کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
يادداشت دبير صفحه
آزاده حسيني
تصور کنيد در شهري زندگي مي کنيد که در آن وزارت فرهنگ، هنر و ادبيات ايراني وجود دارد. روزي زنگ خانه شما به صدا در مي آيد. از آيفون مي بينيد که ماموري از وزارتخانه آمده دنبال شما! در را باز مي کنيد. چند مامور با ادب و احترام وارد مي شوند. شما فرصت نمي کنيد آنها را بشماريد. دعوتنامه اي براي شما آورده اند و پيش از آنکه فکر کنيد: «حالا چي بپوشم....»؟! شما را با خود مي برند و هيچ توضيحي نمي دهند. چون آنها فقط مامور بردن شما هستند و وظيفه ندارند چيزي را برايتان توضيح دهند. از طرفي آن وزارت نوپا است و هنوز مامور توضيح دم در ندارد. با احترام و ارادتي که خاص رفتار و شخصيت ايراني است شما را به دفتري مدرن با معماري اصيل ايراني مي برند. هنوز چشمتان درگير آشوب نور و سقف بلند است و هوايي تازه که از پنجره هاي شمال شرقي مي آيد. ناگهان صدايي به دلنشيني غزلي ناسروده رو به شما مي گويد: «تبريک ميگم خدمتتون! شجره نامه اي از نوادگان سعدي پيدا کرده ايم و رسيده ايم به شما»! به چهره اش نگاه مي کنيد. با چشم هايش لبخند مي زند و حس مي کنيد که «عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد». و ادامه مي دهد: «شما و همه بچه هاي گلشن مهر، از نسل حضرت سعدي هستيد! اصل و نسَبتون از طرف پدري و مادري به استاد سخن سعدي مي رسه. ما تلاش بسياري کرديم که ريشه هاي شما رو پيدا کنيم. مي خواهيم بخشي از سرزمين قندپارسي رو به نام شما سند بزنيم. فردا مدارک خودتون رو به همراه بازآفريني هايي که از حکايت جناب سعدي نوشتين، برامون بياريد! شماره حساب بانکي و يک عکس سه در چهار که کاملا با چهره روزمره خودتون شبيه باشه»!
حالا از شما مي خواهيم که با همين تصور به خواندن حکايت هاي کتاب گلستان سعدي و بازآفريني آثار بپردازيد. کتاب را باز کنيد و ببينيد که چگونه از آن سوي قرن ها صدايش را به گوش ما رسانده است!
بازآفريني حکايت بيطار
اميرمحمد عرب
کاميار بسکتبال مي رفت. خيلي خوب بازي و تمرين مي کرد که مربي اش ازش راضي بود. ولي خسته شده بود از اينکه روزي چهار بار در هفته به باشگاه مي رفت. پسر دايي اش گفت: «خونه ما بزرگه بيا همونجا تمرين کن»! به مامانش گفت: «مامانش گفت فکر خوبيه هر جمعه ميريم تمرين ميکني تفريحم مي کنيم و شهريه هم نمي خواد بدي»! فرداي آن روز مربي گفت: «به مسابقات دعوت شدي»! گفت: «من نميام خودم تمرين مي کنم. ولي روز مسابقات به من هم بگين»! اون هر چيزي که خودش بلد انجام مي داد و هيچ پيشرفتي نداشت يا خيلي کم داشت و حتي بعضي وقت ها تمرين نمي کرد و بازي مي کرد. روزي مسابقه اي برگزار شد. دوستش بعد بازي زنگ زد بهش و گفت که: «تو نيومدي»! گفت: «کسي به من نگفت و خبر نداشتم»!
فرداي آن روز نزد مربي اش رفت و گفت: «مگه نگفته بودم هر وقت مسابقه بود به من هم بگين»؟! گفت: «تو در اين چند وقت تمريني جديدي نداشتي و کامل تمرين نکردي، الان هم اگر ميخواي بسکتبال بازي کني دوباره ثبت نام کن»!
