نامه‌اي سرگشاده از طرف يک شهروند نمونه شهرستان کردکوي جنگل ما هويت ماست


پیام شهروندان |

اين صرفا يک نامه سرگشاده از طرف يک شهروند معمولي شهرستان کردکوي مي‌باشد که علاوه بر افتخار نمونه بودن، شانس و فرصت ارائه‌ي صحبت‌هايش را در صفحه‌ روزنامه گلشن مهر دارد.

نمي‌دانم از کجا و چطور بايد شروع کنم، چه کسي را مورد خطاب قرار دهم؟ وقتي مشکلي پيش مي‌آيد، انسان ناخودآگاه دنبال علت مشکل مي‌گردد ولي، بهتر است خودآگاه دنبال راه حل بگردد.

مشکل اين روزهاي شهر من شده انتقال بازار هفتگي به سه راهِ پارک جنگلي که گويا با تعطيلي يک هفته‌اي آن قرار است به جاي بهتري انتقال پيدا کند.

لابد برايتان سوال پيش مي‌آيد که چرا دغدغه‌هاي ديگر، منِ شهروند را به فکر نوشتن نامه‌اي سرگشاده نيانداخته بود، مشکلاتي به مراتب عديده و بغرنج‌تر که با جان و مال و معيشيت مردم شهرم رابطه مستقيم داشته و دارد.

چرا مشکلات ديدة روز من را مجبور به نامه نوشتن نکرده بود؟

چرا جنگل براي شهروند معمولي کردکوي مهم‌تر است؟

تعريف جنگل به لحاظ تاريخ و جغرافيا معناي خودش را دارد ولي اجازه بدهيد جنگل کردکوي را تعريف کنم.

به اين اسامي محلي دقت کنيد:

يتيم اُ، زغال انبار، پلنگ کِرِس، ميانلنگه، اسماعيل جني، سنگ معدن، بسته، مشتي مسير، دِ اُ، آبشار، سه راه، ...

اين‌ها به معناي واقعي کلمه، حس نوسالژيايي در خودش دارد که هر شهروند کردکويي در هر مکان و زماني باشد، براي لَختي از بند مشکلات زمان حالش رها مي‌شود.

يک طفل کردکويي بعد از تولد، اولين جايي که با پدر و مادرش مي‌رود تا يک دوري بزند، پارک جنگلي‌ست.

شايد ما مثل مسيحي‌ها مراسم غسل تعميد نداريم، يا مثل سرخ پوست‌ها مراسم نام‌گذاري در طبيعت براي بچه‌هايمان نداشته باشيم ولي، ناخودآگاه اولين چيزي که مي‌خواهيم با نسل بعدي‌مان به اشتراک بگذاريم همين جنگل است.

جنگل به عنوان کهن الگويي باستاني در ژن ما وجود دارد، حتي اگر فرزندانمان در کوير هم به دنيا بيايند و هيچ وقت جنگل را نديده باشند باز هم يقينا در کابوس‌هايشان از پوست درخت انجيلي در گرگ و ميش جنگلي مي‌هراسند. قطعا در روياهايشان، بوي خاک نم‌دار جنگل را استشمام مي‌کنند؛ تصويرشان از آسمان، ابر‌هايي‌ست که از پشت برگ سبز درختان پيداست. شهروند نمونه کردکويي کيست؟شهروند ابتدا به ساکن معمولي است، شهروند معمولي اصولا کسي است که، اول از همه در کودکي به مدرسه مي‌رود، (مهم نيست موقع انفجار جمعيت کشور است و سطح مدارس در حداقل خودش قرار دارد.) مشق مي‌نويسد، بازي مي‌کند و به اردو مي‌رود.

