کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
جمله معروف را شنيده ايد که آدم ها به همه چيز عادت مي کنند. به تنهايي، غم، خوشگذراني، به تنبلي، به گرما، قطعي برق، کلافگي، خشم، و همه اين عادت ها جزوي از خود ما مي شوند. معمولا عادت هاي بد از بين نمي روند؛ بلکه با عادتي ديگر جايگزين مي شوند. در پوسترهاي ورود معمولا تابلوي «لطفا لبخند بزنيد» يا «با لبخند وارد شويد» به چشم مي خورد. پيامي که تلاش مي کند تا عادت «لبخند زدن» را به آداب معاشرت ما اضافه کند. فهرستي از عادت هاي خوب تهيه کنيد و پوسترش را براي اتاق خود بسازيد.
اولين بار در سال 1960 اين ايده مطرح شد که براي تغيير يک رفتار يا عادت، ذهن انسان به طور معمول به حدود بيست و يک روز زمان نياز دارد تا آن رفتار را به عنوان يک عادت جديد و بخشي از زندگي فردي بپذيرد. البته با توجه به هر فردي اين مدت زمان کمتر يا بيشتر است. اما مهم اين است که آماري از عادت هاي خود داشته باشيد و ببينيد کدام بايد تغيير کند. بياييد عادت هاي خود را بررسي و بعد کمي جابجا کنيد. به موقع مي خوابيد؟ کتاب مي خوانيد؟ صبحانه مي خوريد يا دير بيدار مي شويد و خوابالود و گرسنه به کلاس هاي تابستاني مي رسيد؟
خدا جون سلام به روي ماهت
سيده فاطيما عقيلي
دنياي پر از رنج و شکوفه!
در جايي خوانده بودم که: «با وجود اين دنياي پر از رنج، هنوز هم درختان شکوفه مي دهند». بياييد کمي به اين موضوع فکر کنيم. همه ما، تاکنون فکر کرده ايم که چقدر دنيا پر از رنج و بي رنگي است! اما تا حالا از زاويه ديد ديگري، به اين موضوع نگريستيم؟ آيا واقعا دنيا پر از رنج است؟ يا ما با افکارمان اين سخنان را تأييد مي کنيم و تحت تاثير قرار ميگيريم؟! در هر حال، برويم سراغ درختان. شايد فکر کنيد که درختان، از اتفاقات اطرافشان چيزي سر در نميآورند؛ اما اين درست نيست! آنها هم زندگي ميکنند و متوجه پيش آمدهاي پيرامون خود مي شوند. خلاصه، خوشبيني هم دست کمي از ماجرا ندارد. با خوشبيني مي توان در احوالات ناخوشايند هم جوانه زد و رشد کرد. مانند درختاني که در سخت ترين شرايط، شکوفه مي دهند.
نامه اي به پورياي ولي
پرستو علاءالدين
سلام بر پورياي ولي، پهلوان بزرگ ايران!
من دختري از تبار ايرانم، در دورهي جديد، دوره اي که کمتر کسي پيدا ميشود تا مانند شما و يارانت دلير و مردم دار باشد. زورخانه را يادتان هست؟ کمي بگذرد ممکن است اين ورزش از ياد برود. اما واقعا ورزش زيبايي است، خيلي علاقه دارم فضاي زورخانه را ببينم، آن ميل هاي بزرگ، آن شيوه پوشش خاص، که به وضوح هنر و دليري ايران در آن موج ميزند. از ته دل آرزو ميکنم که اين ورزش باستاني، اين ورزش پهلوانانه، توسط افرادي همچون شما حفظ شود. چند ماه پيش بود، گروهي از پسرهاي کوچک که به گمانم ده دوازده سال بيشتر نداشتند، چنان ماهرانه ميل ها را اين طرف و آن طرف مي انداختند و چنان مسلط به دور خود ميچرخيدند که مرا به شگفت آورده بود. چيزي در چشمانشان همواره موج ميزد، عشق به ميهن و عشق به قوت علي (ع)؛ و همچنين بزرگ مردي در نگاهشان کاملا مشهود بود.