بازآفريني حکايت 26 باب اول
برادر کوچيکتر و پدر مهربان
عليرضا خانقلي
پسرکي به نام رضا، ده ساله، هميشه حس ميکرد پدرش بيشتر به برادر بزرگترش توجه ميکند. برادر بزرگترش هميشه جايزه ميگرفت، تعريف ميشد و رضا فکر ميکرد پدر او را دوست ندارد. يک روز، رضا خيلي ناراحت شد و به مادرش گفت: «چرا پدر هميشه برادرم را تحسين ميکند؟ من هم خوبم»!
سال ها گذشت و رضا بزرگ شد. او با تلاش و مهرباني خودش، کارهاي زيادي ياد گرفت و در مدرسه و ورزش موفق شد. روزي وقتي پدر پير شد، فهميد که رضا نه تنها موفق شده، بلکه با قلب مهربانش، همه خانواده را شاد ميکند. پدر لبخند زد و گفت: «ميدانستم که تو اينقدر قوي و مهربان ميشوي. حالا مي فهمم که هميشه هر بچه اي راه خودش را دارد.» حتي اگر کسي ابتدا توجه زيادي نکند، با تلاش و مهرباني، نتيجه خوب هميشه برميگردد.
بازآفريني حکايت 26 باب اول
مدرسه زورگو
نازنين زهرا خانقلي
مدرسه ما يه مدير داشت به اسم آقاي جهانگير. همه ازش ميترسيدن چون فکر ميکرد خيلي مهمه و هميشه مي خواست زورش رو نشون بده. او به بچه هاي پولدار چيزهاي خوب ميداد. صندلي راحت، کتاب هاي جديد، و حتي تو اردوها اول ميرفتن. ولي بچه هايي که پول کمتري داشتن، مجبور بودن پول اضافي بدن تا نمره هاي متوسط بگيرن.
يک روز خانم معلم مهربونمون، خانم صادقي، جلوي مدير وايستاد و گفت: «آقاي جهانگير، اين کار درست نيست. همه بچه ها بايد برابر باشن»! اما آقاي جهانگير خنديد و گفت: «اين مدرسه مال منه و هر کاري بخوام ميکنم. تو فقط معلمي، حرفت مهم نيست»! چند هفته گذشت و همه چيز بدتر شد. بچه ها ناراحت بودن و با هم حرف ميزدن که چرا مدير عادل نيست. يکي از بچه ها، علي، به مامانش گفت که مدير پول اضافي ميگيره و بچه ها رو اذيت ميکنه. مامانش خيلي عصباني شد و همه رسيدها و مدارک رو به اداره آموزش و پرورش داد. يه روز بازرسي اومد و همه فهميدن که مدير چه کارهايي کرده. مدرسه اي که قبلاً همه بهش افتخار ميکردن، حالا اعتبارش کم شد و مدير مجبور شد استعفا بده.
بعدش، خانم صادقي و بچهها دوباره تلاش کردن مدرسه رو درست کنن. بچه ها حالا ميتونستن بدون نگراني درس بخونن و همه با هم برابر بودن. آقاي جهانگير هم فهميد که با زور و پول نميشه هميشه آدم مهم باشه، چون حقيقت يه روزي آشکار ميشه. آدم هايي که با بقيه بد رفتار ميکنن، بالاخره کارشون رو ميشه و عدالت برميگرده.
