کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

يادداشت دبير صفحه

آزاده حسيني

 

«گويند سنگ لعل شود در مقام صبر»

يکي از چيزهاي آوردني؛ «طاقت» است. «طاقت بياور»! صبر کن! تحمل کن!

صبر به عنوان «ايستادن» نه سکوت. صبري که فقط تحمل نيست. گاهي صبر يعني ايستادن، دوام آوردن و نشکستن. شکيبايي که انسان را کارآزموده مي کند. هرچند که با هيجان و سرعت اين روزگار چندان سازگار به نظر نمي رسد. اما صبر نوعي تاب آوردن آگاهانه است و با سکوت و تسليم فرق مي کند. صبر نوعي سرمايه اجتماعي است. آدم هاي صبور زود خشمگين نمي شوند. اما آدم بي طاقت، در برابر رويدادهاي ناگهاني و پيش بيني نشده، زود مي شکند و نا اميد مي شود. پس صبر ما سرمايه پنهان ماست که موجب دوام ما در مشکلات خواهد شد. اين روزهاي آزمون مدرسه و دانشگاه و شب بيداري ها، هواي سرد و شيوع آنفلوآنزا و... ذهن و زندگي بسياري از ما را به خود مشغول داشته؛ اما ما همچنان ادامه مي دهيم. شايد صبر معجزه نکند، ولي انسان را زنده نگه مي دارد. و اين زندگي است که با تمام توان و قدرت ادامه دارد. شما از «تاب آوردن» هاي خود براي ما بنويسيد! هر چيزي را به چه بهايي طاقت مي آوريد؟! تا کنون از تجربه صبر چه نتيجه اي گرفتيد؟!

 

عجب آسماني

سيده زهرا علوي نژاد

 

1

درختانِ بلند، بادِ وحشي

آسمانِ طوفاني

زمينِ نم دار

ابرهاي نرم و پشمي

هوايي بي خورشيد

عجب باراني!

باد اين سو و آن سو

ابرها به دنبال هم

برگ ها به پرواز

عجب آسماني!

درختان، رقصان

شاخه ها لرزان

لبِ جنگل، خندان

ابرها پِيِ دويدن

باد به دنبال رسيدن

احوالپرسي درختان و باد

برنده شدن ابر

پايان طوفان

پايان رقص درختان

اما باز هم

عجب باراني!

لبِ زمين نرم و تر از خوشي

زير لب مي گويد

عجب آسماني

 

 2

پس از تو

روياي با تو بودن را

به گور خواهم بُرد

پس از تو

در شب ها

که ستاره خواهد شمرد؟‌

پس از تو،

دوريِ من از خودم 

به راستي

آخرين بار

کنارَت کِي خودم بودم؟

توانستم ابراز کنم احساسات را؟

يا فقط عقل بود که مي گفت ممنوعه است وجود ما؟

پس از تو

خواهم بريد از خويشتن

پس از تو،

جاني نمي ماند در اين تن

خداحافظ زيباي ممنوعه 

خداحافظ اي که بود برايم وطن

 

 

طوطي تپل

کار در کلاس استفاده از ت ط

سيده نيکا موسوي

 

 تابستان بود و طهورا يه تشت پر از پرتقال آورده توي حياط ساختمان و هي به پسر طبقه پنجم پرتقال پرتاب ميکنه. طاها از طبقه بالاتر توپ رو طوري زد توي سر طهورا که طهورا نتونست جلوي گريه اش رو بگيره و تا تونست داد زد و اشک ريخت. حالا دعوا سر چي بود؟! سر يه طوطي تپل که توي ساختمان پيدا شده بود. ديروز بچه ها اونو ديده بودند که نشسته توي طاقچه اي که روي ديوارحياط بود و هر کس سعي مي‌کرد اونو واسه خودش ببره.

 

 

نگاه او

مينا کوه کن

من در نگاهش غرق شدم

نگاهي از جنس آتش و آب

نگاهي که عمقش ته تمام اقيانوس ها را روشن مي‌کرد

ماه در آسمان مي درخشيد و او در قلبم

چهره اش، برق شبنم مانده بر دل صبح

آيا به ياد نمي آوري عشق فرهاد و شيرين را؟

من نيز براي رسيدن به تو

تيشه اي در دست دل دارم

و کوهي از فاصله تا پيش رو

 

 

 

کاغذ بيپناه

فاطيما  عقيلي

 

آرام آرام نوشته هايش محو مي شدند.

-اوه خداي من! چطور ممکنه!

