ادبيات انقلاب شخصيت خاکستري را برنميتابد
گفت وگو |
زهرا اسکندري- ادبيات انقلاب اسلامي پس از گذشت 47 سال، مسير پيچيده و پرچالشي را پشت سر گذاشته است. در اين مدت، آثار متنوعي در قالب رمان، داستان کوتاه، شعر و خاطره منتشر شدهاند، اما هنوز کمبود توليدات برجستهاي که بتوانند تجربههاي انساني و ملموس انقلاب را به مخاطب منتقل کنند، محسوس است. اين مسئله تنها ناشي از کمبود نويسنده يا امکانات نيست، بلکه بخش قابلتوجهي از آن به شيوه روايت و زاويه ديد آثار باز ميگردد؛ جايي که روايتها اغلب از مرکز کنترلشده فراتر نرفته و فرصت ورود به حاشيههاي زنده و انساني را پيدا نکردهاند. بررسي مسير ادبيات انقلاب در چهار دهه گذشته نشان ميدهد که علاوه بر کمبود آثار شاخص، چالشهايي همچون محدوديت خلاقيت در روايت، دوري از تجربههاي شخصي و جزئيات انساني و همچنين ضرورت جذب مخاطب جديد، به شکل ملموسي حضور دارند. اين چالشها باعث شده است تا برخي از ارزشها و آموزههاي انقلاب در ادبيات کمتر ديده شوند و ارتباط نسلهاي امروز با اين ادبيات محدود بماند. در همين راستا، با يوسف قوجق، نويسنده معاصر گلستاني درحوزه کودک و نوجوان، به گفتوگو پرداختهايم تا نگاه نويسندگان و مسائل موجود در اين حوزه روشنتر شود. قوجق زاده ي ترکمن صحراست .
چرا بعد از گذشت 47سال از پيروزي انقلاب و با توجه به اينکه تمام درگاهها در دسترس انقلابيها بوده، ما يک کتاب و رمان خوب و درجه يک و مقبول نداريم؟
انقلاب سال 57 حاصل مبارزات يک گروه و دسته و جناح يا يک شهر و روستا نيست و متعلق به مردم ايران است. همين را ميتوان به موضوع دفاع از تماميت ارضي کشور در جنگ تحميلي هم تعميم داد. کسي نميتواند مدعي باشد که مختص يک طبقه خاص و يا گروه و قوم مشخصي بودوقتي از نبود رمان و کتاب درجهيک در «ادبيات انقلاب» حرف ميزنيم، منظور اين نيست که در اين 47 سال هيچ اثر ارزشمندي توليد نشده است. اتفاقاً آثار قابلاعتنايي داريم. مسئله اين است که بسياري از اين آثار در متنِ رسمي ادبيات انقلاب قرار نگرفتهاند و بيشتر در حاشيه آن شکل گرفتهاند. منظور از متن انقلاب، ادبياتي است که مستقيماً با برچسب «انقلابي» تعريف شده، مأموريتمحور بوده و از آن انتظار بازنمايي يک روايت مشخص، قهرمان مشخص و نتيجهگيري مشخص رفته است. در اين متن، نويسنده اغلب پيشاپيش ميداند «چه بايد بگويد» و «به کجا بايد برسد». طبيعي است که در چنين فضايي، تخيل، تعارض، ترديد و پيچيدگي انساني که جان ادبيات هستند، مجال بروز کمتري پيدا ميکنند. در مقابل، «حاشيه کارهاي انقلاب» جايي است که نويسنده بدون الزام به دفاع يا اثبات، از دل زندگي مردم، تحولات اجتماعي، اضطرابها و شکافهاي زمانه نوشته است. بسياري از رمانها و داستانهاي ماندگار ما، چه در دهههاي اول انقلاب و چه بعدتر، در همين حاشيه شکل گرفتهاند. آثاري که شايد صريحاً «انقلابي» ناميده نشدهاند، اما فضاي اجتماعي، ذهنيت تاريخي و پيامدهاي انقلاب در تار و پودشان حضور دارد. نمونه روشن آن، برخي آثار اجتماعي دهه شصت و هفتاد يا حتي رمانهايي در حوزه دفاع مقدس است که اول، «رمان» بودهاند و بعد حامل معنا. آنها نه قصد تبيين انقلاب را داشتهاند و نه تبليغ آن را، اما چون صادقانه از تجربه انساني نوشتهاند، ماندگار شدهاند. مثلاً رمانهايي مثل «زمين سوخته» احمد محمود يا «جاي خالي سلوچ» که مستقيماً انقلابي نيست اما بستر اجتماعياش را دارد. اين نشان ميدهد ادبيات زماني ماندگار ميشود که از دل زندگي مردم و تضادهاي واقعي بيرون بيايد، نه از دل سفارش. به