ناداني با چاشني پرخاش دربارهي سرزنش همگاني کار يک کارورزِ سادهي طنز
تیتر دوم |
هادي راشد- بر او ببخشاييد
فردوسي در تاريخ، زبان و ادبيات ايران، مانند دماوند بلند و سرکش و باشکوه است. همچنان که گرد و غبار پراکنده گرداگرد آن يال باشکوه، چيزي نيست مگر مهِ اندوده برابر چشمان هر بيننده، انگ و پرخاش و بيادبي در پيشگاه سرايندهي شاهنامه نيز نميتواند گردي بر آن آستان بنشاند. گرد و غبار، بازبستهي ديدگان نزديکبين ماست. فردوسي معناي هستي ايرانيان است، درخشاني آن را نميتوان ناديده گرفت. براي ديدن درخشش فردوسي، نخست بايد بينايي را به چشمهاي خود برگردانيم. اين روزها، زينب موسوي که کارهاي خود را از گونهي «طنز» ميشناساند، خُرده کارنامهاش را از روي ناداني سوزاند و تباه کرد. او مانند بسياري از ما، که نادانسته ميخواهيم دربارهي همهچيز بگوييم و بنويسيم، بي کمترين آگاهي از فردوسي و جايگاه بلند شاهنامه، آن را به سوژهي کارگاهي خود درآورد. کار او به تندي ميان کاربران چرخيد، و واکنشهاي بسياري برانگيخت. نوشتن دربارهي گفتار او و بازتاب آن کاري فرساينده و بيرهآورد است. در اين نوشتهي کوتاه، چيز ديگري را شايستهي بازگويي ميدانم در گذار تاريخي، خوارداشت نمادهاي شاهنامه با سخنوران دربار تيمور آغاز شد...
شرفالدين يزدي در تمورنامه نمادهاي باستاني ايران را دست انداخت، و بر جنگآوري پهلوانان تيموري دست گذاشت. امروز نيز، خوارشماري نمادهاي شاهنامه در ميان ما، ريشههاي پيچيدهاي دارد. سويههاي پررنگ آن به ناکارآمدي آموزشي، پژوهشي و رسانهاي برميگردد. مجتبي مينوي، آموزگار بزرگ شاهنامهپژوهي برآن بود که کارِ شناخت شاهنامه بايد از ويرايش سرودهها آغاز شود. چنان که ميدانيم، اين کار هنوز به پايان نرسيده است. کار بازشناسي جايگاه شاهنامه در تاريخ و فرهنگ نيز هرگز چنان که درخور کار سترگ فردوسي است، به سرانجام نرسيد. پس از بهمن 1357، شاهنامه که تازه ـدر گذر يکي دو دههـ جايگاه خود را در آموزش همگاني بازيافته بود، با بيمهري روبهرو شد. براي نمونه در گذر از سال 1355 به 1369، درسهاي آرش کمانگير، مازندران، رستم، هفتخان و سرانجامِ رستم از کتاب پنجم دبستان برچيده شد، و به جاي آن درس ديگري از شاهنامه ننشست. اين روند از دههي 1370 بايد دگرگون شده باشد؛ زيرا در کتاب فارسي پنجم دبستان (1390)، داستان زال و سيمرغ و در کتاب فارسي پنجم (1393) به جاي آن، هفتخان رستم را در کتاب درسي بازمييابيم. روزي استاد اسمعيل حاکمي والا در نشستي با شاگردانش، دربارهي بيمهري به شاهنامه گفت، هنگامي که نمايندگان ايران در روند گفتوگوهاي قطعنامهي 598، ميخواستند سخن خود را دربارهي اروندرود (شطالعرب) بر پايهي شاهنامهي فردوسي پيش ببرند، با واکنش نمايندهي عراق روبهرو شدند که مگر شما شاهنامه را ارج مينهيد که اکنون ميخواهيد بر پايهي آن، سخن بگوييد. اين سخن بر نمايندگان ايران گران آمد. وزير خارجه گرانباري سخن نمايندهي دشمن را به درون کشور برگرداند، و پس از آن، با همکاري يونسکو، برگزاري جشن بزرگداشت فردوسي و شاهنامه در دانشکدهي ادبيات و علوم انساني برنامهريزي شد. از آن روز تا امروز، هرچند پژوهشها دربارهي شاهنامه تکاني خورد، اما شالودهي آموزش شاهنامه، و بازشناسي جايگاه شاهنامه در کتابهاي درسي، نيازمند بازنگري و به روزرساني است. بر زمينهي هماين کمکاريِ بنيادي در شناخت جايگاه فردوسي، اگر يک کارورز سادهي طنز، نداند فردوسي که بود، و ارزش کار او در چيست، نميتوان بر او خرده گرفت. به گمانام، واکنش گستردهي کاربران در رسانههاي همگاني، هوشياري ارزشمندي را به نمايش گذاشته است. پس از ارجشناسي اين واکنشها، بياييد از زبان فروغ فرخزاد بخوانيم:
.. بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردناک وجودش را
با آبهاي راکد
و حفرههاي خالي از ياد ميبرد ...
بر او ببخشاييد
بر خشم بيتفاوت يک تصوير
که آرزوي دوردست تحرک
در ديدگان کاغذياش آب ميشود
پژوهشگر ادب فارسي