کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
«سلام به وقت
که به سادگي از دست مي رود»!
شده تا حالا چيزي را از دست داده باشيد و براي دوباره بدست آوردنش، يکبار ديگر از اول تلاش کنيد؟! چه چيزهايي ارزش تلاش دوباره دارد؟ شايد
گاهي نتوان آنچه که رفته را دوباره بازگرداند. گاهي
هم تازه بعد از دست دادن، متوجه ارزش آن مي شويم و هر چه دعا هست به زبان مي آوريم و از خدا مي خواهيم يکبار ديگر بشود. ولي آيا آنچه که از دست رفت، ارزش غصه خوردن دارد؟! يا ارزش تلاش دوباره؟!
آنچه که از دست مي رود و ديگر باز نمي گردد،
زمان است. حافظ که مي گويد: بنشين بر لب جوي
و گذر عمر ببين» در واقع عمر و زمان، مانند قطره آبي در جوي روان از دست مي رود. اما آنچه پيش روي ماست، طراوت و تازگي اين لحظه است. حالا
بگوييم لحظه هاي داغ تابستان، يا سرد زمستان؛ به جاي اينکه مدام فکر کنيم اين لحظه کي تمام مي شود؛ بياييد فکر کنيم در اين لحظه چه کنم؟ به قول شاعر: «من به اين لحظه چه هديه خواهم داد»؟!
ترانه کوه غصه
سيده زهرا علوي نژاد
آرزوهاي محال و يه روياي محض
کجا رفته پس آرزوهاي سبز؟
تو نيستي و من کوه شدم با غصه ها
تو نيستي و ديگه نيست فردا
تو رويا بودي، يه روياي دور
واسه اين حس غريب چقدر باشم صبور؟
تو رفتي و من کوه شدم از غصه ها
تو رفتي و وجود نداره ديگه فردا
برنگشتي و حالا تموم شده سال
تو رويا بودي، يه روياي محال
تو رفتي و من کوه شدم از غصه ها
چقدر بايد بزنم باز تو رو عزيزم صدا؟
يه سال تاريک و پر از درد و سردي
تو رفتي منم آواره ي خودت کردي
آرزوهاي محال و يه روياي ساده
يه روياي محض و اون دلبر آزاده
تو نيستي و من صداي خنده هات توي گوشمه
هنوز هم فکر مي کني حسم بهت کمه؟
تو نيستي و من دلتنگ اون چشاي نم دار
انقده حالم وخيمه که فقط مي شه زد زار
نبودي و نبودت کرده پيرم
نمي دوني اما منم ديگه از عشق سيرم
تموم بدنم خاکستر و آتيش و غم
نه عشقي وجود داره نه ديگه اون صنم
تو نيستي منم غصه هامو مي کشم به دوش
پيرهنت هنوزم داره اون عطر و بوش
نيستي و بوي عطرت گرفته خونه رو
کاش مي تونستم بهت بگم نرو
بودنت بوده يه روياي محال
بازم نيومدي توي پاييز امسال
تو نيستي منم غصه هام روي دوشمه
حرفايي که گفتي هنوز توي گوشمه
تو نيستي و من از عشق و عاشقي سير شدم
تو نيستي و من از نبودت عزيزم پير شدم
اشک و گريه و تاريکي، يه شمع خاموش از اميد
آرزوهايي که جا گذاشتيم زير درخت بيد
نيستي و بوي عطرت گرفته خونه رو
کاش مي تونستم بهت بگم نرو
دو اثر
سيده فاطيما عقيلي
نفسي محبوس در بوم
با آخرين نوازش قلم بر بوم، لبخندي زدم و با افتخار به نقاشي ام نگريستم. سپس قلمو را در ليوان تينر فرو بردم! البته بهتر است بگويم: ليوان جهيزيه مادر که کمي ترک خورده! وگرنه حالا حالا بايد در کابينت براي مهمانان خاک ميخورد! و پذيراي تينر نمي شد. درحالي که قلمو را در پارچه کهنه مي پيچاندم تا خشک شود، آرام به سوي پنجره رفتم تا باد از پرده حرير بر صورتم اصابت کند. ناگه صداي سرفه ام سکوت را مي شکند! با وجود هواي غبارآلود شهر و برج هاي آسمان خراش آسمان تيره و تار بود! گويي خورشيد ديگر حال و هواي تابيدن بر فضاي اين شهر آلوده را نداشت! چشمانم را بستم تا شهرم را زيبا و دلنشين تصور کنم. خورشيد تابنده، خانه هاي ويلايي و سرسبز، مردمان شاد و خرم، درختان نارون و سرو و چنار. اما وجود منظره چنين شهري فقط در بوم نقاشي پشت سرم ميسر بود.