گمانم نويسندگاني که عميق و فني درباره انقلاب مينويسند، کم نيستند. بيتعارف عرض ميکنم که ادبيات انقلاب بيش از آنکه از کمبود نويسنده يا امکانات رنج ببرد، از جابهجايي مرکز ثقل آسيب ديده است؛ جايي که «متن رسمي» بهجاي آنکه بگذارد ادبيات انقلاب اسلامي از حاشيههاي زنده و انساني به مرکز راه پيدا کند، تلاش کرده روايت را از ابتدا در مرکز کنترلشده نگه دارد. نتيجه اين شده که آثار قابلدفاع ادبي، اغلب بيرون از ويترين رسمي ادبيات انقلاب ديده ميشوند. اگر امروز بهدنبال رمان درجهيک در اين حوزه هستيم، شايد بايد بپذيريم که ادبيات انقلاب زماني جان ميگيرد که اجازه بدهيم از حاشيهها نوشته شود. از زندگيهاي کوچک در خانواده، از تجربههاي متناقض انسان و حتي روايتهاي ناتمام. تاريخ انقلاب اسلامي، مسلماً بزرگ است اما ادبيات هميشه از جزئياتِ انساني است که بزرگ ميشود.
چرا نوجوانان ارتباط ضعيفي با ادبيات انقلاب برقرار کردهاند؟
نوجوان امروز با آثاري ارتباط ميگيرد که تجربه زيسته را لمس کند. در ادبيات دفاع مقدس، کتابهايي مثل «دا» يا برخي روايتهاي بومي ـ اقليمي جنگ، زماني موفق شدند که جنگ را از زاويه زيست روزمره، خانواده، ترس و دلتنگي نشان دادند، نه صرفاً حماسه. ادبيات انقلاب براي نوجوان، کمتر توانسته چنين زاويهاي بسازد و بيشتر از بالا با او حرف زده است. نخست بايد بپذيريم که مسئله نوجوان امروز، «بيعلاقگي به انقلاب» نيست، بلکه بيارتباطي با شيوه روايت انقلاب است. نوجوان بهطور طبيعي در مرحلهاي از رشد قرار دارد که با پرسش، ترديد، کشف هويت و فاصله گرفتن از روايتهاي قطعي تعريف ميشود. ادبياتي که از ابتدا پاسخها را آماده کرده و مجال سؤال نميدهد، براي او جذاب نيست؛ حتي اگر محتوايش همسو با ارزشهاي رسمي باشد. يکي از مشکلات اصلي ادبيات انقلاب براي نوجوان، اين است که اغلب از بالا به پايين نوشته شدهاند. يعني بزرگسالان با زبان ايدئولوژيک و آموزشي، تلاش کردهاند تجربهاي تاريخي را «توضيح» بدهند، نه اينکه آن را «زندگي» کنند. در حالي که نوجوان، پيش از فهم تاريخي، به همذاتپنداري عاطفي نياز دارد. تجربه ادبيات دفاع مقدس در اينجا آموزنده است. هرجا جنگ از زاويه نوجوان، خانواده، يا زيست روزمره روايت شده، ارتباط شکل گرفته است. نوجوان با ترس، دلتنگي، بلاتکليفي و حتي اشتباه شخصيتهاي خاکستري همراه ميشود، نه با قطعيتهاي قهرمانانه. اين همان چيزي است که در ادبيات انقلاب کمتر به آن اجازه داده شده است. نکته ديگر، يکدست بودن شخصيتها در بخش بزرگي از ادبيات انقلاب است. نوجوان امروز با شخصيتهاي کاملاً مثبت يا کاملاً منفي ارتباط برقرار نميکند. او به شخصيتهايي نياز دارد که اشتباه ميکنند، خاکستري هستند، ميترسند، عقب ميکشند و دوباره تصميم ميگيرند. وقتي ادبيات انقلاب چنين شخصيتهايي را برنميتابد، نوجوان احساس ميکند اين روايت «واقعي» نيست. از سوي ديگر، زبان بسياري از آثار انقلابي براي نوجوان، همچنان زبان دهههاي گذشته است. در حالي که نوجوان امروز با زبان جزئينگر، تصويري و شخصي ارتباط برقرار ميکند. زباني که در ادبيات بومي و حتي در بخشهايي از ادبيات دفاع مقدس موفقتر بوده است. در نهايت، بايد گفت نوجوانان از ادبيات انقلاب فاصله نگرفتهاند، بلکه ادبيات انقلاب از تجربه زيسته نوجوان فاصله گرفته است. اگر اين ادبيات بتواند به جاي «تعليم»، به «همراهي» فکر کند، اگر به نوجوان اجازه بدهد انقلاب را از زاويه زندگي خودش کشف کند، نه از زاويه نسخههاي آماده، آنوقت اين فاصله ميتواند دوباره به گفتوگو تبديل شود.
