به راه باديه رفتن به از نشستن باطل؟


کودک و نوجوان |

آزاده حسيني

 

نظر شما چيست؟ تصور کنيد در باديه و بيابان هستيد و راه چندان پيدا نيست. ترجيح مي دهيد منتظر بنشينيد تا کسي بيايد و آب و غذايي بياورد و دستتان را بگيرد و با تکيه بر او برويد؟ يا همان راه باديه را ادامه مي دهيد تا شايد به راهي، نوري يا چيزي برسيد؟ احتمال رهايي از باديه با تلاش و حرکت مطلوب تر است يا به انتظار نشستن؟ چندبار شده به موضوعي براي شعر يا داستان فکر کرده ايد و همچنان در ذهنتان نيمه مانده، يا کاري که قصد انجامش را داريد و هنوز منتظر فرصتي براي شروع هستيد؟ شروع مگر چه شکلي است که بايد در زماني خاص انجام شود؟ اگر قرار باشد روزي داستان هاي نيمه کاره مغز آدمي در دادگاه هستي شناسي شکايت کنند، تازه متوجه مي شويم که چقدر داستايوفسکي در اطرافمان هست و نمي بينيم و قدرشان را نمي دانيم. شايد جناب فئودور هم ساعت هايي از عمرش را عاطل و باطل نشسته و گاهي هم به راه باديه رفته؛ اما آنچه مسلم است بيشتر در راه بوده؛ تا باطل نشسته باشد. نگاهي به برنامه ريزي هاي تابستان خود بياندازيم! مبادا گرما و قطعي آب و برق ما را وادار به باطل نشستن کند و در  انتظار طولاني نگه دارد. تقويم شهريور که باز شود، کار تابستان را تمام شده بدانيد. پس تا فرصت هست نگاهي به کارها بياندازيد، بعضي ها را خط بزنيد و بعضي ها را به طور جدي مورد بررسي قرار دهيد.

 

نمي توان به راحتي حرف ديگران را باور کرد.  گاهي براي پنهان کردن دروغ اول، ناچاريم به گفتن دروغ بعدي و سلسله وار دروغ ها پشت هم ساخته مي شوند تا ما را از شرايطي نجات دهند. اما واقعيت اين است که هر دروغ، به مرور پايه هاي روابط انساني را ضعيف مي کند. اضطراب و احساس گناه بر صميميت رابطه و سلامت روان فرد تاثير مي گذارد. با هر دروغ نه تنها به ديگران نيز آسيب مي رسد؛ بلکه يک قدم از خود واقعي و ارزش هاي دروني فاصله مي گيريم و چهره اجتماعي مان آسيب مي بيند و ديگر نمي توانيم با خود صادق باشيم و از اهداف واقعي زندگي منحرف مي شويم. شما هم به موضوع دروغ، فريب و صداقت فکر کنيد و آثارتان را برايمان بفرستيد. آيا راستگويي هم دردسرساز و آسيب رسان است؟

 

 

انتظار

سيده نيکا موسوي

 

اوايل ارديبهشت بود من با دوستم قرار گذاشته بودم دوشنبه ساعت دو و ربع سر کوچه ي کلاس تکواندو باشيم دوستم در جواب گفت: باشه قول ميدم.

 ولي وقتي دو و ربع سر کوچه کلاس تکواندو بودم، هر چي گشتم دوستم نبود يک ربع منتظر ماندم دوستم که رسيد، بدو بدو به طرف کلاس تکواندو رفتيم ولي باز پنج دقيقه اي دير رسيديم. بعد کلاس با ناراحتي به دوستم گفتم: «تو آفتاب ما را نگه داشتي سر وقت درست نيومدي من به تو اعتماد کردم برنامه ريزي کن که ديرت نشه مگه نمي دوني خانم جريمه مي کنه! تا الان همين دو جلسه که باهات اومدم هر بار دير مي‌رسيم و من کلي منتظر ميمونم ولي کلا اگه برنامه داشته باشي و براي ديگران ارزش قائل باشي هيچ وقت اينقدر بد قولي نميکني»!