بازنويسي حکايت 14. باب هفتم
امتحان پر ماجرا
سحرحسن زاده نوري
هانيه با صداي سوگند به خودش آمد که دارد پز نمره نوزده اش را به هانيه ميدهد. او هم خيلي دلش مي خواست مانند بچه ها به کلاس برود تا نمره او هم خوب شود و حتي در پرسش و پاسخ کلاس فعال باشد. راستش از اول سال حسرت اينکه نمي تواند نمره خوبي بگيرد، به دلش مانده بود. زمان ميگذشت و او هنوز هم در افکارش بود. از صحبت هاي معلم چيزي متوجه نمي شد تا اينکه زنگ خانه به صدا در آمد و او راهي خانه شد. در راه به مغازه سر کوچه مدرسه رفت تا وسايلي که مادرش گفته بود را بخرد. خريدش را انجام داد و راهي خانه شد. در سر داشت که او هم براي بهتر شدن نمره اش تلاشي بکند. به خانه رسيد و بعد از سلام و احوال پرسي با مادرش؛ گفت که حسابي گرسنه است. از اعصاب خوردي اش با مادر صحبت کرد. در حال صحبت با مادر بود که يکهو در ذهنش جرقه اي زد. چند وقت پيش معلم کلاس پنجم خواهرش گفته بود که: «رشته ام تجربيه و هر سوالي داشتي کمکت مي کنم يادمه از قديما يه چيزايي»! البته پيش خودش گفت او هم معلم است و ميتواند کمکش کند. تصميم گرفت که بعد از ناهار و بعد از اينکه از خواب بيدار شد تماسي با آن خانم بگيرد و برود به خانه شان تا با او کمي فيزيک کار کند. عصر همان روز رسيد و به آن خانم زنگ زد و مشکلش را گفت. آن شخص قبول کرد که با او کمي کار کند براي امتحان دو روز بعدش. کلي هانيه خوشحال شد و قرار شد که فردا بعد از مدرسه به خانه آن خانم برود.
فرداي آن روز به مدرسه که رفت کلي جلو رفيق هايش پز داد که من هم اين دفعه نمراتم از شما بهتر ميشود. شما فکر ميکنيد فقط خودتان مي توانيد نمره خوبي کسب کنيد؟!
بچه ها هم گفتن چه خوب ما هم مشتاقيم که ببينيم چه ميشود. نمره اين امتحان فيزيک.
آن روز گذشت و بعد از مدرسه راهي خانه معلم خواهرش شد. سوالاتي که مشکل داشت را گفت. آن فرد هم چيزهايي که از سال ها پيش يادش بود را توضيح داد. آن روز گذشت و هانيه از اينکه قرار است فردا نمره خوبي کسب کند در پوست خودش نميگنجيد و خيلي خوشحال بود که ميتواند هم سطح دوستانش شود. ديگر نگراني ندارد و تمام حسرت هايش به پايان ميرسد. صبح آن روز خيلي خوشحال بود سريع صبحانه خورد و مشغول پوشيدن لباس هايش شد. در مدرسه کلي به دوستانش پز داد که حالا من هم مانند شما نمره خوبي کسب مي کنم. آن ساعت موعود فرارسيد و معلم برگه هاي امتحاني را داد با ديدن برگه ها حسابي جا خورد که نمي تواند جواب دهد. باز هم مانند بقيه امتحانات اشک از چشمانش مي ريخت. راستش ديگر نميدانست چه کار کند. انگار دنيا رو سرش خراب شده بود. بعد دادن برگه امتحان از معلم اجازه خواست که بيرون رود و آبي به صورتش بزند. زمان گذشت و دوستانش از ديدن چهره گريانش ديگر چيزي به او نگفتند و ماندند تا معلم برگه هاي امتحاني را بدهد. با خواندن نمره اش بچه ها همه جا خوردند که چرا اينکه اين همه پز ميداد حالا نمره اش اينقدر کمه! چي شده؟!
پايان کلاس يکي از بچه ها ميخواست براي امتحانات ترم اول آماده شود و از بچه هايي که کلاس رفتند خواست تا شماره آن معلم را به او بدهند. هانيه گفت همسايه مادربزرگم! اون هم ديپلم تجربيه فکر کنم بتونه بهت کمک کنه! بچه ها با شنيدن اين حرف زدن زير خنده که تو اگه بلد بودي پيش کسي ميرفتي که نمره خوبي بگيري نه بري پيش معلم ابتدايي که بهت فيزيک دبيرستان درس بده. ما ديگر حرف هاي تو را قبول نداريم و اصلا پيش کسي که تو ميگي نمي ريم.
