ادبیات


ادبیات |

خورخه لوئيس بورخس: آينهاي از شرق در دل ادبيات غرب

سيد مهدي جليلي

 

خورخه   لوئيس بورخس (Jorge Luis Borges)، نويسنده، شاعر و متفکر آرژانتيني، يکي از چهره‌هاي برجسته ادبيات قرن بيستم است که آثارش مرزهاي ميان فلسفه، ادبيات، عرفان و رياضيات را در هم شکست. او در 24 اوت 1899 در بوئنوس آيرس متولد شد و در 14 ژوئن 1986 در ژنو چشم از جهان فروبست. بورخس با ذهني جهاني، از فرهنگ‌هاي مختلف الهام    گرفت   و آن‌ها را در قالبي نو بازآفريني کرد؛ از کتابخانه‌هاي بابل تا کوچه‌هاي بغداد، از اشعار حافظ تا حکمت ابن‌سينا.

 

سبک ادبي: بازي با بينهايت و روايت دروننگر

بورخس بيشتر به‌عنوان نويسنده داستان‌هاي کوتاه شناخته مي‌شود، اما اين داستان‌ها اغلب ساختاري فلسفي، نمادين و فراداستان   يا فراروايت (metafictional) ¹ دارند. آثار او مانند «الف»، «کتابخانه بابل»، «زاهير» و «باغ راه‌هاي منشعب» نمونه‌هايي از اين سبک‌اند؛ آثاري که خواننده را به بازانديشي در خودِ فرآيند خواندن دعوت مي‌کنند.

او از زبان به‌عنوان ابزاري براي کشف حقيقت استفاده مي‌کرد، نه صرفاً براي روايت. نثرش دقيق، موجز و پر از ارجاعات بين‌فرهنگي است. مفاهيمي چون زمان غيرخطي، واقعيت‌هاي موازي، هويت سيال، و بي‌نهايت رياضي‌وار در آثارش بارها تکرار مي‌شوند.

 

بورخس و شرق: شيفتگي به جهانهاي عرفاني

يکي از جنبه‌هاي مهم در آثار بورخس، علاقه ي عميق او به فرهنگ‌هاي شرقي، به‌ويژه ايران، اسلام و ادبيات عرب است. برخلاف بسياري از نويسندگان غربي که شرق را صرفاً به‌عنوان يک «ديگري» مي‌نگريستند، بورخس شرق را بخشي از ذهن خود مي‌دانست؛ منبعي براي الهام، تأمل و بازآفريني.

 

آشنايي با قرآن و عرفان اسلامي

بورخس در کتاب هفت شب (Siete Noches)، که مجموعه‌اي از سخنراني‌هاي فلسفي و ادبي اوست، به قرآن اشاره مي‌کند و آن را نه‌تنها کتابي الهي، بلکه «يکي از صفات خداوند» مي‌داند؛ همانند رحمت يا عدالت ². او به مفهوم «ام‌الکتاب» در قرآن اشاره مي‌کند و آن را نمونه‌اي از حقيقت متافيزيکي مي‌داند که فراتر از زبان و تاريخ است.

در ابتداي کتاب کتابخانه بابل (La Biblioteca de Babel)، بورخس آيه‌اي از سوره دخان را نقل مي‌کند: 

«فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُّبِينٍ» (سوره دخان، آيه 10) 

اين آيه،  که به ظهور «دخان» به‌عنوان نشانه‌اي از عذاب الهي اشاره دارد، در متن بورخس به‌عنوان نمادي از حقيقتي پنهان و فراگير به‌کار رفته است.

 

نظامي گنجوي و ساختار نمادين

بورخس در مقاله‌اي درباره هفت پيکر نظامي، از ساختار نمادين و عرفاني آن تمجيد مي‌کند. او نظامي را شاعري   مي‌داند که توانسته عشق، فلسفه و اسطوره را در قالبي هنري و پيچيده بيان کند. در داستان «باغ راه‌هاي منشعب»، ساختار روايي چندشاخه‌اي به‌نوعي يادآور روايت‌هاي تو در توي نظامي است.