نقش نسل جديد نويسندگان در بازسازي اين جريان چيست؟
نقش نسل جديد نويسندگان در بازسازي ادبيات انقلاب، پيش از آنکه «توليد محتواي جديد» باشد، تغيير زاويه ديد است. اين نسل قرار نيست انقلاب را دوباره تعريف کند، بلکه بايد آن را دوباره روايتپذير کند؛ يعني از سطح روايتهاي تثبيتشده به سطح تجربههاي انساني، جزئي و شخصي بياورد. يکي از مهمترين کارهايي که نسل جديد ميتواند انجام دهد، خارج کردن انقلاب از حالت رخداد تاريخيِ بسته و تبديل آن به يک «تجربه زنده» است. همانطور که در ادبيات بومي–اقليمي، جغرافيا صرفاً پسزمينه نيست و به شخصيت تبديل ميشود، انقلاب هم ميتواند در قالب يک محله، يک خانواده، يک نوجوان، يک زن يا حتي يک ترديد روايت شود. اين کار فقط از نسلي برميآيد که فاصله زماني با انقلاب دارد و ميتواند بدون هيجانهاي اوليه، با نگاه بازتري به آن نزديک شود. تجربه ادبيات دفاع مقدس در اين زمينه بسيار راهگشاست. نسلي که سالها بعد از جنگ نوشت، توانست روايت را از «حماسه صرف» به سمت زيست انساني در جنگ ببرد. همين تغيير زاويه باعث شد برخي آثار، فراتر از مخاطب خاص، خوانده شوند. ادبيات انقلاب هم به چنين عبوري نياز دارد. نکته مهم ديگر اين است که نسل جديد نويسندگان بايد حق ترديد و پرسش را براي خود محفوظ بداند. بازسازي يک جريان ادبي بدون امکان پرسشگري ممکن نيست. ادبياتي که فقط بازتوليد پاسخهاي آماده باشد، زنده نميماند. نسل جديد اگر بتواند انقلاب را نه بهعنوان «پاسخ نهايي»، بلکه بهعنوان ميدان انتخابها، خطاها و تصميمهاي انساني روايت کند، به اين ادبيات جان تازهاي ميدهد. از سوي ديگر، اين نسل ميتواند با بهرهگيري از تجربههاي موفق ادبيات اقليمي، زبان ادبيات انقلاب را بومي، ملموس و غيرکلي کند. انقلاب در تهران يک تجربه بوده و در شهرهاي کوچک و مناطق مرزي تجربهاي ديگر داشت. وقتي اين تفاوتها وارد روايت شوند، ادبيات از حالت انتزاعي خارج ميشود و به زندگي نزديکتر ميشود. در نهايت، نقش نسل جديد نويسندگان نه در «حفظ ويترين ادبيات انقلاب»، بلکه در باز کردن پنجرههاي تازه است. اگر اين نسل اجازه داشته باشد از حاشيهها بنويسد، از روايتهاي کوچک، از صداهاي کمتر شنيدهشده، آنوقت ادبيات انقلاب ميتواند دوباره به جرياني زنده و خواندني تبديل شود؛ جرياني که نه در تقابل با گذشته است و نه در تکرار آن، بلکه در گفتوگو با آن شکل ميگيرد.