گويي دست و پاي درآوردند و به اين‌ ور و آن‌ ور مي‌دوند. سرش را به بالا هدايت کرد، باران داشت شديدتر مي شد اما سرپناهي نداشت تا خيس نشود!

-آوا! آوا بيا... تموم فال‌ ها خيس شدن... ديگه نميتونيم چيزي بفروشيم.

ناگاه به لحظه حال برگشت. سرش را چندين بار تکان داد و به سوي «رَها» دويد.

نفس ‌نفس‌ زنان با گلويي که بغض برآن چنگ کشيده بود، پارچه نازکي را دور گردنش مي‌پيچيد و بيني‌ اش را پوشاند.

رها: چي شده؟ آوا خوبي»؟ با صداي ناله ‌وار گفت: «اهووم». رها نگاهي بر گل هاي پژمرده اش انداخت. نفس را از سر عصبانيت بيرون داد و نگاهش را به فرود قطرات باران بر خيابان دوخت. ناگه چشمانش بر کاغذ خيس درون دست هاي آوا افتاد! متعجب پرسيد: «آوا! اين چيه؟» آوا نفسش را با درنگي بالا کشيد، گويي مي خواست بغضي را پنهان کند. با نجوايي آرام، کلمات از دهانش لغزيد: «اونا آرزوهامن!» بغضش ديگه توان سر راه ماندن نداشت! پس... لبريز شد!

_ اونا پاک شدن! ديگه ندارمشون! و آوا صدايي بود که ميخواست شنيده شود، درست مثل آرزوهايش حتي اگر باران همه‌جا را شسته باشد.

 

 

 عاشقى از فراق يار

سوگند خبلي

 

درد هايش را به چاه مي گفت

از آتش و در و پهلو

با اشک بسيار مي گفت

نميدانم چه آمد بر سر آن چاه

يا كه از اشک چَشم هاى على پرآب ميگشت،

يا كه از روضه آتش وگل

خشک مي گشت

وليكن خوب ميدانم

در ميان آن غريبي

تنها چاه دور سر

غم على مى گشت.

 

 

 

ستاره کوچولو

بهار جام خورشيد

 

در يک روز نوراني، دختري به نام ستاره با يک دفترچه و مداد و کلبه اي کوچک در منطقه اي دور افتاده در سياره زمين زندگي ميکرد. او هميشه براي تامين غذاي خود به بيرون مي رفت و حيوانات آنجا را شکار مي کرد و مي خورد. او عاشق فضا بود و هر وقت که هوا تاريک مي شد، بيرون مي رفت و آنجا مي نشست و به آسمان خيره مي شد و در اين فکر بود که يک روز به فضا سفرکند، اما نمي توانست. چون چيزي نداشت که با او به فضا برود. يک روز آسمان عصباني بود و صداهاي ترسناکي در مي آورد. ستاره از ترس زير پتوي کهنه بود و از ترس چشمانش را بست. وقتي چشمانش را باز کرد، از زير پتو بيرون آمد. آن کلبه اش خيلي زيبا شده بود وقتي در اتاقش را باز کرد تا به بيرون برود انگار وارد سفينه شده بود و بسيار شگفت زده شد. با خود گفت: «آيا من خوابم يا بيدار؟! نمي دانم آيا در زمين هستم يا فضا؟ کلي سوال در سرش شناور بود وقتي در سفينه را باز کرد، در سياره ديگري بود. با خودش گفت: «اينجا ديگر کجاست»؟! در همين فکر بود که يک آدم فضايي آمد و با صداي بلند گفت: «شما در سياره  کلپر69سي هستيد نام شما چيست»؟ ستاره با ترس گفت: «من! من ستاره هستم شما کي هستيد»؟! او با لبخند گفت: «من سونيا هستم دوست جديد شما! من سال هاي سال در اين سياره زندگي مي کنم و اين سياره را دوست دارم»! ستاره با تعجب گفت: «يکي از آرزوهايم اين بود که به فضا بيايم. من در سياره زمين زندگي مي کنم. آيا امکانش هست به من اينجا را نشان دهيد»؟! سونيا با خوشحالي گفت: «چرا که نه! بيا دنبالم تا به شما اينجا را نشان دهم». او جاهايي رفت که ستاره تا حالا نديده بود و از اين بابت خيلي شگفت زده بود و همچنين خوشحال، چون به فضا سفر کرده بود. وقتي سونيا همه جا را به ستاره نشان داد، نفسي تازه کرد و گفت: «از اينجا خوشت آمد؟ دوست داري اينجا زندگي کني؟ ستاره بعد از سکوتي عميق گفت: «من از اينجا خوشم آمد. اما دوست دارم همان جايي که زندگي مي کردم؛ زندگي کنم». سونيا با نعجب گفت: «مگر تو تنها زندگي نمي کني؟! وسايلي هم که نداري و غذا خوردن هم برايت سخت است پس اينجا بمان»! ستاره با عصبانيت گفت: «نه من دوست دارم همان جايي که زندگي مي کردم زندگي کنم. چون به آنجا عادت کردم. من که به آرزويم رسيدم و فضا را ديدم، اما با اين حال دوست دارم به زمين بروم». سونيا کمي فکر کرد و گفت: «من مي توانم تو را به زمين ببرم و برايت وسايلي فراهم کنم و به تو بدهم و در زمين زندگي کني و من هم دوباره به کپلر69سي برگردم ستاره با خوشحالي گفت: «خيلي ازت ممنون هستم اين لطفت را هيچ وقت فراموش نمي کنم». سونيا سفينه را روشن کرد و ستاره را به زمين برد و وسايلي را که با خود برده بود را به ستاره داد و ستاره توانست با آن وسايل زندگي راحت تري داشته باشد و هر شب به بيرون مي رفت و سياره را تماشا مي کرد.

