ادبیات
ادبیات |
صداي ديگر
سارا سرايلو، گنبد کاووس
مادرم، طبق حرفي که خودش زد، «براي هميشه» رفت. روزي که چمدانها را بست، آسمان ابري بود اما باران نباريد. هوا پر بود از چيزي که به نظر ميرسيد منتظر اتفاق افتادن است. مادر که داشت کفشهاش را ميپوشيد کنار در آشپزخانه ايستاده بودم، دستم را گذاشته بودم روي دستهي کلارينت مطمئن نبودم آنچه توي کيف داشتم، واقعاً مال من است يا نه. فقط اين نبود. از خيلي چيزهاي ديگر مطمئن نبودم.
پدرم بعد از رفتن مادرم، بهطرز بيسابقهاي پر سر وصدا شد. براي من اينجور رفتار عجيب بود. به نظرم آن سکوتي که آدمها معمولاً بعد از رفتن يکي تجربه ميکنند، نداشت. بيشتر وقتها تلويزيون را روشن ميگذاشت، با همهي صداهاش، رنگهاش، مسابقهها و اخبارهاي سياسي که وانمود ميکرد مهماند.
خانهي ما يک آپارتمان نقلي بود وسط انقلاب. نور آفتاب فقط چند دقيقه توي روز از پنجرههاي کوچک هال ميگذشت و ميافتاد روي اسباب مختصري که مادر با سليقهي خودش چيده بود. دو تا اتاق داشتيم. يکي براي پدرم، يکي براي من. اتاق من همانقدر به اتاق پدر نزديک بود که به آشپزخانه. بهجز يک ديوار نازک، چيزي بينمان نبود. صداها راحت رد ميشد. هم صداي ساز من، هم تلويزيون پدر.
از وقتي کلارينت خريدم يعني قبل از رفتن مادر پدرم متوجه شده بود چيزي توي من تغيير کرده. از رفتارم فهميده بود. همهش توي اتاقم بودم. موقع ناهار خوردهنخورده بلند ميشدم. شبها تا دير وقت بيدار ميماندم. وقتي حرف ميزد گوش نميدادم. يک بار گفت: «حالا چرا کلارينت؟ چرا پيانو نه؟»
گفتم من که صداشو دوست دارم.
«مامانت هم از سوت کشيدن متنفره.» وقتي اين را گفت به جاي خالي مادر نگاه کرد. انگار يادش آمد که نيست. و ديگر چه اهميتي داشت. بعد سکوت کرد و دوباره سمت تلويزيون برگشت. برنامهي آشپزي پخش ميشد.
من سعي ميکردم هر روز تمرين کنم. توي راه برگشت از دبيرستان، توي سرم، سازميزدم. نتها را مينوشتم بعد ميخواندم. توي کلاس هم، گاهي کف دستم را روي ميز ميگذاشتم و جاي انگشتها را تصور ميکردم، انگار دارم کليدهاي ساز را فشار ميدهم. وقتي ميرسيدم خانه، پدر معمولاً زودتر از من رسيده بود و خب تلويزيون روشن بود. يک بار بهش گفته بودم «صداي تلويزيون اذيتم ميکنه». اما هيچ تأثيري نداشت. باز ولوم در حدي بود که تمرکز لازم براي تمرين کردن را خراب کند. انگار هر برنامهي بيمعنايي که پخش ميشد، يک جور يادآوري بود به اينکه «زندگي همينه که هست».
شبها با صداي گزارشگر ورزشي خوابم ميبرد. خوابهايي ميديدم که توش هيچچي نبود. پدر نبود. مادر نبود. فقط يک سالن بزرگ بود با نور زرد، پر از صندليهاي خالي و من وسط صحنه، کلارينت دستم، اما صدايي از ساز در نميآمد.
يک شب که باران شروع شده بود، از اتاق آمدم بيرون. رفتم جلوش ايستادم. «ميشه يه شب تلويزيون رو خاموش کني؟ فقط امشب؟» پدرم نگاهش را از صفحه برنداشت. «تو ميتوني يه شب تمرين نکني؟»
گفتم «من دنبال صدامم.» نميدانم چرا بهش همچين چيزي گفتم.
چشمهاش، آن لحظه، يک حالتي داشتند که نميتوانم درست بگويم چه بود. اندوهگين نبود. خشم هم نداشت. اما چيزهايي را انکار ميکرد که آميخته به اعتراف بود. گفت: «منم همينطور.»
