پدر نشريات فرهنگي گلستان


تیتر اول |

مهران موذني- جُنگ باران به عنوان نخستين نشريه فرهنگي گرگان، نامي پرطنين در تاريخ فرهنگي اين شهر به شمار مي‌رود. اين نشريه مهرماه 1346 به سرپرستي استاد پرويز رضايي، نقاش، مترجم و آموزگار نام‌آشناي گرگاني آغاز به کار کرد. مردي از جنس هنر و فرهنگ که ميراثش ده‌ها اثر مکتوب و عمري تجربه براي فرهنگ هنر و ادب ايران است. جايگاه والا و شخصيت گرم و به‌يادماندني استاد رضايي سبب شد تا با ايشان به گفت‌و‌گو بنشينيم و زندگي و کارنامه هنري‌شان را براي آيندگان اين ديار به رشته تحرير در آوريم.

 

با سلام و عرض ادب خدمت شما. لطفا خودتان را براي مخاطبان گلشن مهر معرفي کنيد.

پرويز رضايي هستم. نقاش، مترجم و آموزگار سابق فلسفه. متولد 1316 در محله سرخواجه گرگان. آن زمان سرخواجه هنوز خياباني نداشت و تنها يک محله بود. تحصيلات ابتدايي‌ام را در گرگان گذراندم. تا سال سوم دبستان در مدرسه 15 بهمن واقع در محله سرخواجه و باقي سال‌هاي دوران ابتدايي را در مدرسه شير و خورشيد واقع در محله عباسعلي گذراندم. دوران دبيرستان را سال 1332 در دبيرستان ايرانشهر آغاز کردم. سپس تعدادي از دانش‌آموزان ايرانشهر را به دبيرستان ضميمه دانشسرا که در محله سبزه‌ميدان بود، منتقل کردند. در اين محله دانشسراي مقدماتي واقع شده بود. دبيرهايي که از شهرهاي ديگري به گرگان منتقل مي‌شدند، آنجا سکونت داشتند. به ياد دارم که معلم ادبياتي به نام دکتر فريدون بدره‌اي داشتيم که در آن مکان ساکن بود. من تا سيکل اول را در همين دبيرستان درس خواندم. تا اينکه هنگام انتخاب رشته فرا رسيد و من بالاجبار رشته طبيعي را برگزيدم. آن زمان رشته ادبي در گرگان تدريس نمي‌شد و گرگاني‌ها بايد براي تحصيل در اين رشته به ساري مي‌رفتند. حتي رشته رياضي نيز تنها براي پسران در گرگان وجود داشت و دختران هم اجبارا در رشته طبيعي تحصيل مي‌کردند. به ياد دارم که چهارم دبيرستان را به علت بيماري در 2 سال گذراندم و نهايتا با اينکه رشته طبيعي را انتخاب کرده بودم، به ساري رفتم و به علت علاقه‌اي که به ادبيات داشتم، به رشته ادبي تغيير رشته دادم. اينگونه شد که پنجم ادبي را در دبيرستان نمونه شماره 2 ساري گذراندم.

 

چه شد که به رشته ادبي روي آورديد؟

هميشه در انشانويسي موفق بودم و به نقاشي نيز علاقه داشتم. با تحصيل در رشته ادبي، امکان رشد بيش‌تري در اين زمينه‌ها براي من فراهم شد. پس از گذراندن سال پنجم ادبي، براي موفقيت در کنکور به تهران رفتم. دانش‌آموزان گرگان و ديگر شهرستان‌ها براي موفقيت در کنکور، دبيرستاني در تهران را براي تحصيل انتخاب مي‌کردند.

