ادبیات


ادبیات |

نگاهي به نقد ادبي در ايران

اين نقد بگير و دست

 از آن نسيه بدار

دکتر علي چراغي، منتقد ادبي

نقد ادبي صرفاً جداسازي سره از ناسره نيست و قرار نيست به عملي مکانيکي فروکاسته شود که با شابلون، ذره‌بين يا بسامدگيري آماري به نتيجه برسد. نقد، کنشي داورانه است؛ عملي تحليلي که اثر ادبي را در نسبت با زبان، فرم، ساختار و مهم‌تر از همه، تأثير آن بر مخاطب مي‌سنجد و در نهايت، موضع مي‌گيرد. با اين حال، آنچه امروز در فضاي ادبي ايران با نام نقد رواج دارد، اغلب از اين مسئوليت داورانه تهي شده است.

يکي از نخستين مشکلات، جابه‌جايي نقد با معرفي است. بخش قابل‌توجهي از متن‌هايي که امروز ذيل عنوان «نقد کتاب» منتشر مي‌شوند، در واقع معرفي‌هاي محترمانه يا ستايش‌هاي کم‌خطرند. منتقد به‌جاي آنکه جايگاه اثر را در سنت ادبي، در نسبت با آثار هم‌دوره يا در مواجهه با مخاطب تعيين کند، به ذکر چند ويژگي پراکنده بسنده مي‌کند و از نتيجه‌گيري نهايي مي‌گريزد. اين نوع نوشتن، بيش از آنکه نقد باشد، گزارش است؛ گزارشي که مسئوليت داوري را به خواننده واگذار مي‌کند، بي‌آنکه ابزار لازم را به او بدهد.

ريشه‌ي اين احتياط را بايد در فقدان استقلال منتقد جست‌وجو کرد. منتقد در ايران اغلب در چند نقش هم‌زمان ظاهر مي‌شود: نويسنده است، ناشر است، عضو حلقه‌اي ادبي است يا در نسبت‌هاي حرفه‌اي و شخصي با نويسندگان قرار دارد. در چنين وضعيتي، نقد صريح به‌سرعت به مسئله‌اي پرهزينه تبديل مي‌شود. نتيجه، عقب‌نشيني از داوري و پناه بردن به متني خنثي است که نه دشمن مي‌سازد و نه دوست از دست مي‌دهد. نقد، به‌جاي کنش فکري مستقل، به ملاحظه‌اي اجتماعي بدل مي‌شود. اين خنثي‌نويسي پيامد مستقيم ديگري هم دارد: بي‌اثر شدن نقد. وقتي منتقد موضع ندارد، مخاطب نيز تکليف خود را نمي‌داند. نه مي‌فهمد چرا بايد اثري را جدي بگيرد، و نه درمي‌يابد ضعف آن کجاست. در چنين شرايطي، نقد نه در ارتقاي سليقه ي ادبي مخاطب نقش دارد و نه در اصلاح مسير نويسنده. ميدان ادبي، بي‌داور مي‌ماند.

مشکل ديگر، غلبه‌ي نقد مقاله‌محور و ارجاع‌زده است؛ نقدي که بيش از آنکه با اثر ادبي درگير شود، درگير نمايش نظريه است. منتقد به‌جاي ساختن موضع تحليلي خود، به صف‌آرايي نام‌ها و «ايسم»ها بسنده مي‌کند: فوکو، آلتوسر، وندايک، بارت و ديگران. ارجاع‌ها افزايش مي‌يابند، اما داوري غايب است. نقد به متني دانشگاهي بدل مي‌شود که مخاطب عام ندارد و در بهترين حالت، در ژورنال‌هاي کم‌خواننده بايگاني مي‌شود. اين وضعيت پرسشي اساسي را پيش مي‌کشد: چرا نقد ادبي ايران با منتقد گره نخورده است؟ چرا چهره‌اي با امضاي فکري مشخص، با موضع روشن و قابل پيش‌بيني نداريم؟ در سنت‌هاي زنده‌ي نقد، منتقد صرفاً ناقل نظريه نيست؛ او صاحب ديدگاه است. خواننده مي‌داند که مثلاً فلان منتقد در مواجهه با رمان تاريخي، زبان شاعرانه يا ادبيات ايدئولوژيک چه موضعي دارد و چرا. در نقد امروز ايران، اين شخصيت فکري اغلب غايب است. نبود چنين شخصيت مستقلي، به تدريج نقد را به امري بي‌خطر و بي‌خاصيت تبديل کرده است؛ نقدي که نه توليد نظريه مي‌کند و نه حتي نظريه را به‌طور خلاقانه بومي مي‌سازد. اين همان «نقد نسيه» است: نقدي که وعده مي‌دهد، توضيح مي‌دهد، اما در نهايت تسويه‌حساب نمي‌کند.

