ادبیات
ادبیات |
چند داستانک
از هادي خرمالي
1
دخترش طلاق نامه اش را گرفته بود،به نزد مادر آمد و گفت:بالاخره گرفتم.
پس از آن به اتاقش رفت.مادر با چشماني اشک آلود به گذشته اش انديشيد که در کنار شوهرش، خشت خام ميزد تا آينده اش پخته شود.
2
وقتي احساس کرد شوهرش ضعيف تر از خودش است،آن قدر براي ادامه ي زندگي تلاش کرد که همه به وجودش افتخار مي کردند.
3
پيرمرد آرام خنديد و از کنار تلويزيون بلند شد و رو به خانمش گفت: دزد هم دزد قديما، مثل يه مرد اسمش را گذاشته بود فلان دزد،اما امروز، با تسبيح و ريش مي خواد سرخدا را هم کلاه بگذارد استغفرا....
4
بنده ي خدا از همه جا اميدش قطع شده و مقابلش ايستاد و به حرف هايش گوش کرد.
- يادته باشه استغفرا...، نزول چيه، حرامه حرام، اگه پول خواستي بهت ميدم
،اما سوييچ ماشين را بده من،با هم معامله مي کنيم تا شرعي بشه،لااقل گناهکار نشيم.
بنده ي خدا گير کرده بود،لبخندي زد وآرام گفت:احسن ،کار درستش همينه.خدا ازت راضي باشه
5
روبه پسرش گفت:شنيدي که مي گويند ديوار موش داره، موش هم گوش داره. پسر بله را گفت و پدر دوباره به حرفهايش ادامه داد. مردحسابي، حواست کجاست؟ توي اين ديوارهاي بتوني وآهني موش کجا بود،ديوارهاي امروزي دوربين دارند ودوربين هم گوش دارد وهم چشم،پس خيلي مواظب باشيد.
داستان نويس موفق آزادشهري
داوود خاناحمدي:
داستان مدرن، روايتگر سرگشتگي انسان امروز است.
اشاره
داود خان احمدي، متولد اسفند 60 در روستاي وامنان از بخش چشمهساران شهرستان آزادشهر است. راهنمايي و دبيرستان را در نمونه گنبد کاووس، کارشناسي را دانشگاه تهران و کارشناسي ارشد را در رشته حقوق دانشگاه شهيد بهشتي گذرانده و سالهاست ساکن تهران و مشغول وکالت است. داستاننويس و شاعر است و سال 90 و 91 به ترتيب جايزه اول بخش ويژه شعر جشنواره سراسري جايزه ادبي خبرنگاران و رتبه نخست شعر ايران در جشنواره «روشناي نزديک» را از آن خود کرده است. مجموعه شعر «روباه رقاص» او را انتشارات آرادمان و مجموعه داستانش؛ «وصيت نامهي آقاي د.خ» را انتشارات داستان در اواخر سال 92 منتشر کردهاند. با او درباره مجموعه داستانش؛ «وصيت نامهي آقاي د.خ» و داستان مدرن گفتوگو کردهايم.
سيد مهدي جليلي
از آشناييتان با ادبيات بگوييد.
من از دوره راهنمايي و کلاسهاي انشا، شعر را شروع کردم. بعد به انجمن ادبي گنبد کاووس آمدم و با هدايت و راهنمايي دوستان و استادان شاعري که در اين انجمن بودند از شعرکلاسيک کم کم به نيمايي و بعد شعر آزاد رسيدم. بعد از حضورم در دانشگاه و محيط ادبي تهران بود که داستان را جديتر گرفتم.
«وصيت نامهي آقاي د.خ» را معرفي کنيد و از موضوعات و سبک ادبي و ... خودتان در اين مجموعه داستان بگوييد.
