ادبیات کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
قصه ما
راست بود؟!
آزاده حسيني
تا حالا تعداد دروغ هايي که در يک روز معمولي به کار برده ايد را شمرده ايد؟ دروغ هايتان با برنامه ريزي قبلي است يا بداهه؟! البته که شما دروغ نمي گوييد و تنها دروغتان فقط همين يک جمله است! شايد گاهي مي خواهيم از وضعيتي پيچيده فرار کنيم و ناچار دروغ مي گوييم. اما دروغ گفتن بر آرامش ذهني خودمان تاثير مي گذارد. اعتمادي که به سختي به دست مي آيد؛ گاهي با دروغي ساده از بين مي رود و ديگر
نمي توان به راحتي حرف ديگران را باور کرد. گاهي براي پنهان کردن دروغ اول، ناچاريم به گفتن دروغ بعدي و سلسله وار دروغ ها پشت هم ساخته مي شوند تا ما را از شرايطي نجات دهند. اما واقعيت اين است که هر دروغ، به مرور پايه هاي روابط انساني را ضعيف مي کند. اضطراب و احساس گناه بر صميميت رابطه و سلامت روان فرد تاثير مي گذارد. با هر دروغ نه تنها به ديگران نيز آسيب مي رسد؛ بلکه يک قدم از خود واقعي و ارزش هاي دروني فاصله مي گيريم و چهره اجتماعي مان آسيب مي بيند و ديگر نمي توانيم با خود صادق باشيم و از اهداف واقعي زندگي منحرف مي شويم. شما هم به موضوع دروغ، فريب و صداقت فکر کنيد و آثارتان را برايمان بفرستيد. آيا راستگويي هم دردسرساز و آسيب رسان است؟
دروغ: چاره کار چيه
سيده نيکا موسوي
روزي روزگاري داخل اندرويد شهر زني به نام سيگلا زندگي مي کرد. او به تازگي در رشته پزشکي قبول شده بود و سپس شنبه، سه شنبه و جمعه از ساعت هفت صبح تا چهار بعد از ظهر سر کار مي رفت. او سه دوست داشت يکي اسمش رومينا بود يکي اسمش رژان، نفر آخر هم ارغوان نام داشت. رومينا معلم رياضي پايه پنجم بود و رژان موبايل و تبلت، لبتاپ به همراه وسايل مورد نياز گوشي و تبلت مي فروخت. ارغوان هم معلم نقاشي حرفه اي بود. روزي از روزها مدير مدرسه رومينا از او خواست که به علت بي احترامي به چند شاگرد ديگر در مدرسه اي که تدريس ميکرد حاضر نشود. نام مدرسه، مدرسه ي پندار شرق بود. او خجالت مي کشيد براي دوستانش جريان را تعريف کند. براي همين دروغ گفت. خلاصه بعد از ظهر فردا به طور اتفاقي در پارک پهلوانان دوستانش را ديد. دوستانش به او سلام کردند. سيگلا گفت: «ديروز گفتيم شايد کنار حوض ماهي قرمز تو رو ببينيم چون گفتي يکشنبه ها ميري اونجا». رومينا من من کنان گفت: «آآره يک کاري پيش اومد، رفتم مرخصي بگيرم ترافيک بود و دير رسيدم. آخرين نفر بودم و بعد براي دو سالي مرخصي گرفتم». رژان گفت: «يا خدا دو سال! چرا؟ رومينا حتما دروغ گفتي»؟! رومينا گفت: «نه معلومه مگه من به بهترين دوستام دروغ ميگم». ارغوان گفت: «بيا ثابت کنيم! تنها يه راهه که قسم بخوري». رومينا در دلش گفت: «اگر به دروغ قسم بخورم ميرم جهنم!