 

ادامه در صفحه 4و5

 من نيز دارالفنون در تهران را براي گذراندن سال ششم دبيرستان برگزيدم. البته ثبت‌نام در اين مدرسه معدل خاصي مي‌خواست که آن را کسب کردم؛ هرچند که چندان به نمره اهميت نمي‌دادم و بيش‌تر به دنبال موفقيت در رشته تخصصي خودم بودم. در دارالفنون مدرسين بسيار بزرگي داشتيم. معلم منطق ما فردي به نام عبدالرحيم نبهي بود که هم‌زمان در دانشکده حقوق نيز تدريس مي‌کرد. معلم فلسفه ما دکتر بامداد، مدرس عربي‌مان دکتر آل ابراهيم و معلم ادبيات ما نيز فردي بسيار باسواد بود که صديق اسفندياري نام داشت. ايشان از بستگان و ارادتمندان نيما يوشيج بود. دبير ادبيات فارسي ما نيز زين‌العابدين موتمن، نويسنده کتاب آشيانه عقاب بود. ايشان علاقه زيادي به سبک هندي داشت. بيش‌تر جزوه ايشان را سبک هندي تشکيل مي‌داد. حتي 6 هزار بيت از صائب را به‌صورت کتاب درآورده بود. معلم زبان فرانسه ما نيز فردي به اسم گرکاني بود. ايشان زبان فرانسه را به‌خوبي مي‌دانست. آنچه که من امروز از زبان فرانسه مي‌دانم، حاصل سخت‌گيري، تلاش و توجه ايشان است.

 

علاقه شما به زبان فرانسه و مترجمي از همان زمان آغاز شد؟

از زماني که در دبيرستان ايرانشهر بودم، زبان‌هاي فرانسه و انگليسي تدريس مي‌شدند. در سال اول دبيرستان 60 نفر فرانسه‌خوان و 60 نفر انگليسي‌خوان وجود داشت. اما در سال ششم در 2 کلاس 60نفره، تنها 12 نفر فرانسه مي‌خواندند. چرا که انگليسي هم ساده‌تر و هم رايج‌تر بود. اما در نظر بگيريد که اولين تحصيل‌کردگان ما به فرانسه رفته بودند. من نيز به ادبيات بسيار علاقه داشتم و ادبياتي که ما با آن سر و کار داشتيم،‌ ادبيات فرانسه بود. خود زبان فرانسه هم واقعا جذاب است. درباره فرانسه مي‌گويند که مانند زبان عربي است و قواعد مشابهي دارد. به طور کلي بايد بگويم که معلمين خيلي خوبي در دارالفنون داشتيم. شخصي بدون اغراق به ما مي‌گفت که حتي در دانشگاه نيز چنين استاداني پيدا نمي‌کنيم. واقعا هم همينطور بود. در نظر بگيريد که اگر بنا بود شخصي 3 سال در دارالفنون تحصيل کند، با تمام متون ادبي کشورمان آشنا مي‌شد.

 

در نهايت چه سالي ديپلم گرفتيد و سپس به چه مسيري رو آورديد؟

يادم نيست که دقيقاً چه سالي ديپلم گرفتم. فکر مي‌کنم سال 1337 بود. من دوستي به نام ع. پاشايي يا همان عسکري پاشايي داشتم که در ساري با هم آشنا شده بوديم. ايشان دانش‌آموز بسيار باسوادي بود. همچنان نيز با هم دوستي داريم. آن زمان با هم دست دوستي داديم و از اين رو که هر دو به معلمي علاقه‌مند بوديم، تصميم گرفتيم در دانشسراي عالي تحصيل کنيم. با هم پيمان بستيم که هر دو فلسفه بخوانيم. اينطور شد که همان سال در رشته فلسفه و علوم تربيتي دانشسراي عالي تهران قبول شديم. سال 1340 موفق به اخذ ليسانس شديم. من مهرماه همان سال دبيري را در گرگان آغاز کردم.

