تو برو، من مي‌آيم! در چله‌ي سوگ برنيايد ز کشتگان آواز


یادداشت |

هادي راشد

 

مرگ هزاران جان جوان در دي‌ماه، روانِ هزارپاره‌ي ميهن را براي هميشه سوگ‌وار کرد. مگر نه اين که در آفرينش، همه از يک گوهر ايم.

   نام‌شان زمزمه‌ء نيمه‌شب مستان باد!

‎(در کوچه باغ‌هاي نشابور)

 ايرانيان در سده‌ي گذشته، سوگ همگاني را بارها آزموده‌اند: در زمين‌لرزه‌ها، خون‌ريزي‌هاي سياسي، و جنگ. در زمين‌لرزه‌هاي ويران‌گرِ بوئين‌زهرا (1341)، طبس (1357)، منجيل (1369)، و بم (1382)، سوگ گرچه همگان را در خود فروبرده بود، تکاپوي انبوه مردم براي گردآوري پيکر جان‌باختگان و ياري رساندن به زيرِ آوار ماندگان، راهِ رهايي از سوگ را نشان مي‌داد. خاموشي به جنبش هم‌ياري و بازسازي مي‌گراييد. اميد از تخته‌بندِ پيکره‌ها بيرون مي‌زد. در رخ‌دادهاي 1357، برخورد با سوگ به شعله‌ور شدن فريادها ياري رساند. در جنگ نيز دامنه‌ي سوگ، هم‌آهنگ با نگرش چيره‌ي آن روزها بسته ماند. در همه‌ي اين آزمون‌ها، پي‌آمدهاي سوگ بر سوگ‌واري هم‌چون رخ‌داد چيره بود. اما اين‌بار، سوگِ جان دادنِ جوانان به گونه‌ي ديگري است. خاک سرد همه جا را فراگرفته است، گويي بازماندگان همگي به بيرون زمان پرتاب شده‌اند:

        هيچ‌کس

                    با هيچ‌کس

                                    سخن نمي‌گويد

        که خاموشي

                          به هزار زبان

                                          در سخن است.

‎(ابراهيم در آتش)

 اميد از زندگي پر کشيده است. هزارپارگان در تنهايي دردناکي فرورفته‌اند. صداهاي پيراموني، هرچه بلندتر، گنگ‌تر؛ و هرچه رساتر، نادريافتني‌تر. اما درست در هم‌اين گنگي و نادريافتگي، خواست دگرگوني، نيرومندي خود را آشکار مي‌کند. کيسه‌هاي سياه کهريزک، پيکرهاي ناپيدا، مادران رقصان در ديباي سپيد، و ... گويي ديوار ستبر خاموشي را مي‌شکافند. گاه يک گزاره‌ي ساده، گزاره‌اي که هميشه از سوي فرزند در گفت‌وگو با پدر بر زبان مي‎آمد، مي‌تواند چنان اوج بگيرد که چرخشي بزرگ را بازنمايي کند: «بابا، تو برو، من مي‌آيم!» سوگ، زبان را از کار مي‌اندازد. زنجيره‌ي سخن از هم مي‌گسلد و واژه‌ها، پاره پاره از دهان بيرون مي‌زنند. به جاي زبان، بدن به سخن درمي‌آيد، چشم‌ها مي‌افشانند، گيسوان بريده بريده، به باد مي‌پيوندند. ريه‌ها به سختي از حباب‌هاي هوا پر و خالي مي‌شوند، دست‌ها مي‌آشوبند و گام‌ها به شتاب خيز برمي‌دارند. سراسيمگي، واکنش بدن در سوگ‌ است.

جايي که زبان از کار مي‌افتد، سخن گفتن ـ‌هرچند بريده بريده‌ـ اگر به ناله و گلايه نگرايد، تلاش براي بازيابي اميد است. بدن با سخن گفتن به زندگي برمي‌گردد. سوگ ديگر ايستادن و فرورفتن در خاموشي نيست، مي‌تواند به اوج پويايي برسد.

 نخستين گام براي بازگشت به زندگي، پذيرش رخ‌دادِ نبودن است. نبودن چنان دردناک است که انسان‌ها در رويارويي با آن، تاب نمي‌آورند و با ناله و زاري خود را براي کنار آمدن با آن آماده مي‌کنند. بازگشت به گذشته، نشانه‌ي هم‌اين بي‌تابي است. يادآوري گذشته، همانند سخن، خاطره، يادگارها، همگي نشانه‌ي درنگ در رخ‌داد و جست‌وجوي پناه است. گذشته، سرپناه است.

 دومين گام براي بازگشت به زندگي، معنا بخشيدن به زندگي است. مرگ، زندگي را از معنا تهي مي‌کند. سوگ‌واري به سرآوردن در بي‌معنايي است. جنبش، رقص، دست زدن، پوشيدن ديباي سپيد در ناسازگاري با جامه‌ي سوگ‌واري، نشانه‌هاي ايستادگي در برابر بي‌معناشدگي زندگي است. گام ديگر براي بازگشت، «گذر» از اکنون است. اکنون، سرشار از نشانه‌هاي نبودن، آکنده از درد و نااميدي است. نگاه به آينده، درآمدِ گذر از اکنون است. با فراروي از نمادهاي اکنون، معناي سوگ رو به گسترش مي‌گذارد. چارچوب نهادينه‌ي سوگ، شکاف برمي‌دارد، پيوند ميان بازماندگان و جان‌باختگان از نو ساخته مي‌شود.

گزاره‌ي «تو برو، من مي‌آيم»، در نگاه به گذشته، نشانه‌ي افتادگي بر خاک و بي‌کنشي است، اما در نشانه‌گذاري آينده، به کنشي «نويدبخش» مي‌گرايد. گذشته به آينده مي‌پيوندد. «نويد» سخني رو به آينده است، سخنِ رستاخيزي است. سوگ از تکه‌هاي پراکنده به زنجيره‌ي گسترده‌ي معنا فرامي‌رويد، از گذشته به آينده، از تباهي به دگرگوني.

 شيوه‌هاي تازه‌ي سوگ‌واري با همه‌ي اين کرختي‌ها، نشانه‌هاي اميد و دگرگوني را بازنمايي مي‌کنند.

 

پژوهشگر زبان و ادبيات فارسي