اين کتاب، جمعا 26 داستان کوتاه و خيلي کوتاه را شامل ميشود که در 79 صفحه انتشار پيدا کرده است. موضوع اين مجموعه متنوع است که به گفته دوستان، به سبک کارهاي ريچارد براتيگان نزديک شده. البته من تا بعد از نوشتن داستانها چيزي از براتيگان نخوانده بودم و بعدها «صيد قزل آلا در آمريکا» و «اتوبوس پير و چند داستان ديگر» را از براتيگان خواندم. البته تا رسيدن به خطر کردن براي چاپ اين مجموعه، سياه مشقهاي زيادي را نوشتم و گاه گاهي در مجلات چاپي و الکترونيک ازجمله نافه و لوح و... منتشرکردم.
داستانهاي اين مجموعه، مدرناند. داستان مدرن، چه ويژگيها و تفاوتهايي با داستانهاي کلاسيک دارد؟
درباره داستان مدرن ـ با پرهيز عمدي از کاربرد لفظ پست مدرن ـ تفاوت عمدهاش تفاوت مخاطب کلاسيک و مخاطب امروزيست. مخاطب امروزي کناري نميايستد و دوست هم ندارد بايستد و برايش قصه بگويي و گوش بدهد. بلکه، مخاطب هنر و ادبيات امروز خود قسمتي از ابژه و حتا سوژه است. با اين توضيح که مخاطب ديگر نيازي ندارد و حتا بدش ميآيد که لقمه را به اصطلاح بجوي بگذاري توي دهانش. او دوست دارد در جريان آفرينش داستان، نقش داشته باشد و گوشهاي از کار خلق اثر را به دوش بگيرد. بنابرين، داستاني را امروزه ميشود گفت، ماندگار و شايد جهاني ميشود که مخاطب را درگير آفرينش کند و اجازه دخل و تصرف و تکميل را در جريان و روال نوشتن به مخاطب بدهد. در شعر بحث سفيدخواني و اسپاسمانتاليسم (حجم) و...، و در داستان استفاده از پايان باز و تکيه بر حافظه داستاني تاريخي و ... مخاطب در خلق اثر را ميتوان براي اين نوع مشارکت بين نويسنده و خواننده، مثال زد.
داستاننويس، علاوه بر تکنيکهاي نوشتن، چه ويژگيهايي بايد داشته باشد؟
نوشتن به طور کلي و داستان نوشتن به طور ويژه علاوه بر مطالعه خيلي متنوع و زياد، بيش از هر چيز، نياز به زيست اجتماعي و درگيري با جامعه دارد. داستان از نوع زندگي است پس بايد زندگي را تجربه کرد. در زندگيها، دقيق شد و جامعه شناس بود. نوشتن بعد از هدايت و گلشيري و چوبک و ساعدي و ... اعتماد به نفس ويژهاي ميخواهد که اگر ناشي از يک استعداد سترگ توام با مطالعه زياد و زيست بالغانه اجتماعي نباشد، به ماليخوليا ميانجامد.
اين دقت در زندگي، جغرافياي زيستي را پيش ميکشد، شما خودتان در داستانهايتان چقدر از جغرافياي زيستيتان بهره بردهايد؟
در مورد بهرهگيري از جغرافياي زيستي و کاري و ... هر نويسنده، به نوعي تاثير ميگيرد. بنده، به شخصه به صورت غير مستقيم و نامحسوس اثر گرفتم و برخلاف روستازاده بودن، فضاي نوشتههاي داستانيام به شدت، شهري و گاه جهان وطني است و مثلا، اثري از محبط روستاي وامنان که زادگاه من است، در داستانهايم ديده نميشود.
ميگويند؛ داستان امري شهريست و داستان مدرن، فضاي شهري دارد. درباره شهر و شهروندي در داستان امروز يا مدرن بگوييد.