خيام، حافظ و نگاه به زمان

بورخس در مقاله  «عمر خيام و فيتزجرالد» (Omar Jayam y Fitzgerald) که در کتاب Inquisiciones آمده،   به ترجمه رباعيات خيام توسط پدرش، خورخه گي‌يرمو بورخس، اشاره مي‌کند. اين ترجمه‌ها در دهه 1920 در آرژانتين منتشر شدند و تأثير عميقي بر نگاه بورخس به فلسفه زمان و مرگ داشتند.

در داستان «زاهير»، مفهوم وسواس ذهني و حقيقت مطلق، به‌نوعي يادآور رباعيات خيام است که در آن انسان در برابر بي‌نهايت هستي سرگردان است. همچنين در مقاله ي «سيمرغ و عقاب»، بورخس از تمثيل سيمرغ در آثار عطار بهره مي‌برد و آن را نمادي از وحدت وجود و جستجوي حقيقت مي‌داند.

در ترجمه فارسي داستان «الف» (ترجمه عبدالله کوثري، نشر ني)، اشاره‌هايي به حافظ ديده مي‌شود؛ جايي که بورخس از «نقطه‌اي که همه جهان در آن جمع است» سخن مي‌گويد، مفهومي که با بيت حافظ؛

«در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

هم‌خواني دارد.

 

شرق بهمثابه ذهني فلسفي

براي بورخس، شرق صرفاً جغرافيا نبود؛ بلکه يک جهان‌بيني بود. جهاني که در آن:

- حقيقت چندلايه و نسبي است 

- زمان خطي نيست، بلکه دايره‌وار يا منشعب است 

- انسان در جستجوي معناست، نه صرفاً پاسخ

او در آثارش از ساختارهاي روايي شرقي بهره مي‌برد؛ مثل داستان‌هاي هزار و يک شب، حکايات صوفيانه، و تمثيل‌هاي قرآني. اين ساختارها به او امکان مي‌دادند تا مفاهيم پيچيده را در قالب‌هايي ساده اما عميق بيان کند.

 

مروري بر دو پژوهش

شاهين پيشبين (Shaahin Pishbin) و تابريزيو بوسکاليا (Tabrizio Boscaglia) دو پژوهشگري هستند که درباره اين ارتباط بورخس، تحقيقات جدي انچام داده‌اند.

شاهين پيشبين پژوهشگر و مترجم ايراني‌تبار است که در زمينه‌ي ادبيات فارسي و تاريخ فرهنگي ايران‌زمين فعاليت مي‌کند. او دانش‌آموخته‌ي رشته‌ي مطالعات شرقي از دانشگاه آکسفورد و دکتري از دانشگاه شيکاگو است. مقاله‌ي «بورخس و ادبيات فارسي»؛ ( Borges and Persian Literature) از آثار   شناخته‌شده‌ي    اوست. مقاله‌اي منتشرشده در کتاب Borges in Context (انتشارات دانشگاه کمبريج، 2020) که به بررسي تأثير ادبيات فارسي بر آثار بورخس مي‌پردازد. پيشبين    نشان مي‌دهد که چگونه تصاوير و مفاهيم ايراني مانند سيمرغ، بلبل، و شطرنج زندگي در آثار بورخس بازتاب يافته‌اند. او همچنين به نقش ترجمه رباعيات خيام توسط پدر بورخس اشاره مي‌کند و تحليل مي‌کند که چگونه بورخس از اين عناصر براي کاوش در مفاهيم متافيزيکي بهره مي‌برد.

تابريزيو بوسکاليا پژوهشگر و استاد فلسفه اهل تورين ايتالياست که در دانشگاه لوسوفونا در ليسبون تدريس مي‌کند. او دکتراي فلسفه خود را از دانشگاه ليسبون    با رساله‌اي درباره‌ي «حضور اسلام در آثار فرناندو پسوآ» دريافت کرده است.

مقاله‌ي «پسوآ، بورخس و خيام»؛ (Pessoa, Borges and Khayyam) از جمله آثار   مهم اوست. مقاله‌اي منتشرشده در مجله Variaciones Borges که به بررسي ارتباطات فکري ميان فرناندو پسوآ، بورخس، و خيام مي‌پردازد. بوسکاليا فرضيه ديدار احتمالي بورخس و پسوآ در ليسبون را مطرح مي‌کند و نشان مي‌دهد که رباعيات خيام، به‌ويژه در ترجمه فيتزجرالد، چگونه در آثار هر دو نويسنده حضور دارند. همچنين به ترجمه‌هاي پدر بورخس از خيام و تلاش‌هاي پسوآ براي انتشار نسخه پرتغالي رباعيات اشاره مي‌شود.