آيا زبان و دغدغههاي اين ادبيات هنوز براي مخاطب امروز قابل لمس است؟
اگر صادقانه نگاه کنيم، بايد گفت در شکل کنوني خود، خير. اما اين بهمعناي از دست رفتن کامل امکان ارتباط نيست. مسئله اصلي اين است که زبان و دغدغههاي ادبيات انقلاب، در بسياري از آثار، در همان دهههاي نخست انقلاب متوقف ماندهاند و کمتر با تحولات ذهني و زيستي مخاطب امروز بهروز شدهاند. زبان داستاني بخش مهمي از اين فاصله است. بخش زيادي از ادبيات انقلاب هنوز از زباني استفاده ميکند که کلي، شعاري و انتزاعي است؛ زباني که بيشتر ميخواهد «موضع» بگيرد تا «روايت» بسازد، در حالي که مخاطب امروز، بهويژه نوجوان و جوان، با زباني ارتباط ميگيرد که جزئينگر، تصويري و مبتني بر تجربه شخصي باشد. اين تفاوت را ميتوان بهوضوح در مقايسه با برخي آثار موفق ادبيات بومي و دفاع مقدس ديد. آثاري که بهجاي مفاهيم کلي، از بو، صدا، مکان، لهجه و جزئيات زندگي روزمره و از شخصيتهاي خاکستري حرف ميزنند. از نظر دغدغهها نيز، شکاف قابلتوجهي وجود دارد. دغدغههاي محوري ادبيات انقلاب اغلب حول مفاهيم کلان سياسي و تاريخي ميچرخد، در حالي که دغدغه مخاطب امروز بيشتر زيست فردي، هويت، آينده، انتخاب و معناي زندگي است. وقتي ادبيات نتواند اين دو سطح را به هم وصل کند، طبيعي است که براي مخاطب ملموس نباشد. انقلاب اگر صرفاً بهعنوان يک «رخداد بزرگ تاريخي» روايت شود، دور ميماند اما اگر بهعنوان نقطهاي که زندگي آدمها در شهر و روستاها را دگرگون کرده باشد، قابل لمس ميشود. تجربه ادبيات دفاع مقدس در اينجا دوباره قابل توجه است. هر جا جنگ از سطح شعار و حماسه فاصله گرفته و وارد زندگي روزمره آدمها شده، زبان هم خودبهخود تغيير کرده و به مخاطب نزديکتر شده است. ادبيات انقلاب هم اگر بخواهد براي مخاطب امروز زنده شود، بايد همين مسير را طي کند. مهم ديگر اين است که مخاطب امروز نسبت به زبانهاي يکطرفه و قطعيتمحور حساس است. او بيشتر با متني ارتباط ميگيرد که امکان همدلي و گفتوگو را فراهم کند، نه اينکه نتيجه را از قبل اعلام کند. ادبيات انقلاب اگر همچنان بخواهد بهجاي طرح مسئله، صرفاً پاسخ بدهد، از لمس تجربه انساني مخاطب بازميماند. در نهايت، ميتوان گفت مسئله اين نيست که زبان و دغدغههاي ادبيات انقلاب ذاتاً کهنه شدهاند. مسئله اين است که فرصت دگرگوني پيدا نکردهاند. هرجا اين ادبيات توانسته از کليگويي فاصله بگيرد و به انسان، اقليم، زيست روزمره و زبان امروز نزديک شود، هنوز هم امکان ارتباط وجود دارد. اما بدون اين تحول، فاصله ميان متن و مخاطب همچنان باقي خواهد ماند.
