفتن؟ غذايي داري براي خوردن؟ يا فقط مي خواهي از خانه بگريزي؟ آه چقدر اميدواري پرنده! به بال هايت نگاه کن، آرام آرام، به خودت بنگر! به زخم بال هايت! به گرفتگي صدايت! همه جا را خوب نگاه کن ! چه گفتي؟ باز هم اميد داري؟ عجب پرنده اي!
افتخار مي کنم به تو پرنده ي کوچک! اي پرنده ي فراري! پرنده ي نماد آزادي! مسير اما سخت است پرنده! گرگ و گوسفند زياد است در راه! گاه به خوب ها مي خوري و گاه بد ها! مواظب باش پرنده ي کوچک! خوب به اطراف نگاه کن! تو مي تواني پرنده ي اميد! تو مي تواني!
بال بزن و به پروازت فکر کن!
تسليم نشو پرنده ي اميد!
فقط بال بزن!
پايان مسيرت روشن خواهد بود. اولين پرنده اي که از بي عدالتي گريخت! پرنده ي اميد، از دور به تماشايت خواهم نشست! فقط به همين روال پيش برو! مي دانم که خواهي توانست پرنده فراري! پرنده ي فراري از بدي! اولين پرنده ي شجاع! اولين فراري موفق! بي عدالتي با نام تو تمام خواهد شد پرنده! فقط بال بزن! بال تا آسمان ها! پرنده ي اميد، حال تمام اميد تويي! زماني که به خورشيد برسي! اي پرنده! از دور تماشايت خواهم کرد. تو را در آغوش خورشيد، از راهي بسيار دور، تماشا خواهم کرد
تماشا خواهم کرد که چگونه افتخار آفريني کردي
تماشا خواهم کرد که اميد بخش ملت ها بوده اي
تماشا خواهم کرد تو پرنده ي سفيد را
پرنده ي آزادي
پرنده ي اميد
تو تمام اميد مايي پرنده
پرنده ي اميد!
نجاتمان بده!
شهر عجيب
حلما رسولي
بايد با رسم و رسوماتشون آشنا ميشدم. اولين باري بود که يک ارتش لاک پشت ميديدم. همشون ساکت و بدون لبخند بودن، يه لاک پشت نگاهمو بخودش جلب کرد تا منو ديد لبخند زد، براش دست تکون دادم.
بعد از رژه ي نظامي همه آزاد بودن که برن دنبال کارشون. يهو حس کردم دستي روي شونه هامه، از کجا اومدي دختر کوچولو؟ برگشتم ديدم لاک پشت لبخند به لب. گفتم: از يه جاي خيلي دور
دعوتم کرد به خونه اش. ازم پذيرايي کرد. ازشون پرسيدم اسمتون چيه؟ اين رژه نظامي براي چي بود؟چرا هيچ کسي بجز ارتش لاک پشت تو شهرتون بيرون نيست؟ گفت: صبر کن يکي يکي بپرس، واي خجالت کشيدم باز بي حواسي کردمو تند تند سوال پرسيدم. گفت: اسمي ندارم؛ داريم ولي اجازه نداريم به اسم همو صدا کنيم. همه مردم اين شهر کد دارن. چرا؟ شهردار بدجنسمون اينکار رو کرده. از حرف هاش تعجب کردم. هيچ سرزميني اين شکلي نيست. گفتم: رژه چي؟ گفت: «بعضي وقتها انجام ميشه تا ببين ما آماده ايم و کسي کم نشده باشه».
پس چرا مردم بيرون نميان و شاد نيستن؟ از زماني که اين بدجنس شهردار شده ما يه مهمون نداريم. کسي به سرزمين ما نمياد. پيشنهاد کردم دوري تو شهرشون بزنيم. رفتيم يه دور زديم. چقدر سکوت و غم همه جا حاکم بود. يه پرنده هم پر نمي زد. چرا همه متحد نميشد و شهردار رو برکنار کنيد؟! ما نياز داريم مهمون بياد و شهرمون پر از رفت و آمد بشه. اونوقت که همه ميان بيرون و شاد ميشن.
خب با شهردارتون چکار ميکنيد؟ شهردارمون تنهايي رو دوست داره، اينجا شلوغ بشه خودش ميره. چکار کنيم اينجا شلوغ بشه؟ ميتوني در مورد شهر ما بنويسي، تا همه شهرمونو بشناسن؟ آره شروع کردم به نوشتن داستان در مورد شهرشون تو گلشن مهر چاپ شد. همه خوندن و با شهر عجيب لاک پشت ها، آشنا شدن. رفت و آمد تو شهر زياد شد دوباره لاک پشت ها از خونه هاشون اومدن بيرون، همه شاد و لبخند به لب!
شهردار از عصبانيت زياد وسايلشو جمع کرد و از شهرشون رفت. لاک پشت مهربون و دوستاش ازم تشکر کردن.