دروغ: کلاس فيزيک يا؟
دوباره تنبلي کردم و زمان از دستم در رفته بود. نفس نفس زنان راه پله را پيمودم. تمام جملاتي که بايد در پاسخ «چرا دير آمدي»؟ مي دادم را در ذهنم مرور کردم! کمي به سر و وضعم سامان دادم. چند بار زنگ درب را فشردم. -«ماهور! دختر چرا دير اومدي! بدو برو تا خانم صبوري سوال پيچت نکرده»! سري تکان دادم. وارد کلاس که شدم با چهره سراسر خشم خانم صبوري مواجه شدم. خانم صبوري: «به به بازم که خانم دير اومد»!
خواستم حرفي بزنم که خانم صبوري پرسيد: «چرا دير اومدي»؟
انگار آن لحظه تمام سخناني که آماده کرده بودم فراموش شده بود.
ندا: «راستش خواهرم پاش پيچ خورده بود بوديم بيمارستان»!
خانم صبوري: «پاي خواهرت پيچ خورد تو چرا دير اومدي»؟
ندا: «خب من پيگير کاراش بودم ديگه»! خانم صبوري هنوز حرفم را باور نداشت اما اجازه داد تا در کلاس بنشينم. تا بر صندلي تکيه کردم صداي پچ پچ بچه ها شروع شد. باز هم مثل هميشه غيبت. فقط يک سيني سبزي نياز بود.
-«ميگم ديدي ترنم تولد مهرسانا چي پوشيده بود»! -«آخه مگه تو اومدي عروسي«! واي! اصلا از غيبت خوشم نمي آيد، نخواهد آمد. واقعا نمي دانم سخنان در حاشيه جاي گرفته شان چه ربطي به کلاس فيزيک دارد.
ندا: «بچه ها لطفا بسه»!
نمي دانم چه مصيبتي است که خانم صبوري بر نحو سخن من حساس است.
خانم صبوري: «خانم ندا بسه! لطفا نظم کلاس رو رعايت کن! دير مياي صحبتم ميکني»؟
ديگر صم بکم! نميدانم من که فقط ميايم حرف مي شنوم و از جزئيات مهماني پنج شنبه با خبر ميشوم. کلاس آمدنم براي چيست؟!
پايان
فائزه رسولي
به تو فکر مي کنم
و در اين ياس سکون محو مي شوم
تو را زندگي مي کنم
چون شعري که در غريو دريا
غرق شده باشد
تو را به اميد مثال مي زنم
چون تو دريايي از جنس خورشيد بي غروبي که
مرا به وصال پينه مي زند
به تو دل مي بازم
و در ميان اين باختن
تنها برنده عشق ميان ماست
به تو مشغولم و از ديدار تو محروم
و اين محروميت چون ديوارهاي بلند کره شمالي
مرا از هم ميدرد
بايد تو را بيشتر دوست بدارم
چرا که تو
شعري بي انتها درون شبي که
دلم نمي خواهد هيچ گاه تمام شود
حال مرا چون شعر بخوان
تا من نيز بدانم براي تو بيشتر از داستانم.
سوگند خبلي
دانشجوي ادبيات
گاهي دلم از هر آنچه که است ميگيرد
از مسافت و فراق يار، نفسم ميگيرد
از دلي که در جاده هاي نرفته مي ماند
از چشماني که به راه مانده
در روياي رسيدن مي بارد،
فکر اينکه باز هم نوکرت جا مي ماند،
من از اين حال بي قرار،
از جا ماندن هاي پر تکرار
دلم عجيب مي گيرد.
حتي در ميان جمله اي که مي گويند
زائران امضاي دعوت از خودت مي گيرند،
دلم مي گيرد.
مثل ظهرهاي کربلا و داغي چاي عراقي ها
دل نوکرت گرم به عشق توست آقا
فکر اينکه دير شود و حرم را نبيند
دلش نه، راه نفسش مي گيرد.
آغازي تکراري براي واژگان! وطن
فاطمه زهرا ترابي
لرز آدم را چون حيواني موذي! يا نه!