چه تفاوتي ميان تجربه انقلاب ايران و بازنمايي ادبي آن وجود دارد؟
تجربه انقلاب سال 57 در ايران، در واقعيت، تجربهاي چندلايه، متکثر و گاه متناقض بوده است. مجموعهاي از اميد، اضطراب، ترديد، شور جمعي، ازخودگذشتگي، اما همزمان سردرگمي و گسستهاي عاطفي. اين تجربه، بسته به اقليم، طبقه اجتماعي، سن، جنسيت و موقعيت جغرافيايي، شکلهاي بسيار متفاوتي داشته است اما در بازنمايي ادبي، بهويژه در متن رسمي ادبيات انقلاب، اين تنوع در برخي مواقع فشرده و يکدست شده است. ادبيات انقلاب در بسياري از موارد کوشيده «نتيجه انقلاب» را روايت کند، نه «فرآيند تجربه آن» را. در حالي که ادبيات، ذاتاً با فرآيندها زنده است. با لحظههاي ترديد، انتخاب، خطا و حتي پشيماني. وقتي اين لايهها حذف ميشوند، فاصلهاي ميان آنچه مردم زيستهاند و آنچه در متن ادبي بازنمايي شده، شکل ميگيرد. در مقايسه، ادبيات دفاع مقدس هرچند با تأخير، اما بهتدريج توانست اين شکاف را کمتر کند. يعني از روايت يکدست حماسي عبور کند و به سمت روايتهاي متنوعتر برود. جنگ و دفاع مقدس از نگاه رزمنده، مادر، کودک، شهر و حتي حاشيهنشين. همين چندصدايي باعث شد تجربه جنگ، با همه تلخي و پيچيدگياش، در ادبيات باورپذيرتر شود. در ادبيات انقلاب، هنوز اين گذار بهطور کامل اتفاق نيفتاده است. بازنمايي ادبي اغلب به «چهره آرماني» انقلاب وفادار مانده، نه به «چهره زيسته» آن. در حالي که تفاوت اين دو، دقيقاً همان جايي است که ادبيات ميتواند معنا پيدا کند. ادبيات نه قرار است تاريخ رسمي را تکرار کند و نه داوري نهايي بدهد. بلکه وظيفهاش ثبت تجربه انساني در ادبيات انقلاب 57 است، حتي اگر اين تجربه ناهموار باشد.
آيا عبور از برچسب انقلابي ميتواند به نجات ادبيات کمک کنند؟
اگر منظور از عبور، رهايي از برچسبزدگي و قالببندي معمول باشد، پاسخ روشن است: بله ميتواند. برچسب «انقلابي» در سالهاي گذشته، بيش از آنکه فرصت ايجاد کند، بهتدريج به يک محدوديت تبديل شده است. البته نه بهخاطر خود مفهوم انقلاب، بلکه بهخاطر انتظاراتي که اين برچسب با خود حمل ميکند.
انقلاب سال 57 حاصل مبارزات يک گروه و دسته و جناح يا يک شهر و روستا نيست و متعلق به مردم ايران است. همين را ميتوان به موضوع دفاع از تماميت ارضي کشور در جنگ تحميلي هم تعميم داد. کسي نميتواند مدعي باشد که مختص يک طبقه خاص و يا گروه و قوم مشخصي بود. وقتي اثري با عنوان «ادبيات انقلابي» معرفي ميشود، از پيش انتظار ميرود که موضع مشخصي داشته باشد، شخصيتها جهتدار باشند و پايانبندي به نتيجهاي قطعي برسد. اين انتظارات، ناخودآگاه دايره تخيل نويسنده را محدود ميکند و مخاطب را هم در موضع دفاعي قرار ميدهد. يعني بهجاي خواندن يک اثر ادبي، احساس ميکند قرار است با يک پيام اخلاقي و سياسي مواجه شود و آن را پس ميزند. تجربه ادبيات دفاع مقدس در اين زمينه بسيار گوياست. بسياري از آثار ماندگار اين حوزه، زماني توانستند با مخاطب عمومي ارتباط برقرار کنند که از برچسب فاصله گرفتند و اجازه دادند روايت، خودش سخن بگويد. اين آثار نه ارزشها را نفي کردند و نه تبليغ مستقيم انجام دادند بلکه با صداقت انساني، امکان همدلي ساختند. از برچسب «انقلابي» بهمعناي عبور از انقلاب يا ارزشهاي آن نيست، بلکه بهمعناي بازگرداندن ادبيات به جايگاه طبيعياش است. ادبيات اگر آزاد باشد که روايت کند، پرسش بپرسد و حتي مکث کند، خودبهخود ميتواند حامل معنا و ارزش شود اما اگر از ابتدا در قالب تعريف شود، پيش از آنکه خوانده شود، قضاوت ميشود. در نهايت، اگر قرار است ادبيات انقلاب نجات پيدا کند، بايد اجازه بدهيم آثار بدون پيشداوري خوانده شوند. نه بهعنوان «متن انقلابي»، بلکه بهعنوان «داستاني درباره انسان در يک موقعيت تاريخي خاص». در چنين حالتي، هم ادبيات نفس ميکشد و هم انقلاب ميتواند در سطحي عميقتر و ماندگارتر بازخواني شود.