بخش ديگري از بحران نقد ادبي در ايران را بايد در فرهنگ تعارف و سفيدشويي ادبي جست‌وجو کرد. در فضايي که روابط شخصي، حلقه‌هاي محدود و ملاحظات غيرادبي نقش پررنگي دارند، نقد صريح اغلب به‌مثابه کنشي غيراخلاقي يا خصمانه تلقي مي‌شود. منتقد به‌جاي آنکه ضعف‌هاي ساختاري اثر را آشکار کند، مي‌کوشد با عباراتي ملايم، نقد را به پيشنهادي دوستانه تقليل دهد. نتيجه، متوني است که بيش از آنکه حقيقت اثر را نشان دهند، کوششي‌اند براي حفظ توازن روابط. اين وضعيت، نقد را از جايگاه طبيعي خود ــ يعني داوري ــ خلع مي‌کند. نقدي که از ترس حاشيه، حذف يا دشمن‌سازي، زبانش را مهار مي‌کند، ديگر نقد نيست؛ بلکه نوعي هم‌نوايي منفعلانه با وضعيت موجود است. چنين متني نه توان اصلاح دارد و نه قدرت تأثير. در بهترين حالت، به مصرف همان حلقه‌ي محدود توليدکنندگان مي‌رسد و در بدترين حالت، بي‌صدا فراموش مي‌شود.

از سوي ديگر، نبايد نقش نويسندگان را در اين چرخه ناديده گرفت. نقد مستقل، بدون اثر جسور، امکان ظهور ندارد. وقتي ادبيات محافظه‌کار مي‌شود، نقد نيز محافظه‌کار مي‌ماند. اگر نويسنده‌اي خطر نکند، اگر اثر ادبي موضع نداشته باشد، منتقد نيز انگيزه‌اي براي داوري نخواهد داشت. با اين‌حال، اين رابطه ي دوسويه نبايد به توجيه انفعال منتقد بينجامد. وظيفه ي نقد، واکنش منفعلانه به اثر نيست؛ بلکه ايجاد تنش فکري در ميدان ادبي است. در چنين بستري، تمرکز افراطي بر نظريه‌هاي وارداتي نيز به مانعي ديگر بدل شده است. مسئله صرفاً استفاده از نظريه‌هاي غربي نيست؛ مسئله، نبودِ توليد موضع تحليلي بومي است. نظريه زماني کارآمد است که به ابزار تحليل بدل شود، نه به سپري براي پنهان شدن پشت نام‌ها. وقتي نقد به نمايش ارجاع‌ها فروکاسته مي‌شود، انديشه ي منتقد ناپديد مي‌شود. نقد، بي‌صدا مي‌شود؛ حتي اگر پر از اصطلاحات پرطمطراق باشد. بخش قابل‌توجهي از کتاب‌هاي موسوم به «نقد ادبي» در سال‌هاي اخير، در عمل فاقد ويژگي‌هاي لازم براي «نقد مستقل» هستند؛ از حيث ساختار، از حيث موضع و از منظر تأثيرگذاري.