 

بورخس، پلي ميان شرق و غرب

خورخه لوئيس بورخس نويسنده‌اي بود که توانست ميان شرق و غرب، ميان فلسفه و ادبيات، و ميان واقعيت و خيال، پلي بزند. او با ذهني باز، از فرهنگ‌هاي مختلف الهام گرفت و آن‌ها را در قالبي نو بازآفريني کرد. نگاه او به ايران، اسلام و ادبيات عرب نه‌تنها احترام‌آميز، بلکه عميق و فلسفي بود.

در جهاني که مرزهاي فرهنگي گاه مانع گفت‌وگو مي‌شوند، بورخس نمونه‌اي است از اينکه چگونه مي‌توان با زبان ادبيات، جهاني مشترک ساخت؛ جهاني که در آن حافظ و خيام در کنار شکسپير و دانته مي‌نشينند، و قرآن در کنار انجيل و اوپانيشادها خوانده مي‌شود.

 

 پاورقيها:

1. متافيکشنال(metafictional): اصطلاحي در       نظريه ادبي که به آثاري اطلاق مي‌شود که آگاهانه درباره خودِ فرآيند داستان‌گويي صحبت مي‌کنند؛ مثل داستاني که شخصيتش مي‌داند در داستان است. در فارسي، معادل‌هايي چون: فرا‌داستاني، فرا‌روايتي، خود‌ارجاعي در داستان، داستان‌نگاري آگاهانه را براي آن مي‌توان برشمرد. اين واژه در نقد ادبي مدرن، به‌ويژه در ادبيات پست‌مدرن، کاربرد زيادي دارد. نويسندگاني مثل خورخه لوئيس بورخس، کورت ونه‌گات، و جان فاولز از تکنيک‌هاي متافيکشنال بهره برده‌اند.

2. برگرفته از سخنراني بورخس در کتاب Siete Noches، بخش مربوط به قرآن.

3. آيه دخان در ابتداي کتاب La Biblioteca de Babel آمده است.

4. مقاله «The Simurgh and the Eagle»، در مجموعه Other Inquisitions.

5. مقاله «Omar Jayam y Fitzgerald»، منتشرشده در Inquisiciones، و ترجمه رباعيات خيام توسط پدر بورخس در مجله Proa.

 

 

 

بورخس و من

خورخه لوئيس بورخس

مترجم: مليحه دادرس

 

Borges and I

_It’s Borges, the other one, that things happen to. I walk through the streets of Buenos Aires and stop for a moment—perhaps mechanically—now and then to look at the arch of an entranceway and the grillwork on a gate; I know of Borges from the mail and see his name on a list of professors or in a biographical dictionary. I like hourglasses, maps, eighteenth-century typography, the taste of coffee, and the prose of Stevenson; he shares these preferences, but in a vain way that turns them into the attributes of an actor. 

It would be an exaggeration to say that ours is a hostile relationship; I live, I let myself go on living, so that Borges may write his literature, and this literature justifies me. I do not know which of us is writing this page. 

—Translated by James E. Irby_

 

ترجمه:

اين «بورخسِ ديگر» است که    اتفاق‌ها برايش مي‌افتد. من در خيابان‌هاي بوئنوس آيرس قدم مي‌زنم و گاهيـ شايد از روي عادت ـ مکث مي‌کنم تا به طاق يک ورودي يا نرده‌هاي يک در نگاه کنم؛ از بورخس از طريق نامه‌ها باخبر مي‌شوم، اسمش را در فهرست استادان يا در فرهنگ‌نامه‌ها مي‌بينم. من به ساعت شني، نقشه‌ها، تايپوگرافي قرن هجدهم، طعم قهوه و نثر استيونسون علاقه دارم؛ او هم همين علاقه‌ها را دارد، اما به شکلي خودنمايانه که آن‌ها را به ويژگي‌هاي يک بازيگر تبديل مي‌کند. 