بازآفريني حکايت چهاردهم. باب هفتم
در سرازيري قله
مريم ابراهيمي
در سالن باز شد، بروير وارد شد. ناطق حرف خود را قطع کرد و ورود او را پشت ميکروفون اعلام کرد. همه برايش از سرجاي خود بلند شدند.آقاي فردريش براي احوال پرسي به سمتش رفت و به او اطمينال خاطر داد که برنده انتخابات خواهد بود. بروير با اعتماد به نفس بالا روي صندلي نشست که نامش بر روي آن نوشته شده بود. پشتش را به آرامي به عقب هل داد تا احساس راحتي کند. نگاهي گيرا با لبخندي به روي لب او را در قالب مردي سي و اندي ساله جذاب کرده بود. همه زير چشمي او را نگاه مي کردند. شايد باقي افراد حاضر دور ميز علاقه مند بودند که جاي او باشند. نه به عنوان برنده احتمالي انتخابات وزارتخانه اقتصاد، بلکه به عنوان مردي ثروتمند که تجارت را مانند جمع و ضرب دو عدد ساده مي داند. خوب پيش بيني مي کند و سودهاي زيادي به دست مي آورد. در ژانويه سال 2022، او جوان ترين تاجر آلمان شناخته شد و همين اصل باعث شد که از طريق چندي از دوستان به عنوان سهامدار بزرگترين شرکت بازرگاني دوسلدروف معرفي شود و قراردادهاي بين المللي او در سخت ترين اوضاع، به خصوص رکود اقتصادي آلمان در چند ماه گذشته، باعث شد که نامش بيشتر بر روي زبان ها بيفتد. درست هفت سال پيش بود که به دليل حمله هوايي که به کشور آلمان صورت گرفت، واردات برخي کالاهاي اساسي به مشکل برخورده بود و اوضاع اقتصادي درهم پيچيده بود. در آن زمان، بروير جواني بود بيست و نه ساله که به مرتبه تجربه هاي کسب شده پدرش در بازرگاني، کالاهاي اساسي را به کشور وارد کرده بود و عملکرد او نوعي نجات بخش بود و همين عمل سبب شده بود که با صدر اعظم آلمان ديدار داشته باشد.
نوبت به بريور رسيد، ميکروفون جلويش روشن شد. با دست چپش، کتش را صاف کرد و خودش را جلو کشيد. چهره اش سرشار از شور و اميد بود. خودش را در حالي که براي همه شناخته شده بود، معرفي کرد مانند يک نامزد انتخاباتي از تجارت و رزومه کاري اش گفته بود و برنامه هاي نوين خودش را ارائه داده بود. البته او نه اقتصاد خوانده بود و نه سياست. سخنان او ضبط ميشد و سپس براي مردم بازپخش ميشد. ماه بعد که نتيجه انتخابات آمده بود، بروير با راي نخست برنده نتايج بود. فردايش بروير بايد سحرخيزتر ميشد.
سوار اتومبيلي ميشد که جلو آپارتمانش منتظر بود و وارد وزارتخانه اي مي شد که ورودي آن از هرروز ديگر شلوغ تر، و مملو از خبرنگاران و گزارشگران بود. بروير در قامت مردي جوان با کت و شلواري مشکي قدي بالاي صد و هشتاد با کراواتي قرمز، قدم هايش را يکي پس از ديگري با فاصله بر مي داشت و به سمت آينده اي حرکت ميکرد که شايد رويايش نيز در سرش پرورانده نشده بود. فردريش دوست و شريک تجاري قديمي، او را در بغل گرفت و جمله اي را در گوش بروير تکرار کرد.
«شکست هاي زيادي را پشت سر گذاشتي و حالا جشن پيروزي ات را ميگيري و اگر باز هم شکست را لمس کردي، نترس پيروزي عظيم در انتظار تو خواهد بود»!
برويرچشمش از اين جايگاه و مقام برق مي زد و بايد به چيزي مي انديشيد فراتر از کارهاي طبق معمولش.
