ادبیات


ادبیات |

بيگناه

محمدباقر محمدشفيع، گرگان

ـ آدم ياد فيلم غزل مي‌افته، زن اشتراکي الان مگه با عقل جور در مياد؟ يادتان هست آقا .... دو نفر جنگلبان از يه قهوه خانه. اون زمان‌ها اتفاق مي‌افتاد. يه خانمي را برده بودند محل زندگي خودشان داخل يک کلبه جنگلي بعد  يه روز مال اين بود يه روز مال اون و کارهاي خانه را هم انجام مي‌داد. ولي کسي عقدش نکرده بود کس و کار هم نداشت خاطرخواه هوسي داشت اما صاحب که نداشت  .... اما اين زن عقدي خودش را برده ..... استغفار آقا استغفار!

روزنامه دستش را تا کرد گذاشت روي نيمکت و فراموش کرد مثل هميشه بزند زير بغلش و بعد از پارک برود بيرون.

کنجکاوي من بيشتر به خاطر تغيير عادتش تحريک شد و گرنه  يک روز در ميان بعد پياده روي سبک نيم ساعتي روي نيمکت پارک مي‌نشست و روزنامه صبح را باز مي‌کرد و بدون توجه راجع به يه خبر مهم با کناري‌اش صحبت مي‌کرد.

منتظر جواب نبود و کمتر نفر کناري فرصت مي‌کرد لابه‌لاي حرف‌هاي يک‌سره‌ي او اظهار نظر کند.

روزنامه را برداشتم  همان ابتدا تيتر خبر خانه تيمي توجهم را جلب کرد.

داخل خانه تيمي وسايل ساخت پهباد و بمب دستي   چند تا اسلحه و يک زن جوان 17، 18 ساله کشف شده و  سه نفر بازداشت شده چند نفر هم متواري بودند.

پس اين موضوع زن اشتراکي کو؟

تقريبا همه تيترهاي ديگر را هم خواندم چيزي به چشمم نخورد.

اين پيرمرده فقط مي‌خواست فيلم غزل را معرفي کنه ؟ پس کو؟

از خيرش گذشتم  رفتم سراغ خانه تيمي که خبرش را ديده بودم.

خبرنگار با دختره مصاحبه کرده بود.

«اسمم کنيز  روستامان لب مرز  فقيريم تا کلاس پنجم درس خواندم بابام براي خوشبختي من دادم به يه مهاجر اسمش ظاهر بود اون موقع 35، 36 سالش بود. بابام شرط کرد عقد محضري بشه و شد.

يک سال بعد آوردم اينجا رفت و آمد زياد بود چهار، پنج نفر هميشه بودن رخت و لباس اونا و غذاشان را مي‌دادم بعد نوبتي .... اعتراض کردم  شوهرم گفت که تو زن اشتراکي هستي و بايد با اون ها هم بخوابي.

بعد يکي دو نفر خارجي هم آمدن چند نفرشان با خارجي‌ها رفتن يک  ماه طول کشيد با چندتا کارتن بزرگ آمدن هميشه از اين بارها مي‌آوردند؛ پر زور بودن به همين خاطر اگر من مخالفت مي‌کردم به زور .....

اين دفعه کارتن‌ها را باز نکردند. هميشه مي‌آمدند بار را باز مي‌کردن به من هم پارچه و کفش و لباس مي‌دادند

دوباره خارجي‌ها آمدند يکي از کارتن‌ها را باز کردند ولي نگذاشتن من ببينم. به ظاهر که گفتم،کتکم زد.

صبح آمدم نان بگيرم. شاگرد نانوا مثل هميشه دستم را کشيد؛ گفتم: نکن شوهرم مي‌کشتت! گفت بعد از ظهر نان را مي‌آرم خانه‌تان و چشمک زد.

زود برگشتم؛ خارجي‌ها هنوز بيدار نشده بودند، ظاهر مرا برد اتاق کناري.....