آن شب، هيچکدام کاري نکرديم. من ساز نزدم. او تلويزيون نديد. فقط نشستيم. باران شرشر ميباريد. ميخورد به شيشه. و آن آهنگ، آهنگ بيرون از همه چيز واقعيتر بود. قبل اينکه مادرم برود، يکبار توي آشپزخانه گفت: «يه روزي ميفهمي که هر صدايي يه نشونهست.»
آن موقع نفهميدم منظورش چه بود. داشتم نون تُست ميخوردم و حواسم به راديويي بود که اخبار پخش ميکرد. گوينده داشت درباره آتشسوزي توي يک پالايشگاه ميگفت. بعد که مادرم رفت، جملهش ماند توي سرم. «هر صدايي يه نشونهست.»
شايد براي همين بود که وقتي توي خيابان قدم ميزدم ناگهان نگاهم رفت به يک کلارينت پشت شيشه فروشگاه لوازم موسيقي. نميدانم چرا دقيقاً همان لحظه، حس کردم آن ساز ميتواند همان صدايي باشد که مامان گفته بود. کلارينت، برخلاف پيانو يا گيتار، صداي نرم و خميدهاي داشت. وقتي توي گوشم ميپيچيد، انگار يک چيزي دارد آهسته اعتراف ميکند.
روزي که براي اولينبار ساز را از جعبه درآوردم، حس کردم دارم با يک موجود زنده آشنا ميشوم. تلويزيون توي هال روشن بود. يک فيلم پليسي دوبلهشده پخش ميشد. مردي توي فيلم فرياد ميزد: «همهچيو ازم گرفتي!»
صداي کلارينت، برعکس آن بود. داشت چيزي پس ميداد. يا از نو ميساخت. من با صداها زندگي ميکردم. صداي باز شدن در يخچال، صداي چرخيدن کليد توي قفل، صداي نفس کشيدن پدر وقتي خواب بود.
پدرم، وقتي تلويزيون روشن ميکرد، انگار ميخواست از چيزي مراقبت کند. شايد از خانهاي که ديگر کامل نبود. شايد از خودش. شايد از سکوتي که طاقت نميآورد. ولي من، برعکسش، ميخواستم آن سکوت را بشنوم. چون فکر ميکردم توي سکوت، هنوز يک ردي، يک حرفي از مامان مانده.
آن شب که پدر گفت «منم دنبال صدامم» راست ميگفت. ولي نميدانستم آيا دنبال شنيدن صداي خودش بود يا يک آدم ديگر. چون وقتي کسي سالها فقط شنيده، صداش يک جورهايي گم ميشود.
من همهي اينها را ميفهميدم. ميفهميدم آدم بايد هر جور شده حرف بزند. براي همين کلارينت را انتخاب کردم. ميخواستم يک حرف درست، يک حرف واقعي بزنم. مخصوصاً وقتي توي خانهاي زندگي ميکني که هيچکس واقعاً چيزي نميگويد. سکته، هم چيزي نگفت. مثل همهي اتفاقها. پدرم صبح زودتر از من بيدار شده بود. تلويزيون روشن بود اما بيصدا. همين به نظرم عجيب آمد. تلويزيون بدون صدا توي خانهي ما شبيه خوابهاي من بود. چيزي که فکر ميکني بايد باشد، ولي نيست. وقتي رفتم آشپزخانه، ديدم که روي صندلي نشسته، دستش را گذاشته روي قفسهي سينهش. نگاهش يک جايي بين ميز و پنجره گير کرده بود. گفتم «بابا بابا» جواب نداد. دويدم بيرون. گوشي را برداشتم. با اورژانس تماس گرفتم. وقتي آمبولانس آمد، پدر هنوز هوشيار بود. نميتوانست حرف بزند. فقط يک بار لبهاش تکان خورد، انگار ميخواست چيزي بگويد يا چيزي را به ياد بياورد. بعد ديگر صداي آژير بود. تاکسي گرفتم و رفتم دنبالش. مدام به اين فکر ميکردم آخرين صدايي که پدرم شنيد چي بود؟ تلويزيون که صدا نداشت. کلارينت هم از ديشب دست نخورده مانده بود روي ميز.