ع. پاشايي همان نويسنده معروفي است که نقد «از زخم قلب آبائي» را درباره شعر شاملو نوشته است؟

بله. در ابتدا نام آن «از زخم قلب آمان جان» بود. زمان شاه امکان آوردن نام آبائي وجود نداشت. چرا که آبائي نام يک شهيد ترکمن بود. شاملو پس از انقلاب نام آن را به همان «از زخم قلب آبائي» برگرداند. در سال 1346 در جنگ باران که به سرپرستي من فعاليت داشت، تفسير شاملو از همين شعر به چاپ رسيد. شاملو اين تفسير را در جواب نامه يکي از دوستانش به نام آقچلي نوشته بود. با آنکه زمان کمي هم از پيدايش شعر نو نگذشته بود، اما اين شعر هنوز جايگاه امروزش را پيدا نکرده بود. در روزنامه‌هاي آن زمان جنگي بين طرف‌داران شعر کلاسيک و نو به راه بود. مهندس صمد تحويلداري، از شاعران خوب آن زمان نامه شاملو را به دست ما رساند. چاپ اين نامه يک وزنه براي نشريه ما به حساب مي‌آمد. مهندس صمد تحويلداري شخص بسيار باسواد بااستعدادي بود که شاملو او را براي خواندن شعر در شب‌هاي شعر خوشه نيز دعوت کرده بود.

 

چه شد که جُنگ باران را راه انداختيد؟

تمام شهرستان‌ها جنگ داشتم. به قول کاظم سادات اشکوري مطبوعاتچي‌هاي پايتخت نويسندگان و شعراي شهرستاني را به بازي نمي‌گرفتند. اين‌گونه شد که خود شهرستاني‌ها تصميم گرفتند به کمک روزنامه رسمي شهرشان يک جنگ داشته باشند. اينجا نيز با علاقه و توجهي که نادر ابراهيمي، دکتر نصرت عليمي و مهندس صمد تحويلدار داشتند، اقدام به انتشار جنگي به نام باران کرديم. چرا که در سرزمين باران هستيم. در نظر بگيريد که در دهه 40 باران بيش‌تري مي‌باريد و سقف‌هاي خانه‌هاي گرگان اغلب سفالي بود. پس از شماره اول که ممانعت به عمل آوردند، تحت نام «شمال ايران» که نام روزنامه‌اي بود که ما ضميمه آن بوديم به فعاليتمان ادامه داديم. در نهايت هم 2 شماره بيش‌تر از آن منتشر نشد. شماره اول در مهرماه 1346 و شماره دوم در بهار 1347. بسياري از جنگ‌ها مانند جنگ اصفهان يا جنگي که در رشت منتشر مي‌شد، به دليل داشتن امکانات بيش‌تر، ساليان سال به کارشان ادامه دادند. البته نويسنده به‌اندازه کافي در استان وجود داشت. اما امکانات پايين چاپ و برخي محدوديت‌ها مانع کار ما بود. از طرفي مدير آن روزنامه نيز به اندازه کافي با ما همکاري نمي‌کرد. در نظر بگيريد که سيستم چاپ خوبي در آن زمان وجود نداشت و کلمات را با حروف سربي مي‌چيدند. گاهي پيش مي‌آمد که کلمات لاتين را برعکس مي‌چيدند. به ياد دارم که 10 نفر از دوستان من که به اين کار علاقه‌مند بودند و حتي همسر من، نفري 100 تا يک‌توماني گذاشتند تا براي جنگ کاغذ بخريم. البته چاپخانه بابت چاپ از ما پولي نمي‌گرفت. چرا که اعتباري براي خودش بود که فرهيختگان گرگاني و گنبدي شعرها و مقالات ادبي‌شان را در مجله‌اي در کنار روزنامه رسمي‌اش چاپ کند. شاگردان من که دانشجويان شهرهاي مختلف ايران بودند، از سر علاقه‌اي که به زادگاهشان داشتند، مرتباً به من نامه مي‌نوشتند تا پيگير خريد جنگ باشند.

