نقدي بر يادداشت حنيف خورشيدي: آن شاملوي ديگر


نقد |

    مهران موذني

يکشنبه، 5 مرداد 1404 در شماره 3014 روزنامه گلشن مهر يادداشتي از جناب حنيف خورشيدي درباره احمد شاملو، شاعر نامدار معاصر به چاپ رسيد. اگرچه که ارزش کارنامه ادبي شاملو بر کسي پوشيده نيست و نام او به عنوان يک شاعر پيشگام و مبارز همچنان بر سر زبانهاست، اما شخصيت و کارنامه وي بحثبرانگيزتر از اين حرفهاست. عليالخصوص هنگامي که سخن از تاثيرگذارياش بر ادبيات فارسي و انواع فعاليتهاي غيرشاعرانهاش در ميان باشد. حال، اگر بنا باشد تا آن جمله «واقعا حق نداريم اشتباه کنيم» که جناب شاملو در نشست دانشگاه برکلي به کار برد را براي خودش نيز به کار ببريم، کار بيش از اين بيخ پيدا ميکند.

 

 

تاثيرگذاري شاملو

در يادداشت جناب حنيف خورشيدي به موضوع خوبي اشاره شد. اينکه شعر سپيد با شاملو آغاز و پايان يافت. اما در پايان يادداشت آمده است: «بهجرئت ميتوان گفت پس از نيما يوشيج، جنبش ادبياش که زبان فارسي را متحول و به روز کرد، احمد شاملو بيشترين اثر را بر شعر مدرن پارسي گذاشت.» ابتدائاً بايد از خود بپرسيم منظورمان از مدرن چيست؟ اشعار شاملو کدام مؤلفههاي مدرنيسم، اين جريان عظيم غربي را داراست؟ آيا همين که شعر او در قالبهاي شعر کلاسيک نميگنجد و درباره موضوعات و ابژههاي تازهتري است، يعني مدرن به شمار ميرود؟ نسبت اين شعر با انديشههاي دکارت و کانت کجاست؟ سوژه فلسفي در کجاي اشعار او متجلي است؟ تفاوت بنيادين انديشه مدرن شاملو در «دهانت را ميبويند» او با تفکر سنتي حافظ در «که محتسب تيز است» کجاست؟ آيا واقعاً به درک درستي از آنچه که اروپاييها در 5 صده گذشته بنيان گذاشتهاند رسيدهايم که آن را به احمد شاملو نسبت ميدهيم؟ از اين که بگذريم، احمد شاملو شاعري تأثيرگذار در تاريخ ادبيات فارسي، اما نه در نحوه خوب آن است. شاملو با اشعار بعضاً زيبا و استادانهاي که سرود، راه را براي بلبشوي کنوني شعر فارسي باز کرد. براي «شاعراني» که در کافهها مينشينند و – مشابه جناب شاملو - با سيگاري بر لب ژست روشنفکري ميگيرند. براي ادعاي بهاصطلاح «روشنفکرانهاي» که نهايتاً از عدم پيروي از عروض و قافيه که ناموس و تشخص شعر فارسي به شمار ميروند، نشئت ميگيرد. در اينگونه از شاعري ديگر لازم نيست چندان به خودتان زحمت يادگيري بدهيد. همين که الهاماتي شاعرانه داشته باشيد و نام کانت، هگل، نيچه، هوسرل و هايدگر را بدانيد کافي است. مرز بين شعر و ناشعر از بين رفته است. موضوعي که خود شاملو نيز آنگونه که در کتاب «نظريه شعر سپيد» مطرح کرد، به آن آگاه بود. اين روزها براي شاعر شدن لازم نيست تا عروض را با مطالعه گنجينههايي چون آثار عاليجنابان حافظ، سعدي و مولانا آموخت. اصلاً ديگر نيازي به آموختن عروض نيست. اين نسل مدتهاست که ديگر ارتباطي با ريشهها ندارد. نه شاملو و نه هيچ يک از شاگردان نيما هرگز تا اين حد در شاعري بيرگوريشه، بيهويت و لنگدرهوا نبودهاند. حتي مرحوم يداله رؤيايي که خود او نيز از بانيان همين بلبشو است، بهخوبي در يادداشتي اشاره ميکند که براي کنار گذاشتن عروض، بايد ابتدائاً آن را آموخت تا بتوان از بروز برخي کمبودهاي موسيقياييِ ناشي از کنار گذاشتنش ممانعت کرد. هرچند که خود او در اين امر به خوبي شاملو نبود. ولي پرسش اصلي اينجاست: مگر عروض پتانسيل بزرگ زبان فارسي نيست؟ پس اصلاً چرا از اين عامل تشخصبخش غافل شويم؟ آيا واقعاً «آزادانه نوشتن» به از دست رفتن تشخص شعر فارسي ميارزد؟ در اين صورت، ما فارسيزبانان چه چيزهاي منحصربهفردي براي ارائه خواهيم داشت؟ وضعيت امروز شعر فارسي نتيجه همين رويکرد است. شعرهاي امروز، شعرهاي بيانيهاي هستند. تعدادي شاعر دور هم جمع ميشوند و در يک بيانيه عنوان ميکنند که جريان تازهاي را تحت تأثير فلان فيلسوف بنيان گذاشتهاند. شعرهايي که تنها خودشان فهم ميکنند. اين بهاصطلاح «شاعران» نه ميتوانند مثل نيما جريانسازي کنند و نه ميتوانند مانند خود شاملو پرچمدار حرکتهاي سياسي باشند. با اين اوصاف، انتظارِ داشتنِ پراتيکي چون پراتيک عاليجناب فردوسي نيز قطعاً از آنها بسيار بسيار بعيد و دور از ذهن است. اين «شاعران» تنها مينويسند که چيزي نوشته باشند. حتي اگر تقريباً کار بيهودهاي باشد و ديگر نشاني از اهداف والاي عاليمقاماني چون سعدي، فردوسي و يا حتي شاعران دوره مشروطه و پس از آن نداشته باشند. حتي آن دسته از اين شاعران که خود و اشعارشان را سياسي ميدانند نيز نميتوانند ذرهاي از پراتيک فردوسي يا حتي نيما را داشته باشند. برچسبهايي چون «پستمدرن» و الفاظي که به «ايسم» ختم ميشوند نيز حفره بزرگ بين اين «شاعران» و مخاطبان را پر نخواهند کرد. اصلاً چرا بايد شاعري نوشتههايش را منتشر کند؟ آيا چيزي جز ارتباط دوسويه بين اثر و مخاطب مطرح است؟ تعجبي ندارد که آثاري تا اين حد «شخصي» يا به بيان بهتر، مبهم، چندان مخاطبي نداشته باشند. از طرفي، اين جريان بهظاهر آريستوکرات ادبي نيز توانايي تأثيرگذاري جريانهاي آريستوکرات فلسفي و ادبي جهان غرب را ندارند. گويي که کاملاً بيهوداند. از اين رو، بانيان اين جريانهاي شعري نه جانشينان و نه ادامهدهندگان مسيري که شاملو باز کرده، بلکه فرزندان ناخلف وي هستند.

