بيست و هفت سالگي گلشن مهر
یاددداشت اول |
■ با مسووليت سردبير
هفدهم امرداد ماه روز خبرنگار است و گلشن مهر بيست و هفت ساله شده است. اين شماره گلشن مهر اولين شماره روزنامه در بيست و هفت سالگي است، براي ما که بيست و هفت سال مداوم نوشته ايم و تلاش کرده ايم، خواندن، نوشتن اميدوارانه عادت شده است اما اقرار آن سخت نيست که اميدواري اين روزها بسيار سخت شده است، در اين زمانه پر هاي و هوي و ملال آور که زمنجنيق فلک سنگ فتنه مي بارد وقتي مي بينيد در سه دهه گذشته نه تنها شهر و دياري که از آن نوشته ايد آبادي نديده است و شوربختانه نشاني از ارتقا در آن کمتر يافت مي شود، نمي توانيد اندوه خود را پشت لبخندهاي تصنعي بپوشانيد، وقتي مي بينيد مردمان هم چنان در تنگناي معيشتند و گرفتار روزمره گي، وقتي مي بينيد سي سال پيش بحران ها کمتر و کوچکتر بود و قابل علاج تر و در اين سالها بحران بيشتر شده است و لا علاج تر، چگونه مي توانيد خوشحال باشيد، هنگامي که نيمي از روستاهاي ديارت آبي براي آشاميدن ندارند و يا کشاورزان و دامداران هر روز در تنگناي زندگي و فرسايش خاک و کمبود آب در هم فشرده تر مي شوند ديگر مجال شادماني از دست مي رود، وقتي مستاجران مانده اجاره آخر ماهند و کودکان و نوجوانان اميدي در آينده جستجو نمي کنند چگونه مي توان چشم به دنيا بست و کيک بيست و هفت سالگي را برش داد، وقتي دل مردمانمان شاد نباشد چه اهميت دارد که تو چند سالگي را پشت سر گذاشته اي، وقتي صداي مردمت جايي شنيده نمي شود و آنها که بايد يا نمي خواهند و يا نمي توانند ، چگونه مي توان دل خوش بود. حکايت ما داستان جناب سعدي است در بوستان که فرمود:
شبي دود خلق آتشي برفروخت
شنيدم که بغداد نيمي بسوخت
يکي شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندي نبود
جهانديدهاي گفتش اي بوالهوس
تو را خود غم خويشتن بود و بس؟
پسندي که شهري بسوزد به نار
اگر چه سرايت بود بر کنار؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ
چو بيند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون ميخورد؟
چو بيند که درويش خون ميخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که ميپيچد از غصه رنجوروار
اگر در سراي سعادت کس است
ز گفتار سعديش حرفي بس است
همينت بسندهست اگر بشنوي
که گر خار کاري سمن ندروي
اميد که روزهايي بهتر از اين روزها در انتظار ايران عزيز و مردمان آن باشد و سايه شوم جنگ و نابساماني از سر ملت مان دور شود.