آهان پس بهتره يک دروغ ديگه بگم» و گفت: «بچه ها راستي ساعت چنده»؟ سيگلا گفت: «هفده و بيست و دو دقيقه» رومينا گفت: «وايي يادم رفته بود الان کلاس دارم تا دير نشده بهتره برم». سپس در دلش گفت: «از قسم خوردن نجات پيدا کردم». سيگلا داشت گوشي خودش را تماشا مي کرد و ديد ديروز استادش نوشته بود: «دوشنبه بيا مطب من نيستم». سيگلا گفت: «واي نديده بودم حتما جريمه ميشم» و گفت: «حالا چه کار کنم استادم حتما خيلي از دستم ناراحته! پس بهتره دروغ بگم». توي همين فکرها بود که گوشي سيگلا زنگ زد. استاد بود. سيگلا مي خواست رد تماس بزنه ولي روي پاسخ اشتباهي کليک کرد و صدا روي بلندگو قرار گرفت. ولي سيگلا حالا که ديد ممکن است آبرو ريزي شود صداي گوشي را کم کرد و زير تخت گذاشت. ارغوان گفت: «کي بود»؟ سيگلا گفت: «هيچي استادم بود ميخواست بهم تايم ارسال جايزه رو بگه»! -«کدام جايزه»؟ -«ام خب جايزه بهترين دکتر قلب منطقه». ارغوان گفت: «چه خوب حتما بايد کل شهر بفهمه مامانم بلد پوستر بسازه بهش ميگم چند تا درست کنه پوستر و به بابام بگم روي در و ديوار شهر نصب کنه». سيگلا استرسي شد فردا پوسترهاي بزرگ روي ديوارها بود حالا مي خواد سيگلا چکار کنه!
غيبت و دروغ: مهربوني غريبه؟
سيده فاطيما عقيلي
*يه دختر تو دل نيويورک تو يه مدرسه که در تعطيلات، پيست اسکي برايانت پارک يک روزمرگي به حساب مي آمد. در بين حرفهاي زوئي که تظاهر به ثروتمندي مي کرد براي دختران دبيرستاني معنايي نداشت و آنها به قضاوت او مي پرداختند! نظر شما چيست؟ زوئي نبايد دروغ بگويد يا همکلاسي هايش قضاوت نکنند؟ تماس رو قطع کردم! هنوز از حرفايي که پشت تلفن گفتم عذاب وجدان داشتم. درسته برام عادي شده بود و نوک بيني ام ديگه قرمز نميشد اما... برندا با لبخندي تمسخرآميز گفت: «هه! باز چي گفت»؟! جرعه اي از قهوه روبه روم نوشيدم و گفتم: «هيچي مثل هميشه! گفت که پدرم هنوز از فيلادلفيا برنگشته و سگمون کلينيک دامپزشکي اندرسون بستريه و من اونجام»
- شهر اندرسون؟ کاليفرنيا؟ هه
يعني اينجا دامپزشکي نداريم!
+ فکر کرده ما بچه کودکستانيم که اينطور دروغ سرهم ميکنه!
اين دفعه انگار حال خوبي نداشتم! تحقير زوئي باعث شده بود فکر کنم ما حقيرتر هستيم!
ديروز دم در گالري جواهرات ديور ديدمش! زوئي داشت دست فروشي ميکرد. با احساس گرمي دست مريت به خودم اومدم. مريت ابروهاشو بالا برد و گفت: «چت شده»؟!
لبخندي تصنعي زدم و گفتم: «هيچي»؟!
نگاهي به ساعت مچي برند فردريک کنستانتم انداختم! ناخودآگاه باز روي ابرا سير کردم، يعني براي زوئي هم مهمه اکسسوريش از چه برندي باشه؟ دوباره جرعه از قهوه ام نوشيدم به حرفاي مريت گوش دادم. جالبه! متوجه قضاوت اشتباهم بودم. اما هنوز تو اون جمع داشتم دووم مياوردم! گاهي برام غيرقابل باور بود. چطور زوئي يه همچين دروغ هاي بزرگي سرهم ميکنه! شايد بخاطر همين رفتار ما باشه! يادم نميره چطور برندا براي اينکه کتي به زوئي براي خرج مادر بيمارش کمک کرده بود، چه حرفايي زد! اما کتي بهش نزديک شد. حرفاش رو شنيد و باهاش همراه شد. آروم تو همون حس و حال خودم ميون حرفاي مريت، کافه رو ترک کردم.