احتمالاً همان باران نبود که داشت آرام ميزد به شيشه؟ کاش ميدانستم. فقط يادم است شب قبل، وقتي از کنار مبل رد شدم، پدر نگاهم کرد. تلويزيون بلند بود. چيزي گفت، خيلي آرام، زير صداي گزارشگر: «بلدي يه آهنگِ ساده بزني؟ همون که اون روز تمرين ميکردي؟» من حرفي نزدم. فقط سرم را تکان دادم. آن شب ساز نزدم. گفتم «بذار فردا». حالا فکر ميکنم شايد آن آهنگ همان صدايي بود که ميخواست. صدايي که منتظرش بود. بعد به اين فکر کردم بعضي حرفها هيچوقت شنيده نميشوند. بعضيها هم، فقط وقتي آدم ديگر نيست، توي سر ميپيچند.
يادداشت
مقدمهاي براي نئواسپاسمانتاليسم علي مومني
شعبان بزرگي
بخش يکم
«هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد»، مرگ را ميگفت؛ اگر نه، زندگي که هميشه پيشآورِ اتفاقهايي است که حريفِ حضورند!
اعلانِ اتفاق قصد دارد در نافرمانيِ شخصياش بگويد که حضورِ زندگي، با همه دسترسيهاي قابل ارج، تنها بايد تمهيداتِ شايستهاي براي پيدايي و نگهداشتِ بر لذت به کار گيرد؛ آن لذتي که کمالآفرين اما نزديک است.
بخشِ بزرگي از اين فرآيند، با تحصيلِ آموزشِ منتج به دانايي و کسبِ مهارتِ مستمر و مرتبط امکانپذير است.
مهارتِ چگونگيِ تماشاي چشماندازهايي که تاکنون عادت نشدهاند؛ مهارتِ تواناييِ دستهبنديِ فيلدهاي شناختيِ انسان يا يک گروهِ اجتماعي؛ مهارتِ يادگيريهاي تازه در مقاطعِ سنيِ پساپابليک و...
اين اشارات ممکن است رفتارشناسيِ ساده ذهني به نظر بيايد، اما بهطور کلي شدتي عجيب از لذتآفرينيِ نامحدود ميآفرينند.
آنچه اساساً به شکلِ سادهاي ميدانيم اين است که فلسفه زندگي، سرشار از لذتهاي شناختي است.
جستوجوي تاريخيِ چنين لذتهايي در ساحتي شناختي از ادبيات، که ممکنپذيرترين حوزه يادگيريِ ايرانيان است، قابلِ سنجش و احتمالاً اندازهگيري است.
آنچه در تمامِ طولِ تاريخِ ادبياتِ ايران، بر درگاههاي گفتوگوپذير برجستگي داشتهاند، همان نقطه عطفِ کليديِ «کمال» بوده است که درکِ حکمتِ شرقي از وصال، اينگونه به تعريف مينشسته است و کمالِ لذت از آنچه که به نظر ميآمد، هم دلپذيرتر ميشده است:
«دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غمِ خدمتکارش»
و اما پرسشِ مهمِ امروز اين است که چرا، چگونه و با چه سازوکاري ميتوان چنين وضعيتي همگرايانه را برآورده کرد؟
کمتر تغييرِ پايداري در هستي وجود دارد که بدونِ انديشيدن تداوم يافته و در عينِ دوام، قابليتِ نشر نيز پيدا بکند.
انديشه نيز دليلِ پايداريِ موجوديتش را تنها بر يک پايه مرکزي استوار ميبيند.
پرسشگري، هسته مرکزيِ پاينده در تشکيلاتِ انديشيدن است.
آنچه ميدانيم، حکمتِ ادبيان در ايران با ايدههاي تئولوژيک بهطورِ مطلق سرِ سازگاري نداشته و ندارد؛ چرا که ايرانيان هميشه براي گريز از هراسهاي عمليِ مذهب، در پناهِ ادبيات، مونولوگ، پرسشگري و ديالوگ به راه ميانداختند.
به همين دليل، ادبيات براي ايرانيان، بهمانندِ سياست براي انگليسيها و فلسفه براي آلمانيهاست.
ادبيات در جامعه ايراني، تواناييِ عملياتيکردنِ نهادهاي اجتماعي را دارد و براي هر تغييرِ عملي در نهادهاي اجتماعي، ضروري است تا مانعي بر سرِ تعميقِ روزافزونِ روابطِ ادبيات و جامعه به وجود نيايد.
سدههاي نانوشته و با نوشته در ايران، گواه است که شتابِ تغييراتِ ادبي و اجتماعي در يکصد سالِ اخير، هم معنادارتر و همنواتر با جامعه شده است؛ بهطوريکه گاهي همراهيِ برخي حاضران، نويسندگان و کارپردازانِ ادبي در تحولاتِ اجتماعي و سياسي، بهطورِ اغراقآميزي آنها را در سطحِ کارفرمايانِ سياسي ارتقاء داده است.