دغدغههايي همچون آزادي، نوع نگاه متفاوت به آدمي و به طور کلي نگاه وجودي و اومانيستي و انسان محورانه به جهان محصول دنياي مدرن است. کمي از واژه شهر و شهرنشيني به مفهوم دم دستي آن که
جايي غير از روستا و محيطي دودزده و آپارتمان نشيني و ... فاصله بگيريم و به مفهوم مدرن زندگي که به مدنيت و شهروندي نزديک ميشود برسيم، تمام نگاه ما به عنوان يک انسان مدرن با تمام دغدغههايمان از جاي پارک و حقوق آپارتمان نشيني
گرفته تا آزادي و حقوق برابر زن و مرد تا بحران معنويت
و بحرانهاي هويت و ... در مقوله شهرنشيني و شهروندي جاي ميگيرد. با اين تعبير وقتي نويسندهاي از مرگ حرف ميزند درست است که مرگ يک مفهوم و سوژه کلاسيک است ولي نوع نگاه اوست که آن را مدرن ميکند. مرگي که در زندگي جريان دارد يا وقتي از عشق حرف ميزند نگاهش با نگاه کلاسيک فرق ميکند يا نگاهش به انسان و نظام آفرينش و آزادي و .... مثلا در يکي از داستانهاي مجموعهام به نام «از کوزه نااميدي»، رفتن برق و قطع اينترنت تصوير ميشود و از مرگ سخن به ميان ميآيد. يعني حرف زدن از يک مفهوم کلاسيک با ابزار مدرن هرچند که نوميدي و ياس در دوران مدرن بار توليدي داشته که از مفهوم کلاسيک آن متمايزش ميکند.
شما در داستانهاي خودتان چه کردهايد؟ مثالهاي بيشتري از خودتان بياوريد تا ملموس تر شود و با فضاي داستانهايتان بيشتر آشنا شويم.
به جز يکي، دو کار که يکي جنبه طنز دارد و ديگري جنبه اجتماعي، بقيه داستانهاي مجموعهام، بيانگر يک نوع سرگشتگي معنوي و ذهني انسان دچار مدرنيته در دنياي از سنت بريده و به مدرن نرسيده ايراني است. جهان قصههاي اين کتاب به شدت ايراني و مينياتوريست. در مينياتور مفهوم جغرافيا و شخصيت پردازي و... انتزاعي است در داستانهاي اين کتاب هم همين است. مثلا در داستان «مرجان» يکي از شخصيتهاي اصلي، اهل بوشهر است و راوي هم مردهايست که سه روز است که مرده و تمامي تواناييهاي بديهي، همچون ديدن و بويايي و... را ازدست داده ولي عشق هنوز در او زنده است. البته يک مفهوم انتزاعي و مازوخيستي از عشق. در داستان «بلوط»، بحث آنيما و آنيموس و رابطه دگرگون شدهاي از مفهوم جنسيت و زن و مردي بيان ميشود که اين هم با نگاهي به مفهوم آفرينش و عشق است. يا در «سدوم» با وجود تلخي و تنهايي کافکايي که در آن است باز هم عشق و در نهايت تنهايي و بيگانگياش وجود دارد. آنچه که خيلي در کارهاي من مشهود است و خيلي از دوستان منتقد هم اشاره کردهاند، موضوع مذهب و معنويت و مرگ است. نکته ديگر که به تکنيک کارهايم بر ميگردد و مانند يک اعتراف به شما ميگويم اين است که من خودم چون ابتدا با شعر شروع کردم، نگاهم به داستان و حتي ورودم به روايت گاهي از منظر شعر است و اين گاه به عقلانيت روايت و بي طرفي روايت ضربه ميزند، با اين همه خودم دوستتر دارم که اين گونه باشد.
بهمناسبت شهادت حضرت زينب(س)
اشک در چشم هميشه تر
دريا انداخت
هوشمند افتخاري،کردکوي
تا غمش در دل تاريکي دنيا انداخت
اشک در چشم هميشه تر دريا انداخت
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
تا نگاهي به رخ زينب کبري انداخت
ريزد از کوه بلند دل ما آه مذاب
فوران کرد و خودش را به تماشا انداخت
شب هجران و شب ماتم و آن گونه شبيست
که شب انگار به سر، چادر شب را انداخت
شب و زينب نه مگر قافيه يکدگرند؟
شب ز فکرش، زدن سرخي فردا انداخت
باغ سرسبز جهانم چه خزانها دارد
رحلت زينب کبري چه معما انداخت
دلم از حسرت طوف حرمش خون گرديد
سالها شوق زيارت به درازا انداخت
غزل از مثنويام خواست به ميدان آيد
مثنوي در غم زينب به فرادا افتاد
.