 

چه افرادي در جنگ باران فعاليت داشتند؟

آن زمان افراد زيادي با ما همکاري داشتند. برخي از دوستانم مانند پرويز کريمي، اورجعلي محمدزاده، حبيب قليشلي، صمد تحويلداري، نصرت عليمي و برادرانم منوچهر و اسماعيل رضايي از جمله کساني بودند که با ما همکاري داشتند. همين‌طور از ساري که آن زمان مرکز استان بود نيز افرادي اين‌چنين بودند. به طور مثال، خود آقاي پاشايي «مرثيه‌اي براي ايگناسيو سانچز» از لورکا را براي ما ترجمه کرده بود. نادر ابراهيمي داستاني به ما داده بود. فردي به نام احساني که وکيل دعاوي بود نيز براي ما مي‌نوشت. در نظر بگيريد که مجله ما 10 الي 20 صفحه بيش‌تر نداشت. با اين حال استقبال زيادي از آن شد. به طوري که نامه‌هاي زيادي را به صندوق پستي ما مي‌فرستادند و انتظار داشتند مطالبشان فوراً چاپ شود. تلاش ما بر اين بود که در درجه اول مطالب شاعران، نويسندگان و پژوهشگران گرگاني و گنبدي را چاپ کنيم.

 

علاقه شما و برادرانتان به هنر ريشه در علايق پدر و مادرتان دارد؟

در خانواده ما پدر، عمو و دايي من از نزديکانم بودند. همه اين افراد به مطالعه علاقه داشتند. پدرم هرگز روزنامه از دستش نمي‌افتاد. ديوان شعر ميرزاده عشقي هميشه در خانه ما بود. عموي من با اينکه کارش تجارت بود، اما در حجره‌اش هميشه افرادي بودند که به جاي بحث درباره قيمت پنبه و اين قبيل مسائل، درباره عرفان و مولوي صحبت مي‌کردند. من دفتري داشتم که برخي شعرهاي مورد مباحثه آن‌ها را يادداشت مي‌کردم. اين‌ها انگيزه‌هاي من براي يادگيري هنر بودند. من 3 برادر دارم که 2 نفرشان شاعر بودند. شرايط خانه ما طوري نبود که من يک شماره از يک مجله ادبي را تهيه کنم و همه از آن استفاده کنيم. آن‌ها نيز دلشان مي‌خواست که آرشيو خودشان را از مجلات ادبي را داشته باشند. به همين خاطر از هر شماره مجله‌هاي ادبي 3 نسخه به خانه ما مي‌آمد. در نظر بگيريد که خانواده بزرگ‌ترين نهاد تربيت انسان است. از اين جهت، پرسش بسيار خوبي مطرح کرديد. خانواده نقش زيادي در شکل‌گيري شخصيت انسان دارد. به طور مثال، هردو دختر من دکتر داروساز هستند. يکي از آن‌ها خيلي به ادبيات علاقه‌مند است. به طوري که تمام رمان‌هاي خوب را دارد. در حال حاضر نيز تمام آثار متعلق به ادبيات کلاسيک جهان در کتابخانه‌اي که در زيرزمين خانه‌ام در تهران دارم، متعلق به دختر است. ازدواج من نيز يکي از عواملي بود که سبب شد که در مسيرم استمرار پيدا کنم. همسر من، فاطمه جعفريان که خودش دبير ادبيات بود، هميشه مشوق من بوده است. حمايت‌هاي شريک زندگي هر فردي مي‌تواند تاثير زيادي در موفقيت‌هاي او داشته باشد. چه از سوي زن و چه از سوي مرد. به خصوص اينکه هزينه‌هاي چاپ کتاب هم بسيار بالاست. همسرم در اين مورد نيز هر کمکي که در توانش بود را در اين راه دريغ نکرد.