شايد هم! شايد به مانند گرگي درنده در جست و جوي شکار مي بلعد. ميگيرد. شايد گوييد که چه از براي چه؟
راستش براي آن هنگامه اي که تني را در خون خويش غلتان؛ در تمناي مرگي مسکوت؛ يا نه! در تمناي مرگي باشکوه و جاويد در شيارهاي وطن ميابم. آن راه ها مرا به گذرگاهي مي کشاند که شايد؛ زني در انتظار معشوقي بينم. يا مادري را؛ در انتظار پسرک سرباز مانده اي. نه! رها کن! همه اين جبرها، دوري ها و کوري ها براي وطن است.
جانم را ببين! تنم تمناي زندگي دارد.
واي که قلبم شکوه مي کند از براي وطن.
خونم در شيار وطن سرازير مي شود.
آب ها در جوي وطن ميروند و مي آيند. و زن ها تماما معشوقه وطن خويش هستند. صورت ها به وطن آراسته مي شوند. شکوفه ها و نوبهارها همه بوي وطن مي دهند. لامسه ام؛ بويايي ام؛ شنوايي؛ تمناي ديدنم؛ و آغوشم همه در تمناي وطنند. وطن شوق غريبي است. اشک در ميان خنده هاي نالان از حسرتي که هم هست و هم نيست. هستي راهي که به وطن ختم ميشود.
و
نيستي آغوشي که دور مانده است از کسان.
برق سايه حيات
مينا کوه کن
يکي از چالش ها و مشکلاتي که مردم در اين روزهاي گرم تابستاني دارند، قطعي برق است. قطعي برق اثرات منفي زيادي بر زندگي مردم مي گذارد و باعث آزار و اذيت آنها مي شود. براي همدردي بيشتر با مردم به چند داستان زيرتوجه کنيد:
ماجراي اول:
وايي مامان چه آسمان زيبايي! ستاره ها همانند الماس هاي براق مي درخشند. مامان مامان چي شد؟ چرا همه جا تاريک شد؟ چقدر ترسناک شد؟ من ميترسم. مادر پاسخ مي دهد: «چيزي نيست دخترکم نترس عزيزکم برق ها رو که قطع ميکنند، همه جا تاريک ميشود و ديگر نمي توانيم جايي را ببينيم». و آن شب آن مادر و دختر به خاطر قطعي برق نتوانستند چيزي در اطرافشان ببينند و تماشاي زيبايي ماه و ستاره ها به خاطر ترس از تاريکي به دلهره تبديل شد.
ماجراي دوم:
سلام من کسب و کار اينترنتي دارم و با قطع شدن برق با کندي اينترنت مواجه ميشوم که باعث از دست دادن مشتريان و عدم رضايت آنها ميشود.
ماجراي سوم:
من جراح هستم و با قطع شدن برق ممکن است جان بيمارانم در خطر بيفتد و کارم دچار اختلال شود.
داستان چهارم:
سلام من يک کارگر هستم. از صبح هنگام طلوع خورشيد، سر کار ميروم تا عصر و زماني که کار تمام ميشود براي استراحت به خانه مي آيم. برق قطع مي شود. اين ها فقط چيزهاي کوچکي از قطع شدن برق و دغدغه هاي مردم است. ما در کشوري زندگي ميکنيم که منابع طبيعي و معادن زيادي دارد چرا بايد با قطعي برق به مردم سرزمينم ظلم شود؟ از رييس اداره برق ميخواهيم تا به اين چالش ها رسيدگي شود و اين مشکل را براي مردم سرزمينم حل کند تا ديگر با قطع شدن برق در کارهاي مردم کوچک ترين اختلالي شکل نگيرد. ايران کشوري بزرگ و پهناور است نبايد با چنين مشکلاتي که قابل حل شدن هستند، مردم اندوهگين شوند. برق يک منبع انرژي و نماد پيشرفت است. ما بايد بتوانيم از اين منبع انرژي به بهترين شکل استفاده کنيم.
روز سرنوشت ساز
سحر حسن زاده نوري
استرس زيادي داشت. نميدانست فردا ميخواهد چه جور برايش رقم بخورد. آيا همان ميشود که ميخواهد، يا نه؟!
آيا حرف هاي خانواده اش که: «تو نميتواني به جايي برسي»! به حقيقت مي پيوندد؟! يا نه؟!
دلش ميخواست شود همان چيزي که شبانه روز برايش تلاش کرده و جوري سربلند شود و مادرش را خوشحال کند. مادري که تو اين چند سال هر کاري که از دستش برمي آمد براي دخترک کوچکش انجام مي داد. که حال براي خودش خانومي شده و ميخواهد کنکور دهد. افکار خوب و بد در ذهنش موج ميزد و به سختي چشمانش را بست و به اميد اينکه فردا بهترين روز زندگي اش باشد.