يه چيزايي بود توي اتاق؛ اول فکر کردم ديش ماهواره و آنتن تلويزيون آوردند. گفتم چرا پارچه نياوردي باز کتکم زد و بعد گفت صدات در نياد.

يه پسر دبيرستاني خانه بغلي ما بود خيلي وقت‌ها وسيله زياد داشتم کمک مي‌کرد بيارم خانه. مادرش حاجيه خانم، به من خيلي محبت مي‌کرد. برام آش آورد گفت مادرش داده. دلم خواست که ببرمش ازش بپرسم اينا که توي اتاقه چي هستند؟ ظاهر متوجه شد آمد جلوشو بگيره ولي من در را باز کرده بودم  و پسر، جلوي در ايستاده بود.

مانده بودم، ظاهر که باهاش کاري نداشت چرا پسر فرار کرد. عصر که بسيجي‌هاي مسجد آمدند، خارجي‌ها    نبودند.  ظاهر را گرفتند، اياز و محمود هم دستگير شدند. بقيه فرار کردند. من را هم آوردند اينجا. همش بسيجي‌ها مي‌گن که من بي‌گناهم ولي از ظاهر و بقيه خبر ندارم.

آخه من نمي‌دانم ..... آخ چي بگم .... آخه مرد حسابي خبر به اين مهمي ..... خدا از دست اين آدم

...... من که سر در نياوردم ميان اين همه ..... زن اشتراکي!

روزنامه را هم فراموش کردي ببري.

 

 

شورآباد

اکرم وارسته، گرگان

 

30 سال بعد؛ ريحانه  گفت: بنويس!  صداي زنگي در گوش‌هايم پيچيد. مغزم تکان خورد.  چقدر فراموش‌کار شده‌ام. نمي‌دانم اين فراموشي، عمدي‌ست يا سهوي.  زندگي‌ام را ريختم روي کاغذ.  با چوبِ حلاجي  زدم، زدم، زدم...  هيچ چيز نماند.

هفته‌ي بعد؛ گفت: بنويس. فراموشي، دردِ مزمني‌ست.  به‌سختي خاطراتم را جمع کردم. ريختم در الک. تکان دادم، تکان دادم، تکان دادم...  هيچ چيز نماند.

هفته‌ي بعد؛ هنوز چيزي ننوشتي؟! صداي زنگي مغزم را پر کرد. زيييييننننگ...  زنگِ انشاء،  بهترين زنگِ کلاس. 

يادم افتاد قبلاً چقدر نوشتن را دوست داشتم. عاشقِ معلمِ انشايم بودم.

موضوعِ انشاء: 

«مي‌خواهيد در آينده چه‌کاره شويد؟...» 

هر سال موضوعاتِ تکراري. شايد احتمال مي‌داد سال بعد، جواب‌هايمان تغيير کند ولي ما هر سال تعطيلاتِ تابستان را در خانه‌ي مادربزرگ درس مي‌خوانديم تا دکتر شويم. 

سالي يک‌بار، موضوعِ انشايمان آزاد بود. آن‌قدر دنبالِ موضوع مي‌گشتيم که گم مي‌شديم.  هيچ‌کس، خيابان‌ها را به ما ياد نمي‌داد و ما هر سال گم مي‌شديم. اگر من معلمِ انشاء بودم مي‌گفتم بنويسيد: 

«زندگي را با کدام «ز» بنويسيم زيباتر مي‌شود؟ 

غولِ چراغِ جادو با چه زباني صحبت مي‌کند؟ 

دوست داريد نام‌تان چه باشد؟ 

گل‌ها باران را بيشتر دوست دارند يا آفتاب را؟ 

خوشبختي را چگونه بخش کنيم؟»

30 سال بعد؛ گفت: لااقل يک جمله بنويس!  نوشتم: عشق. لبخند زد. گفت: صفت ندارد. نوشتم: جگرسوز، دردناک. نگاهم کرد. گفت: قيد ندارد. نوشتم: تا هميشه، تا آخرِ دنيا. چشمانش خيس شد. گفت: فعل ندارد. نوشتم: فراموش کردم... فراموش کردم؟! آرام گفت: حالا يک جمله بساز! نوشتم: خيارشور ديگر، خيار نمي‌شود.