اردوي مشترکي که همه‌ي بچه‌ها رفته‌اند، جنگل بوده. جذاب‌ترين مقصد در کودکي‌شان باز هم همان جنگل و بازي در ميان قلوه‌ سنگ‌هاي رودخانه‌ها‌ست، جنگل همواره نهايت تفريح ما در بچگي بوده. شهروند نمونه شهرِ ما به سن نوجواني که مي‌رسد، اولش با دوچرخه، بعدش هم با موتور دوست دارد به جنگل برود. اگر هم ورزشکار بشود دوست دارد مثل راکي بالبو سربالايي جنگل را بدود. يا مثلا تابستان‌ها تا يتيم اُ يا دِ اُ يا آبشار برود و آبي بر تن بزند، روزي ده بار هم اين مسير را بالا و پايين برود باز خسته نمي‌شود.

بزرگتر که مي‌شود، الان اسمش شده کمپ، ياد مي‌گيرد چطور با گروه‌هاي دوستانة خود چند شبي را بدون دخالت والدين به صورت پيشاهنگي به صبح برسانند. شهروند نمونة کردکويي فکر مي‌کند که از دوچرخه و موتور راندن يا شب را بيرون از خانه خوابيدن لذت مي‌برد، ولي نمي‌داند اين جنگل است که او را کم‌کم در خودش حل مي‌کند.

شهروند معمولي در طول مسير همزيستي‌اش يقينا آسيب‌هايي به جنگل مي‌زند ولي جنگل از پس اين هزينه‌ها براي آموزش فرزندان خودش بر مي‌آيد، اصلا جنگل عاشق اين است که شهروندانش به واسطه او رشد کنند، چون يقين دارد در آينده همين شهروندان به حاميان پر و پا قرص‌اش بدل خواهند شد که طاقت ديدن يک فيلتر سيگار در خاکش را هم ندارند، والدينِ شهرونداني خواهند شد که سنگي را جابجا نخواهند کرد مبادا در چرخه‌ي زيستي کرم‌هاي زير سنگ خللي ايجاد شود، همه اين‌ها همزيستي مسالمت آميز شهروند با جنگل است اگر، ...

اگر امرار و معاش مردم از سر ناچاري بريدن چوب باشد، اگر گله را از داخل جنگل به ييلاق بردن باشد، باز هم جنگل از پس هزينه‌ي بازيابي خودش برمي‌آيد. جنگل براي نياز اهالي‌اش از هيچ کوششي دريغ نمي‌کند چون با در اختيار قرار دادن وجودش با کمک به اقتصادش به فرهنگ سازي در آينده اميدوار است. همه چيز مي‌تواند درست پيش برود مادامي‌که، قاچاقچيان قانوني با سيمان و ميل‌گرد جاده‌هاي مال‌رو مي‌سازند و قاطرهايشان را وارد مناطق بکر مي‌کنند، (البته خدا رو شکر در تنفس ده ساله حضور داريم.)

مادامي‌که آقازاده‌هايي پيدا مي‌شوند و در دل جنگل مرغداري مي‌زنند. جنگل ما آگاه است، مي‌فهمد که اين‌ها به خير شهروندانش نيست، چه بسا اگر بود، جنگل تاب مي‌آورد ولي وقتي مي‌بيند اهالي‌اش نه از سر تفنن بلکه بر حسب نياز ميوه‌ها و پرندگان و جانوران را شکار مي‌کند، ولي آقايان جوهره جنگل را به يغما مي‌برند، قهرش مي‌گيرد.

از بحث دور نشويم، زيست شهروند کردکويي با جنگل گره خورده. جنگل براي ما کردکويي‌ها مرغ است، مرغ بيچاره‌اي که هم براي عزا و هم عروسي سرش را مي‌برند. روز تشييع جنازه عزيزمان بعد از مزار يقينا جنگل مي‌رويم، بعد از عروس‌کشون، يقينا تا جنگل مي‌رويم، بعد از تحويل سال نو، قبل از اينکه لاسر (خانه‌اي که عيد سياه دارد.) برويم، تا جنگل مي‌رويم. بعد کنکور و يا هر امتحان سخت به جنگل مي‌رويم، اگر وقت داشته باشيم قبل از هر کجا، اول تا جنگل مي‌رويم.

