سفري فلسفي در دل فيلم «اسب تورين» اثر بلا تار بادي که همه چيز را مي‌بلعد


یادداشت |

سيد حميد شريفنيا

 

کمتر فيلمي همچون اسب تورين اثر بلا تار تا اين اندازه با چشماني خيره به مرز نيستي نزديک مي‌شود. اين فيلم که با همکاري آينس هرانيتسکي کارگرداني شده و در سال 2011 منتشر شد، مراقبه‌اي خشن، هيپنوتيزم‌کننده و عنصري است بر هستي، فروپاشي و سکوت. الهام‌گرفته از حکايتي کوتاه از زندگي فريدريش نيچه‌_روايتي که در آن نيچه شاهد شلاق خوردن اسبي در تورين است و سپس دچار فروپاشي رواني مي‌شود‌_ فيلم به شکلي مينيماليستي، اما شاعرانه و بي‌پيرايه به بيرون مي‌چرخد و ساختار روايي کلاسيک را کنار گذاشته تا به عمق پرسش‌هاي فلسفي فرو رود. اين فيلم با گفت‌وگوهايي اندک و ريتمي تکرارشونده، نه مي‌پرسد چه اتفاقي مي‌افتد، بلکه مي‌پرسد: ماندن چه معنايي دارد؟

اين جُستار به واکاوي ابعاد فلسفي فيلم اسب تورين مي‌پردازد، به‌ويژه از دريچه نگاه خود نيچه. بررسي که فيلم چگونه هم‌زمان بازتاب‌دهنده و مقاوم در برابر ايده‌هاي نيچه‌اي است، چگونه تصوير و صدا در آن وزن زوال متافيزيکي را منتقل مي‌کنند، و چگونه زيبايي شبح‌گون آن از دل مينيماليسم بي‌امان زاده مي‌شود. با تمرکز دقيق بر دستور زبان بصري فيلم، رياضت تماتيک و پژواک‌هاي فلسفي‌اش، به دنيايي قدم مي‌گذاريم که در آن باد هرگز نمي‌خوابد، نور رو به خاموشي است، و اراده براي ادامه دادن، ناتوان.

 

روزي تکرارشونده: ساختار سرنوشت

اسب تورين بر تکرار روزانه بنا شده است. در طول شش روز، پدري و دخترش را دنبال مي‌کنيم که بيدار مي‌شوند، لباس مي‌پوشند، آب مي‌آورند، سيب‌زميني آب‌پز مي‌خورند و به افق بي‌جان و تازيانه‌خورده‌اي نگاه مي‌کنند که باد سهمگين در آن زوزه مي‌کشد. وقايع اندکند: همسايه‌اي سر مي‌زند، گروهي کولي عبور مي‌کنند، چاه خشک مي‌شود، نور مي‌ميرد. اما خود جهان گويي در حال توقف است. اين ساختار دوراني يادآور مفهوم بازگشت جاودانه نيچه است، ايده‌اي که در آن هر لحظه از زمان بي‌پايان تکرار خواهد شد. در حکمت شادان، نيچه مي‌نويسد:

«اگر روزي يا شبي ديوي نزد تو آيد در تنهاترين تنهايي‌ات و بگويد: ‌زندگي‌ات، همان‌گونه که اکنون زيسته‌اي، بايد بارها و بارها به همان صورت تکرار شود»

در نگاه تار، اين بازگشت نه وجدآميز بلکه فرساينده است. شخصيت‌ها نه زندگي را تأييد مي‌کنند، بلکه صرفاً آن را تحمل مي‌کنند. تکرار به زنداني بدل مي‌شود که معنا را از کنش‌ها مي‌زدايد. اين وارونه‌سازي تأمل‌برانگيز از آغوش قهرمانانه نيچه نسبت به بازگشت جاودانه است. در اين‌جا، بار زندگي نه عشق به سرنوشت، بلکه تحمل زوال آن است. مناسک روزانه با برداشت‌هاي بلند و بدون برش فيلم‌برداري شده‌اند، اغلب چندين دقيقه ادامه دارند. دوربين با وقار و اندوه، پيرامون شخصيت‌ها مي‌چرخد يا آن‌ها را در اتاق‌ها دنبال مي‌کند. اين برداشت‌هاي بلند، تنها زيبايي‌شناسي نيستند؛ بلکه هستي‌شناسي فيلم‌اند. زمان نه براي سهولت فشرده شده، بلکه کش‌دار، چسبناک و تحميل‌شونده است. ما تنها تماشاگر گذر زمان نيستيم؛ بلکه وزن آن را احساس مي‌کنيم.

