کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

يادداشت دبير صفحه

 

آزاده حسيني

«نردبان از سر ديوار بلند

صبح را روي زمين مي آرد

پشت لبخندي پنهان هر چيز

روزي دارد ديوار زمان که از آن، چهره من پيداست

چيزهايي هست که نمي دانم»

آدم ها چهره واقعي خود را پشت لبخند يا حتي گاهي پشت اخم پنهان مي کنند. آنچه که از آدم ها مي بينيم، چهره اي تمرين شده است. لبخندي براي عبور از روزمرگي و نقابي براي دوام آوردن. پشت همين لبخندها گاهي چهره اي خسته، غمناک و حتي زخمي است. در جهان امروز چند چهره بودن، الزاما نشانه فريب نيست. بسياري از آدم ها ناچارند براي ادامه دادن نقش بازي کنند. کارمند خندان، پدر قوي، مادر صبور، معلم جدي و شايد شما نقش يک دوست هميشه اميدوار را براي همکلاسي هاي خود بازي مي کنيد. پيشنهاد هفته: حالا داستاني بنويسيد که يک روز در سال قرار است همه نقاب خود را بردارند. بعضي جرات نمي کنند و به «نقاب فروشي» مي روند تا نقابي تازه سفارش مي دهند. بعضي هم توليدي نقاب طبيعي دارند. منتظر آثار شما هستيم.

 

 

آينه اي از آينده

فاطيما عقيلي

تقريبا هيچکس جرات نکرده بود به آن نقطه از فضا، نزديک شود! سياهچاله اي که مرا بيشتر جذب خود مي‌کرد؛ جايي ميان ماندن و يا رفتن! به راستي براي خودم نيز عجيب بود که چطور توانستم به دهانه آن نزديک شوم! همه هشدارها را پس زده بودم.

-سقوط درون اين سياهچاله يعني پايان!

اما من باور داشتم که سقوط درون اين سياهچاله درست آغاز! من تنها مسافري بودم که در برابر اين سياهچاله ايستاده بودم. لحظه اي پيکر کوچک خود را با عظمت آن مقايسه کردم! ناگه سفينه ام به درون تاريکي کشيده شد. جايي ميان گذشته و آينده! آينده رو به رويم در حال شکل گيري بود! زمان ديگر معنايي نمي داد. ثانيه ها مانند قطرات شبنم در هوا معلق بودند و با تلاطم موج ها مي رقصيدند! و من به گذشته و آينده ام نگريستم! کودکي ام را ديدم که با هيجان در گوشه اي از تاريکي مي دويد و با خنده کنجکاوي اش را پنهان مي نمود؛ تا پيرمردي خسته که بر صندلي ننويي نشسته بود و داشت روزنامه اش را ورق مي زد. آن سياهچاله تالاري از اسرار و روياهاي من در هر بُعد زماني بود! سفينه کوچکم ديگر تنها يک فضاپيماي ساده نبود! بلکه راهي بود براي يافتن خويشتن! در آن سکوت نسيمي وزيد و درون گوشم نجوا کرد: «سقوط تو پلي ا‌ست براي شناخت!» و من دريافتم که آري بايد خود را در اين سفر بشناسم.

ديگر تاريکي برايم ترسناک و مهيب نبود! بلکه به رنگي سرشار از آرامش برايم بدل شده بود! گويي داشتم خودم را در هزاران هزار آينده مي‌ديدم! و هر موجي که گذر مي کرد تنها مرا بيشتر به خودشناسي نزديک مي‌کرد. به يکي از آينه ها نگريستم! مني بود که جرات انجام روياي خود را نداشت و در تصوير ديگر مني بود که در جستجوي روياهاش مصمم شده بود! سفينه ام درحالتي معلق دور آينده و گذشته مي چرخيد. از خودم ستاره هايي را ديدم و سايه هايي که به من فرصت شکفتن ميداد! مي‌دانستم که من مامور نشدم تا فضا را بشناسم! بلکه وظيفه من اين بود که خود واقعي ام را بيابم!