ما جنگل نمي‌رويم که شير بلال يا لبو يا چاي دودي يا يخ‌دربهشت بخوريم، ما صرفا براي خود جنگل، به جنگل مي‌رويم. اين همزيستي مدام چيزي جز دلبستگي و وابستگي برايمان به ارمغان نمي‌‌آورد. پيوند ناگسستني که نه مهاجرت و نه قهر طبيعيت (حتي اگر جنگل عزيزمان را از ما گرفته باشد.) هيچ‌يک نمي‌تواند قصة ما را از جنگل جدا کند. انسان مدرن، بي قصه‌ترين انسان تاريخ است، ولي جنگل تا ابدالدهر قصه‌هاي خودش را خواهد داشت.

شايد برايتان سوال شود که اين قصه‌ها از کجا مي‌آيند؟

قصه‌ها در فکر و ذهن شهروند نمونه با تکرار ساخته مي‌شود.

شهروندِ معمولي جايي تبديل به نمونه مي‌شود که در طول زيستش نه اعتراض مدني را بلد است و نه از حقش مطلع است، توان همدلانه‌اي هم براي عزمي راسخ جهت انتخابِ نماينده مجلس بومي هم ندارد. شهروند نمونه کم‌کم توقعش را از شهرش مي‌بُرد، شهري که مسئول همدلي براي جوان بيکار ندارد، براي هنرمند و کارگر و مهندس و اوستا و بنايش کوچکترين دغدغه‌اي ندارد. نه جوان و نه کودک و نه پير، هيچ کدام ارزشي ندارند جز پلة نردبان شدن براي بالا رفتن ميهمانانِ دو روزة ميز رياست اين شهر.

شهروند کردکويي براي خريد از بازارچه ساحلي (بندرترکمن هم ديگر دريا ندارد.) بندرترکمن ورودي مي‌دهد، ولي خودش طبيعتش را رايگان در طبق اخلاص گذاشته، اين‌قدر اين بي‌نمايندگي براي شهرمان عادي شده که کار از هفت‌تير کشيدن قورباغه‌ها هم گذشته. اينقدر گوش‌هايمان کِش آمده که، کم مانده به عنوان چوب‌بَرهاي جنگلي از ما استفاده کنند. پلاک‌هاي شهرداري با تاريخ فعاليت اين شهردار را روي پارک شهر، روي بهشت رضوان (قبرستاني) روي برج آسمان، (منبع آب) و .. ديده‌ايد؟  هر کس نداند فکر مي‌کند شهر ما ده‌کوره‌اي بوده و اين شهردار در طول فعاليتش آن را شهر کرده. ولي آقاي شهردار محترم، فکر نکن با اهالي منزوي و مطرودي مواجه هستي و هر کاري دلت بخواهد انجام بدهي و از ديد ما هم پنهان مانده! خير، شهروند کردکويي نمونه حق ندارد دم بزند، چون حرفش لا به لاي هزارتوي بروکراسي‌هاي فشل سيستماتيک ادارات شما و نهادهاي بالادستتان گم مي‌شود.

آقاي شهردار از گهي به ميخ و گهي به نعل زدن‌هايت توهم زرنگي و سياستمداري برت ندارد. فکر نکن سکوت طويل المدت شهروندانِ نمونه کردکويي از سرِ نفهمي‌شان است، خودت را مرعوب بارگذاري اخبار کاسه ليسان و مگسان دور خودت نبين، اين شهر به جايش برسد هم شهروند پويا دارد و هم شهردار شجاع و انتقادپذير و کاربلد. فقط داستاني که هست، داستانِ ارائة اخبار در جهان پروپاگاندايي رسانه‌هاي شماست، داستان، داستان همان جنگ با سلبريتي‌هاي احمق در سطح کلان و کاسه‌ليسان در سطح خردش است.