اِن اِي‌ها مي‌گويند:  «هيچ‌وقت پشتِ سرت را نگاه نکن؛ اعتياد هميشه در تعقيبِ توست.» 

اِن اِي‌ها در انجمن، نام‌شان، ضميرِ اول‌شخصِ مفرد و سن‌شان، به تعدادِ روزهاي پاکي‌شان است و هر هفته سوگند مي‌خورند که ديگر به گذشته برنگردند. 

فراموشي، دردِ مزمني‌ست. 

آنها يک جمله‌ي معروف دارند:  «ما خيارشوريم؛ خيارشور ديگر، خيار نمي‌شود!» 

راستي اگر به‌جاي ترخون، ريحان به شور اضافه کنيم، خوش‌طعم‌تر نمي‌شود؟

30 سال بعد؛ انجمنِ شعر:  من، 29 سال و 11 ماه و 30 روزه‌ام. 

سوگند ياد مي‌کنم ديگر عاشق نشوم. نه عاشقِ تو، نه عاشقِ نوشتن، نه عاشقِ... .  کسي صدايم مي‌زند:  «مهندس! کجايي؟؟؟» 

دوباره صداي زنگي در سرم مي‌پيچد.

بدنم يخ مي‌کند. دستانم را در جيبم فرو مي‌برم. انگشتانم کاغذي را لمس مي‌کند... روي آن نوشته:

«من يک بيمارم. 

آلزايمر دارم. 

لطفاً مرا به خانه‌ام ببريد. 

آدرس: شورآباد.»

 

 

 

استان گلستان در سال 1399، طراح و ميزبان نخستين جشنواره ملي داستانک قرآن و عترت بود. داوران اين جشنواره، نويسندگان نامآشنا؛ ابراهيم حسنبيگي، عبداصالح پاک و محمدجواد جزيني بودند و سيد مهدي جليلي دبير علمي جشنواره بود. برخي از آثار اين جشنواره در همين ستون تقديم خوانندگان ميشود.

 

دو داستانک از

مريم زارعي، بوشهر ـ برازجان

 

النگوها

مرد آوارها را را کنار زد و سيم چين را دور النگوهاي زن که نصف بدنش زير آوار بود، گذاشت و تا خواست قيچي کند دست محکم مچش را گرفت، مرد با وحشت سيم چين را پرت کرد و با  فرياد خودش را عقب  کشيد، مامور هلال احمر خودش را بالاي سرش رساند و آرام به زن گفت:نگران نباش الان کمکت مي کنم و نگاهي به مرد که بدنش ميلرزيد و گريه ميکرد انداخت و بلند تر گفت:خدا به هردوتاتون رحم کرد...

 

 

 

سردار و کارگر

مراسم که تمام شد، پيرمرد و پيرزن  هنوز آخر سالن گريه مي‌کردند، مرد جلو رفت و دستي به شانه پير مرد زد و گفت: با شهيد چه نسبتي داريد؟  پيرمرد گفت: خانه  ما چند سال پيش ريزش کرده بود و هر روز عصر به عنوان کارگر مي‌آمد و خانه را تعمير مي‌کرد، و دستمزدي از ما نمي‌گرفت و مي‌گفت دستمزد را خدا به حسابم ريخته. تا اينکه امروز صبح بنري توي شهر ديدم که عکس همان کارگر بود، وقتي پرسيدم گفتند: اين آقا سردار شهيد حوراسفند* بوده.

*معلم شهيد ابراهيم حوراسفند، از سرداران برازجان استان بوشهر

 

 

مترجم: مسلم فدايي

 

چسواو (چسلاو) ميوُش Czesław Miłosz (زاده 30 ژوئن 1911 – درگذشته 14 اوت 2004) شاعر و مترجم و استاد دانشگاه لهستاني بود.

