لوطي و عنترش
یادداشت |
علي رايج کفشگيري
داستان عنتري که لوطيش مرده بود را صادق چوبک در دهه 20 منتشر کرد. داستان عنتري که در اسارت لوطي بود. لوطي بر گردن عنتر زنجيري داشت و او را بر سر چهار راهها و ميادين براي معرکه گيري ميبرد.
در ميدان معرکه لوطي ميگفت اهاي پدرسوخته پشتت را نشان بده.
عنتر دستهايش را به زمين ميگذاشت و پشتش را نشان ميداد و جفتک ميپراند.
لوطي ميگفت اهاي پدرسوخته چند تا زن ميخواي
عنتر رو به معرکه ميکرد و عو عو کنان بر سينه ميکوفت
اهاي ترياک ميخواي عنتر اداي کشيدن وافور در مياورد و موجب خنده معرکه ميشد.
در دشت سوزان لوطي در حالي که زنجير عنتر به دستش بود ميگذشت چشمهاي عنتر به انترهاي ماده افتاد که با جفتشان آزاد در دشت سبز خراميده بودند
لوطي زير درخت بلوط اطراق کرد و بساط چاشت و ترياک و وافور را پهن کرد .
هر چند بار يکي هم به عنتر دود ميزد. عنتر معتاد به ترياک بود.
لوطي به خواب رفت و عنتر به لوطي نگاه ميکرد
در انتهاي روشني روز عنتر به چشمان ورز افتاده لوطي نگاه کرد.به چشماني که عمري از او ترس و وحشت و دستور ميياريد.
چشمهاي که ميگفت .
ببينم پدرسوخته پشتک بزن. فلان فلان شده عو عو گريه کن. مادر قحبه برا معرکه پاتو هوا کن ...... بعد شلاقي و ميدان ديگر تا که لوطي قرآن قرآن از معرکه پول درارد .
در آن دشت عنتر جفت گيري ماده عنترها را ديده بود.
عنتر به چشمهاي لوطي که سفيدي آن بيرون زده بود نگاه کرد و پيکر بيجان لوطي را تکان داد.
اما لوطي مرده بود .
عنتر ترسيد ترسي که در او خوشحالي هم بود لوطيش با همه ستم و ترسش مرده بود
در تاريکي شب تلاش کرد که خود را آزاد کند اما موفق نشد هوا رو به روشني بود عنتر توانست ميخ طويله را از زمين بيرون در آورد و در خط مستقيم پا به فرار گذاشت. ميخ و زنجير بر گردنش سنگيني ميکرد
ته دشت گله ي گوسفندي را ديد و خوشحال شد جنبنده ي آنجا جست.
ناگهان سگهاي گله بسوي او هجوم بردنند. عنتر خسته تا ته دشت دويد و خود را بالاي درخت رساند و سگها دور شدند . آسمان پر آفتاب دشت را نگاه کرد و عقابي غول پيکر را ديد که بسوي او مي آيد. ناگهان از درخت پايين آمد و خود را به سنگلاخي زد . سنگلاخ خنک بود و چرتي زد اما فس فس و هش هش صدايي بيدارش کرد چشم باز کرد افعي را بالاي سرش ديد که قصد جانش کرده بود.
به پايين جهيد و تا ته دشت فرار کرد و در سکوتي خود را پاورچين پاورچين زير درخت بلوط رساند همان درختي که لوطيش مرده بود. عنتر دست به دامن لوطي مرده اش شد عنتر گرسنه اش بود از شدت خماري به خود ميلرزيد
اما لوطيش مرده بود .
اين داستان حکايت مردمانيست که از مرگي و نابودي ديگري براي خود آزادي و آبادي ميخواهند بدون اينکه بياموزاند آزادي چيست . بسياري با کفن کردن يک رهبر و يک عامل آرزوي وطن و آبادي کردند بدون اينکه خود بدانند ميانه آنها با آزادي چيست.
ايران امروز حکايات سختي با خود حمل ميکند با طي کردن تکاپويي صد ساله آزادي خواهي، مردمي هستيم که در دسته ها و گروههاي متعدد و متنوع آزادي را نميدانيم ولي آنرا ميخواهيم. امروز ايران بايد بداند که آزادي بها دارد بهايش در فهم آن هست.
امروز ايران در تب عدم فهم آزادي ميسوزد سواحلش پراز زباله . منابع آبش پايان يافته وکشاورزي بسيار ضد محيط زيستي دارد تصادفات جاده ي فراوان و مديران بسيار فاسد و دور از فهم و جامعه و دانش. اصلاح خواهيش به تغيير صرف مديران انجاميد و اصول گراييش شده تف و لعنت به اين و آن و بر تعصبات وهم آلودپايدار. دمکراسيش آدم ندارد و صندوقهاي رايش باد و هواست
آدمهايش پراکنده ميانديشند و اجماع بر فهم جميع را بر نميتابد .
ايران نياز به فهم آزادي دارد ازادي که ادمهايش به صرف ادميزادي بحساب اينند نه هيچ قيدي ديگر .ورنه چون آن عنتر لوطي همواره بايد ميخ و زنجير را با خود حمل کنيم دائم دست به دامن لوطي باشيم شايد هم مرده اش.