شهروندان نمونه ديگر نه ابزارش را دارند و نه توان ايستادگي‌اش را. آن‌ها متاسفانه، از عزيزترين چيز زندگي‌شان يعني از خودشان گذشته‌اند.  فقط از شانس بد ما، اين روزها نه تنها آب سربالا مي‌رود بلکه بازار هفتگي هم گويا سربالا رفته بود. مي‌دانيد چرا شهروندان نمونة آگاه بعد از شنيدن انتقال بازار هفتگي به مسير جنگل دست به کار شدند؟ ولي در مقابل قطعي‌هاي بي‌انصافانة شما اعتراضي نکردند؟ از المان‌هاي ميادين شما انتقاد نکردند؟ از درصد عوارض خرج نشده بابت کتاب‌خانه و فضاي باز و محيط ورزشي لب به اعتراض نگشودند؟ چون شهروند نمونه به اين باور رسيده که وضعيت رو به خرابي‌ست و از دست کسي هم کاري بر نمي‌آيد. دومينوي انتقاد در مملکت ما طوري است که اگر از کارمند دون اداره‌اي انتقاد داشته باشيم، به آساني با فرافکني مسئولين براي يافتن مقصر تا راس قدرت حکومت هم مي‌توانيم بالا برويم.

بياييم نماد‌هاي شهري را بررسي کنيم!فلکه اول که به عنوان قديمي‌ترين فلکه شهرستان کردکوي محسوب مي‌شد چه اتفاقي برايش افتاد؟ اينقدر کوچک شد که تبديل به پاية تير چراغ قرمز شد، فلکه‌ي دوم! فلکه‌ي کوچکي که بزرگ شد. با چه الماني؟ المان محرم! گويا قرار بود براي محرم از اين المان پرده برداري کنند و بعد از ايام محرم و صفر المان ديگري بارگذاري کنند. المان‌هاي ميدان شهرمان را بر چه اساسي انتخاب مي‌کنيد؟ مثلا ميدان عباس آباد، يک نفر بيايد براي من توضيح بدهد ميدان عباس‌آباد چه ربطي به کودکي که از نردبان بالا مي‌رود دارد؟ شهر من چه ربطي به اين المان دارد؟ (بيشتر شبيه عکس‌هاي بازي استوژيت است.) اصلا تعريفي از المان‌هاي شهري داريد؟ چه طور نام قديمي محله‌هايمان را تابلوگذاري کرديد و کار بسيار پسنديده‌اي هم بوده ولي، منبع آب را برج آسمان مي‌ناميد و پلاک شهرداري با تاريخ حضور خودتان بر آن مي‌کوبيد؟ نکند منبع آب را هم شما ساختيد؟ پارک شهرداري را هم قفس کرديد و پلاک شهرداري به تاريخ خودتان زديد. نماد مسخره و منشوري ميل رادکان را که از شاهکارهاي همکاران گذشته‌تان بوده را کوچک مي‌کنيد و به سه راه جنگل انتقال مي دهيد و به جايش برج ساعت مي‌گذاريد؟ هدفتان از اين المان کپي شدة ساعت چيست؟

بياييم با خودمان رو راست باشيم، وقتي مي‌گويم انسان مدرن انسان بي‌قصه است، براي کشور ما يک مشکل بزرگتر وجود دارد و آن هم معضل بي‌قهرماني است.