 

 

 

خواب فضايي

سيده نيکا موسوي

هميشه درباره فضا کتاب مي خواندم ولي اين بار نميدونستم تو خواب و خيال هستم يا توي واقعيت. توي کتابي درباره  ستاره ها خوانده بودم که ستاره ها خيلي داغ هستند. از خود پرسيدم چقدر داغ؟! جلوتر که رفتم دماسنج را به ستاره نزديک کردم. دماسنج در حال منفجر شدن بود.

تصميم گرفتم به سياره نپتون بروم. دماسنج خيلي داغ بود. وقتي به سياره نپتون رسيدم دماسنج شکسته بود و تکه هاي دماسنج با هر ثانيه که مي گذشت آروم آروم از من دور مي شدند. لباسي که مناسب فضانوردها هست به من فشار آورده است. چون خيلي لباسم سنگين است و راحت نيستم. ولي مشتاق ديدن آرزويم بودم من به سياه چاله علاقه زيادي داشتم چون تا الان از سياه چاله نه کتابي نه سختي شنيده بودم. فقط مي دانستم خيلي خطر دارد. دوباره برگشتم به سياره اي نزديک به خورشيد. از خورشيد که چند متر آن طرف تر بود پرسيدم سياه چاله کجاست؟ خورشيد گفت مواظب باش خيلي خطرناک است شايد اولين دختر بچه اي باشي که مي پرسي فقط به هيچ کس نگو قبل از اينکه بهت بگم کجاست بدون خيلي دوره، چون همه از سياه چاله مي ترسند. سياه چاله هم از ما دور شد! پس سه کيلومتر ديگر برو بپيچ سمت چپ! اين راه طولاني در فضا خيلي طول مي کشد چون آروم حرکت مي کنيم لباسم هم که سنگينه پس از سه روز و نيم به سياه چاله رسيدم. صدايي از آن شنيدم که وقتي گوش هايم را مي گرفتم در گوشم مي پيچيد مي ترسيدم نزديک شوم ولي کنجکاو بودم ديگر مجبور هستم چون مي خواستم بدونم اگر وارد سياه چاله بشيم چه مي بينم؟

يک دفعه نيرويي مرا به عقب کشيد هر وقت نزديک سياه چاله مي شدم نيرويي قوي مرا به عقب مي کشيد. نمي دانستم اين نيرو چيست ولي انگار نمي خواست من نزديک سياه چاله شوم چشم به هم زدم و در رخت خواب معمولي خود بودم.

 

 

 

کيست آن معشوق؟ 

مينا کوه کن

آيا تاکنون انديشه کرده ايد؟

عشق چيست؟

معشوق کيست؟

براي يافتن عشق چه بايد کرد؟

براي رسيدن به معشوق چه بايد کرد؟

آيا بايد از آسمان ها فراتر رفت تا او را ديد؟

يا شايد هم او در همين نزديکي است و ما او را نمي بينيم؟

اما گاهي احساس مي کنم در قلبم وجود معشوق را! زماني که زير باران هاي نازل شده از آسمان قدم بر مي دارم. زماني که گوش هايم صداي آبشارها را مي شنود. زماني که پاهايم در طبيعت او قدم مي گذارند. زماني که دست هايم براي رفع نياز از کسي به نجات او پي مي برد. زماني که چشم هايم و گوش هايم از پليدي ها دوري مي کنند. زماني که از زبانم سخن هاي خوب بيرون مي آيد. پس کيست آن معشوق؟ معشوقي که همه من از اوست. آيا او خود من نيست؟ آيا هرچيزي که در پي او هستم، خود او نيست؟ او صداي آبشارهاست. او دستي است که ياري مي رساند. باراني است که از آسمان نازل مي شود و هزاران گياه را سيراب مي کند. معشوق کسي است که نياز ندارد کسي او را ببيند. ولي حتي سکوتش ماه هاي تار مرا نجات مي دهد. آري! معشوق در درون من است.