چي مي شد اگه کمي زوئي رو درک مي کرديم؟ مثل ِ کتي! مهربون بودن خيلي غريبه نه؟ براي شما چي؟
جست و جو در تاريخ
مينا کوه کن
يادداشتي از دختري جوان پس از مطالعه تاريخ کشورش
1.امروز در حال مطالعه بودم که به جمله زيبايي برخوردم: «اگر مردم به مطالعه تاريخ نپردازند در آينده بايد هزينه سنگيني بپردازند». درباره اين جمله انديشيدم تا قصد آن را متوجه شدم. يعني اگر مردم تاريخ نخوانند و از تجربيات گذشته تاريخ خود درس نگيرند؛ ممکن است بار دگر آن اشتباهات را مرتکب شوند. تاريخ هر کشوري براي مردمانش پندهاي زيادي دارد و اگر آن ها را ناديده بگيريم، عواقب دشواري به دنبال خواهد داشت. در جست و جوي تاريخ کهن ايران باستان پر افتخارترين دوره آن سلسه يعني هخامنشيان هستيم. در گذشته به هخامنشيان «پارساگرد» ميگفتند شايد براي شما هم سوال شود که چرا به هخامنشيان پارسا ميگفتند و چرا مورد احترام همه هستند؟ در واقع اين واژه براي ويژگي هايي مانند راستگويي و صداقت استفاده ميشود. هخامنشيان به دليل اينکه فرمانرواي عادل و نيکخواهي داشتند و ويژگي هايي مانند احترام به ديگران، صداقت، مهرباني و راست گويي را ترويج مي دادند، در تاريخ به عنوان قومي پارسا و با اخلاق شناخته مي شوند.
2. در آن زمان استياگ فرمانرواي مادها بود و دختري داشت به اسم ماندانا. دخترش را به مردي پارسا داد به اسم کمبوجيه که حاصل ازدواج کمبوجيه و ماندانا فرزندي شد به نام «کوروش». کوروش تا ده سالگي نزد مردي که چوپان بود تربيت يافت و بعد از آن به پارسا بازگشت نزد ماندانا و کمبوجيه. کوروش از همان ابتدا جواني شجاع و نترس و باهوش بود در جنگ ها پيروز شد. عادل و نيک خواه بود و هميشه به اطرافيان خود پند مهمي ميداد: پندارنيک(Humate) گفتارنيک (Huxta) رفتار نيک(Hurashta) ؛ ومي گفت اگر فردي از اين سه ويژگي برخوردار باشد، به آرامش ابدي مي رسد. اقدامات کوروش بزرگ در حکومت و کشورگشايي در آسيا، اروپا و افريقاي شمالي باعث شد تا فرهنگي غني داشته باشيم. کوروش بزرگ شهرهايي از جمله ليديا بابل و... را فتح کرد. بابل در زمان هخامنشيان يکي از بزرگترين و پر جمعيت ترين شهرهاي جهان بود که يکي از پر افتخارترين فتوحات کوروش بزرگ است.
3. از کوروش بزرگ به عنوان پدر حقوق بشر ياد مي کنند، زيرا او بنيانگذار امپراتوري بزرگ هخامنشيان است. منشور نامه اي نوشت که اصول مهمي در زمينه حقوق و آزادي است. کوروش بزرگ رهبري عادل و انسان دوست بود و اين ويژگي ها باعث ماندگاري و تاثيرگذاري او در تاريخ و تمدن هاي ديگر شد. خلاصه اي از مشهورترين منشور جهاني حقوق بشر کوروش بزرگ هخامنشي: منم کوروش پادشاه جهان ارتش بزرگ من به صلح و آرامش وارد بابل شد. رنج و سختي به مردم وارد نشد. من براي صلح کوشيدم. من برده داري را برانداختم. به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند. شادماني و صلح و آشتي مقام بلندش را ستودم. خانه هاي ويران را آباد کردم. صلح و آرامش را به تمام عطا کردم. خداوند در زمان ايران باستان، «اهورامزدا» نام داشت. خدايي بي نياز و غير و غير وابسته قادر مطلق و دانايي همتا.