اغراق است اگر بگويم رابطه‌مان خصمانه   است؛ من زندگي مي‌کنم، خودم را رها مي‌کنم تا بورخس بتواند داستان‌هايش را بنويسد، و همين نوشتن است که به من معنا مي‌بخشد. 

نمي‌دانم کدام‌مان اين صفحه را نوشته  است.

 

 

 

 

    بي ته

     و سر

فرزاد خدنگ، گرگان

کرم بودن خيلي خوبه، ساکت، آروم، سر به زير، خاکي...

اما يه کرم هيچ‌وقت نميتونه ببينه، براي همين يا برعکس مسيرش رو ميره يا برعکس برعکس مسيرش.

عقب و جلو نداره. خيلي ساده.

اما سختي ماجرا اونجايي بود که يک گنجشک منو به عنوان يه کرم براي ناهارش انتخاب کرد.

گنجشک که خيلي گرسنه بود سعي کرد منو سريع بخوره اما صداش زدم و بلند گفتم: «لطفا طوري منو بخور که دردم نگيره، سريع کارم تموم بشه، مثلا از سرم.»

 گنجشک که با انصاف به نظر مي‌رسيد چپ چپ به من نگاه کرد و چند لحظه به سر و ته من يا ته و سر من خيره شد.

بعد پريد رفت.

 

استان گلستان در سال 1399، طراح و ميزبان نخستين جشنواره ملي داستانک قرآن و عترت بود.

داوران اين جشنواره، نويسندگان نام‌آشنا؛ ابراهيم حسن‌بيگي، عبداصالح پاک و محمدجواد جزيني بودند و سيد مهدي جليلي دبير علمي جشنواره بود.

برخي از آثار اين جشنواره در همين ستون تقديم خوانندگان مي‌شود.

 

فرصت

محمدحسن مرداني/ اصفهان

 

تاکسي پشت چراغ قرمز ايستاده که پسري خردسال، دستمال به دست، مشغول پاک کردن شيشه‌ها مي‌شود.

راننده سرش فرياد مي‌کشد: «نمي‌خوام بچه، ولش کن!»

يکي از مسافرها نيشخند مي‌زند:

«اينها اوستا دارن جانم! يادشون داده چطور بايد مردم رو تيغ بزنن!»

مسافر ديگري پي حرفش را مي‌گيرد:

«بله آقا! مردم رو سياه مي‌کنن و تا شب، کلي به جيب مي‌زنن!»

مرد جواني که جلو تاکسي نشسته، دست در جيب مي‌برد و يک پنج هزار توماني، کف دست پسرک مي‌گذارد.

راننده کفري مي‌شود. سگرمه‌هايش را در هم مي‌کشد و با غيظ، در صورت مرد تشر مي‌زند که:

«مي‌خواي بگي حرفاي ما، همش کشکه، هان؟»

مسافر لبخند مي‌زند و بدون آنکه پاسخي بدهد، با انگشت به گوشه‌ي پياده رو اشاره مي‌کند.

مسير انگشتش را دنبال مي‌کنيم.

پشت شيشه‌ي بانک، با خط درشت نوشته: «هر پنج هزار تومان، يک فرصت براي برنده شدن!»

 

 

با عشق در آغوش خود انداخت جايم را 

غزلي تازه از علياصغر کياني، گرگان

 

ديشب به تنهايي گرفتم دست‌هايم را 

مي‌گفتم و هي گوش مي‌کردم صدايم را 

آغوش وا کردم برايش، گفتمش جز من 

هرگز نمي‌فهمد کسي حال‌وهوايم را 

لبريز شد بغضي ميان درد و دل کردن 

از چشم‌هايش پاک کردم اشک‌هايم را 

گفتم برو، خنديد و گفت: آخر براي چه 

از خود جدا سازم من ديرآشنايم را؟ 

تا سردي آن لحظه را يادآوري مي‌کرد 

سر مي‌کشيدم جرعه‌اي فنجان چايم را 

من بودم و تنهايي‌ام... جاي خدا خالي 

گاهي اگر بوده، درآورده ادايم را 

هنگام خوابيدن رسيد و باز تنهايي 

با عشق در آغوش خود انداخت جايم را 

28 مرداد 1404

 

 

 

بيا که نميرم در انزواي غمم

مينا واثق، گرگان

 

غريبه‌ام ز همه بس که آشناي غمم

که تکيه کرده‌ام اينک به شانه‌هاي غمم

کدام معبد عهد عتيق زاده مرا؟

که در ميان همه ايزدان خداي غمم

کتاب عشق تو يک آن، به دست من افتاد

مرا به خواندن خود خواندي از وراي غمم

سفر رسيد بسنجد عيار عاشق را

سفر رسيد و به جاي تو پا به پاي غمم...

