ادبیات
شعر و ادب |
قابوسنامه و دو رمان انگليسي
(بخش اول)
مريم سعيدي، کارشناس ارشد زبان
و ادبيات فارسي دانشگاه آزاد اسلامي واحد آزادشهر
تاثير قابوسنامه بر ادبيات جهان
علاوه بر ترجمههاي صورت گرفته از کتاب قابوسنامه، تا جايي که نگارنده تحقيق انجام داده است، کتاب «النصايح» ميرزا نصرالله ديده و «ديوان شرقي و غربي» گوته از اين کتاب تاثير بسيار پذيرفتهاند که شواهد آن در زير بيان مي شود. ميرزا نصرالله ديده (قربان بيگاف، 1797م.) با زبانهاي فارسي و تركي آشنايي كامل داشت. در سال 1873م. كتابي درسي با عنوان«كتاب النصايح» براي شاگردان مكتبخانهها نوشت. اين کتاب به تركي آذربايجاني نوشته شده و شامل مقدمه و دو فصل است که در فصل نخست از عقل، حياء، سخاوت، شجاعت، صداقت، تواضع، صبر، ادب، رازداري، وفاي به عهد، ترحم و غيره بحث ميشود و در فصل دوم از صفات ناپسندي چون بخل و خست، طمع، چاپلوسي، خيانت، سخنچيني و غيره انتقاد ميشود. مؤلف علاوه بر استفاده از روايت و احاديث گاه به قطعات منظوم نيز استناد ميكند. محققان بر اين عقيده اند که در اين كتاب تاثير كتابهاي گلستان و قابوسنامه نيك پيداست.
دومين کتابي که در آن از قابوسنامه ياد شده است ديوان شرقي و غربي گوته، شاعر بزرگ آلماني، است. پس از آنکه خاورشناس آلماني، ديتس، کتاب قابوسنامه را از روي روايتهاي به زبان آلماني درآورد و به سال 1811 ميلادي در برلين به چاپ رسانيد. گوته پيش از سرودن ديوان شرقي و غربي ترجمه آلماني قابوسنامه ازجمله آثاري بوده که مطالعه مي کرده و با مترجم آن نيز مکاتباتي داشته است (پيشگفتار قابوسنامه، به تصحيح غلامحسين يوسفي، ص 8). نمونه هاي تاثير پذيري وي از قابوسنامه را مي توان در استفاده وي از شهرهاي كابل، باميان، غزنه و بدخشان در ديوان شرقي و غربي است. به علاوه، گوته، پارهاي از ضربالمثلها را در کتاب خود به نظم در آورده، که آنها را از کتاب قابوسنامه وام گرفته است ( قويم، 1388، 66 67).
البته آثار بسياري را ميتوان متاثر از اين کتاب دانست، اما لازمه اثبات اين تاثير پذيري ارائه نمونهها، شواهد و مثالهايي که اين تاثير صورت گرفته را تاييد کند و از آنجا که هدف اين به بررسي تاثير قابوسنامه بر ادبيات انگليسي به طور خاص اشاره دارد لذا پرداختن به اين موضوع خود نياز به تحقيق جداگانهاي دارد که از حوصله اين مقاله خارج است.
تاثير قابوسنامه بر ادبيات انگليسي
قابوسنامه به زبانهاي مختلف ترجمه شده است و بدين ترتيب در آثار ادبي کشورهاي متفاوت جهان به نحوي تاثير گذار بوده است، گرچه ميزان شناخته شده بودن اين اثر شايد قابل مقايسه با آثاري همچون شاهنامه فردوسي، ديوان حافظ، رباعيات حکيم عمرخيام، مثنوي مولانا و گلستان سعدي نباشد، اماکم از آنها هم نيست. بدين ترتيب، نگارنده سعي بر آن دارد تا تاثير قابوسنامه را در ادبيات انگليسي بررسي کند. گرچه اطلاعاتي که در اين قسمت ارائه مي گردد بسيار دشوار بدست آمده است و اين تا حدي به همان مسئله بر مي گردد که قابوسنامه در مقايسه با آثار ادبي بزرگ فارسي در جهان کمتر شناخته شده است، اما ماحصل جستجوها و تلاش هاي نگارنده در خصوص تاثير کتاب قابوسنامه در ادبيات انگليسي نتايج بسيار جالبي را نشان مي دهد.
