نزديکي مرگ در کلام مولانا


یادداشت |

  محمدرضا ايزد

 

زهد و تقوي را گُزيدم دين و کيش

ز آنکه مي‌ديدم اجل را پيش خويش

از آن رو که مرگ را کنار خود مي‌ديدم، يعني مرگ را به خود نزديک مي‌ديدم، پارسايي و پرهيز گاري و دينداري و دين باوري را براي خود برگزيدم. چنان که امام علي(ع) مي‌فرمايد: کوچيدن از دنيا نزديک است. باز فرمايد: اي بندگان خدا بهوش باشيد از مرگ و نزديک بودن آن.

هر نفسي که مي‌کشيم يک قدم به مرگ نزديک تر مي‌شويم. براستي اگر آدمي تعمق و تدبر و انديشه کند متوجه مي‌شود که مرگ چون سايه در تعقيب اوست و با اوست و چه بسا اتفاق افتاده در تردد از جاده‌ها و يا بيمار شدن‌ها و حوادث طبيعي و يا نزاع و جنگ‌هاي قومي و مذهبي و... با مرگ همنشين بوده و با او زندگي مي‌کرده اما اين انسان نسيان کار درک نکرده يا اگر درک کرده زود سرگرم بازيچه‌ها و سرگرمي‌هاي دنيا شده و فراموش نموده است.

مرگ همسايه، مرا واعظ شده                        

کسب و دکانِ مرا برهم زده

مرگ همسايه مرا موعظه کرده و مايه عبرت من شده و کار و بار مرا برهم زده است و منو تکان داده که مرگ نزديک است.

چون به آخر، فرد خواهم ماندن                     

خُو نبايد کرد با هر مرد و زن

چون سرانجام تنها خواهم ماند پس نبايد با هر مرد و زني مانوس شوم. چنان که در آيه 94 سوره انعام آمده که :... و به راستي که نزد ما تنها آييد همانطور که نخستين بارآفريديمتان. انسان اگر چه يک موجود اجتماعي ست و در جمع نيازهايش برطرف مي‌شود، اما اگر عميق به او نگريسته شود. موجودي تنهاست حتي زماني که در اجتماع زندگي مي‌کند. انسان موجود ناشناخته و چند بُعدي ست. و کسي نمي‌تواند بگويد ديگري را شناخته و به عمق ژرفاي روحي و رواني او پي بُرده است. لذا اگر چه در خانواده و اجتماع و اداره و بازارو... زندگي مي‌کند. و دوستان و همکاراني دارد و با آنها تردد و نشست و برخاست مي‌کند اما باز تنهاست و چون سرانجام او تنهايي ست پس ديگر اُنس گرفتن به همسر و فرزند و خواهر و برادر و پدر و مادر نبايد بست چون هر يک از اينها تا جايي با او هستند اما تا سرانجام و انتهاي راه نيستند. و چون تنها در نزد حضرت دوست حاضر مي‌شود پس چه بهتر است براي آن تنهايي، تمرين و ممارست کند و با کسي انس پيدا نکند.

روُ بخواهم کرد آخر در لَحَد                         

آن بِهْ آيد که کنم خُو با اَحَد

چون من سرانجام رو به سوي گور خواهم نهاد و کسي ديگر نيز همراه و ياور من نيست، پس بهتر است که تنها با خداوند يکتا که خالق و قادر مطلق است، اُنس بگيرم که اگر با او باشم، ديگر مشکلي نخواهم داشت. چون قطره وقتي به دريا مي‌پيوندد، دريايي و خدايي مي‌شود و خوش به حال انساني که خدايي شده است.

چون زَ نَخ  را بست خواهند اي صنم                              

آن بِهْ آيد که زَ نَخَ کمتر زنم

اي محبوب، چون سرانجام چانه‌ام را خواهند بست، همان بهتر که کمتر حرف بزنم. رسم است که در دَمِ مرگ دهان شخص ميت را مي‌بندند.

اي به زَرَبَفت و کمر آموخته                          

آخِرستت جامه‌ي نا دوخته

اي کسي که به پوشيدن جامه‌هاي زربقت و بستن کمربندهاي فاخر عادت کرده اي، بدان که سرانجام بايد جامه‌اي دوخته نشده، بپوشي. مرا از جامه نادوخته، کفن است که از سه قطعه پارچه به نام لنگ و پيراهن و سرتاسري تشکيل مي‌شود. پس اي کسي براي دنيا و جاه و مال آن حرص مي‌زني، اين است وصف الحال تو

سرمايه‌ي تو در اين جهان يک کفن است                        

آن هم به گمانم ببري يا نبري

رو به خاک آريم کز وي رُسته ايم                  

دل چرا در بي وفايان بسته ايم؟

سرانجام به خاک روي خواهيم آورد. زيرا از خاک پديد آمده ايم. چرا به بي‌‌وفايان دل بسته ايم. يعني چرا ما آدميان به چيزهايي علاقمند شده ايم که بقا ندارد و روزي از ما جدا مي‌شود؟ با اينکه ما از خاک بعمل آمده ايم اما باز در خاک دفن مي‌گرديم. از خاک برآمديم و بر خاک خواهيم شد. حال که چنين است پس چرا بر چيزهايي تکيه داده ايم که فاني و فنا شدني و از بين رفتني هستند. عوض اينکه بر امر باقي تکيه کنيم، بر امور فاني علاقمند شده ايم چرا؟

جَدّو خويشان مان قديمي چار طبع                

ما به خويشي عاريت بستيم طمع

نياکان و خويشان کهنسال ما همان چهار عنصر طبيعي‌اند ولي ما به خويشان موقتي دل بسته ايم. مراد از چار طبع همان عناصر اربعه باد و آب و خاک و آتش است. يعني ما اصل خلقت خود را فراموش کرده ايم و به امور دنيوي مشغول شده ايم.