وقتي شهردار مي‌شويد بايد خرد و زيرکي خود را در اينجور جاها نشان دهيد. من نمي‌دانم چه باور غلطي بين مسئولين افتاده که اگر انتقاد ما به چيزي باشد که به مسائل ديني و اخلاقي مربوط باشد، حق بازگويي نداريم. اين القاب دکتر، مهندس که پيشوند نام مسئولين مي‌آيد بالاخره کجا مي‌خواهد به کار بيايد؟ به قول خاوير ميلي که مي‌گويد: اگر با چاپ پول مي‌شد فقر را ريشه کن کرد، با چاپ مدرک هم مي‌شد بي‌سوادي را از بين برد. اگر کردکويي نيستيد ايرادي ندارد، کردکوي را بشناسيد. المان شهر ما ميدان ساعت است؟ دروازه قرآن در کل کشور متعلق به يک شهر است و آن هم شيراز است، کردکوي را چه به المان دروازه قرآن؟ چرا سياست فرهنگ سازي اينقدر زورچپاني و بادمجان دور قاب چيني است؟ چرا دنبال کهن الگوهاي شهري نمي‌رويد؟ چرا به قصة طايفه‌ها گوش نمي‌دهيد؟ چرا زيست بوم شهري را نمي‌شناسيد؟ چرا بابت اشاعة فرهنگ درست شهر تلاشي نمي‌کنيد؟ چرا اداره ارشاد را تا اين اندازه حقير و بي انجمن کرده‌ايد؟ چرا کساني که دلسوزانه براي فرهنگ شهر از وقت و انرژي خودشان مي‌گذشتند را به اين آساني از خود تارانديد؟ چرا شهرداري بايد پروژه‌هايي را به نام خودش تمام کند که حاضر و آماده‌ست، چرا وارد فعاليت‌هاي پايه‌اي و زمان‌بر نمي‌شود؟ چرا بايد کاري باشد که حتما جلوي چشم باشد. مسئولين ما شده‌اند ضعيف‌النفسان دوربيني، دوربين را که مي‌بينند، دين و ايمان و وظيفه‌شان را پاک از ياد مي‌برند، يکي از کارهاي شهرداري همين است که فعاليت‌هاي درشت شده‌اش را بنر کند و جلوي شهرداري بچسباند، اگر ديوار نداشت، داربست علم مي‌کند. چرا؟ چون رزومه مي‌خواهد، که با لگد کردن گرده‌ي شهروندان نمونة اين شهر به ميز رياست شهروندان نمونه در شهر بزرگتري برسد. وگرنه کدام پروژه چشم انداز بلند مدت داشته؟ اميد به زندگي در دل شهرونداني روشن مي‌شود که مسئولش پروژه‌اي را بنا کند که عمر خدمتش کفاف بازدهي‌اش را ندهد.

اگر کمي قصه مي‌دانستيد، قصة قنات‌ قصبة گناباد براي همة مسئولين، منشور کوروش مي‌شد. انتقال نابخردانة بازار هفتگي به مسير جنگلي يک هشدار براي مسئولين شهرداري بود، از فرماندار و شهردار و دادستان تا استان‌دار و نمايندة (همواره اقليت) محترم مجلس. شهروند نمونه بابت زندگي اجتماعي و سِر شدگي مزمن ديگر بابت سر کار بودن اقليت‌ها در ادارات و مراکز دولتي مربوط به خودش نمي‌تواند دم بزند. از تجربه شخصي خودم بگويم، براي مثال سري به سايت استانداري بزنيد و در طول چهار سال گذشته، کارمنداني که با نام فاميلي زنگانه استخدام شدند را بررسي کنيد، حالا آشنايان ديگر با فاميلي‌هاي متفاوت بماند. شهروند نمونه وقتي توزيع فراگيرِ بي‌عدالتي در سطح بالاتر را که مي‌بيند زورش به اعتراض و حق‌طلبي نمي‌رسد. بلايي که بي‌برقي، بي‌آبي، گندم‌هاي بي‌کيفيت، سوءمديريت‌هاي آموزشي و درماني و خدماتي و رفاهي و فرهنگي و کشاورزي و آبخيزداري و ... بر سر مردم آورده قابل قياس با انتقال بازار هفتگي به جنگل نيست ولي ...

ولي جنگل ما هويت ماست، فرياد درد مشترک ماست، صندوقچة اسرار ماست و از همه مهمتر، قصة ماست. ما شهروندان نمونة توليد کننده برق که کمترين برق کشور را استفاده مي‌کنيم. (قطع به يقين بيشترين قطعي برق را هم داريم) نه انتظار داريم قهرمانان ورزشي ما را بشناسيد و نه اشعار و لالايي هاي فولک ما را زنده کنيد، نه سرديس بوميان شهير را بسازيد و نه براي جوانان ما امنيت رفاهي مهيا کنيد. ما شهروندان پر مصرف هميشه بابت به زحمت افتادن مسئولين و خوانواده‌‌هاي عزيزشان عذر خواهيم. به قول برشت: دولت اعتماد خود به مردم را از دست داده است. انشالله مسئولين هرچه زودتر به اين تصميم برسند که:

مردم را منحل کنيم، تا دولت مردم ديگري را انتخاب کند. فقط به جنگل ما کار نداشته باشد.

باتشکر

يک شهروند نمونة کردکويي