4. در زمان هخامنشيان مردم غرق در شادي جشن و سرور بودند و به دليل هر مناسبتي جشني برپا ميکردند. در آن زمان يکي از افتخارات ما اين بود که مردم آنقدر غرق در شادي و نشاط بودند که هيچ نيازي به گدايي نداشتند. در واقع در ايران باستان گدايي ممنوع بود. آن داستان به پايان رسيد؛ اما حکايت همچنان در روح و جان ما باقيست. ما در جست و جوي تاريخ نياکان و اجداد خويش هستيم. تاريخ و ميراثي که همچون دري گرانبها در قلب هاي ما وجود دارد. اين داستان نه فقط براي پاس نگهداشتن يادها ونام هاست؛ بلکه راهي براي آينده بهتر با الگو برداري از اجداد واقعي مان است.
نامه اي به اداره برق
سارا عابدي فر
تا مياي تلوزيون روشن کني ميبيني برق قطعه! گفتم پس هيچي تا بيشتر گرمم نشده برم حموم حالم سرجاش بياد. ديدم آب قطعه. حالم خيلي گرفته شد. رفتم آب بخورم يادم اومد آب قطعه.
سلام تو اين روزاي گرم اگر به ياد ما آدم هاي سالم نيستيد؛ لطفا به فکر افراد مسن و مريض باشيد! چند روز پيش در صفحه مجازي، کودکي را ديدم که پدر و مادرش از شدت گرماي هوا او را در يخچال گذاشته اند. چاره اي جز اين نداشتند. شايد فکر کنيد قطعي برق يک چيز عادي است؛ اما درست فکر نمي کنيد. برق که قطع شود تمام کارهاي ما به عقب مي افتد.
دروغ: بُرهه اي تازه با دروغ
آذين شهاب الدين
نيل در آينه به خود خيره شد. کت و شلوار مشکي رنگ، جذابيت بيشتري به رنگ پوست او مي بخشيد. پس از ورانداز کردن سرتاپاي خود، ادکلن تلخ مردانه اي که لوسي براي تولدش به او کادو داد را امتحان کرد و با استشمام بوي خوش آن، ناخودآگاه چشمهايش را بست؛ صداي اعتراض مادرش او را از حالت نيمه خماري درآورد و به دنياي حال بازگرداند. -«آخه پسرجون مگه ميشه آدم شناسنامه اش رو فراموش کنه»؟! نيل پرسرعت به دنبال شناسنامه اش ميگشت و لحظه اي نميتوانست از فکر ثانيه هايي که در گذر است، بيرون بيايد. او کل خانه را براي پيدا کردن شناسنامه زيرورو کرد هرچند گشتن او را تنها ميتوان به آشفته کردن ديزاين خانه تشبيه کرد. در آخر هم با صداي «بالاخره پيداش کردم»! توسط مادرش، به سمت ماشين روانه شدند. هنگامي که به محضر رسيدند تنها چيزي که براي نيل حائز توجه بود زيبايي منحصر به فردي بود که عروسش در آن ميدرخشيد. او همواره در دل آرزو ميکرد که اي کاش زمان از حرکت بايستد و او تا ابد نظاره گر لبخند دلرباي لوسي باشد. اما حيف که اين لبخند با نشستن آن دو کنار يکديگر بر روي سفره عقد از بين رفت و سگرمه هاي درهم رفته و سوالات پِي در پي لوسي تنها چيزي بود که از ميزان احساس رضايت نيل باقي مانده بود. نيل با بهانه آوردن شامل گرفتار شدن در ترافيک بر روي فراموشکاري خود بابت گم کردن شناسنامه سرپوش گذاشت. هرچند اگر لوسي تا اين حد در زمان نامناسب با غول سوال هايش او را تحت فشار قرار نميداد شايد نيل مجبور نبود زندگي مشترکشان را بر پايه دروغ آغاز کند.