نخست آنکه بسياري از اين آثار، مجموعه‌مقاله‌اند؛ مقالاتي که اغلب پيش‌تر در نشريات دانشگاهي منتشر شده‌اند و بدون بازانديشي ساختاري، به شکل کتاب درآمده‌اند. اين نوع آثار، فاقد انسجام دروني‌اند و به‌جاي پيگيري يک مسئله مشخص، مجموعه‌اي از خوانش‌هاي پراکنده را کنار هم مي‌نشانند. کتاب نقد، در معناي جدي آن، بايد مسئله‌محور باشد؛ يعني يک پرسش مرکزي داشته باشد و تمام فصل‌ها در خدمت پاسخ‌دادن به آن پرسش قرار گيرند. غيبت اين انسجام، داوري نهايي را عملاً ناممکن مي‌کند.

دوم، فقدان موضع داورانه است. بسياري از کتاب‌هاي نقد، بيش از آنکه به تحليل و ارزيابي اثر يا جريان ادبي بپردازند، به شرح و بازگويي نظريه‌ها بسنده مي‌کنند. نظريه جاي تحليل را گرفته و منتقد به ناقل تبديل شده است. در چنين آثاري، خواننده با انبوهي از ارجاع‌ها مواجه مي‌شود، اما در نهايت نمي‌داند نويسنده کتاب چه موضعي دارد و چرا. داور يک جايزه ادبي، با متني مواجه است که دانش را نمايش مي‌دهد، اما قضاوت نمي‌کند؛ و نقدي که داوري ندارد، خود نمي‌تواند داوري شود.

سوم، اغلب اين آثار مخاطب‌گريزند. زبان بيش ‌از حد تخصصي، ساختار دانشگاهي و بي‌توجهي به خواننده‌ي غيرآکادميک، نقد را به متني بسته و درون‌گفتماني تبديل کرده است. اين در حالي است که نقد ادبي، حتي در سطح پيشرفته، بايد بتواند با ميدان ادبي و مخاطب عمومي‌تر ارتباط برقرار کند. کتابي که صرفاً براي چند داور هم‌رشته نوشته شده، نمي‌تواند مدعي اثرگذاري در سپهر ادبي باشد.

چهارم، کتاب‌هاي نقد کمتر به ارزيابي تأثير اثر بر مخاطب و زمانه مي‌پردازند. نقد اغلب در سطح متن باقي مي‌ماند و از پرسش‌هاي کليدي مي‌گريزد: اين اثر چه چيزي را در تجربه خواندن تغيير مي‌دهد؟ چه امکاني را در ادبيات معاصر مي‌گشايد يا مي‌بندد؟ فقدان اين نگاه، نقد را به تمريني صرفاً تکنيکي فرو مي‌کاهد.

مسئله اين نيست که نقد در ايران وجود ندارد؛ مسئله اين است که نقدِ قاطع، مستقل و امضادار کمياب شده است. نقدي که حاضر باشد هزينه بدهد، موضع بگيرد و تکليف مخاطب را روشن کند. نقدي که نه در پي رفاقت‌سازي است و نه در پي نمايش فضل، بلکه به‌دنبال روشن‌کردن نسبت اثر با ادبيات، جامعه و تاريخ است. چرا امروز در نقد ادبي ايران کمتر با کتابي مواجه مي‌شويم که مانند طلا در مس رضا براهني، واجد موضع داورانه‌ي روشن، زبان امضادار و جسارت نقد بي‌پرده باشد؟ چرا کتابي در حد و اندازه‌ي نوشته‌هاي انتقادي محمد مختاري شکل نمي‌گيرد که نقد ادبي را در نسبت زنده با انديشه، جامعه و زمانه قرار دهد و از خنثي‌نويسي بگريزد؟ و چرا نمونه‌هايي چون نقدهاي رمان‌محور عبدالعلي دستغيب که مي‌کوشيدند تکليف خواننده را درباره ي قوت و ضعف اثر روشن کنند، به استثنا بدل شده‌اند و به جريان غالب نقد نپيوسته‌اند؟ اين پرسش‌ها براي نشان‌دادن يک گسست طرح مي‌شوند: گسست ميان سنت نقد داورانه و وضعيت امروز که در آن نقد، بيش از آنکه مسئوليت باشد، به ملاحظه بدل شده است.