نامه اي به شينگ ين
براساس شخصيت کتاب دختر مهتاب اثر سولين تن
نازنين زهرا خانقلي
سلام شينگ ين عزيز، من نازنين زهرا هستم. کسي که از شخصيت و زندگي تو خيلي خوشم مي آيد. اي کاش من هم ميتوانستم همانند تو دوستان و دشمنانم را شناسايي کنم. تو درس هاي بسيار زيادي به من آموزش دادي، اينکه يک دختر تا چه حد ميتواند سر سخت و محکم باشد. و اينکه خانواده چقدر با ارزش و مهم است. متاسفانه در زندگي اکنونم هيجان زيادي وجود ندارد. تنها چيزي که ادرينالين خونم را بالا مي برد، فقط بازي هاي هيجاني و صداي باران است. مثل تو نميتوانم شمشير داشته باشم، يا دشمني که بخواهم آن را نابود کنم. تنها کاري که ميکنم اين است که درس ميخوانم و آينده ام را ميسازم که البته آن هم سخت است. شبيه بوکس است. ميداني بايد هي به کيسه کتاب هاي درس مشت بزني تا بتواني ضربه هاي قوي بزني. ولي باز هم لذت بخش است. زيرا آينده ام را مي سازم. من تو را الگوي خود قرار ميدهم و در راه رسيدن به آرزوهايم، سخت و محکم ميمانم و تمام تلاشم را خواهم کرد. دوست من، خيلي خوشحال هستم که با تو آشنا شدم. اميدوارم که نامه ام را بخواني و جوابش را هم بدهي و اگر نصيحتي داري برايم بگو. به اميد ديدار.
کابوس شيرين
سيده زهرا علوي نژاد
پارسا با خوشحالي و تعجب به اطراف خود نگاه کرد. چه مي ديد؟ رويايش به حقيقت پيوسته بود. خانه ي شکلاتي. همان که هميشه در رويايش مي ديد. فکر کرد خواب ميبيند. تندتند به اطراف دويد تا همه جا را رصد کند. نکند يک جا را باقي بگذارد و از خواب بيدار شود؟
خانه پر از شکلات بود، ديوارها از شکلات، بالشت هاي مارشمالويي، ميزهاي به شکل شيريني، چه خانه ي قشنگي بود. بيرونش چه شکلي بود؟ چرا دري پيدا نمي کرد؟ آنقدر گشت و گشت که بالاخره دري به شکل هويج ديد. هويج ميان آن همه شکلات؟ کمي شکلات ها را مزه مزه کرد. چقدر خوشمزه بودند. دلش نمي خواست از در بيرون رود. دلش مي خواست تمام شکلات هاي آنجا را تمام کند. خيلي ذوق داشت. با خنده و خوشحالي ديوارهاي شکلاتي را ليس مي زد، بالشت مارشمالو را مي خورد، چه روياي شيريني! آنقدر خورد که دل درد گرفته بود. ديگر شکلات حالش را بد مي کرد. حالت تهوع گرفته بود. نمي توانست ديگر شکلات ببيند. دلش آب مي خواست. فقط آب. اما هيچ آبي آنجا نبود! چرا از خواب بيدار نمي شد؟ مگر خواب نبود؟ با شکم درد و دندان درد و بي حالي به سمت در هويجي رفت. خواست از در بيرون رود و ببيند بيرون چه شکلي است؟ اما وقتي در را باز کرد ناگهان جهاني پر از سياهي اطراف خود ديد. اطرافش، تمام خانه ها، همه جا پر از شکلات بود. هيچ آبي پيدا نمي شد! حتي از چشمه ها هم شکلات سرازير بود. چکار کند؟ درهاي بقيه اما هويجي شکل نبود، توت فرنگي، موز، سيب، خيار و چيزهاي مختلف بود. داشت گريه اش مي گرفت. چرا اين خواب تمام نمي شود؟ اين ديگر چه خوابي است؟ به اطرافش نگاه کرد. خانه هاي شکلاتي، چشمه هاي شکلات، پل هاي مارشمالو، شکلات سنگي هاي کوچک و بزرگ! به بالاي سرش نگاه کرد. خورشيد از جنس شيريني بود، ابرها همه مارشمالويي بودند. همه چيز آنجا از شيريني جات بود. همه چيز شيرين بودند. شيرين و چسبناک. پارسا قبلا عاشق شيريني و شکلات بود اما الان؟ آنقدر حالش بد بود که حتي فکر به خوردن آنها حالش را بد مي کرد. ناگهان درِ يک خانه نظرش را جلب کرد. از آن در، آب سرازير بود. آبشار داشت. خوشحال شد و با تمام حال بدش بدو بدو به سمت آن در رفت. خواست کمي از آن آب بگيرد اما نمي توانست به آن دست بزند. انگار نيرويي پنهان روي دستش مي زد. هر چه جلوتر مي رفت آن نيرو بيشتر هلش مي داد. ناگهان صدايي، آرام در گوشش گفت: «افرادي که زياد شکلات بخورن اجازه ندارن از آب استفاده کنن. چون آب ناراحته ازشون. آخه آب احساس داره و ميبينه که بعضي بچها قدرش رو نمي دونن»!