 

باد: صدايي بيپايان

متمايزترين عنصر صوتي فيلم، باد است. از صحنه آغازين- برداشتي تعقيبي و سهمگين از اسب در تقلاي مقابل باد- تا نزول نهايي در تاريکي، باد با خشمي بي‌وقفه زوزه مي‌کشد. باد شخصيتي است مستقل: ناپيدا، تسليم‌ناپذير، بلعنده. اين باد يادآور آنانکه (Anánkē) در انديشه يونان باستان است: نيروي ضرورت که همه موجودات را مقيد مي‌کند. فراتر از اراده، فراتر از اختيار. براي نيچه که همواره اراده و قدرت شکل‌دهي سرنوشت را ستوده، اين نيرو عميقاً ضدنيچه‌اي است. باد در برابر اراده معطوف به قدرت مقاومت مي‌کند و جهاني را نشان مي‌دهد که نه با انتخاب، بلکه با فرسايش بي‌امان اداره مي‌شود.

طراحي صوتي ميهالي ويگ، با ملودي‌هايي تکراري و افسرده‌کننده، حس خستگي کيهاني را تعميق مي‌بخشد. موسيقي همانند خود فيلم، در لوپي از نااميدي گير کرده است. با ترکيب آن با تصاوير سياه و سفيد، فضايي از گريزناپذيري ساخته مي‌شود. در جهاني که عناصرش خصمانه‌اند، بقاي پدر و دختر نه پيروزي، بلکه تقلايي روبه افول است. وقتي در سکوت مي‌نشينند و سيب‌زميني مي‌خورند، به تدريج سنگيني جهاني را حس مي‌کنيم که معنا در آن در حال فروپاشي است.

 

سکوت و پايان گفتوگو

ديالوگ در اسب تورين اندک است. شخصيت‌ها تنها در صورت لزوم سخن مي‌گويند، و آن هم به‌شکلي ساده، کاربردي، بي‌احساس. اين کم‌گويي، غياب نيست، بلکه فلسفه است. در جهاني که زبان توان رستگاري را از دست داده، سکوت فرمانروايي مي‌کند. مهم‌ترين سخنراني فيلم، توسط مردي ايراد مي‌شود که با بطري براندي وارد مي‌شود و مونولوگي فلسفي ارائه مي‌کند. او از فساد جهان مي‌نالد:

«همه چيز را پست کرده‌اند. همه چيز بي‌ارزش شده. همه چيز را به آنچه خود خواستند، تبديل کردند. همه چيز را نابود کردند. همه چيز را تا حد نهايي رقيق کردند. کل جهان پست شده است».

اين ناله مي‌تواند بازتاب نيهيليسم باشد، مفهومي که نيچه با آن روبه‌رو شد. نيهيليسم باور به بي‌معنايي ذاتي زندگي است. ولي نيچه در تلاش بود تا با آفرينش ارزش‌هاي نو و مفهوم ابرانسان بر آن چيره شود. در مقابل، دنياي تار هيچ برتري يا تعالي‌اي نمي‌شناسد. اين مونولوگ پاسخي نمي‌گيرد. دختر تنها گوش مي‌دهد. پدر مرد را مي‌راند. نه مناظره‌اي هست، نه اميدي. فلسفه، مانند باد، در خلأ فرو مي‌افتد.

 

اسب و امتناع از حرکت

اسب، قلب نمادين فيلم است. در آغاز با تقلا در برابر باد ظاهر مي‌شود، و از روز دوم، ديگر نه مي‌خورد و نه حرکت مي‌کند. تلاش‌هاي پدر براي به حرکت واداشتنش، نماد درماندگي فزاينده اوست. در روايت نيچه، فيلسوف در لحظه‌اي از شفقت، خود را به گردن اسب شلاق‌خورده مي‌اندازد. تار، به جاي بازسازي اين صحنه، آن را نقطه عزيمت قرار مي‌دهد. مهم، فروپاشي نيچه نيست، بلکه امتناع اسب است. اسب، استعاره‌اي از فروپاشي اراده مي‌شود. سکون آن شکلي از اعتراض است؛ نه فقط به خشونت، بلکه شايد به خود هستي. اين انزوا با بدبيني شوپنهاوري هم‌نوا مي‌شود. شوپنهاور که نيچه او را ستوده و در عين حال رد کرده، اراده را ريشه رنج مي‌دانست و بر نفي آن تأکيد داشت. اسب، در انزوايش، نمادي خاموش از اين انکار است.