 

از چه زماني به ترجمه آثار از زبان فرانسه روي آورديد؟

بسياري در دوره دبيرستان به من مي‌گفتند که انگليسي را به جاي فرانسه بياموزم. اما علاقه من به فرانسه بود. کتاب‌هاي زيادي هم درباره نقاشي داشتم. روزي به خود گفتم چرا من چيزي ترجمه نکنم؟ به ياد دارم که در کتاب قرائت فرانسه چهارم دبيرستان يک صفحه از ويکتور هوگو چاپ شده بود. آنجا بود که متوجه ريزه‌کاري‌هاي متن هوگو به زبان اصلي شدم. همچنين من هنگام ترجمه متوجه شدم که بايد به زبان فارسي نيز به خوبي آگاه باشم. اما در مورد آغاز کارم به عنوان يک مترجم بايد بگويم که ابتدائاً مقالاتي درباره نقاش‌ها ترجمه کردم. در شماره اول جنگ باران مطلبي درباره نقاشي ژاپن نوشتم. در شماره دوم نيز مطلبي درباره پل سزان که پيشوا و گشاينده راه نويي در کوبيسم و نقاشي آبستره است. سپس رفته‌رفته به تهيه کتاب‌هايي از زبان فرانسه و ترجمه آن‌ها مشغول شدم. در حال حاضر بالغ بر 20 جلد کتاب ترجمه‌شده دارم. برخي از آن‌ها را در نشريه‌ها چاپ کردم. از برخي ديگر تنها 7 يا 8 نسخه چاپ کردم که به دوستداران نقاشي تقديم کنم تا به عنوان يک معلم، خوراکي به افراد داراي ذوق داده باشم. من هرگز از راه ترجمه کتاب امرار معاش نکردم. ناشري هم تا کنون از اين آثار استقبال زيادي نکرده است. در بهترين حالت، ‌50 نسخه از يکي از کتاب‌هايم چاپ شده است. اغلب بدين صورت است که يک يا دو نسخه را براي خودم به يادگار نگه داشتم و باقي آن‌ها را به ديگران تقديم کردم. به ياد دارم که معلم منطق ما در دارالفنون مي‌گفت: حتي اگر يک نفر هم به دنبال رشته‌اي که من تدريس مي‌کنم برود، کافي است. البته من نمي‌گويم يک نفر. اما همين که بتوانم امکان رشد چند نفر را فراهم کنم، برايم کافي است. همان‌طور که بقيه امکان رشد را براي من فراهم کردند. خاطر است شخصي به نام عربعلي شروه که در کتاب‌فروشي بهار تهران مشغول بود، کتاب‌هاي هنري زيادي چاپ مي‌کرد. من بسياري از اين آثار را تهيه مي‌کردم. همين آثار آدم را به کار وا مي‌داشت. معلم خودش انگيزه‌اي براي آموختن است.

 

انگيزه شما براي ترجمه چه بود؟

زيست به معناي برآورده کردن مايحتاج اوليه است. اما زندگي چيز ديگري است و با هنر معنا پيدا مي‌کند. هنر از اساس اوليه زندگي است. هر فردي براي بقا و زنده ماندن بايد چيزي از خودش به جا بگذارد. از نظر فلسفي مي‌گوييم اين انسان داراي اگزيستانس است. يعني هستي دارد. من به علاقه خودم به هنر واقف بودم. اما لازم مي‌دانستم آن را انتقال دهم. معلم بزرگ‌ترين کاري که مي‌کند، انتقال دانش است. يکي از راه‌هاي پيش روي من ترجمه بود. اگر زبان فارسي از نثر مطلوبي دارد، به خاطر وجود مترجماني است که با برگرداندن متوني از زبان‌هاي ديگر، به گسترش و غني‌سازي زبان فارسي کمک کردند. هنگامي که آدم ترجمه‌ شاملو از پابرهنه‌ها را مي‌خواند، متوجه اعجاز آن مي‌شود. ترجمه نجف دريابندري از پيرمرد و دريا نيز همين‌طور. به ياد دارم که روزي به ع. پاشايي مي‌گفتم که شاملو در شعري فرانسوي زبان محاوره را در ترجمه برگزيده است. در حالي که متن اصلي محاوره‌اي نيست. ايشان گفت اگر شاملو تشخيص دهد که زبان محاوره در ترجمه لازم است، آن را لحاظ مي‌کند.