دروغ: برگه امتحان
حلما رسولي
صبح شد و بايد برم مدرسه! اي واي امروز امتحان داريم من که کل هفته داشتم درس ميخوندم؛ پس نگراني نداره. بابا بريم! خب رسيديم دخترم. خداحافظ بابا. سلام بچه ها امروز صف نداريم. بريم بالا که الان معلم مياد. سلام بچه ها آماده شيد که برگه ها رو بدم. خانم ما آماده ايم. واقعا چقدر زود! به هرحال بفرماييد برگه! اسم وفاميل يادتون نره! چه راحته همه اونايي هستن که خوندم. نيم ساعت بعد: آخيش تموم شد! خب چيزي نبود که همش ده تا سوال بود! خانم بفرماييد! ممنون حالا برو دور بزن که کسي تقلب نکنه! چشم خانم!
بعد از دادن امتحان و گرفتن برگه تصحيح شده:
آخ جون خيلي خوب شدم. زنگم که خورد بهتره اينو بذارم تو کيف و برم. مهسا! خوشحاليا چيزي شده؟! خب به همون دليل که تو خوشحالي منم خيلي خوب شدم. چه خوب پس برگت کو؟! اين بار گذاشتم تو کيف و نياوردم پايين. آخ آخ الان کلاس شروع ميشه بريم که زنگ خورد. خب بچه ها برگه ها رو بديد که بايد بدم خانم مدير. خانم برگه من نيست. مهسا: خانم برگه منم نيست. وا بچه ها مگه ميشه؟! آهنگ: خانم دوتا برگه ي پاره زير ميزتونه! اينکه برگه شماست. يعني کار کيه؟! خانم اجازه نيکا کجاست؟ زنگ تفريح نديدمش؟! نيکا چرا تاخير کرده نيومده کلاس؟ اجازه نکنه کار اونه آخه «قابل قبول» شده! وقتي مطمئن نيستيد، قضاوت نکنيد! درست نيست. آخه خانم دفعه قبلم فقط اون قابل قبول شد و برگه هاي ما پاره کف کلاس ريخته بود. نيکا وارد کلاس شد. متوجه نگاه هاي سنگين بچه ها شد. ولي به روي خودش نياورد. خواست بنشيند که خانم معلم صداش زد. بيا اينجا کارت دارم. يواش يواش باهاش صحبت کرد. نيکا: خانم من برگه بچه هارو پاره نکردم. چون قابل قبول شدم اما چنين کاري با دوستام نميکنم. باشه برو بشين! خانم معلم شروع کرد به درس دادن و يه داستان جالب در مورد راستگويي برامون تعريف کرد. يهو صدايي توجه ما رو به خودش جلب کرد. برگشتيم و ديديم که نيکا داره گريه ميکنه. نيکا چرا گريه ميکني؟ بچه ها منو ببخشيد من دروغ گفتم؛ من من! من من چي؟ بگو کُشتي ما رو! برگه ها رو من پاره کردم. دفعه قبلم کار من بود. بخاطر حسادتم به شما اينکا رو کردم. قول ميدم ديگه اينکارو نکنم. منو ميبخشيد؟ بچه ها: بله! به شرطي که ديگه درس بخوني و دروغ نگي! وهمگي لبخند زدند و نيکا داشت فکر ميکرد چه خوب نمايش بازي کردم و ايندفعه در رفتم.
سوگند خبلي
در ميان شلوغي ها
دلم تنها به ياد تو است
از اينجا که من هستم
جز جاي خالي ات
همه چيز مبهم است
بعد رفتنت در اين شهر،
هوا هم براي من کم است.
فائزه رسولي
به نام خداوندِ سيم و مدار
که برق قطع است و ما شديم ناچار
اگر که نيستي، منبع افتخار
پس ما شديم اين وسط گرفتار
گفتند که برق، نعمتي ست يادگار
ولي شده حال ما، زين بلا فرار
دلِ مريضمان ندارد دگر فشار
ايبار بايد کنيم يک کارزار
تا نيفتد دلمان از بي برقي به زار
همه شويم براي روشني، همکار
شما که مسئولي، عزيز و هوادار
لطفاً کمي تغيير بده آن افکار
تا حل شود اين غمِ بي برقيِ خوار
دلها شود روشن، پر از نور و نگار