مارس2024، چالشي بزرگتر از اتفاقات گذشته، آلمان را تهديد مي کرد. اين بار بيماري واگيردار قارچي در بين مردم شيوع پيدا کرده بود که تقريبا در حال اپيدمي شدن بود. بيماري قارچي بسيار خطرناک و واگيردار که کشاورزي را مختل کرده بود. بروير که مي دانست چه در انتظار مسئوليت اوست روي صندلي دفتر خود نشسته بود، به لوسالومه، منشي دفتر خود گفت که فردريش را خبر کند تا به دفتر او بيايد. او نيازي به چيزي فراتر از کارشناسان خود در حل مشکلات پيش روي کشور داشت. نياز به کسي که دوباره اعتماد به نفسش را تقويت کند و به او نيرويي دوباره ببخشد. بروير از همان کودکي نيز روحياتش به اوضاع نامطلوب حساس بود ولي فردريش مي توانست او را آرام کند.
بروير نيز حق داشت. غلات شامل گندم، جو و برنج آفت زده بود، لبنيات و گوشت آلوده شده جانواراني مانند گاو، گوسفند، خوک و پرندگان در تغذيه مردم جا پيدا کرده بود. زمستان نيز نزديک بود و سرماي اروپا نيز بيدادگرانه بيشتر از هر سال ديگر در حال اوج بود و کشور نياز مبرم به ذغال سنگ و نفت داشت. لوازم پزشکي و تجهيزات لازم بايد وارد کشور مي شد. همچنين زيرساخت هاي لازم براي انجامکارهاي اداري، قضايي، آموزشي در اين اوضاع بايد فراهم مي شد. و همه اينها نياز به اقتصادي داشت که از کمتر پيچيدگي و چالشي برخوردار باشد. بروير که قبل از آن، به تجهيزات هواپيما و.. و انگشت شمار اقلام خوراکي، مشغول بود، نمي دانست چطور به همه امور رسيدگي کند. اوضاع سخت تر مي شد و بودجه وزارتخانه سقوط پيدا کرده بود. بروير قبل از اين پست، مقام دولتي نداشت و الان سخت تر مي تواند بودجه را مديريت کند. اين اوضاع تا نه ماه ادامه پيدا کرد. مردم که بسياري از اعضاي خانواده خود را بر اثر اين بيماري کشنده از دست داده بودند به جوش و خروش در آمدند. از طرفي قيمت کالاهايي که کمياب شدند توسط برخي سودجويان افزايش پيدا کرده بود و حقوق کارمندان کم و در برخي از ارگانها قطع شد. و از طرف ديگر مردم در فضاي مجازي او را مردي بدور از دلسوزي و تعهد کاري خطاب مي کردند و در توئيتر ناسزاهاي زيادي به او مي گفتند. در حالي که، در ابتداي کار او، تورم، سه درصد کاهش پيدا کرده بود و رفاه کشور در اوج آسودگي بود. بروير نمي دانست بايد چه کار کند. در تجارت سابق خودش، در صورت شکست، ضرر و زيان ش را مي پرداخت. ولي در حال حاضر چه بايد بکند، چه ضرري را مي تواند بپردازد و چگونه شرايط فعلي را جبران کند. با اين وجود با کارشناسان و باقي وزراي کابينه، جلسه اي برگزار کرده بود و بروير از همه آنها بيشتر درگير بود. در اين اوضاع بود که رقباي زيادي پيدا کرد. درست هفت سال پيش در جنگ هوايي کشور متجاوز، بروير نقش کمک بخشي را داشت. زيرا وظايفش کمتر و قدرت کنترلش بيشتر بود و بهتر مي توانست روي برنامه هايش کار کند ولي حال پيچيدگي کارش بيشتر، و قدرتش تضعيف شد. آري برايش سخت بود. ساعت هفت صبح به وقت برلين بروير لوسالومه را به اتاقش خواست. نامه استعفايش را به او داد. رسانه ها پر هياهو شده بود و به ناچار زير فشار و حمله مردم، دولت با استعفاي او موافقت کرده بود. برخي مخالف اين استعفا بودند، چون معتقد بودند که کشور بيشتر در عمق فاجعه فرو مي رود و تدبيري پايدار نخواهد داشت. ولي بروير فقط به يک چيز مي انديشيد اينکه اعتبار و ارزش حرفه اش را در راهي گذاشت که با مديريت گسترده تر، ستيز داشت. شايد تجارت خودش ديگر رونق سابق را نداشته باشد. اگر او در انتخابات برنده نبود و در همان جايگاه غير دولتي مي ماند، ارزش و بهاي کارش را به خصوص در اين اوضاع بالاتر مي برد. شايد مردم دوباره از او به عنوان فردي نجات بخش نام مي بردند و بايد به همان جايگاه سابق خودش بسنده مي کرد. فردريش به منزل او آمد و برخلاف باور بروير که انتظار داشت از کار او عصباني باشد، با خونسردي تمام به او گفت، شکست زود هنگامي را متحمل شدي ولي پيروزيِ دوباره در انتظارت خواهد بود.
