به بهانه سوم شهريور، زادروز محمدعلي اسلامي ندوشن قلمي که ايران را نوشت


یاددداشت اول |

■ سید مهدی جلیلی  

 

سومين روز شهريور 1303، خورشيد بر ندوشن يزد روشن‌تر از هميشه طلوع کرد؛ گويي مي‌دانست که قرار است کودکي چشم به جهان بگشايد که سال‌ها بعد، چراغ انديشه و فرهنگ ايران شود. محمدعلي اسلامي ندوشن، نه فقط يک استاد حقوق بين‌الملل، بلکه شاعري بود در جامه دانش، و انديشمندي که واژه‌ها را با طراوت جان مي‌آراست.

او از فرانسه، با دانش حقوق بازگشت، اما دلش در کوچه‌پس‌کوچه‌هاي شاهنامه و شاه‌بيت‌هاي حافظ مي‌تپيد. در دانشگاه تهران، هم حقوق مي‌آموخت، هم شعر مي‌فهماند. در کلاس‌هايش، قانون با ادب پيوند مي‌خورد، و نقد با نگاهي انساني و ژرف همراه مي‌شد.

 بيش از پنجاه کتاب، حاصل عمر پربارش بود؛ از «ماجراي پايان‌ناپذير حافظ» تا «ايران و تنهائي‌اش»، از «روزها» تا «جام جهان‌بين». هر اثرش، پنجره‌اي بود به درون روح ايراني، و پلي ميان ايران و جهان. او از حافظ مي‌پرسيد، از شاهنامه مي‌آموخت، و از وجدان بشر در جهان سوم سخن مي‌گفت.

 اسلامي ندوشن، ايران را نه فقط يک سرزمين، بلکه يک مفهوم مي‌دانست؛ مفهومي از فرهنگ، اخلاق، و گفت‌وگو. در کتاب «ايران را از ياد نبريم»، با لحني پرمهر و نگران، از فراموشي هويت ملي هشدار مي‌داد. او باور داشت که ايران، اگرچه تنهاست، اما هنوز حرفي براي گفتن دارد- حرفي از جنس انسانيت، خرد، و زيبايي.

 درباره حافظ، او نه فقط به غزل‌ها دل مي‌سپرد، بلکه به انديشه پشت واژه‌ها مي‌نگريست. در تأمل در حافظ و ماجراي پايان‌ناپذير حافظ، نشان داد که حافظ، شاعرِ وجدان ايراني‌ست؛ کسي که در پيچ‌وخم تاريخ، صداي حقيقت را با نغمه عشق درآميخت...

شاهنامه براي او، کتابي اسطوره‌اي نبود، بلکه آيينه‌اي بود از زندگي و مرگ پهلوانان، از نبرد ميان روشنايي و تاريکي. در زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه و ايران و جهان از نگاه شاهنامه، نشان داد که فردوسي، نه فقط شاعر حماسه، بلکه آموزگار اخلاق و پايداري‌ست.

 و درباره مولانا و نظامي گنجوي، او با نگاهي تطبيقي، آن‌ها را حلقه‌هايي از زنجيره خرد و عشق در فرهنگ جهاني مي‌ديد. مولانا را شاعرِ بي‌مرز مي‌دانست، و نظامي را قصه‌گويِ خردمندِ عشق و آرمان. در آثارش، اين دو را نه فقط ميراث ايران، بلکه گنجينه بشريت معرفي مي‌کرد.

 سوم شهريور، نه فقط زادروز يک انسان، بلکه تولد نگاهي است که ايران را با عشق، با درد، و با اميد مي‌نگرد. يادش گرامي، انديشه‌اش جاري، و قلمش چراغ راه.

 و چه زيبا گفت خود او، در لحني سرشار از حقيقت و اميد:

«ايران تنهاست، اما هنوز مي‌تواند سرچشمه اميد باشد؛ اگر خود را بشناسد و به خود بازگردد»

اين جمله، نه فقط يک هشدار، بلکه يک دعوت است: دعوت به بازگشت به خويشتن، به ريشه‌ها، به آنچه ايران را ايران کرده است. در روزگار فراموشي، صداي او همچنان مي‌گويد: ايران را از ياد نبريم.