باتوجه به اينکه ما جوايز مختلفي در خصوص انقلاب و جلوگيري از تطهير پهلوي داريم، اما براي عرضه به مخاطب چرا يک کتاب نداريم؟
برگزاري جوايز ادبي بهخوديِ خود اتفاقي مثبت است، اما مسئله اينجاست که جايزه نميتواند جاي فرآيند طبيعي توليد ادبيات را بگيرد. در سالهاي گذشته، بخش قابلتوجهي از جوايز مرتبط با ادبيات انقلاب، بيش از آنکه بر انتخاب «اثر ادبي برتر» متمرکز باشند، اکثراً بر تأييد گفتمان مطلوب ارزشي تمرکز کردهاند. نتيجه اين شده که آثار زيادي توليد شده، اما تعداد کمي از آنها توانستهاند از دايره مخاطبين عبور کنند. به نظرم اثر شاخص ادبي معمولاً از دل زمان، تجربه، بازنويسيهاي مکرر و مضمون خوب و تکنيکي نويسنده بيرون ميآيد، نه از دل تقويم جوايز. وقتي نويسنده از ابتدا با آگاهي از سليقه داوران و چارچوبهاي از پيشتعيينشده مينويسد، طبيعي است که متن به سمت احتياط، تکرار و کليگويي برود. اين وضعيت را پيشتر در برهههايي از ادبيات دفاع مقدس هم تجربه کردهايم. جايي که وفور جايزه لزوماً به وفور اثر ماندگار منجر نشد. از سوي ديگر، بسياري از آثاري که جوايز دريافت کردهاند، کمتر به چرخه بعد از توليد توجه کردهاند. يعني مسئله عرضه، معرفي، گفتوگو با مخاطب و حضور اثر در فضاي عمومي. به نظرم کتابي که فقط در جشنوارهها ديده شوند، حتي اگر جايزه بگيرد، الزاماً در ذهن عامه مردم نميمانند. ادبيات زماني زنده ميماند که خوانده شود، دربارهاش بحث شود و در زندگي مخاطب جا باز کند، نه صرفاً داوري شود. به همين دليل است که با وجود جوايز متعدد، هنوز کتابي نداريم که بتوان آن را بهعنوان «اثر مرجع ادبيات انقلاب» به مخاطب عمومي معرفي کرد. جايزه اگر ميخواهد مؤثر باشد، بايد بهجاي توليد کمّي آثار مشابه، به جرئت تفاوت، کيفيت ادبي و کشف صداهاي تازه ميدان بدهد.
نقش نهادهاي رسمي فرهنگي در رکود يا جهتدهي اين ادبيات چقدر بوده؟
نقش نهادهاي رسمي فرهنگي را نميتوان يکسره منفي يا مثبت دانست. اين نهادها هم در مقاطعي حامي بودهاند و هم ناخواسته به رکود دامن زدهاند. مسئله اصلي، نوع حمايت است نه اصل آن. هرجا حمايت بهمعناي فراهم کردن بستر، آموزش، انتشار و اعتماد به نويسنده بوده، ادبيات امکان رشد پيدا کرده اما هرجا حمايت همراه با خط قرمزهاي فرضي و انتظار نتيجه از پيش تعيينشده و بايدها و نبايدها همراه شده، ادبيات آسيب ديده است. در حوزه دفاع مقدس، تجربه نشان داده که وقتي به نويسنده اجازه داده شد از روانشناختي اشخاص خاکستري و وقايع جالب و جهان داستاني جالب ملي، بومي ـ اقليمي بنويسد، آثار خواندنيتري شکل گرفت اما هرجا نهادها خواستهاند روايت را مديريت کنند، نتيجه معمولاً متنهايي شده که بيشتر شبيه گزارش يا بازتوليد کليشهها بشوند و از اثر ادبي دور شوند. نهادهاي رسمي، بهويژه در ادبيات انقلاب، اغلب ناخودآگاه نقش «مرکز روايت» را براي خود قائل شدهاند، در حالي که ادبيات ذاتاً از حاشيهها، صداهاي متنوع و روايتهاي غيررسمي در جوامع شهري و روستايي تغذيه ميکند. وقتي اين صداها مجال بروز پيدا نکنند، جريان ادبي بهتدريج فرسوده ميشود.