بازآفريني حکايت 14. باب هفتم
سقوط در يک شب
سيده فاطيما عقيلي
ويديو را قطع مي کنم. در حالي که نورها و پشت صحنه را مرتب مي کنم، آنا با هيجان مي گويد:
«رهاااا ببين چقدر ويوي پيجت رفته بالااا! بززن قدددش»!
چشمانم را مي چرخانم و ريز ريز مي خندم. از آن سوي اتاق، طنين با ظرفي پر از شيريني وارد مي شود! آه! حتما باز با همان لحن نصيحتگرانه اش مي خواهد بگويد چه خوب است و چه بد!
آرام ظرف را روي ميز قرار مي دهد و گوشه مبل مي نشيند. گفتم که! با همان لحن هميشگي ميگويد: «ولي از نظرم اين کار اصلا خوب نيست»!
+ چه کاري؟
- خب همين که مياين و مردمو مسخره مي کنيد و از اعتمادشون سوء استفاده مي کنيد، دعواهاي الکي و ماشين هاي اجاره اي و ساعت و گوشي هاي فيک و...
اگه يه روز رسوا بشيد چي؟ همين فضاي مجازي تون که توش يه روز بزرگ و آدم حسابي شدين، يه روز هم کوچيک و بي ارزشتون ميکنه!
با چنان چشمغره اي پاسخش را دادم که تا چندي سکوت ميان مان حکم فرما بود. آنا که درحال پيدا کردن موضوع جديدي براي ويديو بود؛ هر لحظه تماس هاي متعددي مي گرفت و آن را درون برگه اي يادداشت ميکرد.
+ خب! همه چي جوره!
يک بي ام و سري جديد، ساعت رولکس اصل، کيف شنل، ست لباس ديور و يه پنت هاوس لاکچري بالا شهر ديگه بهتر از اين چي ميخواي دخترررر ؟
- حالا هزينش چقدره؟
+ بابا حرف زدم باهاشون همه چيز حله!
کي بريم سر فيلمبرداري؟
واقعا برام لذت بخش بود! يک زندگي لاکچري همان آرزويي که سال ها در ذهنم مي پروراندم! حال باورم نمي شود با هزينه اعتمادي مردم، چنين زندگي لاکچري بنا کرده ام!
عصباني به لپتاپ آنا مي نگرم!
سرش داد ميزنم: «زود باش آنا! تا نفهمم اين دختر تازه به دوران رسيده کيه ولش نميکنم! دختره ي عقده اي فکر کرده ميتونه از من جلو بزنه»!
آنا ترسيده بود. با عجله سايت هاي مختلفي را چک مي کرد تا سر از پيشرفت اين دختر به ظاهر موفق دربياورد. طنين با عجله وارد اتاق شد، صفحه گوشي اش را نشان داد و گفت: «ايناهاش ويديو گذاشته»!
چيزي را شنيدم و ديدم که نبايد! آن دختر يک شبه تمام شهرتم را بر باد داده بود. مي دانستم هرچه دارد و با آن ها ادعا مي کند، دروغ است. اما چه کنم ديگر صلاحيتي ندارم که بخواهم آن را اثبات کنم! و من قرباني دام طمع شده بودم.