 

 

به بهانه (21 فوريه ـ 2 اسفند) روز جهاني زبان مادري

زبان مادري؛ حافظهي جهان و تپش هويت انسان

مهدي جليلي

 

روز جهاني زبان مادري، که هر سال در 21 فوريه گرامي داشته مي‌شود، تنها يک مناسبت تقويمي نيست؛ يادآور اين حقيقت است که زبان مادري نخستين دريچه‌اي است که انسان از آن جهان را مي‌بيند و نخستين آوايي است که هويت را در جان او مي‌نشاند. يونسکو اين روز را به ياد دانشجوياني در بنگلادش نام‌گذاري کرد که در سال 1952 براي حق استفاده از زبان مادري خود جان باختند؛ رويدادي که بعدها به نماد جهاني مقاومت در برابر خاموشي زبان‌ها و دفاع از تنوع فرهنگي تبديل شد.

اهميت اين روز از آن‌جاست که زبان مادري فقط ابزار ارتباط نيست؛ بستري است براي انديشيدن، احساس کردن و انتقال تجربه‌هاي نسل‌ها. پژوهش‌هاي علمي نشان مي‌دهد کودکاني که آموزش ابتدايي را با زبان مادري آغاز مي‌کنند، نه‌تنها در يادگيري موفق‌ترند، بلکه هويت پايدارتر و اعتمادبه‌نفس بيشتري نيز پيدا مي‌کنند. از سوي ديگر، هر زبان حامل دانشي منحصر‌به‌فرد درباره طبيعت، تاريخ و شيوه‌هاي زيستن است؛ دانشي که با خاموش شدن زبان، براي هميشه از دست مي‌رود.

ورنر هرتسوک در فيلم «جايي که مورچه‌هاي سبز رويا مي‌بينند» صحنه‌اي مي‌آفريند که در آن مردي از بوميان استراليايي در دادگاه مي‌خواهد سخن بگويد، طبق روال، براي هر قبيله مترجمي حضور دارد، اما براي او هيچ مترجمي پيدا نمي‌شود؛ زيرا او آخرين بازمانده‌ي قبيله‌ي خود است. زبان او، مانند قبيله‌اش، در آستانه‌ي خاموشي کامل قرار دارد. زبان او ديگر شنونده‌اي ندارد و همين، او را در دادگاهي رسمي به انساني «بي‌صدا» تبديل مي‌کند. وقتي زبان مي‌ميرد، انسان تنها نمي‌شود؛ جهان او نيز بي‌صدا مي‌شود. او در دادگاه حضور دارد، اما چون زبانش شنيده نمي‌شود، گويي اصلاً وجود ندارد. اين صحنه استعاره‌اي قدرتمند از وضعيت بسياري از زبان‌هاي مادري در جهان است: زبان‌هايي که اگر آخرين گويشورشان خاموش شود، نه فقط يک زبان، بلکه يک تاريخ، يک حافظه و يک جهان‌بيني از ميان مي‌رود. هرتسوک با اين تصوير تکان‌دهنده، نشان مي‌دهد که خاموشي زبان‌ها، فقط خاموشي واژه‌ها نيست؛ خاموشي جهان‌هايي است که در آن‌ها رؤيا، تاريخ و رابطه‌ي انسان با زمين شکل گرفته است.

امروز جهان بيش از 7000 زبان را در خود جاي داده، اما نيمي از آن‌ها در آستانه‌ي نابودي‌اند و هر دو هفته يک زبان خاموش مي‌شود. اين خاموشي فقط از ميان رفتن واژه‌ها نيست؛ از ميان رفتن يک جهان‌بيني است. ايران نيز با وجود تنوع زباني کم‌نظيرش- از فارسي، ترکي، کردي و بلوچي تا گيلکي، مازني، عربي، ترکمني، تالشي و ده‌ها گويش ديگر-با چالش‌هايي مشابه روبه‌روست. در برخي مناطق، انتقال زبان به نسل‌هاي جديد کاهش يافته و منابع آموزشي و مکتوب محدود است؛ وضعيتي که برخي زبان‌ها و گويش‌ها را در معرض فراموشي قرار داده.