او در سال 1980 برنده جايزه نوبل ادبيات شد. او در جريان جنگ جهاني دوم و تهاجم به لهستان به دست آلمان نازي، با مطبوعات همکاري کرد و اشعارش جزو نخستين کتاب‌هايي بودند که در لهستان پس از جنگ به چاپ رسيد. ميلوش، رايزن فرهنگي لهستان کمونيستي در نيويورک و پاريس بود، اما در سال 1951 با قطع رابطه با دولت لهستان در فرانسه، پناهنده سياسي شد. او در دهه 1990 با فروپاشي کمونيسم به کراکوو بازگشت اما به‌طور مرتب به ايالات متحده آمريکا سفر مي‌کرد. ميلوش برنده چندين جايزه معتبر ادبي همچون جايزه نوبل، جايزه ادبيات اروپا (1953)، جايزه بين‌المللي ادبيات نوئستات در سال 1978 و کمک هزينه تحقيقاتي گوگنهايم شده‌است. او در مدت اقامت خود در فرانسه و ايالات متحده، که قريب به 30 سال طول کشيد، به سمبل برجسته مخالفت با کمونيسم مبدل شد و معروف‌ترين اثر او با نام «ذهن اسير» تصويرگر وضع اسفناک روشنفکران تحت رژيم ديکتاتوري کمونيستي بود.

 

 

Fear

“Father, where are you? The forest is wild,

There are creatures here, the bushes sway.

The orchids burst with poisionous fire,

Treacherous chasms lurk under our feet.

 

“Where are you, Father? The night has no end.

From now on darkness will last forever.

The travelers are homeless, they will die of hunger,

Our bread is bitter and as hard as stone.

 

“The hot breath of trrible beast

Comes nearer and nearer, it belches its stench.

Where have you gone, Father? Why do you not pity

Your children lost in this murky wood?”

Czesław Miłosz

 

 

هراس

 

پدر کجايي؟ جنگل، وحشي است

موجوداتي اينجايند و بوته ها کژمژ‌ند

ارکيده‌ها متلاشي در آتشي زهرآگين

ورطه‌هايي هولناک زير پاهايمان در کمين

کجايي پدر؟ شب را نهايتي نيست

اينجا از اين پس تا ابد تاريک خواهد ماند

مسافران خانه به دوش‌اند و از گرسنگي خواهند مرد

نان ما تلخ و به سفتي سنگ است

هرم داغ نفسهاي جانوري مخوف

نزديک و نزديک‌تر مي‌شود و بوي تعفن مي‌پراکند

کجا رفته اي پدر؟ چرا رحمت نمي‌آيد

به کودکانت که در هواي گرفته‌ي اين جنگل گمشده‌اند؟

 

 