پيش از بررسي تاثير کتاب قابوسنامه در ادبيات انگليسي بايد در مورد ترجمه انگليسي اين اثر سخن گفت که باعث شناخته شدن آن در ادبيات انگليسي شده است. همانطور که پيشتر گفته شد اولين ترجمه انگليسي اين اثر توسط روبن ليوي انجام شده است. اين ترجمه پس از تصحيح جديدي که از متن اصلي فارسي قابوسنامه انجام شد که توسط خود ليوي صورت گرفت. کار تصحيح وي در حقيقت ادامه کار ادوارد ادواردز، متشرق انگليسي، بود که بيماري و مرگ مانع ادامه کار واتمام کار شد. پس از درگذشت وي، روبن ليوي به سرپرستي انتشارات امناي اوقاف گيب اين مهم را بر عهده گرفت و از ياداشتها و قسمتي از متن اصلي که ادواردز فراهم آورده بود و پسر وي اي. اس. ادواردز در اختيار وي نهاد استفاده نمود و متن اصلي قابوسنامه را بر اساس چند نسخه از کهنه ترين آنها که به تاريخ 719 هجري کتابت شده بود و با مراجعه به چاپهاي هدايت و نفيسي تصحيح کرد و به سال 1951 ميلادي در هارتفورد انگلستان به چاپ رساند. به اعتقاد غلامحسين يوسفي، ليوي در تصحيح کتاب قابوسنامه روش تصحيح التقاطي را در پي گرفته بوده است، يعني هر قسمتي از هر نسخه اي که درست و مطابق با اصل تشخيص داده است احتمالا در متن گنجانده است. در نامه نگاري که غلامحسن يوسفي با روبن ليوي داشته است، بر وي معلوم گشت که روبن ليوي هر جا چيزي را درست تشخيص ندادهاند اصلاح کردهاند و از نسخههاي مختلفي که در اختيار داشته اند سود جسته اند. در نهايت اين نسخه فراهم آمد که اساس ترجمه وي شده است و مي توان گفت که در نهايت ترجمه اي وفادار به متن اصلي قابوسنامه بدست داده است. ترجمه اين اثر باعث شناخته شدن اين کتاب در دنياي غرب شده است که در طي تحقيقاتي در مورد قابوسنامه در زبان انگليسي صورت گرفت، بر نگارنده معلوم گشت که اين اثر تا آنجا شناخته شده است که در دو کتاب Walking Drumلويس لمور، نويسنده آمريکايي 1908-1988)) و The Stone Woman نوشته طارق علي (زاده 21 کتبر 1943) رماننويس و فعال سياسي بريتانيايي-پاکستاني در بخشي از داستان استفاده شده است. اين دو اثر ادبي در قالب رمان هستند که به زبان انگليسي نوشته شده اند. نگارنده به دنبال اين است ابتدا مشخص کند که خود اين نويسندگان چه تاثيري از قابوسنامه گرفته اند و در متن داستان گنجانده اند و در نهايت نتيجه گيري کلي در مورد تاثير قابوسنامه در زبان انگليسي مشخص شود. به اين ترتيب، در اين قسمت، رابطه اين دو داستان و قابوسنامه نشان داده ميشود تا در نهايت نحوه تاثير پذيري آنها از قابوسنامه مشخص گردد.