زينب امشب غم هجران تو ما را هم کشت
غم و اندوه فراوان تو ما را هم کشت
زينب امشب به دلم غمکدهاي بر پا شد
آنقدر سينه زدم سينهي من تا وا شد
شعلهي هجر تو در سينهي من نورانيست
ابر غمگين دلم از غم تو بارانيست
شب سوگ تو دلم باز هوايي شده است
سينه در سوگ شما، کرب و بلايي شده است
باز در سوگ شما، سخت پريشان شدهام
نوحهخوان لب عطشان شهيدان شدهام
تشنهام تشنه خونخواهي آن حنجرهام
تشنهي نور تراويدن از اين پنجرهام
تشنهي صوت رسا زان لب حيدرسايم
صوت رسوايي اعمال يزيديهايم
باز هم تيغ بيان بر کش و رسواشان کن
خنجر تيز زبان بر کش و رسواشان کن
شام اين روز جهان را تب خورشيد ببخش
چشم اين منتظران را گُلِ اميّد ببخش
از ظهور گل اميد بگو در شب ما
اي تو رسواگر شب، زينب ما
آخر شعر و من و دست دعايي، بانو!
مرحمت کن که مرا هست دعايي، بانو!
بندهي رو سيه درگه شير نجفم
نيست جز اندکي از توشهي عقبا به کفم
خواهر سيد و سالار شهيدان هستي
چه شود از من بيچاره بگيري دستي
دو رباعي
حميد رستمي، گرگان
هم زير فشار زندگي آب شده..
هم خالي از اعتبار و اَلقاب شده
آن نام بلند، آن ولينعمت، «مــرد»
کوتاه، به اندازهي جوراب شده..!
تا خستگياش را دَمِ در ميريزد
جبريل در اين ميکده پر ميريزد
تا روز ابد فرشته را مست کند
عطرِ عرقي که از پدر ميريزد..
جوراب
محدثه عوضپور، گرگان
عکس العملت، نتيجهي يک عمليست
فحش از پس فحش و بوسه هم از بغليست
اي حاکم خانه! ملتت بيپول است
جوراب يک اعتراض بينالملليست
حرفهاي جابهجا
مرضيه ملکيان، گرگان
کارفرما جمعهها را زهرمارم ميکند، حرف بارم ميکند
روزهاي هفته را هم بيقرارم ميکند، حرف بارم ميکند
ميپزم، او ميخورد با اشتهاي عالياش، با دو جيب خالياش
زهر ماري قاطيِ شام و ناهارم ميکند، حرف بارم ميکند
ميرود تا ظهر ميخوابد کنار گوشياش، با همين کمهوشياش
ظهر ميآيد به درد و غم دچارم ميکند، حرف بارم ميکند
گاهي از رنگ و لعاب قيمه دارد اعتراض، با افاده يا به ناز
چهره درهم ميکشد، بياعتبارم ميکند، حرف بارم ميکند
رنگ اکبرجوجههايم تا طلايي ميشود،رونمايي ميشود
قُدقُدي هم برخلاف انتظارم ميکند، حرف بارم ميکند
موقعي که ناگهان مأمور بيمه ميرسد، ميشود مانند سد
بعد از آن با ديگهايش استتارم ميکند، حرف بارم ميکند
هر چه ميگويم به نفعش، باز دارد ادعا، يا بهجا يا نابهجا
بيمحلي ميکند، طعنه نثارم ميکند، حرف بارم ميکند
هر چه گفتم يا نگفتم يادتان باشد که او، در غياب و گفتگو
دمبهساعت غيبت از ايلوتبارم ميکند، حرف بارم ميکند
خُب، خلاصهتر بگويم گوشهايم پُر شده، کار او خُرخُر شده
با همين خُرخُر کمي اميدوارم ميکند، حرف بارم ميکند
گيسو
علياکبر آغاسيان، مينودشت
گيسو رها که از غل و زنجير ميشود
چون سيل روي شانه سرازير ميشود
خوشبخت آن که موي تو را شانه ميکند
اصلا کسي که موي تو را... پير ميشود؟!