اون روز ديگه حتي خنده دار ترين چيزي که دوستم بهم ميگفت؛ خنده ام نمي گرفت از بس که از دستِ دوستم ناراحت بودم. کاش همه بدونن منتظر گذاشتن ديگران اصلا کار قشنگي نيست و به نظر من يک جور توهين است.

 

 

دو شعر از:

سيده زهرا علوي نژاد

انتظار

چشم هايم در انتظار

اشک ها ريزان مانند شکوفه هاي بهار

آفتاب چه غمگين است امروز

احساسات را هم بايد کنم دوخت و دوز؟

اين کار دگر بر نمي آيد از من

مگر چقدر توان مانده در اين تن

من هنوز در انتظارم تا تو بيايي

بيايي اي تو که تنها صدايي

قلب من هنوز بي قرار است براي تو

هميشه دارم من روياي تو

چه زمان خواهي رسيد محبوبم؟ آمد و فردا نبوديم عزيزترينم

حيف امروز نيست که دهيم از دست آن را؟ يار شيرينم!

من دوست دار تو ام تا آخرين لحظه شايد

اما خب، مي دانم که فراموش کنم تو را بايد

چه کنم؟ قلبم سرکشي مي کند و لجبازي

فقط تو مي توانستي قلبم را کني راضي.

 

 

بيگانه

در ميان هيچ خواستم همه چيز را

به چشم ديدم سنگ هاي بزرگ و ريز را

طلوع آفتاب مي باشد از کدام طرف

برف و باران و تگرگ در آخر نيز ما

چه کنم که خواسته ام هست عريان

چه کنم خيره نباشد چشم ها

راه خود مي روم و بقيه راه خود

اما باز هم چشم انتظار براي فردا

آفتاب دلم چه شد، سنگي سياه؟

نه اين گونه از بين نخواهند رفت آنها

در اين جهان بيگانه و رهگذر

چشم باز کني تمام مي شود دنيا

آري من ديدم چيزهايي

که نگنجد در باور انسان ها

اما خب درميان تاريکي

اميد دارم روشن باشد فردا

 

 

 

سوگند خبلي

دانشجوي ادبيات

 

فرار ميکنم هر بار اين روزها

از هر کي که تو مسير، شبيه توئه

کاش اينو بدوني که بعد رفتنت،

اين عذاب ديدنت هميشه با منه

اين که کاش نبينم کسي رو که

تداعي کنه تو ذهنم دوباره تو رو

براي فراموش کردنت نميدوني

چه جوري بايد آروم کنم روحمو

براي فراموش کردنت نميدونم

بايد چند بار ديگه بهارو جهنم کنم

تو چند زمستونِ عمرم دل و بايد

از خاکستر خاطره هات گرم کنم

بايد يه کاري کنم که خيالت هم،

مثل خودت از روزگارم  راحت بره

فقط کاش کسي هيچ وقت دوباره

شبيه تو از کنار لحظه هام نگذره

 

 

فائزه رسولي

دانشجوي زبان و ادبيات فارسي

 

گفتند کو پس آن گو پيلتن

ندارد کسي از مرز زاول سخن؟

به او بنگريست کوه ايران زمين

از آن پس تن مردمان لرزه ديد

برفتند به نزديک زاولستان

گرفتند از رستم دستان نشان

کجا بود آن يل نيزه پوش؟

بگفتند از سيستان زمين

يکي هست پهلواني دلير

کجا بود نام او رستم شير تن

که جز رستم سيستان نيست تن

بيا و بنگر به اين سرزمين

دل مردمت گشتَست پير

چو رستم اين سخن ها شنود

برفت بر مرز ايران و کرد دود

چنان تاخت، آسمان غره شد

زمين سراسر پر از گور شد

رستم چو آمد ز پيکار و جنگ جهان

خبر آورد که اهريمن گشت خاک

همه مرد و زن را کرد شاد

چو او رستم است از سرزمين آزادگان

 