پريد شاپرک عطر تو شتاب‌زده

ز شانه‌ هاي مني که پر از هواي غمم

و کاش فاصله از بين‌مان بلند شود

چه قدر جاده لجوج است در فضاي غمم

غم نبودن تو جانشين بودن توست

مراقبم ننشيند کسي به جاي غمم

بيا به شعله بسوزان ميان آغوشت

مرا که يخ زدم از سردي رداي غمم

بيا که آمدن تو شروع زندگي است

بيا! بيا که نميرم در انزواي غمم...

 

 

 

فريادِ دانههاي انگور

ميترا آزاد راد، گرگان

 

زندگي،

هر روز،

له‌له‌زنان

در تاريکيِ صبح

از پيشِ چشمانم مي‌گذرد،

و با آوازِ پرنده‌اي پنهان

در دوردست‌ها

صدايم مي‌کند…

زندگي،

با صبح آغاز مي‌شود،

با عبورِ زني تنها

از کوچه‌ها،

با مرورِ خاطراتِ ديروز…

و شايد، روزي

زندگي را

در سينه‌ام کاشته‌

چون درختي مو،

که دانه‌هاي پنهانِ انگور

در لابه‌لاي برگ‌هايش

آرام‌آرام آغاز مي‌شوند…

خوشه‌هاي رسيده‌اش را

در سينيِ امروزم

گذاشته

يا چون شرابي کهنه،

آن را بنوشم…

اما

مي‌دانم روزي،

چون بادکنکي رنگي

در دستانم

خواهد ترکيد؛

و من مي‌مانم و

طنينِ صدايش،

و تصويري لرزان

در خيالِ خاموشم…

زندگي،

فريادِ دانه‌هاي انگور

زيرِ دندان‌هاي زردِ پاييزاست.

 

 

 

در سوگ حضرت ثامن الحجج(ع)

در صحنِ انقلاب، دلم

شور ميزند 

 

عبدالعلي دماوندي، گرگان

 

هر صبح و شام، دستِ ارادت به سينه‌ام 

من زائرِ مسافرِ شهرِ مدينه‌ام 

آنجا که جنّ و اِنس و مَلَک صف کشيده‌اند 

در بارگاهِ قدسيِ آن‌ها کمينه‌ام 

او از تبارِ کاظمِ باب‌الحوائج است

مرآت حق، چراغِ هدايت، سفينه‌ام 

پشتِ سرِ مسافرِ حق اشکِ خون بريز 

گفتش که من شهيدِ دمِ ظلم و کينه‌ام 

از تشنگيِ اهلِ حرم رنج مي‌برم 

من غصه‌دارِ دلهره‌هاي سکينه‌ام 

بر خاکِ حجره سر بگذارم و جان دهم 

مانندِ جدِ خويش، تک و بي‌قرينه‌ام 

من آهويِ رميده دستِ غم و همم 

جز دامنِ تو نيست مکاني، گزينه‌ام 

آقا، عنايتي به منِ روسياه کن 

مثلِ گياهِ بي‌ثمر، رويِ چينه‌ام 

هر زائري به خاکِ دَرَت سر نهاده است 

عمري گدايِ خانه تو، پُر ز پينه‌ام 

در صحنِ انقلاب، دلم شور مي‌زند 

آرام کن به کرب‌وبلا قلب و سينه‌ام

 

 

 

سه رباعي تازه

جعفر رودسرابي، گرگان

1

عشق است و جواب قلب، دندان شکن است

امروز نبرد من و تو  تن به تن است

عمري ست مهاجر نگاهت شده ام

افسوس که چشم هاي تو بي وطن است

 