 

 

 

ايرانِ من

سيده زهرا علوي نژاد

مي نويسم براي ماندن،

ماندن در دل تاريخ

تاريخي که فراموش کردنش

نهايتِ بي وجداني است .

مي نويسم برايِ ايران، وطن، مردم!

پنهان کردنِ اسباب بازي هاي سياه،

پشتِ ديوار.

گويا فراموش کردند،

وجود دارد فصلِ  بهار.

بهاري که با رنگِ قرمز مي آيد

رنگ قرمز،

نماد شکوفايي!

اما که مي داند،

پشتِ پرده هست چه دردهايي

اما اکنون، همه چيز هست شايد!

جز اين جعبه هاي تو خالي،

چه کسي ما را رسانده به اينجا؟

براي رد شدن از اين ديوار،

بايد پناه برد به کجا؟

براي وطن،

چه بايد کرد؟

به کجا بايد برد، اين درد؟

اين جعبه ها

صداي زياد دارند و

دروني خالي

آيا براي ما

خواهد ماند پر و بالي؟

ايرانم، وطنم، مردمم

همه در خطرند!

مگر نمي گويند که

آدمي اعضاي يکديگرند؟

پس، چه کسي ما را بيرون کشيده از شعارها؟

چقدر بايد حمل کنيم اين بارها؟

چگونه بگويم درد دل را؟

که جعبه ها خفه مي کنند صدا

جعبه ها، جعبه ها شده اند عايق صدا!

چگونه بگويم از ترسم براي وطن؟

مي ترسم،

مي ترسم که خاکي نباشد که بنامم،

ايرانِ من!

ايرانم، ايرانم رفته اي به کجا؟

خاک وجود دارد و

تو نيستي در يادها!

 

 

 

فيل و فنجان

مدينه تيموري

يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون هيچکس نبود. در يکي از روزهاي خوب خدا، حيوانات جنگلي مشغول کار بودند. هرکس به دنبال چيزي مي رفت و کاري مي کرد. گنجشک ها لانه خود را درست مي کردند. زنبورها دنبال شهد گل بودند و مورچه ها دانه ها را به لانه مي بردند و براي زمستان سرد ذخيره مي کردند. بعضي حيوانات هم در حال استراحت بودند. مورچه کوچولويي به اندازه وزنش يک تکه گندم را به زير زمين مي برد. در همين موقع بود که صدايي شنيد. رو به مورچه ها کرد و گفت: «بچه ها چه صدايي‌؟ يعني ‌‌‌اتفاقي افتاده»؟

زنبور  که از بالاي سرش در حال پرواز بود گفت: «نه! اتفاقي نيفتاده»! رييس از جغد خواست که همه را خبر دهد: «به همديگر خبر دهيد، وعده ما غروب! جاي هميشگي»!

حيوانات همديگر را خبر کردند و مشغول کار شدند. غروب شد. همه به موقع دور ميدان جمع شدند. -«يعني چي شده بچه ها»؟! حيوانات با يکديگر صحبت ميکردند و شلوغ شده بود. ملخ پرواز کنان آمد و گفت: «ساکت باشيد! رييس داره مياد»! کمي آرام تر شدند. اينجا ديگه شير رييس جنگل نبود. يک سنجاب پير و دانا بود. همه او را دوست داشتند و در هر کاري از اون مشورت مي گرفتند. رييس وارد ميدان مي شود. هرکس چيزي مي گفت و همهمه اي شده بود.