 

 

 

شروع تنهايي

سحر حسن زاده نوري

 

دلشوره تمام وجودش را گرفته بود و نمي‌دانست دلشوره هايش براي چيست، فقط مي‌دانست قرار است اتفاق بدي بيفتد. دو ماه بود که اينجوري شده بود. همه اش فکر ميکرد قرار است که مادرش را از دست بدهد. زود به زود دلش براي مادرش تنگ مي‌شود. روزها که مادرش سر کار مي‌رفت مدام بهش زنگ ميزد. بعضي شب ها چهار يا پنج بار مي آمد نگاه مي‌کرد آيا مادرش نفس مي‌کشد يا نه. هميشه نگران مادرش بود. دلش مي‌خواست اين دلشوره ها الکي باشد و براي مادرش هچ اتفاقي نيفتد راستش به مادرش خيلي وابسته بود و تحمل دوري مادر برايش سخت بود. اصلا نميخواست به نبود مادرش حتي فکر کند. روزها مي‌گذشت  و يک روز  صبح ساعت يازده، تلفنش زنگ خورد. از محل کار مادرش بود. گويا مادرش سکته کرده بود. نمي‌دانست خودش را چه جوري به بيمارستان رسانده بود. آنجا که رسيد مادرش را به آن حال و روز ديد دنيا انگار روي سرش خراب شده بود. نمي‌دانست چه کار کند! از همان چيزي که مي‌ترسيد، سرش آمده بود. دوري مادرش خيلي برايش سخت بود و از خدا مي‌خواست که مادرش را دوباره به او برگرداند و ديگر هيچ خواسته اي از خدا نداشت. شب و روز نداشت. همه اش مي‌رفت کنار مادرش و با او درد و دل مي کرد. از تنهايي هايش ميگفت، شايد مادرش به هوش بيايد. اما  آنطور نشد. روزها مي‌گذشت مادرش به هوش نيامد تا اينکه يک روز که به ديدار مادرش آمد بود و برايش گل مورد علاقه اش را خريده بود پرستارها گفتند مادرت فوت کرده! آن روز بدترين روز زندگيش بود. نمي‌دانست چه کار کند و اصلا باور آن اتفاق برايش راحت نبود دختري که  به مادرش بسيار وابسته بود و دوري او برايش بسيار سخت بود؛ حال بايد بدون او زندگي کند. يقين داشت ديگر بدون مادرش زندگي برايش مثل گذشته نمي شود. روزها از آن اتفاق گذشته و هنوز با نبود مادرش کنار نيامده  و هر روز بر سر قبر مادرش مي‌رود و با او از اتفاقات پيش آمده صحبت مي‌کند.

 

 

 

دو اثر از خانم سيده فاطيما عقيلي بخوانيم که پيوسته در حال تمرين نوشتن است و هر بار به شيوه اي سعي مي کند متفاوت از قبل بنويسد. «آرزوي هجر از دروس» هم از آن حرف هاست که فعلا در برابرش سکوت مي کنيم تا فاطيما جان از اين مسير تجربه عبور کند و با دستاوردهاي تازه قدم در راه پيش رو بگذارد.

 

 

سيب

سيده فاطيما عقيلي

 

صداي قدم دانش آموزان با صداي قطرات باران هماهنگ مي شود. دانش آموزاني که يک دسته آنها آرزوي هجر از دروس مي کنند و برخي از آنها براي درس مدهوش مي شوند! شما جزو کدام دسته ‌ايد؟! خب بگذريم، طبق قانون مرسوم در تمامي مدرسه ها همه دانش آموزان در کلاس نشسته بودند و منتظر آموزگارشان.

البته با چاشني کمي شيطنت و ... خودتان که بيشتر مي دانيد!

خانم معلم همراه با يک سبد حسابي با سليقه تزئين شده ي سيب گلگون به کلاس مي آيد.