خورشيد من نپرس چرا کوچک است دل
دريا که شد اسير تو، تبخير ميشود
دردا به حال قافلهي قلب من که باز
دارد نگات، تيغهي شمشير ميشود
اي کاش مثل سفرهي حاتم شود لبت
آن وقت، عاشقي چو منم سير ميشود
اصلا نياز نيست چشيد از تو آدمي
با يک نگاه ساده نمکگير ميشود
تا زندهام بيا که در اين سرزمين پير
بعد از وفات، از همه تقدير ميشود
من مات چشمهاي تو بودم از ابتدا
عاشق هميشه زود زمينگير ميشود
تا چند بيت پيش، دلم مال من نبود
حالا که پس گرفتهاماش دير ميشود...
تا کجا ميشود مسافر بُرد
براي گرگان زيباي غمگين
ريحانه دانشدوست، گرگان
پشت فرمانم و نميدانم
با چراغي که سبز خواهد شد
تا کجا ميشود مسافر بُرد
در تنِ پينه بستهي گرگان
ماندهام با پيادهروهايي
که پر از عابران غمگيناند
با زناني که بغض ميروبند
در زمستان خستهي گرگان
با چراغي که سبز خواهد شد
پنج دنده به من بدهکارند
دندههايي که مي رود هرشب
در جناغِ شکستهي گرگان
شهر من اتفاق شيريني است
روي سطح زمين که تلخيده
شهر، ما را بلند خواهد کرد
با طناب گسستهي گرگان
تا کجا ميشود نفس نکشيد
تا کجا ميشود تحمل کرد
دردهايي که داغتر شدهاند
داغِ بر دل نشستهي گرگان
در خيابان سرد جانبازان
برف ميبارد و مسافر نيست
اسمها را دوباره ميخوانم
عابري توي شهر حاضر نيست
سالها در تقاطع گلشهر
شيشهها را بخار پوشانده
پشت فرمانم و يقين دارم
شهر را انفجار پوشانده
آخرين پيچ آخرين راه است
ميروم تا حوالي صياد
با چراغي که سبز خواهد شد
بهترين اتفاق ميافتاد
بايد از انحناي سرعتگير
وارد شيب منظريه شوم
بعدِ قانون دوربرگردان
آخرين فرصت بقيه شوم
تا کجا ميشود مسافر برد
بعد از اين چهارراه بيپايان
با چراغي که سرختر ميشد
در تن پينه بستهي گرگان
چه کسي مرا درختي مقابل خانهام کاشته است؟
کبري خسروي، جوانرود
دست به زانو ميگذارم
ميخواهم برخيزم
اما ريشههايم ...
ميخواهم با اولين قطار
به آخرين مقصدي برسم
که ريلهاي برگشتش را برچيده باشند
اما خانهام ...
ميخواهم با بيوطني
سربازها را در نامههايشان بپيچم
و براي مادرهاشان
قبل از گلولهاي که هربار به شقيقههايشان اصابت ميشود
پُست کنم
اما پيراهنم
پرچمي ست
با سه رنگ سرخ
خون را که با خون ...
ميخواهم دست به زانو بگذارم
اصلا چه کسي مرا درختي
مقابل خانهام کاشته است؟
لاکام را پس بدهيد
به پشت ميکشم
خانهام را به دوش
مرز باريکيست
لاکپشتي که از خشکي
ناگهان به دريا ميزند
دريا بيوطنيست
اما تخمهايش
نسلاش
که زير خاک ميمانند ...
آسا قرباني، گرگان
اگر
شب دستي به نور داشت
رد اشکهايي که زير چراغ خاموش شهر
ميچکيدند را
نشانت ميداد
ميتوانستي رد اين ستارههاي زميني را
به سمت آغوش خاليام بگيري...
ميتوانستم
قبل از خاموشي
قبل از آخرين روز روي زمين
لبخندي که طعم شوري ندارد را
چون مرغي دريايي
رها کنم
پر دهم به سمت زندگي
تا بگويم: در قلبم
تنها ستارهاي که راه را نشان ميدهد
تويي...