قابوسنامه و The Walking Drum (طبل روان)
کتاب The Walking Drum (طبل روان) نوشته لويس لمور (1908 1988)نويسنده آمريکايي است. اکثر کتابهاي وي اساسا داستانها و رمانهاي آمريکاي غربي است ولي اين کتاب تنها داستان بلند تاريخي وي است که بر خلاف ساير داستانهاي اين نويسنده معروف آمريکايي، فضاي داستان اروپاي و خاورميانه قرن دوازدهم ميلادي است. چون اين کتاب به زبان فارسي ترجمه نشده است، به همين منظور نگارنده اين مقاله بر اساس آنچه در خود داستان با اشاره به عنوان کتاب در بخش 36 گفته شده است که: ما اغلب همينطور که به راهمان ادامه ميداديم، آواز ميخوانديم، و هميشه صداي طبل روان به گوش ميرسيد، صدايي که تمام عمر در گوشم طنين داشت، صدايي که عميقا در بند بند وجودم جاي گرفته بود ، عنوان کتاب را به فارسي به «طبل روان» ترجمه شده است. همانطور که در ادامه معرفي ميشود مضمون داستان سفر با کاروان از اروپاي قرن داوزدهم تا قلعه نفوذناپذير الموت در دره حشاشيون (Valley of the Assassins) واقع در مرکز ايران و ادامه مي يابد و اين آخر سفر نيست. شخصيت اصلي داستان ماتوريان کربوچارد است که در طول داستان از شهري به شهر ديگر در جستجوي پدرش سفر مي کند تا به ايران مي رسد که تاکيد اصلي اين مقاله است. در طول اين سفر دراز نقشهاي متفاوتي مثل دزد دريايي، محقق، پزشک، تاجر، کيمياگر و حتي عاشق را بازي ميکند تا به هدف اصلي خود که پيدا کردن پدرش است دست يابد. اما حضور وي در ايران، به زماني بر ميگردد که در طول سفر به وي خبرهاي گوناگوني ميدهند که پدرش را در ايران و گرفتار در قلعه الموت ديدهاند، بدين ترتيب مصمم است که به آنجا برود. با هويت شخصي جديد به نام ابن ابراهيم که محقق، پزشک و کيمياگري مسلمان است وارد آنجا مي شود و به محضر امير مسعود خان اعلام ميکند که ميخواسته از راه تبريز به سمت مدرسه پزشکي جندي شاپور برود. کربوچارد در جريان اين سفر پرماجرا و رسيدن به ايران طالب علم و ثروت نيز ميشود و نقشهاي محقق، نسخه نويس و مترجم را انتخاب ميکند.
اما مواردي که از قابوسنامه در اين کتاب ذکر شده است به شرح زير معرفي مي گردد.
مورد اول: ص: 138
در صفحه 138 کتاب ماتوريان که راوري داستان است اينطور مي گويد که:
After the visit of John of Seville, I found myself included in small gatherings of the translators when they met away from the library, so in a small way I became a part, a listening part, of that great city.
In the library I read translations of Heraclitus, Socrates, Plato, Empedocles, Pythagoras, and Galen.
I made several copies of each of these works, for at first I was given more copying to do than translation.
Then I was given a book to translate from the Persian, The Qabus Nama, written by Kai Ka'us ibn-Iskander, Prince of Gurgan, in 1082. It was a book of advice to his son, considering all aspects of his life as a prince and as a man.
In his chapter on enemies, I came upon this passage: Ever remain aware of your enemy's activities, secret or otherwise; never feel secure against his treachery against you, and consider constantly ways in which you may outwit or defeat him.
Thus far I had not followed the advice of Kai Ka'us. My enemies had acted against me, not I against them. Should I give thought to preventive warfare? And to securing my own position, for was I not vulnerable? (The Walking Drum, P. 138)
ترجمه فارسي اين قسمت از کتاب:
بعد از ديدار با يوحنا شبيلي به جمع کوچکي از مترجمان وارد شدم و من شنونده بودم.
... در کتابخانه، ترجمه آثار هراکليتوس، سقراط، افلاطون، امپدوکلس، فيثاغورث، جالينوس را خواندم.
... من چندين نسخه از روي اين کتابها برداشتم چون در ابتدا به من ماموريت داده بودند که از روي برخي کتب نسخهبرداري کنم.
اما بعد کتابي به من دادند و گفتند که از فارسي ترجمه کنم، و نام اين کتاب قابوسنامه بود که کيکاوس بن اسکندر، پادشاه گرگان، در سال 1082 آن را نوشته بود. اين کتاب پندنامه اي بود که پادشاه گرگان به پسرش نوشته بود و در اين کتاب به تمام جوانب زندگي وي به عنوان يک شاهزاده و يک انسان مي پردازد (طبل روان، ص، 138).