در کنار اين واقعيت‌ها، بايد به نکته‌اي مهم در ساختار حقوقي ايران نيز توجه کرد: قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در اصل پانزدهم، آموزش و استفاده از زبان‌هاي محلي و قومي را در کنار زبان فارسي به رسميت شناخته است. اين اصل تصريح مي‌کند که «استفاده از زبان‌هاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه‌هاي گروهي و تدريس ادبيات آن‌ها در مدارس، در کنار زبان فارسي آزاد است.» اين بند قانوني نشان مي‌دهد که تنوع زباني نه‌تنها يک واقعيت فرهنگي، بلکه يک حق به رسميت شناخته‌شده است.

با اين حال، وضعيت آموزش زبان‌هاي مادري در ايران هنوز با ظرفيت‌هاي قانوني فاصله دارد. تدريس ادبيات برخي زبان‌ها در دانشگاه‌ها و انتشار رسانه‌هاي محلي گام‌هاي مثبتي بوده، اما آموزش رسمي و نظام‌مند در مدارس به‌طور گسترده اجرا نشده است. در استان گلستان-که خانه‌ي زبان‌ها و فرهنگ‌هاي متنوعي چون ترکمني، مازني، و اقليت‌هاي ديگر است-اين شکاف بيشتر به چشم مي‌آيد. زبان ترکمني با وجود پيشينه‌ي غني و جامعه‌ي گسترده‌ي گويشوران، هنوز جايگاه تثبيت‌شده‌اي در نظام آموزشي رسمي ندارد و بيشتر انتقال آن بر دوش خانواده‌ها و محافل فرهنگي است. زبان مازني نيز، با وجود ريشه‌ي عميق در فرهنگ منطقه، در معرض کاهش انتقال بين‌نسلي قرار گرفته و نيازمند حمايت آموزشي و توليد محتواي مکتوب و رسانه‌اي است.

توجه به زبان مادري در چنين شرايطي يک ضرورت فرهنگي و علمي است. پاسداشت زبان مادري يعني تقويت آموزش، افزايش انسجام اجتماعي، کاهش تبعيض، و حفظ ميراث ناملموسي که قرن‌ها شکل گرفته. روز جهاني زبان مادري يادآور اين است که هيچ جامعه‌اي با تک‌صدايي رشد نمي‌کند و هيچ زباني، حتي کوچک‌ترين و کم‌گويشورترين آن‌ها بي‌اهميت نيست. هر زبان، قطعه‌اي از تابلوي مرقع زيباي انسانيت است و حفظ آن، حفظ بخشي از خود ماست.

 

 

شعر گلستان

 

آتش

فاطمه خاتمي، عليآباد کتول

 

سوال: عنصرِ انسان؟

جواب: «آتش» بود.

نه خاک بود و نه باد و نه آب.. آتش بود

 

خدا تنوره‌ي ما را اگرچه از گل ساخت

درونِ سينه‌ي پُر التهاب، آتش بود

 

از آن شراره به مستي پناه آورديم

درونِ شيشه به جاي شراب، آتش بود

 

نفر نه واحد انسان به شعله است اين‌جا

و جاي‌جاي جهان بي‌حساب آتش بود

 

بسوز! ردّ و اثر از خودت به جا بگذار

که رازِ ماندنِ هر انقلاب، آتش بود

 

براي ما که به روي گدازه رقصيديم

عجب که وعده‌ي روزِ عذاب، آتش بود!

 

 

 

 

نوازشي برگونهي مرگ

آسا قرباني، گرگان

 

براي مني که حق دارد خسته باشد

که شکسته باشد

که نخواهد

که اصلا نباشد

شبيه برگ‌هاي خزان زده

بر تاج مريم مقدس

انگار جهان هميشه از آغوش يک زن شروع شده

ولي چرا؟

انگار جهان در ستايش مرگ شرم‌سار است

اما چرا؟

چرا وقتي مي‌توان برگ‌هاي خزاني بر تاج مريم مقدس را بوسيد

نوازشي بر گونه‌ي مرگ نداشته باشيم

که مرگ هم بخشي از زندگي‌ است

که مرگ هم...