 

خشکيدن چاه: عقبنشيني طبيعت

در ميانه فيلم، چاه خشک مي‌شود. لحظه‌اي فاجعه‌بار، بي‌صدا. بدون آب، زندگي ممکن نيست. اما واکنش شخصيت‌ها تنها تسليم است. مي‌کوشند بروند، اما محيط خصمانه مجبورشان مي‌کند بازگردند. طبيعت آن‌ها را وانهاده است. چرخه‌هاي مکانيکي حيات در حال توقف‌اند. حتي ضروري‌ترين عناصر بقا در حال عقب‌نشيني‌اند. اين لحظه يادآور اضطراب هستي‌شناسانه در آثار هايدگر است، به‌ويژه مفهوم هستن-به‌سوي-مرگ.

هايدگر باور داشت هستي اصيل زماني محقق مي‌شود که انسان با مرگ خود روبه‌رو شود. تار پا را فراتر مي‌گذارد: نه تنها شخصيت‌ها به سوي مرگ مي‌روند، بلکه خود جهان نيز با آن‌ها مي‌ميرد. آن‌ها نه فقط فاني‌اند، بلکه رهاشده‌اند.

 

خاموشي نور: پاياني در تاريکي

در سکانس پاياني، شخصيت‌ها چراغ‌هاي نفتي‌شان را روشن مي‌کنند، اما شعله نمي‌گيرد. تاريکي مطلق مي‌شود. اين تاريکي نمادين نيست؛ واقعي است. پرده سياه مي‌شود. آن‌ها در تاريکي مي‌نشينند، خاموش و بي‌حرکت. سيب‌زميني دست‌نخورده مي‌ماند. اين نزول به تاريکي، يکي از ژست‌هاي عميق سينماي معاصر است. تار تنها فيلم را تمام نمي‌کند؛ جهاني را به پايان مي‌برد. نه تزکيه‌اي هست، نه کشف نهايي. تنها غياب نور، عمل و اميد است. براي نيچه، مرگ خدا بحراني در معنا بود، اما فرصتي براي نوزايي. براي تار، مرگ نور، تنها پايان است. اگر پيامي باشد، در تعالي نيست، در رويارويي است. از ما خواسته مي‌شود ببينيم، حس کنيم، تاب بياوريم.

 

زيبايي در ويراني

با وجود يأس جاري، اسب تورين خيره‌کننده زيباست. فيلم‌برداري فرد کله‌من هر قاب را با ظرافتي نقاشانه مي‌آفريند. نورپردازي کياروسکورو، چهره‌هاي بافت‌دار، غبار در حال چرخش، بافت چوب، همگي از منظر دوربين والا مي‌شوند. اين زيبايي، در تضاد با تيرگي فيلم نيست؛ آن را تشديد مي‌کند. با ثبت آخرين جرقه‌هاي زندگي با چنين لطافتي، تار به اين رنج عزت مي‌بخشد. فيلم، بدل به شهادت مي‌شود. تماشاگر نه براي گريز، بلکه براي ديدن دعوت شده است. برداشت‌هاي بلند، سکوت، و امتناع از گره‌گشايي، نوع خاصي از توجه مي‌طلبد. در عصر شتاب و حواس‌پرتي، اسب تورين همچون آييني مقدس در کندي خود مي‌درخشد. مراقبه‌اي است، سوگ‌نامه‌اي است، آييني است.

 

فلسفهاي بر پايه نبودن

اسب تورين فيلمي نيست که به‌صورت متعارف فهميده شود. بايد آن را تاب آورد، همچون بادي که قاب‌هايش را مي‌تراشد. نيروي آن در رخدادها نيست، بلکه در فضا، در تعهدش به سينمايي است که امر نامفهوم را لمس مي‌کند. در هم‌سويي و در عين حال مقاومتش در برابر انديشه نيچه، تصويري از هستي در آستانه فروپاشي عرضه مي‌کند. نه رستگاري هست، نه تعالي، تنها مناسک رو به اضمحلال زندگي و آغوش نهايي سکوت.‌ با اين حال، چيزي عميقاً انساني در اين تصوير ويراني نهفته است. در سماجتشان، در عادتشان، در پايداري بي‌کلامشان، پدر و دختر به نوعي شکوه تراژيک شهادت مي‌دهند. آن‌ها خلأ را پشت سر نمي‌گذارند؛ با آن روبه‌رو مي‌شوند؛ و شايد همين کافي باشد. در نهايت، اسب تورين نه فقط درباره نيچه است، نه فقط درباره پايان نور، يا مرگ اراده. بلکه درباره زيبايي دهشتناک و ساکت بودن است، وقتي ديگر هيچ نمانده مگر باد.

 

نويسنده و منتقد