در اين ميان، اغلب حکومتها نيز در پيدا و پنهان، نگرانيهاي خود را از همگراييهاي اجتماعي و ادبي ابراز کردهاند...
يادداشت
چه چيزي ذهن شاعر را از ذهن ديگران متمايز ميکند؟
محدثه عوضپور، شاعر و عضو انجمن روانشناسان ايران
مقدمه
هنگامي که شعري ميخوانيم که گويي دقيقاً احساسات دروني ما را بيان کرده، يا داستاني که ذهنمان را به لرزه مياندازد، کمتر به اين ميانديشيم که فرايند ذهني خالق آن اثر چگونه عمل کرده است. با اين حال، علوم شناختي، روانشناسي و عصبشناسي در دهههاي اخير گامهايي مؤثر در رمزگشايي از سازوکار ذهن خلاق برداشتهاند. پژوهشها نشان ميدهند که ذهن شاعر، ترکيبي منحصر به فرد از حساسيت عاطفي، انعطاف شناختي و توانايي ايجاد پيوندهاي نوآورانه ميان مفاهيم است.
1. معماري مغز نويسندگان و شاعران
تصويربرداريهاي عصبي (fMRI) نشان دادهاند که هنگام نوشتن يا سرودن شعر، تنها نواحي زباني مغز فعال نيستند؛ بلکه شبکههايي مرتبط با تخيل (default mode network)، حافظه اپيزوديک، تصميمگيري (prefrontal cortex) و پردازش هيجاني (amygdala) نيز درگير ميشوند.
پژوهش Lotze و همکاران (2014) نشان داد که فعاليت مغزي نويسندگان در حالت نوشتار خلاق، الگوي مشابهي با هماهنگي يک ارکستر دارد؛ جايي که منطق و هيجان همزمان براي خلق معنا به کار گرفته ميشوند.
2. رنج و شکوفايي: پيوند پيچيده خلاقيت و نوسانات خلقي
تاريخ ادبيات پر است از چهرههايي چون سيلويا پلات، آن سکستون و ادگار آلن پو که با اختلالات خلقي زيستهاند. تحقيقات Nancy Andreasen (1987) و Kay Redfield Jamison (1993) نشان ميدهد که افراد با خلاقيت ادبي، به طور معناداري بيشتر از جمعيت عمومي با افسردگي، اضطراب يا اختلال دوقطبي مواجهاند.
اين همبستگي لزوماً به معناي «بيماريمحوري» خلاقيت نيست، بلکه بيانگر حساسيت عاطفي و شدت تجربه هيجانات در اين گروه است؛ ويژگيهايي که ميتوانند مواد خام قدرتمندي براي خلق ادبيات فراهم کنند.
3. نقش ژنتيک و محيط در استعداد نويسندگي
مطالعات دوقلوها (Kandler و همکاران، 2016) نشان ميدهد که آمادگي براي خلاقيت نوشتاري، بين 30 تا 50 درصد ريشه ژنتيکي دارد. با اين حال، تجربههاي زيسته، مواجهه با آثار ادبي، زبان مادري و حتي ضربههاي رواني، نقشي تعيينکننده در شکوفايي اين ظرفيت دارند. اين تعامل ژن–محيط، بستر شکلگيري سبک شخصي و جهانبيني ادبي را فراهم ميکند
4. «Flow» يا خلسه خلاقيت
روانشناس مجارستاني Mihaly Csikszentmihalyi (1990) پديدهاي را توصيف کرده که بسياري از نويسندگان تجربه کردهاند: غرقشدن کامل در نوشتن، فراموشي گذر زمان و احساس پيوستگي جريان کلمات. اين حالت که «Flow» ناميده ميشود، اوج تمرکز و لذت همزمان است و غالباً بهترين و اصيلترين ايدهها در همين لحظات شکل ميگيرند
5. تفکر واگرا و قدرت پيوندهاي غيرمنتظره
يکي از شاخصترين تواناييهاي شاعران، تفکر واگرا است: توليد پاسخهاي خلاقانه و غيرمعمول به پرسشها يا موقعيتها. اين توانايي امکان ساخت استعاره، تشبيه و تصويرهاي بديع را فراهم ميکند و حاصل تعامل انعطاف شناختي با غناي شبکههاي معنايي در مغز است.