در بخشي از اين کتاب در مورد دشمن، با اين نوشته روبهرو شدم: و لکن در نهان و آشکارا از کار دشمن خود غافل مباش: وز بد کردن او مياساي، و دايم در تدبير م مکر و بدي او باش (ترجمه به فارسي گرفته شده از اصل متن قابوسنامه ص 144، تصحيح غلامحسين يوسفي).
... تاکنون من پند کيکاوس را به کار نبسته بودم. دشمنانم بر عليه من عمل کردند، نه بر عليه آنها. آيا من بايد قبل از وقوع حادثه به يک پيکار و روياروي مي انديشيدم؟ تا جايگاه و موقعيت خودم را تضمين کنم، چون من آسيب پذير نبودم؟
مورد دوم: ص: 142
وي به عنوان راوي داستان در جايي ديگر در صفحه 142 کتاب ادامه مي دهد که:
The Qabus Nama had a chapter of advice on the writing of poetry. Whether the son of the Prince of Gurgan profited by his father's advice, I did not know, but I did. The prince had died a hundred years or more before my time, but his advice was still good (The Walking Drum, P. 142).
ترجمه فارسي اين قسمت از کتاب:
قابوسنامه بخش ديگري در پند دادن براي شعر گفتن دارد. حال پسر پادشاه گرگان از اين پند پدر بهره برده باشد يا خير، من نمي دانم. اما من که بهره بردم. اين پادشاه صد سال پيش يا بيشتر از زمان من مرده است، اما پند او هنوز هم مفيد است (طبل روان، ص، 142).
مورد سوم: ص: 316
My possession of esoteric knowledge placed me in a position that, if handled with discretion, might move me into a position of importance. Andronicus might someday become emperor, and even now his power was second only to that of Manuel.
At this time I chose to make a copy of The Qabus Nama, a very excellent book by the Prince of Gurgan. No other book taught so much about the practical business of living, and during the long trek across Europe I had read and reread its pages. Yet when I began, I chose one of the later chapters in which the Prince discusses the service of kings.
Scarcely had I begun when I remembered a thought I immediately wrote down. No doubt my present situation brought it to mind. If at any time your Prince should pretend your position with him is sure, begin from that moment to feel unsure (The Walking Drum, p.316).
ترجمه فارسي اين قسمت از کتاب:
دانش پنهاني که تا کنون بدست آورده بودم مرا در جايگاهي قرار داده بود که اگر با دقت آنرا در اختيار داشته باشم، ممکن است مرا به موقعيتي مهم برساند. آندرونيکوس ممکن است روزي امپراطور شود، و قدرت وي بعد از او تنها به مانوئل مي رسد.
در همين مدت بود که تصميم گرفتم يک نسخه از کتاب بسيار عالي پادشاه گرگان، قابوسنامه را تهيه کنم. هيچ کتابي تا اين اندازه درباره جنبه عملي زندگي به من درس نداده بود، و در طول سفر به دور اروپا اين کتاب را بارها و بارها خواندم. حتي، وقتي که شروع به خواندن کردم، يکي از اين بخش هاي آخر اين کتاب را که درباره درخدمت کردن پادشاه حرف مي زند، انتخاب کردم که بخوانم (طبل روان، ص 317).
به ندرت اگر شروع مي کردم و فکري به يادم مي آمد فورا آنرا مي نوشتم. شکي نيست که شرايط فعلي ام مطلبي را به يادم آورد. اگر اتفاق افتاد پادشاه ترا از خويشتن ايمن دارد آن روز ناايمن باش (ترجمه مطابقت داده شده و گرفته شده از متن فارسي قابوسنامه، در خدمت کردن پادشاه، ص 198، به تصحيح غلامحسين يوسفي).
… Day after day in the quiet of my room or beside the fountain in the garden, I worked at my writing, preparing first a copy of The Qabus Nama (The Walking Drum, p.319).
... هر روز که ميگذشت در خلوت اتاقم و کنار فوارههاي باغ روي نوشته هاي خودم کار مي کردم و ميخواستم هر چه زودتر نسخه قابوسنامه را آماده کنم (ص، 319).