2

اي کاش که در تنور تو جان بپزم

از ابر تو در کوير ، باران بپزم

اي کاش که روزگار کاري بکند

با گندم چشم هاي تو نان بپزم

 

3

افتاده به دست بادها پيکر برگ

بي وقفه به شيشه مي خورد سنگ تگرگ

من مانده ام و تو رفته اي از دنيا

کاري ست که از کار گذشته اي مرگ

 

 

 

 

به بهانه 4 شهريور، سالگشت درگذشت

 مهدي اخوان ثالث

ارجاع به قرينه هاي بافتي ـ گفتماني

آيا شعر زمستان اخوان ثالث يک شعر بدون قرينه است؟

 

سينا جهانديده

 

برخي معتقدند شعر «زمستان» اخوان در روساخت، صرفاً توصيف سرما و زمستان است و شاعر قرينه يا علاقه‌اي را نشان نمي‌دهد تا خواننده متوجه استعاري بودن اين شعر شود. البته اين مسئله را از ارزش‌هاي زيبايي‌شناختي اين شعر تلقي مي‌کنند. 

سؤال من اين است: اگر قرينه و علاقه‌اي در شعر نيست، پس چگونه مخاطبان اين شعر را نوعي شعر رمزي ـ سياسي فهم کرده‌اند؟ درباره قرينه در اين شعر، مي‌توان به دو نوع «واقعيت‌زدايي» و «خلق فضاي ديگرگونه» اشاره کرد. 

اولين نوع آن، قرينه ساده و غيرِبافتي است؛ قرينه‌اي که در ساختار شعر پنهان است و خواننده بايد آن را باز کند تا فرق استعاره و واقعيت را تشخيص دهد. 

در اين شعر، حتي اولين کلمه «سلام» قرينه‌اي است تا نشان دهد که زمستانِ اين شعر، زمستانِ طبيعت نيست و شاعر از فضاي زمستانيِ سياسي حکايت مي‌کند.

اما قرينه بافتي چيست؟ 

قرينه بافتي، فضايي است که گفتمان مي‌سازد؛ چنان‌که همه شاعران و هنرمندان به اين قرينه‌ها تکيه مي‌کنند. 

اين‌که «شب»، «بيمارستان»، «زندان» و... استعاره از «استبداد» باشد، يک قرينه بافتيِ گفتماني است. 

اين نوع قرينه را شعر سياسيِ ايران بعد از مشروطه به‌وجود آورد و در دهه پنجاه اوج گرفت. 

اخوان ثالث در واقع به اين قرينه‌هاي بافتي ارجاع مي‌دهد و خواننده آن عصر به‌راحتي مي‌فهميد که مثلاً شعر «باغ بي‌برگي» استعاره از چيست يا «زمستان» استعاره از چه فضايي است.

متأسفانه ارجاع خوانندگانِ شعر معاصر به قرينه‌هاي بافتيِ گفتماني باعث شده است که بسياري از خوانندگان، حتي شعرهاي غيرسياسي را سياسي بفهمند. 

در واقع، اين نوع قرينه‌سازي منجر به نوعي ساختِ کليشه‌اي در تأويل و فهم مي‌شود. 

بنابراين، يکي از عواملي که باعث شده است تا خوانندگان عموميِ شعر معاصر نتوانند شعر دهه هفتاد را بفهمند، در واقع «عادت‌واره‌ي ارجاع به قرينه‌هاي بافتي ـ گفتماني» است. 

زيرا خوانندگانِ عادت‌کرده به شعرهاي رمزي ـ سياسي، هر کلمه را با قرينه سياسي باز مي‌کنند.   از اين‌رو، وقتي شاعر مي‌گفت «شب»، «پنجره» و «کبوتر»، به ياد «استبداد» و «آزادي» مي‌افتادند. اين رمزآفريني نه‌تنها هنري نبود، بلکه بيشتر از سمبوليستي مي‌گويد که زاده سانسور بود. در حالي‌که هدفِ شعرِ سمبوليسم اين نبود که از سانسورِ اجتماعي عبور کند. 

سمبوليسم در واقع مي‌خواست از سانسوري عبور کند که در ناخودآگاهِ زبان است؛ بنابراين دوباره زبان را آشفته مي‌کرد تا چيزهاي ديگرگونه و غريبي از آن زاده شود.