 

يک مترجم چگونه ممکن است به گشايش زبان فارسي کمک کند؟

روزي حسينقلي مستعان بينوايان ويکتور هوگو را ترجمه کرد. بعدها فردي به نام عنايت شکيباپور آن را به صورت چندين جزوه ترجمه کرد تا به دست همگان برسد. بحثي در گرفت که شکيباپور از ترجمه مستعان استفاده کرده است. مستعان گفت که عنوان کتاب مي‌توانست به صورت بيچارگان، آزردگان و فقيران نيز معادل‌سازي شود. واژه بينوايان را در فرهنگ لغت فرانسه به فارسي نداريم. مستعان گفت که اين واژه را من انتخاب کردم. ايروينگ استون کتابي به نام «رنج و سرمستي» درباره ميکل آنژ نوشته است که با ترجمه پرويز داريوش در ايران وجود داشت. يکي از دوستان من که قصد ترجمه اين اثر را داشت، متوجه شد هيچ واژه‌اي جز «سرمستي» براي ترجمه مناسب نيست. اگرچه که کپي نکرده بود. اما کلمه «سرمستي» جا افتاده بود. مستعان نيز بينوايان را به عنوان معادل Les Misérables برگزيد. در حالي که چنين واژه‌اي در کتاب لغت وجود نداشت. از اين جهت معتقد بود که از ترجمه وي استفاده شده است.

 

در اين ميان، چه زماني گذرتان به هنر نقاشي افتاد؟

من از دوران کودکي به نقاشي علاقه‌مند بودم. در دوران دبيرستان معلم نقاشي‌ام علي ترابيان بود. در طي 3 سالي که در دانشگاه تحصيل مي‌کردم، 2 چيز مرا زنده نگه مي‌داشت. اول اينکه عضو انجمن فلارمونيک بودم و موسيقي کلاسيک فاخر از افرادي چون باخ، بتهوون، شوپن و... گوش مي‌دادم و به کنسرت‌هايي که در خانه فرهنگ برگزار مي‌شد، مي‌رفتم. در حال حاضر نيز بالغ بر 100 صفحه موسيقي سي‌و‌سه‌دور از آثار کلاسيک و موسيقي ملت‌ها دارم. مورد دوم علاقه‌ام به نقاشي بود. در تهران هميشه از تمام نمايشگاه‌هاي نقاشي ديدن مي‌کردم. بهترين مکان براي من گالري‌هاي نقاشي بود. در ابتدا به مينياتور علاقه داشتم. سپس سراغ نقاشي مدرن رفتم. هميشه هم کتاب‌هاي زيادي در عرصه نقاشي خريداري مي‌کردم.

 

کمي بيشتر از اين کتابها ميگوييد؟

بخش عمده‌اي از کتاب‌هاي من درباره نقاشي هستند. طوري که در هر مغازه يا دکه‌اي اگر کتابي درباره نقاشي مي‌ديدم، حتما نظرم را جلب مي‌کرد. همين چند سال پيش نيز در سفري که به مسکو داشتم، در خياباني که مجسمه پوشکين و همسرش بود،‌ يک دکه کتابفروشي وجود داشت. در آن دکه يک کتاب درباره بوتيچلي و يک کتاب هم درباره داوينچي به چشمم خورد که فورا هردوي آن‌ها را خريدم. اصلا مقاومتي در خريد اينگونه کتاب‌ها ندارم.

 