جمعبندي
ذهن شاعر، صرفاً ابزار بازي با کلمات نيست؛ بلکه سامانهاي پيچيده و چندلايه است که بر بنيانهاي ژنتيکي، تجربههاي زيسته، حساسيت عاطفي و ظرفيت شناختي شکل گرفته است. خلاقيت ادبي، محصول همزماني منطق و احساس، نظم و رهايي، و گاه حتي رنج و شکوفايي است.
شايد همين ترکيب يگانه است که باعث ميشود شعر و داستان، حتي در عصر فناوري، همچنان توان تکاندادن، برانگيختن و تغيير دادن ما را داشته باشند.
اگر بخواهيد، ميتوانم اين متن را با ارجاعات علمي دقيقتر و فهرست منابع کامل در سبک APA يا Chicago آماده کنم تا براي انتشار در مجله، از نظر علمي کاملاً استاندارد باشد. اينطوري نهتنها خواندني و ادبي است، بلکه از نظر اعتبار پژوهشي هم بينقص خواهد بود.
استان گلستان در سال 1399، طراح و ميزبان نخستين جشنواره ملي داستانک قرآن و عترت بود.
داوران اين جشنواره، نويسندگان نامآشنا؛ ابراهيم حسنبيگي، عبداصالح پاک و محمدجواد جزيني بودند و سيد مهدي جليلي دبير علمي جشنواره بود.
برخي از آثار اين جشنواره در همين ستون تقديم خوانندگان ميشود.
سپيدپوش
زينب توقع همداني/تهران
انگشتري که وهب به او هديه داده بود را لمس کرد. هنوز هم کمي برايش گشاد بود. چشمهايش را بست. ياد روز عروسياش افتاد که حس مي کرد خوشبخت ترين عروس دنياست. ياد لحظهاي که وهب انگشتر را به او هديه ميداد و انگشتان باريک او را در ميان انگشتهاي مردانه ي خود مي نشاند. ياد نگاههاي خنداني که در هم تلاقي کرده بودند.
صداي رجز خواندن مردانه اي که از بيرون مي آمد، نگذاشت خاطرات آن دو هفته را مرور کند. پرده خيمه را کنار زد و سعي کرد در گرد و خاکي که وسط ميدان شده بود، وهب را پيدا کند. پيدا کرد. هنوز سالم بود. در دلش صلوات فرستاد. بازهم صلوات فرستاد و با خودش فکر کرد چه ذکري در دنيا زيباتر از صلوات؟ گوش هايش را گرفت و سعي کرد فارغ از سر و صداي بيرون خاطرات روزي که اين ذکر را ياد گرفته بود، به خاطر بياورد. همين چند روز پيش بود که در ثعلبيه شيفته حسين(ع) شدند و پيش او شهادتين را گفتند. حسين(ع) که از کنار آنها بلند شد، زينب(س) آمد. تبريک گفت و بعد اين ذکر را يادشان داد. وقتي ميخواست برود پيشاني او را بوسيد و درِ گوشش گفت: چه عروس زيبايي!
قلبش تندتند ميزد. حس کرد الان است که از قفسه سينه بيرون بزند. دستش را از روي گوشهايش برداشت و گذاشت روي سينهاش. صداي هلهلهاي از دور شنيده ميشد. خيز برداشت و پرده خيمه را کنار زد. چيزي معلوم نبود. دلش طاقت نياورد. سمت ميدان دويد. کسي نتوانست جلويش را بگيرد. وهب روي زمين افتاده بود. بالاي سرش که رسيد، بينياش پر از بوي خون شد. با صدايي که انگار از ته چاه شنيده ميشد، صدا زد: «وهب!»
جوابي نشنيد. چشمهايش پر از اشک شد و سايهي مردي که پشت سرش ايستاده بود را نديد. عمود آهنين که بر سرش فرود آمد، کنار وهب روي خاک افتاد. قبل از آنکه قلبش از حرکت بايستد يک لحظه خودش را در لباس سفيد عروسي ديد. با خودش گفت: «چه عروسي خوشبختتر از من؟»
مامان
وندا پرتوي، گرگان
دلم گرفته سرم درد ميکنه مامان
ترانه آدمو شبگرد ميکنه مامان
تو ديگه دست نذا رو دلم پر خونه
گلايه آدمو نامرد ميکنه مامان
سفارشي پر من چيده، بالش شب شد
که خواب هر کسو دمسرد ميکنه مامان
درسته، ميبرنم توو، من آهن سختم
ولي شکنجه منم گرد ميکنه مامان
به پتک هم بزنن حرفم اينه که ظالم
شهود صلح رو هم طرد ميکنه مامان
- نبينه اين تن بي تاب و اشکتو مامان
زبون سرخ، سرت زرد ميکنه مامان
دو شعر از
حسن حسيني تيلآباد، آزادشهر
(1)
خدايا، ما سيب دوست داريم.
