نقدي بر فيلم سينمايي زن و بچه ماليخولياي دوپاره !


نقد |

امير بابايي- حسين ميقاني

 

سينماي اجتماعي ايران را مي‌توان به جرات مهمترين گونه سينمايي در تاريخ سينماي کشور به حساب آورد. چه اينکه در تقسيم بندي کلاسيک ژانرهاي سينمايي دنيا، چنين ژانري وجود ندارد اما سينماي ايران و سينماگران ايراني چنان قوام و قوتي به ساخته هاي سينمايي اين ژانر بخشيده‌اند که مي‌توانيم سينماي اجتماعي ايران را يک ژانر و البته مهم‌ترين آن بناميم. چه شد که اين ژانر به عنوان مهم‌ترين گونه سينمايي ايران نام گرفت و رشد و نمو و بالندگي يافت، مي‌توان دلايل متعددي اقامه نمود. آيا اقتضائات و تمهيدات لازم سينمايي ژانرهاي ديگري چون اکشن و فانتزي در تجانس با ملاحظات خاص فرهنگ ديني چون پرهيز از نمايش سکس و خشونت بسترساز حرکت به اين سمت بوده است و يا اينکه جامعه ايراني از چنان سير تطور و تغيير و دگرگوني سريعي در دهه‌هاي اخير برخوردار بوده که دستمايه‌هاي لازم براي خلق سناريوهاي جذاب و پر کشش را براي سينماگران و سناريست نويسان فراهم کرده است. شايد هم سينما تنها بسان يک محيط، ابزاري است براي بيان دردمندي‌ها و اعتراض‌ها و نقدها و اين جامعه پر التهاب ايراني است که همچون بستري در برگيرنده اتفاقات و تحولات خانواده‌ها و انسان ايراني است و گاهاً خود به مثابه يک شخصيت و يک عامل موثر در خلق رفتارها و انديشه هاي انسان‌هايي که در آن به زندگي مشغولند، جلوه مي‌کنند. در اين باره مي‌توان مستقلاً مفصل نوشت و به جهات مختلف آن پرداخت اما مراد از اين مقدمه تبيين جايگاه سينماي اجتماعي ايران به عنوان شاخص‌ترين گونه سينمايي است که مهمترين و تاثيرگذارترين فيلم‌ها از تاريخ سينماي ايران نيز در اين ژانر توليد شده‌اند. قطعاً و بدون ترديد يکي از قابل بحث‌ترين و مهم‌ترين کارگردانان سينماي اجتماعي ايران سعيد روستايي است. کارگرداني که نه تنها ژانر فيلم‌هايش اجتماعيست بلکه مي‌توان جامعه و اجتماع را چنان روح تاريخ هگلي به شکلي استيلايي در فيلم هايش حس کرد.

جديدترين ساخته اين کارگردان (فيلم زن و بچه) مدتي است که در سينماها به اکران درآمده است. فيلمي پر کشش و به روز اما تا نيمه آن!. اصولاً روستايي کارگرداني است که سبک فيلم سازي نسبتا منحصر به فردي دارد و از آنجايي که فيلمنامه فيلم‌هايش را نيز خودش به نگارش در مي‌آورد امضاي او در آثارش به خوبي قابل پيگيري است. فيلم‌هايي با کاراکترهاي متعدد، فيلم‌هاي پر ديالوگ، ريتمي تند، دوربين سيال، نماهاي شلوغ و شخصيت‌هايي از سطوح پايين اجتماعي که در مرکز همه تحولات يک زن حضور دارد. با رجوع به فيلم‌هاي گذشته روستايي در هر سه فيلم گذشته‌اش مي‌توان دست کم يک شخصيت يافت که در تاريخ سينماي ايران منحصر به فرد و حتي جاودانه‌اند. سميه و محسن ( نويد محمدزاده) در ابد و يک روز، ناصر خاکزاد در متري شيش و نيم و کاراکتر پدر در برادران ليلا (اسماعيل جورابلو)، نمونه‌هاي ناب و قابل ذکري از شخصيت‌هايي‌اند که با پرداخت دقيق جزئيات در کنار بازي خوب بازيگرانش در ذهن دنبال کنندگان سينماي ايران حک شدند و همتايي برايشان نمي‌توان يافت اما در فيلم جديد اين کارگردان به واقع نمي‌توان يک شخصيت يافت تمام کاراکترها چنان از ضعف پرداخت برخوردارند که به زودي همه آنها فراموش خواهند شد و البته اين ضعف به زعم نگارنده بيش از همه به سناريوي اثر بر مي گردد جايي که هيچ کاراکتر کنشگر و فعالي در فيلم موجود ندارد و همه گويي اسير جبر زمانه و به روايت دقيق تر، دنياي خلق شده توسط سناريست هستند.