در نقاشي به چه سبکهايي علاقهمنديد؟

من در درجه اول دوست داشتم امپرسيونيسم کار کنم. اما پيش مي‌آمد که آبستره، کوبيسم يا اکسپرسيونيسم هم کار کنم. من خودم را در هيچ مسئله‌اي محدود به يک جريان نمي‌کنم. بلکه لازم مي‌دانم تمام جنبش‌هاي هنري را مطالعه و تجربه کنم. شما فکر مي‌کنيد پيکاسو چگونه پيکاسو شد؟ او همه‌چيز را تجربه کرد. تأثيرات مختلفي از نقاشي ملل مختلف، حتي نقاشي آفريقايي پذيرفته بود. يا به طور مثال، ونسان وان‌گوگ تحت تأثير هنر ژاپن بود. يکي از کتاب‌هاي من دائرةالمعارف کوچکي درباره سبک‌هاي مختلف نقاشي است و رئاليسم، امپرسيونيسم، اکسپرسيونيسم، آبستره و... را شامل مي‌شود. به ياد دارم سال‌ها پيش که جليل ضياپور که از نخستين استادان هنر مدرن در ايران است، سبک‌هاي مختلف نقاشي را در مجله انديشه هنر معرفي مي‌کرد. مطالب او براي من هميشه جالب بود. من اين را ظلمي به خود مي‌دانستم که تنها امپرسيونيسم را ادامه دهم. در شعر نيز همين‌گونه است. شما نمي‌توانيد که تنها به حافظ بچسبيد. ممکن است شعري از وحشي بافقي بخوانيد و واقعاً لذت ببريد.

 

هيچگاه نمايشگاهي از نقاشيهايتان برگزار نکرديد؟

خير. معمولاً آثار من کپي آثار نقاش‌هاي مطرح جهاني هستند. در نمايشگاه‌ها نبايد آثار کپي به نمايش گذاشته شوند. البته در برخي موارد که شخص کپي انجام مي‌دهد، چيزي نيز از خودش به اثر اضافه مي‌کند. فردي هم ممکن است مو‌به‌مو همان را کپي کند. به طور مثال، وان‌گوگ تابلوي «خواب نيم‌روز» را به سبک خودش کپي کرده است. البته همه آثار من از اين قبيل نيستند. اما آثار ديگر من نيز براي نمايش در نمايشگاه مستلزم

 

هنوز هم کتاب ميخوانيد؟

حتي در حال حاضر نيز که به علت کهولت سن کمي مطالعه برايم سخت است، حتماً بايد شب‌ها يک داستان کوتاه گوش کنم. نه از اين رو که يک لالايي باشد. بلکه چون نوعي آموزش براي من است. انسان از راه گوشش نيز مي‌تواند آموزش ببيند. اين داستان‌ها اغلب از نويسندگان ايراني مثل صادق چوبک، صادق هدايت، جمال‌زاده، بزرگ علوي، علي‌اشرف درويشيان، احمد محمود، صمد بهرنگي و مرادي کرماني هستند.

 

چرا بسياري از کتابهايي که ترجمه کرديد درباره نقاشي هستند؟

از اين رو که به نقاشي علاقه‌مند بودم مطالب مرتبط با نقشي را راحت‌تر متوجه مي‌شدم. همان‌طور که يک شاعر اگر شعر ترجمه کند، موفق‌تر از يک داستان‌نويس خواهد بود. نادرپور شعري فرانسوي را در وزن و قافيه ترجمه کرده است. معادل‌سازي نادرپور نيز شاعرانه است. در واقع نادرپور آن شعر را به صورت شعر ترجمه کرده است.

 

در حال حاضر اثر چاپنشدهاي نيز در دست داريد؟

در حال حاضر 2 کتاب تازه براي ارائه دارم که هنوز در دست آماده‌سازي هستند. يکي از آن‌ها از يک نقاش منظره‌ساز روس است و ديگري از ژروم بوش، مذهبي‌ترين نقاش مسيحيت. کتابي قديمي به زبان فرانسه نيز در اختيار دارم که 50 شعر از شاعران فرانسوي را شامل مي‌شود. قصد دارم اين اشعار را به همراه شرح حالي از شاعرانش ترجمه کنم. به شخصه همواره به شعر علاقه‌مند بودم. به طوري که بخش عمده‌اي از کتاب‌هاي من مجموعه‌هاي شعر بودند. کتاب‌هايي از اميد، شاملو، نادرپور، نصرت رحماني و... که اغلب شاعرهاي دوره اول شعر نو و از شاگردان نيما هستند.

از اينکه وقت‌تان را در اختيار مخاطبان گلشن مهر گذاشتيد، سپاسگزاريم.