در بخش دوم، دومين کتاب انگليسي که از قابوسنامه در آن استفاده شده است معرفي خواهد شد.
پدرم ...
غزل تازهاي از
محسن خسروي کتولي، عليآباد کتول
پدرم را بزرگ ميکردم، مثل يک کودک دبستاني
پدرم جبهه رفت و کوچک شد چيزي از انفجار ميداني؟!
آسمان لحظهاي درخشان شد، روي مين رفته بود پاهايش
شاهد زجر دائمش بودم سالهاي ِسياهِ طولاني
خطّ ِ قرمز براي او وطنش، زير باراني از گلوله تنش
باز هم ياد جبهه ميافتد، اکثر روزهاي باراني
کوه بود وکمر به پايينش، رفته بود هنوز محکم بود
من نديدم تمام ِاين مدّت، در دلش ذرّهاي پشيماني
پابهپاي کسي که بيپا بود، دراتاقي گذشت کودکيام
دست در دست هم که ميداديم، دور بوديم از پريشاني
عطر شالي گرفت خانهي ما، تا نسيمي وزيد درکوچه
حين رقصي قشنگ ميچرخد، دامن ِدختران گيلاني
سرفه زد، آمدم دوا بخرم، زير باران نشسته پشتِ درم
پا ندارد که پا شود پدرم ميشوم توي کوچه زنداني
سه غزل
ندا جلالي، گنبد کاووس
(1)
نه من گلايه از اين فصل بيثمر دارم
نه انتظار رسيدن به بال و پر دارم
همين غنيمت تنها براي من کافيست
که باز هم غزلي تازه در نظر دارم
سکوت کردي و لبريز مي شوم از شوق
چه نقشه هاي قشنگي که زير سر دارم
تو را که سهم شب و شکوه هاي سبز مني
به چشم هاي خود امشب عزيزتر دارم
خدا نياورد اين را که اي تغزل ناب
براي لحظهاي از عشق دست بردارم
(2)
هنوز چله نشين توام، نمي داني
تمام فرصت من،خاطرات حيراني!
نه آنکه بيش و کمت را نگفته باشم؛نه!
گواه من همه ي شعرهاي عصياني
به روح سرکش موج و قرار شب سوگند
که هست ثانيه هامان پراز پريشاني
نگاه مي کني آيا که درد مي پيچد
به لايه لايه ي اين شعر رو به ويراني
لبالبيم ز زخم و اگرچه کافي نيست
به روي چهره از اين پس دو چشم طوفاني
به اشک و خشم تو را بي شکيب مي خوانند
که شايد آب شود اين شب زمستاني
(3)
نگو که فاصله داريم تا پريدنها
بيا که فصل تماشاست فصل ديدنها
تمام مي شود آخر دوباره فرصت عشق
بس است فاصله تا عشق و خوشهچيدنها
چقدر دير سر از برف ها درآورديم
درخت سرو کجا ،اينچنين خميدن ها!
به حجم بسته ي خود دلخوشيم و ميباليم
شدهست کار همه؛ پيلهها، تنيدنها!
صداي گندم از آن سمت زرد ميآيد
به پاي آبله کي مي شود دويدنها؟
-هنوز ميوهي کالايد و آفتابي نيست
هنوز راه زياديست تا رسيدنها
ولي مگر نه که ما از تبار خورشيديم
چگونه گوش ببنديم بر تپيدنها؟
من و دو دست دعا و کرامتت اي دوست!
ببار تا برسد فصل سيب چيدنها
علي اکبر رحيمي
گنبد کاووس
خرابم، مخزن دردم، دل پُر از غمي دارم
در اين درياي توفاني سکوت مبهمي دارم
من از نسل زمستانم پر از تکرار باريدن
ولي در خلوت خامم، اميد شبنمي دارم
گريزانم من از شادي، نباشد بر لبم خنده
براي زندگي اينجا، دگر وقت کمي دارم
من آن سهراب غمگينم، به بازويم نشاني هست
براي مردنم دستي به سوي رستمي دارم
کسي با من نميرقصد بجز فکر و خيال بد
که در فکر و خيال خود فضاي درهمي دارم
دوباره جان بگيرم من، اگر روزي تو برگردي
پر از زخمم به دست تو، اميد مرهمي دارم
مريم رزاقي
مريم رزاقي، شاعر، پژوهشگر، تهيه کننده و کارگردان است. متولد 1354 زيراب سوادکوه. خودش ميگويد؛ «مادر پرستار بود اما من درخانه به دنيا آمدم بي سروصدا بي آنکه چندان گريه کنم. عصرهفتم آذرماه 54».
