"قبله ي قديمي آفتاب"
یادداشت ادبی |
مينو نصرت
قبري که قدش را
تا انتهاي کهکشان مي کند
فلات بي بدني را
که از گردنش
فرومي نشست
مي چرخد وُ
دوباره مردگان خودش را دفن
با نعش مردگان خودش
مي گشت
سياره ام جنازه اي
در سمت قبله ي قديمي آفتاب
بر شانه هايش او را
هر دو ملايك فريب كار مي دانند
پس مي نويسم
قبري كه قَدش را
تا انتهاي كهكشان مي كند
تا انتهاي جهان با آن
ايران بي بدنش
مي رفت…
علي مؤمني
خوانش شعر را با نوشته اي از خالق اش علي مؤمني آغاز مي کنيم:
... مردگان و پارادايم حاکم بر آنها اصلي ترين نفرات تاريخ اند که از طبيعيترين زمان طبيعي به گذشته و حال و آينده تقسيم و انسان هاي امروز اصليترين نفراتي هستند که در اکنونيترين حال خود باز قسمتي از مردگان آينده اند. اين متن با به رسميت شناختن زمان آينده ي مردگان خود را قسمتي از مردگان آينده مي داند ...
با عطف به متن فوق اگر براي سيارات منظومه ي شمسي نيز بخواهيم زمان گذشته اي و در آن گذشته براي تني چند از سيارات لحظات حياتمندي قايل شويم، در آنصورت از اطلاق قبر به سياره ي زمين ديگر متعجب نخواهيم شد چرا که شعر پرده از حقيقتي غيرقابل کتمان بر مي دارد، چرا؟ زيرا اين سياره از لحظه ي تولد تا امروز همچنانکه راه کهکشان شيري را طي مي کند، حول خورشيد نيز مي چرخد و بار عظيمي از مردگان را بر دوش خود مي کشد و طواف مي دهد؛ پس وقتي شاعر او را بمثابه قبر سياري مي نامد که بي وقفه در حال کندن قد و عميق تر کردن خود است اغراق نمي کند؛ اين قبر در عين حال «فلات بي بدني را» نيز با خود مي رقصاند و قد ميکشد که فلات ايران است، سرزميني که از مقطع حمله ي مغول «بدن» حياتمند و حياتساز انساني اش را سه گانه ي حاکمان، صوفيان و عارفان با قفسانگاري و پليد و شيطانيانگاري بموجب فرمان «خلع بدن» از حيز انتفاع خارج کرده اند و آنچه از او براي ما مانده «فلات بي بدني» است که «از گردنش/ فرو مي نشست»؛ فلات در اين گزاره بدل به نمادي از انسان به دار آويخته اي شده که تحت فرمان سه ضلعي فوق سرش را از بدنش جدا و ارتباطش را با بدن قطع کرده اند! اينک ما با يک سرِ بريده شده به مساحت 1٫648٫195 کيلومتر مربع مواجهيم، سر عظيم اما بي بدني که فاقد حيات و نوزايي است؛ به عبارت شعر جنازه اي که زمين آن را مي چرخاند و با هر بار رفت و برگشت آنچه بر فلات بي بدن مي گذرد اين است: «مي چرخد وُ / دوباره مردگان خودش را دفن / با نعش مردگان خودش» مي گردد:
«سياره ام جنازه اي / در سمت قبله ي قديمي آفتاب / بر شانه هايش اورا / هردو ملايک / فريب کار مي دانند»
در گزاره هاي فوق مخاطب «سياره ام» سياره ي زمين و فلات ايران و بدن شاعر تو در توي هم است؛ بدن کوچک اين شعر پر از بينامتنيت هايي است که اگر قدم به قدم بخواهيم هر يک را پي بگيريم مي رسيم به کجا؟ به «سمت قبله ي قديمي آفتاب»! به مکاني با مساحتي بالغ بر هشت و نيم ميليون کيلومتر مربع که يگانه قبله اش آفتاب بوده؛ و اگر بپرسيم: جه بر سر و بدن اين سرزمين پهناور آمد که از او اينک جنازه ي بي بدني بيش نمانده است؟ کافي است تاريخ را يکبار ديگر و اين بار عميق تر از مقطع حکمراني حاکمان مقتدر، عارفان آسمانجُل و صوفيمسلکانِ مجيزگوي درباري بخوانيم و مرور کنيم برسيم به اينکِ ما و روزگاري که «هر دو ملايک» دستساز آنها يعني رقيب و عتيد؟ نه گريبان عاملان تباهي را که گريبان انسان را چسبيده و «فريب کار مي دانند»؛ بماند که در اين گزاره رگه هايي از حقيقت نيز موجود است و اين موجودي دقيقن سرشت فريبکار انسان هايي را چنگ مي زند که در تسليم محضِ خود به اين دو ملايک کاذب و پوشالي بسهولت دست از مسئوليت خود به عنوان انسان کشيده و شانه به شانه ي فريبکاران به ابوابجمعي حاکميت پيوسته، در آنِ واحد هم فريب مي دهند و هم فريب مي خورند به عبارت ضرب المثل توبره و آخور. و واکنش شاعر به اين تباهي هردم گسترده چيست؟ شعر را در تاريخ ثبت مي کند و دايره را ميچرخاند:
«پس مي نويسم: قبري که قَدش را / تا انتهاي کهکشان مي کند / تا انتهاي جهان با آن/ ايرانِ بي بدنش / مي رفت...»
چنانچه مي خوانيم و مي بينيم؛ دايره در چرخش خود بار ديگر به گزاره هاي آغازين شعر مي رسد با اين تفاوت که اين بار حقيقت بمراتب تلخ تري را با خود يدک مي کشد: اگر قبر سرآغاز شعر را ثبت لحظات جدا شدن سر و سران از بدن فلات بدانيم، قبر چرخاني را که هم اينک در سرانجام شعر مي خوانيم و مشاهده مي کنيم، قبري است که ديگر نه تنها فلات بي بدن ما را که هر آنچه هست و نيست سياره را با خود مي برد، سياره اي که امروزه هر نوع پيشرفتي اعم از تکنولوژي، پديده هاي هردم افزون مدرنتيه و سايبري و سفر به اعماق فضا و... مصادف است با پسرفتي هولناک و عميق (آخرالزماني؟) در محيط زيست انساني و طبيعي و ...
و مهمتر آنکه آبشخور تمامي اين تباهي ها سرمايه داري نوين و جهانخواري است که حيات انساني و حيات طبيعي را با سرعتي غيرقابل باور رو به پرتگاه تباهي و نابودي مي کشاند؛ و ماحصل؟ مرگ سياره ي حياتمندي است که همچون قبري عظيم مرده هايش را به دور خورشيد ميچرخاند و طواف مي دهد و از قضا يکي از مرده هايش نيز «ايران بي بدن» ما است که با خود مي برد تا کجا؟ تا انتهاي جهان! چنانچه مي بينيم محال است از اين شعر مرده اي زنده بيرون برود! آيا اين معنا و مفهومِ دقيق جاودانگي نيست؟!
پژوهشگر ادبي