 

ايران جان استوار بمان و کمر

 خم نکن!

فاطمه زهرا ترابي

 

روزها و سال ها و ماه ها پيش تر بيگانه اي آتش به خرمن تخت جمشيد انداخت و بيگانه اي ديگر سيل خون در جويبارها به راه انداخت. گاه‌ سم اسبان قاتلان وطن! هيهات که طوفان و گرد به بالا مي کشيد. چاه ها به خون مي افتاد و کشت ها به شور. امروز که در روزگار نوترين فناوري ها و پربارترين دانش ها زيست مي کنيم؛ چاه ها به گورستان ها، زمين ها به شوره زارها، جويبار ها به بيابان ها و شهرها به ويرانه ها بدل شده اند. چگونه جنگل ها را به آتش خليل الله بدل کنيم، که خداوند گلستانش را بر ما ببارد؟! انگار که ما سياوش آتش به جان هستيم که باز هم تاريخ ما را به حکم پاکي دعوت مي کند که: هيهات ايران جان استوار بمان و کمر خم نکن!

 

 

فاطمه نام نيکو

حلما رسولي

 

اي که من به قربان نام زيبايت شوم

جان به جانت مي دهم اي فاطمه

بهترين مادر عمرم

جان فدايت ميشوم اي فاطمه

اي که در دنياي بي روح جهانم، مرهمي

کس ندارم جز خدا و جز شما اي فاطمه

آموختم از حضرتم وقت نماز

کز دعايم باشد اول دوستان بعدا خودم

لقبت زهرا و نامت فاطمه

 

 

بهترين بانوي عالمي اي فاطمه

اهورا بالا خيلي

 

(اين اولين متن اهوراجان، پايه دوم دبستان، براي روزنامه گلشن مهر است. بعد از اين متني از ايشان به مناسبت يلدا به دستمان رسيده بود که زودتر چاپ شد. اين متن بدون ويرايش و وفادار به نوشته اصلي، به چاپ مي رسد. اميد است که اين آغاز، شناخت خوبي براي اهوراجان در دنياي درک و کلمه باشد).

روزي مردي داشت راه مي رفت که يک چاله پيدا کرد و رفت به داخلش و يک زره پيدا کرد و آن را پوشيد و تبديل به ابر قهرمان شد. بعد دانشمندان در تلويزيون گفته بودند که امشب يک شهاب سنگ در راه است. و آن مرد رفت فضا و جلوي شهاب سنگ را گرفت و روز بعد يک پرتابگر قويِ ليزري جلويش ايستاد و زره از هم پاشيد و مرد در فضا جا ماند. يکي از دوستان آن مرد در فضا بود و او را گرفت. ابرقهرمان داستان ما در فضا بيهوش شد. خلاصه يک هفته در فضا مانده بود و دوستش از او مراقبت ميکرد تا خوب شود. وقتي به هوش آمد با دوستش حرف زد و دوباره به خواب رفت. فضاپيما مثل شهاب سنگ به زمين آمد. ابرقهرمان بيدارشد. دوستش پشت سُکان نشسته بود و او رفت داخل منبع نيرو و زره از هم پاشيد. بعد از آن زره آن مرد را به موزه بردند و خود مرد دوستش را گرفت و به زمين آمد و به دوستش گفت در زمين بمان و خود او رفت در موزه دنبال زره و در قسمت عجايب پيدايش کرد و پوشيد و دوباره تبديل به ابرقهرمان شد و به مريخ سفر کرد.