سنجاب دانا تمام حرف هاي حيوانات را شنيد و گوش داد و بعد از صحبت هاي زياد قرار بر اين شد که يک دورهمي بزرگ برگزار کنند تا روز دوستي را همه با هم در کنار هم باشند. روزها گذشت و همه منتظر آن روز بودند. روز دوستي رسيد همه حيوانات صبح زود مشغول تميز کردن ميدان شدند. هر حيواني چيزهايي را براي تزيين آورده بود. ميدان بسيار زيبا شده بود و پر از گل هاي رنگارنگ. روباه کوچولو با کوالا و بقيه بچه ها در حال بازي بودند. بچه کلاغي که روي شاخه درختي بلند نشسته بود، از دور حيوان بزرگي را ديد که وارد جنگل شد. کلاغ کوچولو با صداي ضعيفش داد زد: «غريبه اي به جنگل ما مي آيد. با شنيدن صداي کلاغ همه ترسيدند و پشت درخت ها و بعضي ها درون لانه شان رفتند».

غريبه نزديک ميدان آمد، با صداي بلندي ورودش را خبر داد. کلاغ کوچولو به سنحاب پير دانا که در حال استراحت بود، خبر داد. سنجاب پير  بيرون آمد، آن غريبه را ديد. و آن يک فيل مهربان بود. سنجاب پير وقتي ميدان را خالي ديد، خندش گرفت و فهميده بود که حيوانات ترسيدند. با صداي بلند گفت: «بچه ها بياييد بيرون و نترسيد. آن يک فيل است! هيچ دشمني با ما ندارد»! حيوانات با اطميناني که از رييس خود داشتند، بيرون آمدند. با فيل آشنا شدند. بعد از مدتي که از آشنايي با فيل گذشت، همه وسايل و خوراکي هاي خوشمزه شان را آوردند و دور ميدان چيدند تا دورهمي خوبي را داشته باشند. موقع غذا خوردن شد. همه يکديگر را تعارف مي کردند. لک لک خانم ماهي را به بغل دستي اش مي داد و نوش جان مي کرد. همه همين جور. پروانه  براي فيل توي يک فنجان نوشيدني گرم ريخت و به او تعارف کرد. فيل بيچاره هر چه سعي کرد نتوانست بخورد. ظرف هاي ديگر را هم به او دادند، اما موفق نشد. حيوانات ناراحت شدند. از سنجاب پير کمک خواستند که راه حلي را نشان بدهد تا فيل هم در اين دورهمي شرکت کند و ناراحت نشود. هر کسي چيزي مي گفت و نظري مي داد. سنجاب دانا گفت: «خرس  با کمک دوستش گوزن زمين را مي کَنَند و حيوانات ديگر توي چاله را خالي مي کنند. همه به يکديگر نگاه کردند و گفتند: «مي خواهي چه کار کني؟ فيل را داخل چاله بيندازي»؟! سنجاب دانا خنديد وگفت: «نه بچه ها! چاله بزرگي را به شکل فنجان  در مي آوريم و نوشيدني را درون چاله ميريزيم تا فيل هم بتواند در کنار ما شاد باشد و در جشن ما هم شريک شود. همه حرف رييسشان را گوش کردند و مشغول کَندَن چاله شدند.

فنجان بزرگي را روي زمين درست کردند و نوشيدني ها را درون فنجان گِلي ريختند. فيل به راحتي مشغول نوشيدن شد و حيوانات هوراي بزرگي کشيدند و به جشن خود ادامه دادند. فيل هم خرطومش را بالا گرفت و نعره ي بلندي زد و از آنها تشکر کرد و صداي خنده و خوشحالي حيوانات تمام جنگل را پر کرده بود، چون توانستند به دوست جديدشان کمک کنند.

 

 

 

سر گذشت رنگي

نيوشا بهريني

باغباني گل سرخي مخملي را بر دست داشت. به سمت باغچه اش رفت و بوته گل را

بر زمين گذاشت. بعد از کندن کمي خاک گل را در خاک کاشت و به او رسيدگي کرد. رز سفيدي در فاصله کمي از گل سرخ قرار داشت. رز مخملي نگاهش را به آن رز مرواريدي داد و خيره نگاهش کرد. رز سفيد ناراحت به نظر مي رسيد. پرسيد از او: «در چه حالي؟ چرا ناراحتي»؟!

