معيشت آخرخط است
یاددداشت اول |
■ احسان مکتبی
زندگي همواره فراز و نشيب خود را دارد. در اين ميان انسانها تلاش ميکنند خود را با اين فراز و نشيبها هماهنگ کنند، اما گاه ديگر توان هماهنگي را از دست ميدهند و از آنجاست که فقر چهره منحوس خود را آشکار ميکند. وقتي تواني براي ارتقا نميماند، پسرويها آغاز ميشود. ابتدا هزينههاي آموزش از سبد خانوار کم ميشود و کيفيت آن کاستي ميگيرد، آنگاه در گام بعد ميبينيد که کتابهايي که روزگاري چند هزار شمارگان داشتهاند، به عددهاي غيرقابل باور ميرسند. اندکاندک حذف آموزش از خانوار عادت ميشود، اما فقر تمامشدني نيست و به سراغ بهداشت و درمان ميرود و آن را نيز پس از اندکي مقاومت خانوار از چرخه زندگي حذف ميکند. ديگر براي خانواده آزمايشهاي مقطعي سلامت و... مفهوم خود را از دست ميدهد و به پديدههاي تزييني تبديل ميشود. قامتها خميدهتر ميشود، سُرخمهها در همتر و صداها کوتاهتر. خانواده در حال له شدن در زير دست و پاي فقر است، اما تلاش ميکند خود را سر پا نگه دارد، ولي فقر رهايش نميکند. از در و ديوار تلخي ميبارد. اينک که آموزش و مطالعه و بهداشت از خانوار رخت بسته است، نوبت خوراک و تغذيه است. گوشت و مرغ و... از سفرهها ميروند و به پديدههايي لوکس مبدل ميشوند. خانوار ناچار است براي بقا ادامه دهد و غذاي ديگري را جايگزين کند که از پس هزينه آن بر آيد يا لقمهها را کمتر کند، اما خانواده تا به اينجا با همه کاستيها ساخته است و کوشيده است روي خود را با سيلي سرخ نگه دارد. از اين پس ناتواني خانوار در اقتصاد، خود را در پوشاک نشان ميدهد. لباسها مندرس ميشوند و بيکيفيت. خانوار به ناچار به لباسها و جامههاي دستدوم روي ميآورد و همزمان براي زندگي دست و پا ميزند. به اينگونه ميبينيد که در کمتر از يک دهه، از جامعهاي که اهل کتاب و دانايي بود، اهل پژوهش و تحقيق و نگاه به آينده و خانوادههايي که اهل شادماني بودند...
و بذلهگويي، و مرداني که اهل ادب بودند و متانت و بانواني که اهل صبر بودند و نجابت، خانوادههايي بر جاي ماندهاند که غم نان دارند، اما ناني براي خوردن ندارند. جوانان ديگر به دنبال پيشرفت و ارتقا نيستند. پسران و دختران نميتوانند زير يک سقف زندگي مشترک را آغاز کنند. مرگهاي ناگهاني بيشتر ميشود. ادب از جامعه رخت بر ميبندد. صداقت بيبهاتر ميشود. ديگر محيطزيست و فرهنگ و... وجهي نخواهد داشت. خانوادهها در همتکيده شدهاند و کمرهايشان خم شده است. اينجاست که دشنه سهمگين فقر به استخوان خانوار ميرسد و آنگاه فرياد برميآورد تا در برابر نيستي مقاومت کند، زيرا بقا را حق خود ميداند و ميخواهد زندگي کند. بنابراين فراهم بودن حداقل معيشت، حق شهروندان است. نميشود مدام با سياستهاي نادرست، معيشت مردم را نابسامان کرد و انتظار آخ گفتن از شهروندان را هم نداشت. آنچنان که جناب حافظ ميفرمايد:
خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب
سياستهاي نادرست را با قاطعيت اصلاح کنيد تا زندگي شهروندان سر و سامان پيدا کند، والا وقت از دست خواهد رفت و آنگاه پشت دست گزيدن چه سودي خواهد داشت؟
صاحب امتیاز