شاملو و شاهنامه

او در زندان به بررسي شاهنامه و... مشغول شد. اسماعيل خويي سالها پيش پاسخ خوبي به اين ادعا داد: «شاملو شاهنامه را نخوانده است.» اما چرا؟ با وجود ابزاري مثل اينترنت، کمتر علاقهمندي به ادبيات، نشست پرسش و پاسخ شاملو در دانشگاه برکلي را نديده است. از مهملاتي که شاملو در اين جلسه درباره موسيقي سنتي به زبان آورد  و پاسخي که از اساتيدي چون محمدرضا لطفي و محمدرضا شجريان دريافت کرد  بگذريم، ايشان سخنان عجيب نيز درباره بسياري از مسائل تاريخي، ديني و... به زبان آورد. همانگونه که همواره باب ميل جريان بهاصطلاح «روشنفکري» ايران بوده است. بهمانند يک علامه دهر که با سيگاري بر لب، از زمين و زمان ميگويد. گويي که دوره «همهچيزدان بودن» به اتمام نرسيده و جناب شاملو ادامهدهنده راه بزرگاني چون ارسطو و بوعلي است. وي در همين نشست «اي چاردهساله قرةالعين/ بالغنظر عالم کونين» نظامي را خزعبل ميخواند و «گفتي به غمم بنشين يا از سر جان برخيز/ فرمان برمت جانا، بنشينم و برخيزم» سعدي را «حمومک مورچه داره» تعبير ميکند. جناب شاملو با اينکه بهعنوان يک اصطلاحاً «منتقد» به صغير و کبير ادبيات اصيل فارسي رحم نميکند، «هجو» نيما و هدايت را مغرضانه ميداند که در نوع خودش جالب است. اما هيچ يک عجيبتر از اظهارات وي درباره شاهنامه سترگِ عاليجناب فردوسي نيست. صداي ضبطشدهاي از احمد شاملو به تاريخ آوريل 1991 در دانشگاه برکلي موجود است که وي در آن بهتفصيل درباره شاهنامه سخن رانده است. آنچه که باعث ميشود ما ادعاي جناب خويي را بپذيريم، اولاً استناد شاملو به يکي از دوستانشان به نام آقاي احتمالا علي حصوري باشد. دوم اينکه ايشان ابياتي تحريفشده را بهعنوان شاهد حرفش ميآورد:

سپاهي نبايد که با پيشهور

به يک روي جويند هر دو هنر

 يکي کارورز و يکي گرزدار

 سزاوار هر کس پديد است کار

چو اين کار آن جويد آن کار اين

پرآشوب گردد سراسر زمين

اما اصل ماجرا چيست؟ شاملو نه قبل و بعد اين ابيات را خوانده و نه اصلاً ميداند چطور بايد يک متن داستاني را بخواند. انگار که بر خلاف تمام شيفتگيهايش به تمدن غرب، نام هرمنوتيک هيچگاه به گوشش نخورده است. پيش از اينکه اين ابيات در شاهنامه بيان شود، سپاهي و غيرسپاهي، همگي براي غلبه بر ضحاک مسلح شدهاند: «سپاهي و شهري به کردار کوه/ سراسر به جنگ اندر آمد گروه». پس از پيروزي فريدون بر ضحاک، سروش نزد فريدون آمده و از او ميخواهد تا مردمي که همگي مسلحاند را خلع سلاح کند:

بفرمود کردن به در بر خروش

که هر کس که داريد بيدار هوش

نبايد که باشيد با ساز جنگ

نه زين گونه جويد کسي نام و ننگ

اما احمد شاملو ترجيح ميدهد مسئله خلع سلاح شدن مردن مردم را ناديده بگيرد و ضحاک را حامي «جامعه اشتراکي» و قهرمان خلق بنامد. وي با در نظر نگرفتن زيرلايههاي اساطيري اين داستانِ حماسي ميگويد: «فردوسي دوتا مار روي شانههاي ضحاک رويانده که ناچار است براي آرامکردنشان مغز سر انسان بر آنها ضماد کند.... چرا از مغز سر مردگان استفاده نميکردند؟ بههرحال براي دست يافتن به مغز سر آدم زنده هم اول بايد او را بکشند، مگر نه؟ خوب، قلم دست دشمن است ديگر.» باري ديگر جمله انتهايي وي را درباره حکيم توس بخوانيد: «قلم دست دشمن است ديگر»! سپس گويي که تمام منابع حماسي و اساطيري پيشين را خوانده است، ميگويد: «شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهي ضحاک شاهنامه اکتفا کنيد، مطلقاً چيزي از اصل قضيه دستگيرتان نميشود.» در حالي که در منابعي چون اوستا، اژيدهاک اژدهايي سهسر است که رفتهرفته در منابع حماسي به ضحاک، پادشاهي با يک سرِ انساني و دو سر اهريمني تبديل ميشود. شاملو که نه منابع اساطيري و نه حتي خود شاهنامه را مطالعه کرده، در جنگل وسيع آن گم گشته و راهنابلدياش را در دل جنگل فرياد زده است.

شاملو و تصحيح متون قديمي

جناب شاملو عليرغم تمام اظهار نظرات کوتهبينانهاش درباره شعر کهن فارسي و بهاصطلاح «انتقاداتي» که به بزرگاني چون فردوسي، سعدي و نظامي داشت، به حافظ علاقهمند بود. طوري که به تصحيح ديوان ايشان نيز دست زد که حاصلش شد کتاب «حافظ شيراز». اما روشي که وي براي تصحيح اين اثر پيش گرفته، سنخيتي با علم تصحيح متون ندارد. شاملو با جسارت تمام اعلام ميکند که «ساقي بيا که شد قدح لاله...» را به «صوفي بيا که شد قدح لاله...» تغيير داده است. آن هم بدون هيچ ارجاعي به يکي از متون دستنويس ديوان حافظ. گويي که اصلاً نميداند نبايد سرخود و بدون ارجاع چيزي را کم و زياد کند و با جسارت تمام آن را تصحيح بنامد. اين عمل هيچجوره تصحيح نيست. بلکه دست بردن در متن نام دارد. البته تسلط شاملو به متون کلاسيک جاي بحث بيشتري دارد. برخي از خوانشهاي احمد شاملو از اشعار کهن با اشکالات عروضي همراه است. به طور مثال، در خوانش مصرع دوم بيت «وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود/ کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود» از جناب خيام، پس از واژه «رفتنم» مکث ميکند. در حالي که از نظر عروضي، موظف است تا «رفتنم» را به «از» بچسباند و در بهترين حالت، پس از «از» مکث کند. نمونههاي ديگري نيز از اين دست در کارنامه وي وجود دارد.

 

ترجمه و فيلمسازي

اگرچه که حقيقتاً شاملو دستي در فيلمسازي نيز داشته، اما بد نيست اظهار نظرات خود وي را در همين باره به ياد آوريم: «شما را به خدا اسمشان را فيلم نگذاريد.» همچنين: «کارنامه سينمايي من يکجور نان خوردن ناگزير از راه قلم بود و در حقيقت به نحوي قلم به مزدي.» از اين رو، فعاليتهاي سينمايي وي را چندان نميتوان موفقيت بهحساب آورد. درباره تجربيات مشابه وي در ترجمه نيز بارها و بارها صحبت شده است.

 

سخن پاياني

احمد شاملو نيز مانند تمام شاعران معاصر وجههاي موفق و ناموفقي دارد. هرچند که شايد کمي بيش از ديگران با جسارت بيشتري دچار اشتباه شده باشد و تأثير منفي آن اشتباهات تا به امروز دامنگير ادبيات فارسي بوده باشد، اما به هيچ عنوان نميتوان منکر زيبايي بسياري از اشعار وي شد. متأسفانه در جامعه سياستزده ما، گهگاهي وي و اشعارش تماماً مورد بيلطفي قرار ميگيرند. چنين رويکردي هيچجوره شايسته ما نيست. اميد ميرود در ادامه شاهد چنين رفتارهايي نباشيم.