بسياري او را با غزل هاي زيبا و مجموعه اشعاري چون «اندوه مهربان»، «عصر يک ارديبهشت ناگهانت»، «حق با توبود» و «ليلي خانه دار» مي شناسند. برخي هم او را با مستندهايي چون «اويا»، «خاتون ددا»، «بي بال پريدن»، «زخمه»، «نووري»، «ري را»، «سو»، «اقيانوي بي پايان»، «پشت چراغ قرمز» و «ميرکا» مي شناسند. مستند «اندوه جنگل» ساخته او منتخب سي امين جشنواره Suncine اسپانيا شد. اين جشنواره يکي از معتبرترين جشنواره هاي محيط زيستي دنياست که مهم ترين مستندهاي محيط زيستي دنيا را معرفي مي کند. اندوه جنگل روايت ساخت و سازهاي بي رويه در جنگل هيرکاني و مقابله جنگلبانان براي حفظ منابع طبيعي است.
وي مدتي گوينده سيماي گلستان بود.
آثار:
مجموعه شعر اندوه مهربان ، 1379، انتشارات خرمشهر
مجموعه شعر عصر يک ارديبهشت ناگهانت ، 1386، انتشارات قو
مجموعه شعر حق با تو بود ،1388، انتشارات فصل پنجم،نامزد جايزه فصل
مجموعه شعر ليلي خانه دار ، 1392، انتشارات سوره مهر، نامزد دريافت بهترين کتاب در جشنواره پروين اعتصامي
مجموعه شعر جوان استان مازندران ، زير نظر قيصر امين پور1384، انتشارات دفتر شعر جوان
فعاليتهاي فرهنگي و جوايز:
تدريس در دانشگاه آزاد اسلامي ساري ، مقطع کارشناسي ارشد رشته رسانه، 1388- 90
تدريس در دانشگاه آزاد اسلامي تهران شمال، مقطع کارشناسي ادبيات :1396-97
- داور جشنواره بين المللي شعر فجر1387
- شاعر برگزيده انقلاب سال 1386
- جايزه بهترين شعر سال کودک و نوجوان از جشنواره مطبوعات تهران سال 96
- برگزيده چند دوره جشنواره هاي شعر علوي، شعر رضوي ، شعر پايداري ، شعر جوان هرمزگان
- خبرنگار برتر در جشنواره توليدات مراکزصداو سيما سال1388
- ساخت بيش ازپنجاه آهنگ از ترانه هاي مريم رزاقي....درسازمان صداو سيما
دو غزل از او را ميخوانيد:
(1)
پر ميکني از بوي «کوکو» خانهات را
از بوي شببوها دل ديوانهات را
برسفره ميچيني غمت را تکه تکه
با اشک کامل ميکني صبحانهات را
چسباندهاي روي اتاق کوچک خود
رنگينترين بخش دل پروانهات را
مادر بزرگ باد خواهد گفت روزي
در گوشهاي کودکان افسانهات را
شادم که آبادم نميخواهي ازين پس
دادي به آباداني ام ويرانهات را
ديوانهات مي خواستم مجنون عاقل !
ديوانهتر ميخواستي ديوانهات را
(2)
من به عاشق بودنم دنيا به عاقل بودنش
من به آسان بودنم دنيا به مشكل بودنش
دوست مي دارم خدا را جنس عصيان من است
دوست ميدارد نمازم را به باطل بودنش
قصهام بر عكس آدمهاست، حالم را بپرس
از مسيحايي كه جانم داده قاتل بودنش
مانده بود از من خودم را ...، رفته بود از من قرار...
رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش ...
در دل تنهايي و غم سنگ ميشد كاش دل
عاقبت خود را به كشتن داده با دل بودنش