پارسا ناراحت شد. راه حل مي خواست. به فکر فرو رفت. ياد آرزويش افتاد. ياد لحظه اي افتاد که آرزو کرده بود تمام جهان پر از شکلات باشد. ياد لحظه اي که آرزو داشت هميشه شيريني و شکلات داشته باشد و هيچ چيز ديگري نخورد. چون ماماني هيچ وقت به او اجازه نمي داد زياد شکلات و شيريني بخورد. فکر مي کرد شکلات راز خوشبختي است و آنهايي که کلي شکلات دارند خوشبخت ترين بچه هاي جهانند. الان مي فهميد چرا مامان نمي ذاشت. آرزو کرد که همه چيز مثل قبل شود. آرزو کرد که جهان مثل قبل شود. آرزو کرد هيچ خانه شکلاتي وجود نداشته باشد. با صداي مادرش از بغل گوشش به خودش آمد. «کجايي پارسا؟ سه ساعته دارم صدات مي زنم، بده من اون شکلاتو. خيلي خوردي»! به خودش نگاه کرد. در دستانش شکلات ديد. ياد اتفاقاتي افتاد که ديده بود. شکلات را پرت کرد پايين و دور شد. سپس گفت: «شکلات نه. نه نه شکلات نمي خوام» و دويد و فرار کرد.
دروغ کم تر، زندگي بهتر
آرنيکا روح افزائي
خداحافظ بابا!
-خداحافظ پسرم، مراقب خودت باش مدرسه خوش بگذره!
-سلام تامي چطوري؟ بزن قدش!
-اوه مارتين بازم که دير کردي!
-آره ميدوني که خونمون خارج و لامبورگينيمون خراب شد و سوئيچ جت شخصيمم گم کردم به خاطر همين فکر کردم که اگه آژانس بگيرم خيلي بهتره.
ـ ولي مگه اون بابات نبود؟
ـ نه بابا گفتم که ما خيلي پول داريم. باباي من هيچ وقت گوني نميپوشه. حالا بيا بريم تو کلاس.
+ آهاي تويي که داري اين داستان رو ميخوني؛ چيه؟ همه تو زندگيشون دروغ ميگن ولي اگه بگم توي کوچه ميخوابيم، مامان و بابام به زور پول مدرسمو ميدن و شب ها با شکم گرسنه و تشنه ميخوابم حتي تو هم از من بدت مياد!
ـ سلام خانم معلم
ـ سلام تامي؛ و مارتين بازم که دير کردي حتما ميخواي مثل هميشه بگي ببخشيد ماشينمون خراب شد؛ سوئيچ گم شد؛ ترافيک بود و مطمئنم که تکاليفتم انجام ندادي و دفترت هم يادت رفته.
ـ ببخشيد من...!
ـ ديگه نميخوام بشنوم حالا وسايلتو جمع کن و برو دفتر مدير.
+ آره خوب خودت با چشمهاي خودت خوندي که چي شد حتي فرصت نداد جوابشو بدم. ميخواستم بهونه بيارم ولي وقتي بگم دفتري براي نوشتن ندارم هم باور نميکنه! چي؟ ميتونيم همه دروغ ميگم! اوه فکر نکنم اگه دروغ نگم تو نجاتم ميدادي ؟ تامي نجاتم ميداد؟ يا مامان باباي بدبختم ؟ها؟
مدير، عمومه حتي خودش بهم گفته که دروغ بگم ميگه گاهي دروغ بهترين سلاح براي تنهايي و بدبختيه! از طرفي هم خودش خيلي خسيسه و حتي يه دلار هم بهمون نداده و چون در لحظه حال دارم مينويسم و دفتر مدير هم جاي نوشتن نيست. دعا ميکنم که کاش مردم به اجبار دروغ نگن! و کاش دنيايي بسازيم که هيچ انساني از گفتن واقعيت ترسي نداشته باشد!