سال‌ها هم صحبتي و همدمي                         

با عناصِر داشت جسم آدمي

ساليان سال، بدن آدمي با عناصر اربعه مصاحبت و همدمي داشت با اين حال فراموش کرد که خلقت مادي و طبيعي او از عناصر اربعه تشکيل شده است.

روح او خود از نفوس و از عقول                   

روح، اصول خويش را کرده نُکول

روح انسان نيز با آن که از عالم ارواح مجرده و عقول نورانيه است. ولي اصل خود را فراموش کرده است. روح انساني با هيوط به عالم اجسام، اصل مّجرد و نوراني خود را از يادبرد.

از نفوس و از عقول پرصفا                           

نامه مي‌آيد به جان کاي بي وفا

از مرتبه پر صفاي ارواح مجرده و عقول نورانيه به روح اسير در زندان دنيا پيغام مي‌رسد که: اي بي وفا!!

يارَکان  پنج روزه يافتي

روز ياران کهن بر تافتي؟

براي خود، دوستان حقير و موقتي پيدا کردي و از دوستان قديمي رخ بر تافتي؟!

کودکان گرچه که در بازي خوش اند                              

شب کشانْشان سوي خانه مي‌کَشَند

به عنوان مثال، بچه‌ها اگر چه از بازي لذت مي‌برند. ولي هنگام شب والدين آنان مي‌آيند و آنان را کشان کشان به طرف خانه مي‌برند. يعني جبراً و ضرباً آنان را مي‌برند. به طوري که لذت بازي را از ياد مي‌برند يا چنان بچه‌ها در بازي خوش و سرمست‌اند که حواس شان نيست، شب فرا رسيده است. به طوري با زور بايد آنان را از بازي جدا کرد. آري مردمان در دنيا چون همان بچه‌هاي سرمست از بازي. چنان به زينت‌هاي دنيا سرگرم شده‌اند که زماني عمرشان تمام مي‌شود و با مرگ روبرو مي‌شوند، باور نمي‌کنند که بازي دنيا تمام شده است و خسته و نالان و گرسنه و تشنه همچنان بدنبال سراب مسابقه در دنيا هستند در حالي که بايد آنها را کشان کشان از مسابقه جاه و مقام و ثروت و زن بچه و آرزوهاي طولاني و... جدا کنند و به سوي مرگ ببرند.

شد برهنه وقت بازي طفل خُرد     

دزد از ناگه قبا و کفش بُرد

اطفال کوچک به هنگام بازي لباس شان را در مي‌آورند و دزد از کمين مي‌آيد و کفش و قباي شان را مي‌دزد و مي‌برد.

آن چنان گرم او به بازي در فتاد                     

کان کلاه و پيرهن رفتش زياد

کودکان چنان با اشتياق و حرارت سرگرم بازي مي‌شوند که کلاه و جامه‌ي خود را فراموش مي‌کنند.

شد شب و بازّيِ او شد بي مدد                     

رو ندارد کو سويِ خانه رَوَد

چون شب فرا مي‌رسد بازي او يعني بازي کودکي که دزد کفش و لباسش را برده متوقف مي‌شود. چون دوستان و هم بازي‌هايش يکي يکي به خانه‌هاي شان رفته‌اند ديگر کسي نمانده که با او بازي کند، پس او چون کفش و لباسش را دزديده‌اند ديگر رو ندارد به خانه برود.

از اين تمثيل کوتاه به دست مي‌آيد که ابناي دنيا نيز کودک صفت اند،يعني چنان به بازي‌هاي دنيوي مشغول‌اند که شيطان مي‌آيد. بضاعت ايمان و اخلاق آنان را مي‌برد و نهايتاً آنان را سرشکسته و خجلت زده مي‌کند.

ني شنيدي اِنما الدنيا لَعِب                             

باد دادي رخت و گشتي مُرتَعِب

مگر آيه « دنيا بازيچه است» را نشنيده‌اي که متاع عمر و ايمانت را بر باد دادي و هراسان شدي؟

پيش ازآنکه شب شود جامه بجو                    

روز را ضايع مکن در گفت وگو

قبل از آن که شب فرا رسد، لباس‌هايت را سراغ بگير و فرصت روز را با قيل و قال به هدر مده. يعني پيش از آن که روز حيات به پايان رسد و شب مرگ و اجل فرا رسد، در پي جامه اخلاق و تقوي باش و عمر خود را در بحث و جدال نافرجام تلف مکن و چقدر امروزه در شبکه‌هاي مجازي افراد با نگرش‌هاي مختلف سياسي عمر خود را در بحث و جدال‌هاي نافرجام و بيهوده تلف مي‌کنند و هدر مي‌دهند و سرانجام اين جدل و مخاصمه نه تفاهم و وحدت بلکه اختلاف و کينه ورزي و ناراحتي و بغض و حتي هتاکي به يکديگر است، اما ناگهان متوجه مي‌شود سالي گذشت و سال‌ها سرگرم اين بحث‌هاي بيهوده شده‌اند بدون اينکه دنبال تقوي و به فکر آخرت خود باشند که بايد در محضر الهي تنها حاضر شوند و تنهايي در قبر را تجربه نمايند!