آن رز سفيد مختصر و کوتاه به او گفت: «تمامي رزهاي اينجا سرخ و يا رنگي هستن. اما من رنگي به رخسار ندارم». رز مخملي وقتي شنيد لبخندي به لبش آمد. تفاوت ها هميشه زيبا هستند. اين نظر گل مخملي بود. اما گل مرواريدي بارها شنيده بود. آزرده از حرف رز گفت: «تو که مشکلي نداري... پس درک نميکني»! قيافه ي رز مخملي در هم شد. دلش نمي خواست از زبان کسي ازش خوشش آمده بود، با اين لحن چنين حرفي را بشنود. اما من ازت خوشم اومده. ولي با اين حال لبخند زد و اين را به او گفت. روزهاي زيادي گذشت. جفتشان خوشحال بودند. اما نه آنقدر خوشحال. چرا که رز رنگي نداشت. رز مخملي با نرمي چنين گفت با رز سفيد: «اي يار…اگر رنگ خود را به تو دهم، خوشحال مي شوي؟ هميشه لبخند ميزني»؟ رز سفيد متعجب از سخن يار... نگاهش را به او داد. با او گفت: «تو چنين کاري را ميکني»؟ رز مخملي گفت: «چرا رنگ خود را به يار ندهم؟ او که همه چيز من است... حتي با ارزش تر از رنگ سرخ»! گل سرخ مخملي لبخندي مي زند و با رنگ خود خداحافظي مي‌کند. رنگ خود را به يارش مي‌بخشد. ولي دور از انتظار. به جاي اين که آن گل سرخ شود. خشک مي‌شود و از بين مي رود. دانه دانه گلبرگ هايش بر زمين مي افتد و نابود مي‌شود. رز مخملي متعجب و غمگين از قضيه به جاي

اين که رنگ سفيد به خود بگيرد. جامه اي سياه به تن مي‌کند. او هم رنگ خود را از دست داده بود و مهم ترين يارش را. رز مرواريدي به داشته ي خود راضي نبود و چيز بيشتري ميخواست. ولي نه تنها آن را به دست نياورد خود را هم از دست داد.

 

 

 

داستان گل نيلوفر

زهرا مازندراني

در کنار درياچه ‌اي بزرگ يک قورباغه درختي کوچولو زندگي مي‌کرد، که اسمش واکي بود.

واکي پوستي به رنگ سبز تيره ‌اي داشت، واکي ورزشکار بود. او هميشه دوست داشت روي گل نيلوفر آبي بنشيند اما از شنا کردن مي‌ترسيد. پروانه و زنبور در حال بازي و پرواز بودند، واکي وزوزي و شاپري را صدا کرد و گفت: «من دوست دارم روي برگ نيلوفر بنشينم، اما حيف که از شنا مي‌ترسم». وزوزي گفت: «من الان بايد عسل درست کنم، صبر کن به پيش کفشدوزک بروم و راه حلي براي تو پيدا کنم».

وزوزي بعد از درست کردن عسل پيش کفشدوزک رفت و ماجرا را برايش تعريف کرد. کفشدوزک بعد از کمي فکر کردن به وزوزي گفت: «برايم برگ و نخ بياور»! شاپري و وزوزي با هم نخ و برگ را براي کفشدوزک بردند. کفشدوزک قايقي براي واکي ساخت. واکي از ديدن قايق هيجان زده شد و قور قور بلندي سر داد و سوار قايق شد. به سمت گل نيلوفر رفت و بر روي برگ نيلوفر نشست، از آنجا غروب آفتاب را تماشا کرد.