ماجراهاي زرافه کوچولو و سيب
سيده نيکا موسوي
يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچ کس نبود. زرافه اي بود که در زير درخت گلابي زندگي مي کرد. زرافه کوچولو مثل هميشه پنج شنبه ها به خانه مادربزرگ رفت و مادربزرگ هم مثل هميشه براي زرافه کوچولو داستان گفت. داستان اين بار درباره ي خاصيت هاي سيب بود. زرافه از داستان مادربزرگ نتيجه گرفت که سيب براي دندان ها مفيد است. سيب خون را تصفيه ميکند و تقويت کننده قلب است. کم خوني را درمان ميکند و به درمان عفونت ها کمک ميکند. مادربزرگ آخر قصه گفت بهتر است که هر کس روزي يک عدد سيب بخورد، و اين حرف مادربزرگ زرافه کوچولو رو به فکر فرو برد. اما اون که تا الان هيچ سيبي نخورده! او حتي نميدونه که سيب چه شکلي هست. ولي زرافه کوچولو ناراحت نشد و با خودش گفت ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است و براي همين تصميم گرفت هر طور که شده سيب را پيدا کند و بخورد. او از خانه بيرون آمد و شروع کرد به جستجو براي پيدا کردن سيب. سر راه دوستش خوک شکمو را ديد که در حال خوردن نارنگي بود. زرافه با خود گفت خوکي خانم داره نارنگي ميخوره اين که يک چيز تکراري هست ولي من مي خوام يک چيز جديد بخورم به نام سيب. خوکي رو صدا زد و گفت: «خوکي تو ميدوني من بايد از کجا سيب پيدا کنم»؟! خوکي در حالي که پوست نارنگي رو در سطل بازيافت انداخت گفت: «من شنيده ام که اسب ها سيب ميخورن». زرافه کوچولو بدون معطلي به سمت مزرعه اي راه افتاد که در آن اسب هاي زيادي زندگي ميکردند. به مزرعه اسب ها که رسيد سراغ سيب را از اسب ها گرفت. اسب ها هم باغ سيبي که در آن نزديکي بود را به زرافه نشان دادند. زرافه به سمت باغ سيب راه افتاد. خيلي دور نبود. کمي جلوتر که رفت چشمش به باغ سيب افتاد. زرافه از خوشحالي سرعتش را زياد کرد تا به باغ بزرگ سيب رسيد آنجا پر از درخت هاي سيب رنگارنگ بود. سيب ها به رنگهاي زرد، قرمز و سبز بودند. زرافه کوچولو خيلي ذوق زده شده بود واقعا باغ مثل يک تابلو زيبا بود، پر از رنگ هاي سبز و زرد و قرمز. اون بدون مکث نزديک ترين سيب که قرمز بود را از درخت چيد و شروع به خوردن کرد و عطر و مزه سيب تمام وجودش را گرفته بود و بسيار خوشحال بود که بالاخره سيب پيدا کرده بود. زرافه کمي سيب چيد و به خانه برگشت. آن روز زرافه کوچولو همه ي دوستانش را براي شام دعوت کرد و همگي دور هم سيب خوردند و از فوايد زياد سيب براي هم صحبت کردند.
مار زخمي
فائزه يعقوبي
صبح زود از خواب پا شدم. رفتم از يخچال يک ليوان آب برداشتم و خوردم. بعد از پنجره بيرون رو تماشا کردم. چقدر هوا امروز عالي هستش جون ميده براي پياده روي صبح گاهي. خلاصه لباس مناسب براي پياده روي پوشيدم و يک قمقمه آب برداشتم و رفتم. در مسير که ميرفتم خيلي عالي بود. از مسير سرسبز جنگل لذت ميبردم. جيک جيک گنجشک ها و صداي شرشر رودخانه مرا شگفت زده کرده بود. واقعا يک صبح زيبا براي خودم ساخته بودم. در مسيري که ميرفتم يک تخته سنگ بزرگ بود که رفتم براي رفع استراحت رو آن تخته سنگ زيبا نشستم. چشمامو بستم و به صداي جنگل گوش دادم. که همان لحظه ديدم از پشت بوته ها صداي خش خشي بلند شد. نگاهي به بوته ها کردم اما زياد توجهم رو جلب نکرد. همين که رفتم دوباره چشمم رو ببندم ديدم باز صدا داره بيشتر ميشه. بلند شدم رفتم و يک چوب بلند برداشتم ببينم پشت بوته ها چيه؟! همين که بوته ها رو کنار زدم ديدم يک مار سياه کوچولو به دور خودش حلقه زده. وقتي منو ديد بيشتر به خودش جمع شده بود. وقتي مار رو ديدم ترسيدم و مي خواستم از