دروغ هم نميگوييم.
با دست پس نميزنيم،
با پا پيش نميکشيم.
شغل مردم ما گندمکاري شده.
تازه اگر کارخانه بزنيم،
بايد «سيب سلامت» بگيريم.
بخواهيم سلامت باشيم،
هر روز بايد سيب بخوريم.
گرسنه که ميشويم،
نانِ گندم ميخوريم.
بماند که سرکه سيب چهکار ميکند.
آدم اگر باشيم،
تازه ميشود
اولِ خلقت.
خودت بگو،
چه گناهي بکنيم مد نميشود؟
ادامه ندارد.
امروز مادرم هوسِ سيب کرد،
ولي بابا فقط نانِ گندم داد دستش.
گفت:
گفت و گفت و گفت...
من فکر ميکردم
قرار است زلزله بيايد،
ولي نيامد.
ولي درونِ پدرم زلزلهاي بود که حتي دندانهايش بههم ميخورد.
من از آن به بعد
گفتم:
به همسرم گناهي تعارف کنم که
نه ادامهدار باشد،
نه زلزله بيايد.
من قرنها بعد ميشوم
کسي که...
(2)
دريده شدم تا گرگها فراخوان بدهند،
تا بيبيسي را مقصر بدانند،
تا گروهکي مسئوليتِ دريدهشدنم را بپذيرد،
و باز هم سازمانِ ملل تشکيل شود
سرِ اتفاقي که افتاده
و هزاران کشته داده.
ولي کدام کشته؟
اخباري که اکنون دستم رسيد،
توجه کنيد:
يک نفر چندي پيش دريده شد،
و گرگها اين مسئوليت را بهعهده گرفتند
تا انسانها به تعطيلاتِ فکري بروند،
آنقدر که ورم کند تورم،
و کاري از دستِ کسي برنيايد.
از اين خبر فعلاً جزئياتِ بيشتري به دستمان نرسيده.
چند روز بعد...
در اخبارِ شبانگاهي اعلام شد:
مردم خوابند،
و استراحتِ کافي دارند،
و کمتر از دو ساعتِ ديگر هم
عابر بانکها...
روزِ بعد، پنجشنبه،
باز هم تلويزيون اخبار ميگفت.
ميگفت:
ما براي شبِ يلدا
شما را نگاه ميکنيم که در طولانيترين شبِ سال،
بزرگترين سالخوردگيمان را کنارِ هم بگذرانيم.
و اينها منم که اتفاق ميافتم،
خيلي ساده،
مثلِ همانِ هميشگي
که قبلاً گفتند.
لطف ساقي
محمد بوژمهراني، گرگان
سالها من ساکنِ بتخانهي کوران شدم
سالها بينِ جماعت، در پيِ انسان شدم
سالها طاعت هميکردم خدايِ وهمِ خويش
سالها از وحشتِ نار و غضب، ترسان شدم
سالها با خشم و کينه، نفرت و بخل و حسد
همنشين و همکلام و همره و همسان شدم
سالها در کوي و بازار و ميانِ کفر و دين
در پيِ آرامش و آسايش و رضوان شدم
هر چه ديدم رنج بود و سختي و دلواپسي
پر ز جهل و خودپرستي، خسته دوران شدم
تا ز رحمت حضرتِ ساقي نظر بر من نمود
با يکي باده ز دستش، فاني و ويران شدم
آتشي آمد الهي، کفر و ايمانم بسوخت
هر چه بودم نيست گشت و ز آدميپَران شدم
چشم و گوشِ ديگرم دادند و ديدم رويِ خويش
ليليِ جان را بديدم، عاشق و حيران شدم
حال ميسوزم دَما دَم از غمِ دوريِ او
بر سرايِ بينشانان، در پِيَش گريان شدم
خُسروا، شيرينِ روح و آتشِ جان و دلم
درد و درمانم تو هستي، با تو جاويدان شدم
هر چه آمد بر سرم، هم لطفِ ساقي بود و بس
آنچناني بايدم تا اينچنين احسان شدم