 

 

سوگند رحيمي

 روزي بود و روزگاري، صبح يک روز بهاري من و پدر و مادرم صداي خيلي آرام بخشي شنيديم. به سوي پنجره رفتيم، تماشا کرديم که دارد باران از آسمان هاي آبي مي آيد! آن را در دفتر خود يادداشت کردم، دلم مي خواست که بدانم چطور باران به وجود آمده است؟ اما هنوز نمي دانستم. به همين دليل در دفتر خود يادداشت کردم که بزرگ شدم درباره‌ آن تحقيق کنم! و کمي درباره‌ آن بينديشم. ناگهان صداي مادر را شنيدم که با مهرباني به من مي‌گفت: «داري چه مي‌کني دخترم»؟ گفتم: «چطور باران به وجود مي آيد»؟ مادر پاسخ داد: «اين آفريده هاي زيباي خداوند است»! گفتم: «خداوند»؟! مادر گفت: «بله دخترم جنگل، کوه، درخت و... اينها همه آفريده خداوند است». -«چه آفريده هاي زيبايي»!

 

 

 

کار کلاسي با حرف سين

سهيلا  رشيد نهتاني

سلام؛ من سهيلا هستم. من و سارينا خيلي دوست داشتيم که بريم ساري ولي درس داشتيم و نمي‌توانستيم از مدرسه مرخصي بگيريم. سارينا خيلي ناراحت شد و به من گفت: «پس چه کار کنيم»؟ من گفتم: «نمي دانم». من و سارينا رفتيم توي کلاس خانم معلم اومد و سارينا خيلي ناراحت بود. خانم معلم سلام کرد و پرسيد: «سارينا و سهيلا چرا اينقدر ناراحت هستيد»؟ سارينا گفت: «هيچي نشده» ولي من جريان را براي خانم معلم تعريف کردم. خانم معلم گفت: «من از خانم مدير اجازه مي گيرم». سارينا خيلي خوشحال شد. بعد از ساعت تفريح خانم معلم گفت مي تونين برين ساري، رفتيم و خيلي عالي بود. سارينا هم بسيار شاد بود. روز بعد خانم معلم پرسيد: «سفر ساري چطور بود»؟ سارينا و من گفتيم: «عالي بود» و از مدير و معلم تشکر کرديم.

 

 

 

 کار کلاسي با حرف سين

مهمانان سميه و سعيده

سيده ضحا حسيني

سعيده و سميه دو خواهر بودند که در سمنان زندگي مي کردند. يک روز خانواده آقاي سهيلي تصميم گرفتند به خانه سعيده و سميه بروند. خانواده آقاي سهيلي در ساري زندگي مي کردند. سعيد و سميه صبح زود به بازار رفتند و سور و سات مهماني را آماده کردند. آنها براي ناهار سبزي تازه خريدند تا قورمه سبزي درست کنند، براي صبحانه نيز نان سنگک و مرباي سيب خريدند. صبحانه، ناهار و شام را آماده کردند. خانواده آقاي سهيلي به خانه سميه و سعيده آمدند. سميه و سعيد يکي يکي با خانواده آقاي سهيلي که دختري سه ساله به نام ساره داشتند، سلام و احوالپرسي کردند. بعد از کمي استراحت سميه و سعيده با صبحانه خوشمزه از آنها پذيرايي کردند. آقاي سهيلي گفت: «بعد از ناهار به سينما برويم». همه خوشحال شدند. بعد از ناهار به سينما رفتند و بعد از تماشاي فيلم ساعت سه و سي شده بود. آنها به خانه سعيده و سميه رفتند. سعيد و سميه سماور را روشن کردند و براي عصرانه چاي تازه دم درست کردند؛ اما خانواده آقاي سهيلي آنقدر خسته بودند که خوابيدند. بعد از کمي استراحت آنها چاي خوردند، بعد از خوردن عصرانه همه با هم بازي هاي خانوادگي انجام دادند. بعد از بازي آنها گرسنه بودند و مي خواستند شام بخورند؛ که سميه و سعيده پيشنهادي دادند و گفتند: «بهتر است به سفره خانه اي که سر کوچه خانه مان است برويم و آنجا ديزي سنگي با سالاد فصل بخوريم. همه موافق بودند و رفتند؛ بعد از شام همه با هم به خانه سميه و سعيده رفتند تا خانواده آقاي سهيلي استراحت کنند و فردا صبح به ساري برگردند».