پدرم

داريوش جليني، گرگان

چند ساله پدرم درداشو

با خودش اينور و اونور مي‌بره

بالهاشو توي راه گم کرده

سمت ابرا نمي‌تونه بپره

هر شب از درد به خود مي‌پيچه

صبح اما دوباره مي‌خنده

آرزوهاشو نوشته روي باد

دردو روو درد دخيل مي‌بنده

گاهي وقتا نمي‌خواد يادش بياد

خونه‌مون توي کدوم خيابونه

نمي‌خواد يادش بياد کجا بوده

نمي‌خواد اسمشو حتي بدونه

بعضي وقتا که هواش آفتابيه

انتظار چشماشو گم مي‌کنه

برق اميد توي چشماش مي‌شينه

هوس چيدن گندم مي‌کنه

تلخي شربتشو سر مي‌کشه

از توو يه فنجون آشفته‌ي گيج

تا مي‌خواد يه خورده آروم بگيره

مي‌بينه دردا واسش شدن بسيج

رنگ سرفه‌هاش به قرمز مي‌زنه

سيگارش عطرشو خوشبو مي‌کنه

چشم هاش وقتيکه پر درد مي‌شه

دستشو پيش همه روو مي‌کنه

اختتام لحظه‌هاي صبرمه

وقتي‌که چشماشو غم برمي‌داره

وقتي بق مي‌کنه حسرت توو چشاش

خودشو توو تنهايي جا مي‌ذاره

يه شبايي خاطراتش رو مثِ

آلبوم قديمي زنده مي‌کنه

بعضي وقتا دلش از دنيا پره

هوس تخت رونده مي‌کنه

پدرم چن ساله آسمونيه

يادش امّا روو زمين مونده هنوز

چند ساله که هواي خونه با

غصّه‌هاش پر شده از سرما و سوز

 

 

شير

عبدالعظيم وليالهي، گرگان

من مطمئنم دلير بر مي‌گردد

از حادثه اي خطير بر مي‌گردد

هر چند که دشمنان زبونش خواهند

اين گربه دوباره‌ شير بر مي‌گردد

 

 

وطن

حميد رستمي، گرگان

تا دشمنِ بي‌شرم ِ تو از زين اُفتَد

بگذار به جان، زخمه‌ي سنگين اُفتَد

جان مي‌دهم اي وطن ولي نگذارم

بر صورتِ نازنينِ تو چين اُفتَد..!

 

 

 قطار و فراموشي

مهدي اورسجي، گرگان

ساعت 18:45

صداي سوت قطار

مرا به شهري مي‌برد که تو نيستي

در امتداد چشمانت

در امتداد ريل

و در استمرار من در تو.

و اين خط آهن است

که حس من را به دنبال دستانت

تا فراسوي سکوت لبانت

زنده نگه مي‌دارد

و هنوز رقص باد در ايستگاه قطار

پرچم انتظار را

تا فرداهاي بي تو ...

و من هيچ لبخندي را بدون لبانت در ساعت حرکت

و حرکت و رفتن

تـــــــا

فراموشي من و تو شايد من و من و من ...

 

 

دو شعر از بابک شيرازي، گرگان

من از تبار درختم

اگر دلم به هواي تو بي بهانه بگريد

غريب و تشنه به لبهاي تو شبانه بگريد

اگر به زلف تو بسته نشد گره چه بگويم

که هر گره به هواي تو عاشقانه بگريد

نمي‌رسد به تو دستم که شانه شانه ببافم

به روي شانه بريزم که شال و شانه بگريد

من از تبار درختم، تو از قبيله‌ي نوري

اگر نيايي به خوابم گل و جوانه بگريد

اگر غمت بسرايد و خون من بنويسد

زمين دوباره بسوزد سپس زمانه بگريد

خدا کند که بيايي در اين زمانه رفتن

اگر دلم به هواي تو بي بهانه بگريد

 

 

دستهاي بيدار

چگونه مي‌توان خوابيد ...

وقتي دست‌هاي تو بيدارند

و دارند

بر پيشاني کاغذهايي که روزي درخت بوده‌اند

نام مرا مي‌نويسند.

مي‌خواهم به خواب بروم

و در رويايم، سايه‌ي دست‌هايت را بگيرم.

بهار بشوم،

تا شکوفه‌هايي که هرگز، گيلاس نمي‌شوند را

در باغ تو شکوفا کنم

 

 

چون جنگلهاي هيرکاني انبوه

سوزان نژادمجني، سرخنکلاته

 

سکندري خوردم

ميان چال گونه‌ات

لغزيدم

روي قيماق لب‌هاي قلوه‌ايت

و از مشک چشم‌هايت شراب چکيد

 بر پنبه‌زار پهناي صورتم

راه را گم کرده‌ام

موهايت چون جنگل‌هاي هيرکاني انبوه

 شقيقه‌هايت پرچين شده

انگار عشق سال‌ها در قوس ابروانِ مخروطي‌ات به کمين نشسته است

تابلو چهره‌ات چون پرتره هنري

بر ديواره قلبم ميخکوب مي‌شود

از هرم نفسهايت گر مي‌گيرم

و در نسيم شرجي نفست

بيقرارم

با پلک‌هايت کد مورس مي‌فرستي

 پيامت چون زمزمه‌ي شور و بيات

 احساسم را

به تلاطم مي‌اندازد

چون نگاره اي دلفريب

مرا جادو مي‌کني 

و عشق زاده مي‌شود.