آنجا برم چون من از مارها خيلي وحشت دارم. اما اين حس کنجکاوي منو آنجا نگه داشت که چرا بچه مار منو ديد نرفت و هيچ حرکتي به خودش نداد. فقط دور خودش جمع شد. خلاصه من با چوبي که دستم بود رفتم چند قدم جلوتر و با چوب کمي با مار ور رفتم که ديدم زخمي شده و داره درد ميکشه. خيلي ميترسيدم ازش اما باز هم دلم نيومد همون جوري ولش کنم. گفتم خدايا چيکارکنم اين يک موجود زندست. در ظرف آبم رو باز کردم و مار رو با کلي زحمت گذاشتمش داخل و با خودم بردم به دام پزشکي. گفتم: «من امروز تو جنگل يک چيزي پيدا کردم که زخمي بود دلم نيومد ولش کنم نمي دونم شما هم بهش دست ميزنين يا نه»؟ دکتر دام پزشکي گفت: «ما کارمون همينه به تمام حيوانات کمک ميکنيم حالا بگو تو چه چيزي رو پيدا کردي»؟! من گفتم: «يک بچه مار سياه»! دکتر لبخندي زد و گفت: «بيار ببينم اين خزنده کوچولو چش شده»؟! من بطري آب رو دادم دست دکتر و خداحافظي کردم، رفتم. بعد چند روز با خودم گفتم برم يک سري به دامپزشکي بزنم ببينم دکتر با رفيق کوچولوم چه کرد. وقتي دکتر منو ديد گفت: «چقدر خوب شد آمدي. مار کوچولومون خوب خوب شده فقط مونده که... کجا بذارمش»؟! من گفتم: «اگه اشکالي نداره من ببرمش همون جايي که پيداش کردم». دکتر گفت: «خيلي خوب ميشه». مار سياه کوچولو رو گرفتم و با خودم بردم داخل جنگل. خيلي با احتياط فراوان اونو رها کردم و ديدم چقدر خوب داره خودشو سر ميده و ميخزه. هيچ وقت فکر نمي کردم من با ديدن يک مار اينقدر خوش حال بشم. ديدم مار کوچولو سياه تا پيش بوته ها رفت ولي برگشت به من نگاه کرد و دوباره به راهش ادامه داد. برام خيلي جالب بود. انگاري ازم تشکر کرده بود. من اون روز خيلي درس ها گرفتم. گفتم هر موجودي وقتي نياز به کمک داره بايد بهش کمک کرد و به خودم افتخار کردم با اين که خيلي خيلي از مار ميترسم و هنوز هم ميترسم اما به اون مار سياه کوچولو کمک کردم.
سيب و کرم
ويانا روح افزايي
در باغي زيبا درخت سيب سبزي بود. بين اين همه سيب يک سيب خوشگل و خوش رنگ و رو بود. سيب داشت از خودش تعريف مي کرد که يک دفعه ديد يکي انگار داره گاز ميزندش. يک دفعه به خودش اومد ديد که يک کرم داره گاز ميزندش تا بره تو و براي خودش خونه درست کنه. سيب گفت: «ببخشيد عزيزم از من اجازه گرفتي»؟! بعد کرم گفت: «ببخشيد چه اجازه اي؟ من کرم ميوه هستم و نياز نيست که اجازه بگيرم». سيب گفت: «عزيزم تو داري خوشگلي منواز بين ميبري»! کرم گفت: «عزيزم من کرم ميوه هستم و اصلا هم برام مهم نيست که تو شکل و قيافه ات خراب ميشه يا نه! ببخشيد باز هم». سيب دوباره گفت: «ببخشيد ميشه لطفا بري تا من خوشگل بمونم». کرم گفت: «سيب خوشگله! ببين اگه من برم بازم رد گازي که بهت زدم ميمونه! پس کاري نکن که من برم چون هيچ فرقي به حال تو نداره»! سيب با ناراحتي داشت سيب هاي ديگر رو ميديد و حرفي براي گفتن نداشت». دوباره کرم گفت: «اگه بخواي من ميرم! ناراحت نباش»! همين که کرم سرشو انداخت بيرون تا بره گنجشکي منقارشو باز کرد تا کرم رو بخوره، سيب داد کشيد و گفت: «نه گنجشک بد تو حق نداري کرم رو بخوري! کرم دوست منه»! کرم با تعجب برگشت گفت: «تو منو دوست خودت دونستي»! سيب گفت: «آره خب مگه چيه؟! مگه دوستم نيستي»؟! کرم با بغض فراوان گفت: «هيچکسي تا حالا منو مثل دوست خودش ندونست چون من کرم بودم و چيز چندشي بودم. سيب خوشگله مطمئني که ميخواي با من دوست باشي»؟! سيب با خوشحالي گفت: «بله که مطمئنم، دوست خوبم». از اون روز به بعد ديگه کرم و سيب بهترين دوست هاي دنيا بودن و هيچ دوستي شيبه آنها نميتونستي پيدا کني.