در خود زندگي است...

و زندگي است که شکم بزرگي براي زايمان تولد و مرگ دارد

هم شکوفه هم برگ خزان

بر تاج مريم مقدس تاب مي‌خوردند

و زني

در محراب

زير نور کهربايي شمع‌هاي روشن

شمع‌هايي که نجواهاي کوچکي را دود مي‌کردند،

اشک مي‌ريخت

چرا که از زندگي

و در زندگي

باز مانده بود...

 

 

 

دو شعر از

مهناز ايرواني، گرگان

ما باور گردآفريديم

 

مادر به من آموخت اين کشور

سرمايه‌ي آبا و اجدادي‌ست

با لهجه‌ي لالايي‌اش مي‌خواند

تنها در اين کاشانه آزادي‌ست

 

خارج نشو از مرز و بومش تا

خارج نباشد مرز روياهات

تا دست‌هاي کوچکت باشد

هر گوشه‌ از اين خاک، آبادي‌ست

 

هر شب برايم قصه‌ها مي‌خواند

از سعدي و فردوسي و حافظ

از سرزميني که سراسر شعر

از کوچه‌هايي که پر از شادي‌ست

 

از آن درفشي که معمايش

با دست‌هاي کاوه معنا شد

از بغض‌هاي بي‌صدايي که

در هر کدامش شور فريادي‌ست!

 

مادر گل انديشه‌هايم را

در دشت سبز مثنوي مي‌کاشت

آنجا که هر بيتش در آرامش

آنجا که دور از هر چه بيدادي‌ست

 

اين سرزمين همواره در تاريخ

پرگوهر و مهد هنر بوده

خاکش پر از افسانه‌هاي مهر

هر گوشه‌اش، گنجي خداداي‌ست

 

ما باور گردآفريديم و

تا دست‌هامان هم‌گره باشد

اين دژ که سبز است و سفيد و سرخ

سهم نگاهش، شوق آزادي‌ست

 

ما از قلم شمشير مي‌سازيم

از واژه‌هامان قصه‌هايي سبز

گل مي‌دهد احساسمان هر روز

تا شعرهامان گرم و مردادي‌ست

 

 

قصهي دليران

 

با همين لاي لايِ لالايي

در نگاهت، بهار مي‌ريزم

بي‌قراري نکن که در هر بيت

واژه واژه، قرار مي‌ريزم!

 

در خيالت جوانه مي‌کارم

شوق پرواز و پر گشودن را

در دل آرزوي شيرينت

باز و شاهين و سار مي‌ريزم

 

هر شب از شاهنامه و حافظ

داستاني دوباره مي‌خوانم

هر سحر در هواي زندگيت

شعر را، بيشمار مي‌ريزم

 

چشم وا مي‌کني گلستان را

بوستان را و راز در آن را

 

سعدي از يار مي‌نويسد و من

عشق را در مدار مي‌ريزم

 

گاهي از تار و پود مثنوي و

شهر عطار، قصه مي‌بافم

نقش سيمرغ و کوه قافش را

رج به رج، روي دار مي‌ريزم

 

گاه اما رباعي خيام

مي‌شود همنشين چشمانت

لحظه‌اي در گلوي انديشه

نغمه‌اي، خوش گوار مي‌ريزم

 

تا ببيني غرور ايران را

بشنوي قصه‌ي دليران را

هر نفس مرز شانه‌هايت را

غيرت و اقتدار مي‌ريزم

 

پس بخوان قصه‌ي سياوش را

شور رستم، کمان آرش را

با همين بيت‌ها وجودت را

رونق و اعتبار مي‌ريزم

 

افتخار تو نام ايران است

پرچمش را بگير بالاتر

با نگاهت شکوه ايران را

در دل روزگار مي‌ريزم

 

 

 

 

جدولت را حل کن!

محمدرضا فولادي، بندر ترکمن

 

بر صندلي‌ات بچرخ هي کَل‌کَل کن

با خوردن حق ما، خودت را يَل کن

 

ما جدول کوچه‌هايتان را شُستيم

آقاي رئيس، جدولت را حل کن!