اين موضوع در کنار چرخش ناگهاني داستان و شخصيت‌ها گاهاً چنان اعجاب برانگيز مي‌شود که فيلم حال و هواي سوريال‌ به خود مي‌گيرد. در يک نگاه کلي به اعتقاد ما روستايي دچار سندروم ناشي از آسيب‌هاي بعد از ساخت برادران ليلا شده است و اين موضوع باعث نوعي خودسانسوري يا بيان الکن و لکنت آلوده‌ او شده است.

 پرداخت شخصيت‌ها و روايت داستان بيش از آنکه روستايي گون باشد، يادآور فيلم‌هاي اصغر فرهادي است و واکنش هاي غير منطقي و سردرگمي در شخصيت‌ها بيداد مي‌کند. هرچند با يک نيمه نسبتاً درخشان با بازي خوب کاراکتري علي يار روبرو هستيم اما پس از اتفاق محوري داستان، چنان کاراکترها گنگ و بي‌منطق و هيچ ارتباطي با دنياي واقعي و حتي دنياي فيلم رفتار مي کنند که گويي آن اتفاق تلخ براي خود نويسنده رقم خورده و منطق روايت را از دست داده است! البته عنصر جامعه به عنوان عنصر محوري و تعيين کننده حضور دارد و به شکلي تلخ و گزنده شخصيت‌ها را به کام هولناک جميع صفات ناشايست اخلاقي رهنمون مي‌شود. شرايط اجتماعي که همه چيز را بر همزده و نظم و انسجام خانواده را متلاشي ساخته است.

مادر نسبتاً پيري که درس مي‌خواند تا ديپلم بگيرد اما با پرداخت پول، تکاليفش را انجام مي‌دهد! پسر بچه‌اي که در عين باهوشي قمار مي‌کند و سيگار مي‌کشد و عشق نامتناسب نوجواني! در سر دارد، مردمي که در آمبولانس شب را به صبح مي‌رسانند و خانواده‌اي که کمترين حمايت جدي منطقي و دلسوزانه از آن مشاهده نمي‌شود. مدرسه‌اي که بيش از آنکه شبيه محيط آموزشي باشد به زندان و تاديب گاه شباهت دارد. بيمارستان‌هاي پر از بيمار و خانواده‌هاي که يا ناقصند يا از هم دورند و در مواقع لزوم کمترين ميزان هدايت موثر از آنها ديده نمي‌شود. به نظر مي‌رسد کارگردان به عمد چنين فضا و بستري خلق کرده است. به عبارت ديگر کارگردان در تلاش بوده تا بگويد در چنين جامعه عصيان زده و از همگسيخته اي هيچ شخصيت معقول و کنشگري و نهاد حامي و دلسوز نمي‌توان يافت.

 اما پرداخت و روايت فيلم چنان که بايد پيش نمي‌رود و عدم دقت کارگردان در چرخش‌هاي ناگهاني مثل عشق ناگهاني حميد، رضايت ناگهاني پدربزرگ براي گرفتن حضانت، تصميم ناگهاني ساماني براي عدم حضور در دادگاه به خواهر مهناز پذيرش ناگهاني مادر براي وصلت حميد و واگويي ناگهاني کتک زدن علي يار توسط پدربزرگش به مهناز (توسط عمه اش) و موارد متعدد ديگر که بدون پرداخت سينمايي و بيان جزئيات شکل‌گيري روند اين تغييرات و تحولات سبب شده که فيلم در نيمه دوم به شدت پس زننده و محل اشکال بيننده شود.