و همگي از جاي برخاستند و يکصدا گفتند:

«برپا»!

_ بفرماييد بچه ها! برجا.

+ اجازه خانم .. مگه ما رياضي نداشتيم؟!

شکوهي از آن سوي کلاس با تشر مي گويد:

«حالا يک روز خانم معلم خواست به ما رياضي درس نده»!

کلاس غرق در سکوت پر از صداي خنده مي شود. خانم معلم با لبخند مي گويد: «سيب يک ميوه بسيار مقوي و سرشار از ويتامين است. ما حداقل بايد روزي يک سيب بخوريم».

سپس تمامي دانش آموزان به فکر فرو رفتند. آيا آنها تا امروز که آخرين روز سال است سيصد  و شصت و پنج عدد سيب خورده بودند؟

_ خب بچه ها ميدونم خيلي براتون تعجب آور بوده ولي بياييد اين زنگ رياضي رو به فوايد سيب اختصاص بديم.

و همان لحظه صداي شادي بچه ها به *سحاب رسيد و سحاب با رعد و برق پاسخ داد!

+ فکر کنم ابرها هم دارن شادي مي کنن!

و خنده....

_ همانطور که گفتم سيب داراي مواد کلسيم دار و ويتامين زيادي است. و به تصفيه خون و کلسترول خون کمک بسياري مي کنه. در کتاب سفر پيدايش ميوه ممنوعه بهشت مشخص نشده اما طبق سنت ها ميوه ي سيب آدم و حوا را از بهشت بيرون راند. سيب، يکي از «سين» هاي هفت سين هم هست که نماد سلامتي رو داره.

+ اجازه ما يک چيزي يادمون اومد، باباي ما دکتر طب سنتيه و هميشه ميگه: کسي که روزانه يک سيب بخوره به پزشک و دوا درمان نياز نخواهد داشت.

- آفرين ماهلي جانم! ما بيش از هفت هزار و پانصد رقم سيب در دنيا داريم که شناخته شدند. البته اين هم بگم که نبايد حتما ما از همه ي اين گونه ها يکي رو بخوريم. نه .. لازم نيست. مثلاً به اين سيبي که براتون آوردم، «رز اقيانوس آرام » ميگن. بفرماييد سيب بخوريد تا سالم بمونيد!

+ خانم معلم ما تا حالا اينقدر با سيب آشنا نشده بوديم؛ انگار که تازه سيب ديديم!

- پس با اين حساب تکليف تون تحقيق راجع به سيبه!

تازه مي تونيد موقع چيدن سفره هفت سين در مورد نماد سيب به خانواده تون هم بگيد.

*سحاب: ابر

 

 

 

نفسي محبوس در بوم

 

با آخرين نوازش قلم بر بوم، لبخندي زدم و با افتخار به نقاشي ام نگريستم. سپس قلمو را در ليوان تينر فرو بردم! البته بهتر است بگويم: ليوان جهيزيه مادر که کمي ترک خورده! وگرنه حالا حالاها بايد در کابينت براي مهمانان خاک ميخورد! و پذيراي تينر نمي شد.

درحالي که قلمو را در پارچه کهنه مي پيچاندم تا خشک شود، آرام به سوي پنجره رفتم تا باد از پرده حرير بر صورتم اصابت کند. ناگه صداي سرفه ام سکوت را مي شکند! با وجود هواي غبارآلود شهر و برج هاي آسمان خراش آسمان تيره و تار بود! گويي خورشيد ديگر حال و هواي تابيدن بر فضاي اين شهر آلوده را نداشت.

چشمانم را بستم تا شهرم را زيبا و دلنشين تصور کنم... خورشيد تابنده، خانه هاي ويلايي و سرسبز، مردمان شاد و خرم، درختان نارون و سرو و چنار و .... اما وجود منظره چنين شهري فقط در بوم نقاشي پشت سرم ميسر بود.