وعدههاي سر خرمن
پیام شهروندان |
قرار بود شبها برق قطع نشود، قرار بود در هر 24 ساعت فقط دو ساعت قطعيِ برق داشته باشيم، قرار بود بيکاري کمتر شود، قرار بود قيمتها افسارگسيخته افزايش نيابد، قرار بود سياست کشاورزي تنظيم شود تا بتوان مصرف آب کشور را مديريت کرد تا مجبور نباشند آب شرب مردم را با تانکرهاي سيار فراهم کنند، قرار بود با افزايش پهناي باند، از شر اينترنت قطرهچکاني خلاص شويم، قرار بود فيلترينگ را بردارند تا مردم از شر فيلترشکنهايي که بعضاً ابزار جاسوسي هستند، رها شوند، قرار بود درياچهي اروميه و تک و توک تالابهاي باقيمانده را احيا کنند، قرار بود انرژيهاي تجديدپذير را تقويت کنند تا مردم اينچنين نگران آمدن و نيامدن باران و از کار افتادن نوبتيِ نيروگاههاي فرسودهي برق کشور نباشند. قرار بود... قرار بود...
سالهاي سال است که مردم صبور را با اين وعدهها سرگرم کردند، اما شرايط هرروز بد و بدتر شد و يأس و نااميدي بر فضاي کشور چنگ انداخت و مستقر شد و پا سفت کرد. اعتماد بين ملت و دولت در حال نابوديست. تا کي و کجا؟آستانهي تحمل مردم تا کجا دوام خواهد آورد؟
هفتهي گذشته ساعت 9 تا 11 صبح برق قطع بود. ساعت 3 بعدازظهر همان روز مجدداً برق قطع شد درحالي که قرار بود در 24 ساعت فقط يک بار به مدت 2 ساعت برق قطع شود. البته گويا نيم ساعت بعد حضرات يادشان آمد که صبح هم اين منطقه برق قطع بود و بلافاصله وصلش کردند!
چهارشنبهي گذشته خانمم نوبت دندانپزشکي داشت. ساعت 10 صبح در مطب حاضر بوديم. چند نفر جلوتر از ما در انتظار نوبت بودند که يکبهيک به داخل رفتند و کارشان انجام شد. وقتي آخرين نفر قبل از ما برخاست، خوشحال بوديم که بعد از او نوبت ماست. هنوز در شيريني اين خيال با خودم حساب و کتاب ميکردم که ناگهان برق رفت. من و خانمم و ديگر مراجعاني که بعد از ما آمده بودند، دست از پا درازتر، پلههاي تاريک ساختمان را پايين آمديم و به خانه برگشتيم. قرارمان براي روز يکشنبهي بعد بود. ساعت 50/8 دقيقه وارد مطب شديم. هيچکس نبود. خوشحال بوديم که نفر اوليم و زود کارمان تمام ميشود. هنوز مشغول خوش و بش با پزشک بودم و هنوز خانمم روي صندليِ دندانپزشکي جابهجا نشده بود که برق رفت. باز هم پلههاي تاريک و خشم و...
از اولين روزهايي که برنامهي قطع دوساعتهي برق را زمانبندي کردند، گفتند که فقط از ساعت 9 صبح تا 5 عصر برق قطع ميشود و خاموشيِ شبانه نداريم. اين موضوع را بارها و بارها در مصاحبهها تکرار کردند و در مطبوعات خوانديم، اما در روز دوشنبه 30 تير ساعت 7 شب برق قطع شد و ميبايست 2 ساعت در تاريکي و گرما منتظر بمانيم تا سرانجام وصل بشود يا نه.
هوا تاريک و بهشدت گرم بود. ماندن در خانه، در تاريکي و گرما سخت طاقتفرسا بود. در کوچه، جلوي در حياط صندلي گذاشتيم و نشستيم، اما گرما امان نميداد. کوچکترين نسيمي نميوزيد. از گرما هَلهَل ميزديم و راه چارهاي نمييافتيم. باز اگر روز بود ميشد در خنکاي سايهي درختي صندلي گذاشت و مشغول مطالعه شد. اگرچه طبيعتاً روز گرمتر از شب است، اما وقتي در خنکاي سايهي درختي نشسته باشي و صفحات کتابي در مقابلت گشوده باشد، چنان محو سطور و کلمات و جملات کتاب هستي که نه گرما را حس ميکني و نه سرما را و نه رفت و آمد اتوموبيلها را و نه سر و صداي بازيگوشانهي بچهها را. تمام دنيايت همان سطور و جملات و کلمات است و دنياي نويسندهي آن و چنان غرق ميشوي که از تمام دنيا و آنچه در آن است تهي ميشوي، اما حالا در اين تاريکي و گرماي کشندهي شبي دم کرده و تاريک چه ميتواني کرد ؟ و تازه چه چارهاي؟ جز اينکه خونت بيشتر به جوش آيد و بيشتر عصباني شوي و صندلي را به گوشهاي پرت کني و هي قدم بزني و سيگار بکشي و ....!!
راستي هيچ فکر کردهايد چرا ....