آش چنان شور شده که تلاش‌هاي نصفه و نيمه روستايي اصيل براي بيان معضلات و اشکالات اجتماعي از جمله قوانين مردسالارانه قصاص و ولايت دم، چهره کاملاً مرد ستيزانه به خود بخشيده و لحظاتي از فيلم مردها چهره يک ديو تمام عيار به خود مي‌گيرند که اوج آن صحنه دادگاه و تفکيک عامدانه مردان و زنان در دو جبهه مقابل يکذيگر است.

 اين جبر اجتماعي در فيلم‌هاي قبلي روستايي نيز به خوبي قابل دنبال کردن و فهم کردن بود اما آنجا از چنان ظرافت و پرداخت سينمايي برخوردار بود که در بطن اثر جا خوش کرده بود و به شکل ناخودآگاه به بيننده منتقل مي‌شد و نيازي به صف آرايي مردان در مقابل زنان و بيان ديالوگ‌هاي چکشي از زبان وکيل پرونده در خصوص قوانين مردسالاران نبود. حتي شخصيت اصلي زن فيلم نيز چنان در سير قهقرايي انفعال فرو مي‌رود که در انتها اقدام به قتل در سخيف ترين شکل اخلاقي اش مي نمايد.

شايد اگر تصوير کنشگر و زنده و فعالي که در ميانه فيلم از مهناز بر روي پرونده نقش مي‌بندد ادامه مي‌يافت يک شخصيت منحصر به فرد در سينماي ايران خلق مي‌شد اما سير انفعال و سرگشتگي او در ادامه حقيقتاً آزاردهنده است. اشکال آنجاست که اين تصور يعني تلاش نافرجام مهناز براي گريز از انفعال و اقدام حتي فراتر از قانون براي گرفتن حق خود در جدال با جامعه و شخصيت‌ها به خوبي روايت نمي‌شود و فيلم، روايتي دو پاره بر خود ميبيند.

در واقع آشوب و حيراني را بيش از همه مي‌توان در ذهن و قلم نگارنده سناريو جستجو کرد؛ جايي که بيننده در مرز بين تبيين دقيق يک جامعه کاملا آشوب زده و يا ذهن مغشوش نوبسنده سناريو به حيرت ايستاده است!

اگرچه کارگردان در ساخت جامعه مشوش و بي‌قاعده ناکام مي‌ماند اما القاي حس بي مسئوليتي و گريز از تعهد و تلاش بي ثمر براي يافتن مقصر وضع موجود را تا حدودي به خوبي به پيش مي‌برد. رگه‌هايي از اين جنس نگاه را به شکل قدرتمندتر و پخته‌تر در فيلم هاي فرهادي ديده ايم.

اما نهيب کارگردان که پي جويي يافت يک متهم و مقصر در جامعه اي که تمام قواعد منطقي و عقلي دچار دگرگوني شده و هيچ نرم قابل اتکايي در آن نمي‌توان يافت نه تنها ممکن و ميسر نيست بلکه ما را به تباهي و کنشهاي نامعقول مي کشاند.

در نهايت اين فيلم برگ برنده‌اي نسبت به آثار قبلي روستايي ندارد و چيزي نه از حيث بازي و خلق شخصيت و نه يک روايت ناب سينمايي به دست نمي‌دهد اما از نگاه موشکافانه و دقيق او به انسان‌هاي دوران کنوني و بيان سينمايي خصوصيات ناپسند اخلاقي جاري نبايد غافل شد و ميتوان به سياق نسخه تجويزي کارگردان مبني بر فراموشي گذشته و بازگشت به خانه و خانواده، چشم اميد به آينده (البته به شکلي کاملا فيلم فارسي در فيلم تصوير مي شود!) و نسل آتي داشت که بيايد و ما را از چنين وضعيتي ماليخوليايي رهايي بخشد!

 

 اعضا هيات علمي دانشگاه گلستان