 

 

شاعر چگونه ميتواند آينهي ابر انسان نيچه باشد؟

محدثه عوضپور، شاعر

1. شاعر به‌مثابه آفريننده‌ي ارزش

ابر انسان، آن‌کسي‌ست که ارزش‌هاي قديم را زير سؤال مي‌برد و از دل خود، ارزش‌هاي نو مي‌آفريند. شاعر هم اگر واقعاً شاعر باشد – نه فقط ناظم يا مداح – دقيقاً همين کار را مي‌کند:

سنت، اخلاق، دين يا سياست را کورکورانه نمي‌پذيرد؛بلکه با نيروي تخيل و زبان، جهاني تازه مي‌سازد.

شاعرِ ابرانساني، «پيرو» نيست، «خالق» است. نمونه: نيچه خودش هم شاعر بود و زرتشتش را به زبان شاعرانه نوشت، چون شعر را نزديک‌ترين زبان به آفرينش مي‌دانست.

2. شاعرِ ابر انسان: کسي که از خويشتن فراتر مي‌رود.

ابر انسان «شدن» است، نه «بودن». او مدام در حال شکستن، ساختن، رشد کردن است. شاعر آينه‌وار اين وضعيت را در شعرش نشان مي‌دهد: از تقليد سبک و فکر پرهيز مي‌کند؛

زندگي‌اش خود نوعي اثر هنري‌ست؛ در شعرش، بحران، ترديد، گذار، و آفرينش جاري است. مثلاً «فروغ فرخزاد» يا «سهراب سپهري» را مي‌شود چنين شاعراني دانست که از خويش عبور کردند تا جهاني نو بسازند.

3. طغيان هنرمندانه عليه اخلاق بردگان

شاعرِ نيچه‌اي، در برابر نظام‌هاي اخلاقي‌ که بر پايه ترس، اطاعت و گناه بنا شده‌اند، مي‌ايستد – اما نه با نفرت کور، بلکه با زيبايي، طنز، رندي و خلق:

شاعر ممکن است به جاي موعظه، با زبان استعاره، نيش بزند.

به‌جاي شکايت، با تصويرسازي، ساختارها را به سخره بگيرد؛ در شعرش، انسان را به رهايي و شجاعت فرا خواند.

4. پذيرش رنج و تکرار جاودانه

ابر انسان، رنج را انکار نمي‌کند، بلکه آن را مي‌پذيرد و تبديلش مي‌کند به نيرو. شاعرِ نيچه‌اي هم:

از درد، شعر مي‌سازد؛ از شکست، بصيرت؛ از پوچي، معنا.

اين همان نقطه‌اي‌ست که شاعري مثل «احمد شاملو» با مضامين سنگين و تلخ، اما پرشور و خلاق، به آن نزديک شده است.

5. تنهايي باشکوه و استقلال شاعر

ابر انسان تنهاست، زيرا از جمع جدا مي‌شود. شاعر نيز چنين است: او از «توده» فاصله مي‌گيرد، اما از «انسان» نه.

در تنهايي‌اش، جهان را مي‌بيند و مي‌آفريند؛

و اين تنهايي، نه انزوا، بلکه استقلال است. شاعر، آينه‌ي ابر انسان نيچه است اگر:

تقليد نکند، بلکه بيافريند.

از ارزش‌هاي پوسيده عبور کند.

در شعرش، شدن، رنج، قدرت، و معنا را نشان دهد.

و از درون خويش، جهاني نو خلق کند.