زندگي در تعليق: تجربهي رواني بلاتکليفي پس از بحران
روانشناسی |
آلاله قليش لي
پس از جنگ 12 روزهي اخير، بسياري از ما در ايران با نوعي وضعيت رواني پيچيده و نامرئي روبهرو شدهايم. جنگ تمام شده، اما ذهنها همچنان درگيرند. بدن آرام گرفته اما روان، همچنان در حالت آمادهباش است. آنچه تجربه ميکنيم، فقط ترس از جنگ يا شوک ناشي از وقايع نيست؛ بلکه چيزي عميقتر و درونيتر است:حالت تعليق رواني.
ما اکنون در دورهاي از ابهام مزمن زندگي ميکنيم. فضايي که در آن آينده قابل تصور نيست، برنامهريزي معناي خود را از دست داده و تصميمگيري حتي براي کوچکترين امور با اضطراب، ترديد و فرسودگي همراه است.
در شرايط پس از بحران، مغز انسان بهطور طبيعي تمايل دارد در «حالت بقا» بماند. يعني تمرکز بر خطر، اسکن مداوم تهديدها، و تعويق تصميمگيريهاي غير ضروري.
اين روزها بسياري از افراد با خود ميگويند:
- الان وقت ثبتنام در دوره نيست. شايد اصلاً هيچ آيندهي شغلي در کار نباشد.
- جشن ازدواجمان را عقب انداختيم. دل و دماغي براي شادي نيست.
- ميخواستم کسبوکار تازهاي راه بيندازم، اما در اين بيثباتي، هيچ چيز قابل پيشبيني نيست.
اين مثالها نشانهي رايجي از پديدهاي هستند که در روانشناسي به آن فلج تصميمگيري در شرايط ابهام (Decision Paralysis under Uncertainty) مي گوييم. انسان براي تصميمگيري به حداقلي از اطمينان نسبي نياز دارد. وقتي اين اطمينان وجود نداشته باشد، ترجيح روان، تعويق، اجتناب يا انکار است.
سوگ جمعي پنهان: سوگي که هنوز نام ندارد
آنچه در لايههاي زيرين ذهن جامعه در حال رخ دادن است، نوعي سوگ جمعي خاموش است. ما تنها در حال سوگواري براي جانباختگان يا خرابيها نيستيم، بلکه در حال سوگواري براي چيزهايي هستيم که شايد به چشم نيايند:
احساس امنيت رواني، قابليت پيشبيني آينده، شاديهاي سادهي زندگي، برنامهريزي و ساختن اعتماد به آدمها و حتي آيندهي خودمان
اين نوع سوگ، اغلب بيصداست و ناديده گرفته ميشود. چون هيچ مراسمي برايش نداريم، اما فشار روانياش در ذهن و بدن باقي ميماند. در قالب اضطرابهاي بيدليل، خلق پايين، بيقراري، بيخوابي يا حتي احساس پوچي.
اضطراب وجودي در دل بحران
براي بسياري از ما، بحران اخير معناي بزرگتري هم داشته: روبهرو شدن با اضطراب وجودي. يعني مواجهه با پرسشهايي مثل:
آيا کنترلي بر سرنوشتمان داريم؟
آيا زندگيمان معنا دارد؟
در جهاني که ناگهان ميتواند زيرورو شود، براي چه بايد تلاش کرد؟
اين نوع اضطراب، بسيار عميقتر از اضطرابهاي معمول است و معمولاً در مواجهه با بحرانهاي بزرگ و تهديدهاي هستيشناسانه، فعال ميشود.
راهکارهايي براي عبور از تعليق رواني
در شرايط ابهام، مهم است که به جاي تلاش براي کنترل آيندهي مبهم، به بازگرداندن توجه به لحظهي اکنون و قدرتهاي کوچک در دسترسمان روي بياوريم. برخي پيشنهادهاي روانشناسانه براي مديريت بهتر اين دوره:
1.بازگشت به گامهاي کوچک: بهجاي فکر کردن به تصوير کلي و تصميمهاي بزرگ، بر «گام بعدي ممکن» تمرکز کن.
2.ساختاردهي به روزمرگي: برنامهريزي روزانه، حتي در کوچکترين شکلش (مثلاً تعيين ساعتي براي پيادهروي، نوشتن، تماس با يک دوست)، به مغز احساس کنترل ميدهد.
3.نامگذاري احساسات: نوشتن يا گفتوگو دربارهي احساسات مبهم، خودبهخود از شدت آنها ميکاهد. «من مضطربم»، «احساس گيجي دارم»، «دلم ميخواهد هيچ کاري نکنم»… اينها شروعهاي شفابخشاند.
4.کاهش مصرف اخبار: در شرايط بحران، بمباران اطلاعاتي فقط اضطراب را تقويت ميکند. بايد مرز روشني، بينِ "آگاه بودن" و "غرق شدن" گذاشت.
5.اتصال انساني: تنهايي رواني در بحران، تشديدکنندهي آسيب است. حتي تماس روزانهي کوتاه با کسي که ميتواني احساساتت را با او به اشتراک بگذاري، يک مداخلهي قوي است. 6.در صورت نياز، کمک تخصصي بگير:احساس سنگيني، بيانگيزگي، يا اختلال در عملکرد روزمره، اگر ادامهدار شود، نشانهايست براي رجوع به رواندرمانگر.
کلام آخر:
شايد اکنون در دل ابهام زندگي ميکنيم، اما نبايد فراموش کنيم که اين نيز بگذرد. وظيفهي ما اين نيست که همهچيز را حل کنيم، بلکه اين است که در دل هر بحران، مراقبت از خود و معناي زندگي را به هر شکل کوچک و ممکن زنده نگه داريم.
روانشناس، طرحواره درمانگر