 

 

کار کلاسي با حرف سين

ملينا دادي نيا

 

سلام من ملينا هستم. امسال براي سال نو سفره هفت سين پهن کرديم. من و دخترخاله ام ستايش پسته ها را در ظرف ريختيم و سيرها را در ظرف چيديم. سارينا دوستم هم آمده بود. ستايش تازه با سارينا دوست شده بود. بعد از سال تحويل حسنا و خانواده به خانه ما آمدند. و ما هم به خانه حسنا رفتيم. من و حسنا با پوست هاي پسته کاردستي درست کرديم. من و حسنا و ستايش رفتيم به خانه مادربزرگ. آنجا فضاي خوب و سرسبزي دارد. مادربزرگ هرسال سبزه هاي خيلي قشنگي پرورش مي دهد. رفتيم هفت سين را ببينيم. ديديم که نوه هاي مادر بزرگ يعني دختر خاله ها و دختردايي ها همگي آمدند. مادربزرگ سفره هفت سين خيلي قشنگي پهن کرده بود و ما دور سفره نشستيم. مادربزرگ خيلي خوشحال بود و گفت: «حالا هفت سين من با وجود شما کامل شد و به ما نفري يک سبزه عيدي داد و گفت سال نو را به همه نوه ها و دوستان تبريک مي گويم و سالي سرسبز و سرشار از سلامتي و تندرستي براي همه آرزومندم.

 

 

 

کار کلاسي با حرف س

فاطمه زهرا ديارگرد

روزي روزگاري سه دوست بودند به نام هاي سارا، سميه و سمانه. سارا از سميه و سمانه سه سال بزرگتر بود. سارا برادري داشت به نام سامان و سميه هم برادري داشت به نام سالار. اسم خواهر و برادر سمانه، سياوش و ستايش بود. روز اول مدرسه فرارسيد. سارا، سميه و سمانه با هم به مدرسه رفتند. سه دوست، دختري تازه وارد ديدند. جلو رفتند و از او پرسيدند: «نام تو چيست»؟ دخترک گفت: «نام من سهيلا است و گفت برادري دارم به نام ساسان. برادر من همکلاس برادران شما است». و اين طور بود که با هم دوست شدند. اين سه دوست عاشق سبزيجات هستند و دوستشان سهيلا رنگ ‌هاي سرخ و صورتي و سبز را دوست دارد. سامان، سالار، سياوش و ساسان براي تعطيلات آخر هفته با هم به سبزه زارهاي قشنگي رفتند. سارا سميه و سمانه و سهيلا هم دور هم جمع شدند و با هم برنامه کودک سيندرلا و سوفيا ديدند.

 

 

 

کار کلاسي با حرف م

يسنا جعفري

مريم و ملينا براي خريد لوازم تحرير به لوازم تحريري مرسانا رفتند. سلام کردند و شروع کردند به خريد. کمي گذشت و مدير و معلم آنها هم به آن لوازم تحريري رفته بودند و بچه ها مدير و معلم خود را ديدند و با آنها احوال پرسي کردند. مريم و ملينا خريد خود را انجام دادند و بعد با آنها خود خداحافظي کردند و از مغازه بيرون آمدند. ملينا به مريم گفت: «رنگ قمقمه ات قشنگه»! مريم هم گفت: «مداد و رنگ قمقمه تو هم خوشگله»! همينطور که داشتند صحبت مي کردند؛ ملينا گفت: «مريم من خيلي پام درد گرفت اين جا هيچ ماشيني پيدا نميشه ما رو تا منزل ببره»؟ مريم گفت: «نمي دانم حالا بيا جلوي سوپري، رو به رو سوپري محسن يه سکو داره اونجا کمي بشنيم». مدتي بعد پدر ملينا آمده بود به سوپري محسن که نان و تخم مرغ و مرغ بخرد. کمي جلو رفت و دخترش ملينا را ديد و گفت: «مريم! ملينا! شما اينجا چه کار مي کنين»؟ ملينا گفت: «ما آمده بوديم لوازم تحرير بخريم». پدر ملينا خريد خود را انجام داد و مريم و ملينا را به منزل رساند.

 

 

کار کلاسي با حرف س

مهري ماه دلارامي

روزي روزگاري يک دختر با ادب و منظم به نام سارا بود. سارا روز سه شنبه ساعت هفت صبح مسابقه داشت. سارا خيلي خوشحال همينجور که در اتاق خود روي صندليش نشسته بود و داشت فکر مي کرد، مادرش او را صدا زد و گفت دخترم: «دوستت نرگس آمد که به مسابقه برويد». سارا و نرگس با هم به محل مسابقه رفتند. ساعت هشت و سه دقيقه مسابقه شروع شد. سارا نفر اول شد و نرگس هم نفر دوم مسابقه شد. بعد از مسابقه نرگس و سارا شاد و سرحال به خانه سارا رفتند. سارا به خواهرش يُسرا که از او سه سال و سه ماه و سه روز بزرگتر بود، گفت: «امروز در مسابقه دوميداني من اول شدم و دوستم نرگس هم نفر دوم شد. دوست ديگرم ستايش نفر آخر شد و خيلي ناراحت به نظر مي آمد و بچه هاي ديگر او را مسخره مي کردند و مي گفتند تو نفر آخر مسابقه شدي»! مربي ما خانم سمانه سالاري، گفت: «دخترهاي گلم اين کارهاي شما اشتباه هست و ممکن است، دوست شما از شما دلخور شود و شما بايد از او معذرت خواهي کنيد». همه دوست هاي ستايش کنار او رفتند و از ستايش معذرت خواهي و دلجويي کردند و از او خواستند که آنها را ببخشد.

 

 

کار کلاسي با حرف م

نرگس سادات سيدالنگي

يک روز مار و مارمولک با هم بازي مي کردند. سه دختر با نام هاي مهسا، مريم و مهشيد کنار محل بازي مار و مارمولک آمدند، ولي آنها را نمي ديدند. مهسا در حالي که مي خواست قمقمه اش را بر روي ميز بگذارد ناگهان روي دم مارمولک گذاشت. مار که خيلي عصباني شده بود مهسا را نيش زد و در حالي که مريم و مهشيد هم مي خواستند فرار کنند؛ مار مريم و مهشيد را هم نيش زد. مهسا، مريم و مهشيد به بيمارستان منتقل شدند و مار و مارمولک را هم گرفتند و به باغ وحش منتقل کردند. مهسا، مريم و مهشيد هم که بعد از مدتي سلامت شدند، تصميم گرفتند که به مشهد بروند. و در بازديد از باغ وحش مشهد، دوباره مار و مارمولک را ديدند.

 

 

کتاب هاي خوانده نشده

اسرا عقيلي- پايه هشتم

روزي روزگاري تصميم گرفتم در خانه تکاني به مادرم کمک کنم. مادرم يک سري وسايل به من داد تا به انباري ببرم. وقتي رسيدم به انباري يک قفسه بزرگ کتاب هاي گوناگون خاک گرفته توجه مرا جلب کرد. نزديک رفتم. کتاب ها آنقدر کثيف بودند که مجبور شدم با دستمال مرطوب آنها را تميز کنم. وقتي تميز شدند برگشتم تا دوباره به مادرم کمک کنم که ناگهان صدايي آمد. خيلي ترسيدم اما برگشتم تا ببينم اين صدا از کجاست؟! همه جا را گشتم که يهو حس کردم صدا از قفسه کتاب هاست. يکي از کتاب ها گفت: «نکنه تو هم آمدي تا ما را پاره کني يا ما را خط خطي کني»؟! گفتم: «نه من آمدم تا ببينم شما چرا ناراحت هستين؟! نمي‌خواستم شما را بترسانم»! دوستان آنها که به من اعتماد کردند و گفتند: «پس تو چرا اينجايي؟ دوست داري باهم درد و دل کنيم»؟ قبول کردم و گفتم: «چي شده؟! چه اتفاقي افتاده؟! اصلا چرا شما اينجا هستين»؟! گفتند: «خيلي وقت پيش ما را خريدند و در کتابخانه شان چيدند. اما بعضي از ماها را دوست داشتند و من و اين دوستانم که اينجا هستيم را به اين انباري آوردند. حتي بدون اينکه ما را بخوانند  و قبل از اينکه ما را به اينجا بياورند. ولمان کردند و همه بچه ها ما را خط خطي کردند و برگه هاي ما را کندند. من اول فکر کردم شما هم مثل آنها هستيد»!  پرسيدم: «خب چرا شمارا نخواندند»! يکي ديگر از کتاب ها گفت: «من نميدانم! ولي ميدانم اگر ما را مي‌خواندند، حتما خوششان مي آمد ولي خب، نخواندند! و کاري هم از دست ما بر نمي آمد. خب اين هم سر نوشت ما بود». همينطور در حال گفت و گو بوديم که ناگهان مادرم مرا صدا زد و مجبور شدم بروم و از کتاب ها خداحافظي کنم. من رفتم اما هنوز مشتاق هستم که بدانم چرا آنها را نخواندند و در آن انباري متروکه رها کردند؟