سندروم صندلي و خشونت


یادداشت |

  محمد حسين شعباني

 

بخش دوم:

- گفتيم که عدالت بنيادي است که در وضعيت اخير زيرپا گذاشته شده است. شايد اشاره به جايگاه اين مهم‌ترينِ ارزش‌ها وسعت جريان منفي موثر بر هيئت انديشه جمعي ايران را بهتر روشن سازد.

بدون شک، مثلثِ عدالت -ديانت- حکومت (سلطنت- ولايت)، ستون‌هاي اصلي حکمراني سنتي- تاريخي درازمدت ايران زمين از اعصار پيشااسلامي تا دوره‌ي اسلامي و تا قرون معاصر بوده است. اگر فرض بگيريم که اين ساختمان حقيقتاً بر روي اين سه ستون برپا و استوار گشته است؛ و ناترازي ميان آنها مي‌تواند به سستي بنياد کل بنا و ريزش تمامي سازه منجر شود، اعتبار ستون عدالت پررنگ‌تر هم خواهد شد.

عدالت سياسي خود از مهم‌ترين شاخه‌هاي منشعب گشته از ريشه‌ي اصلي است و سالهاست که هيئت انديشه‌ي جمعي در ايران براي نيل به اين هدف به اشکال مختلف تلاش مي‌کند.

 در مسير چنين جهتي بود که ما از پادزهر اوليّه‌ي حکمراني احزاب سخن به ميان آورديم. بدون هيچ شکي طيف‌بندي گروه ‌هاي نسبتاً مختلفة انديشه‌ي سياسي در سنت تاريخي هيئت انديشه ايراني- اسلامي ريشه دارد. البته که تحقق چنين بينشي امري فرهنگي است و بيش از همه خودِ حکمراني سياسي است که بايد به حرکت به سمت فرهنگ حکمراني حزبي توجه کند. اما اين انصاف در ما وجود دارد که انتظار صورت‌بندي چنين حکمراني را از خود حاکميت مرکزي غيرحزبي متمرکز نداشته باشيم.

مصباح درباره‌ي ابعاد فرهنگي حاکميت مي‌گويد:«اگر عنصر فرهنگ اساسي‌ترين عنصر اسلام تلقي شود، بزرگ‌ترين بعد پيروزي انقلاب اسلامي نيز بعد فرهنگي آن خواهد بود».

«انقلاب اسلامي، بيش و پيش از هر چيز، يک انقلاب فرهنگي است؛ نه يک انقلاب سياسي، حقوقي و اقتصادي. البته اين به معناي نفي آنها نيست؛ به عبارت ديگر، انقلاب اسلامي در عين حال که به هيچ روي از سهم و تأثير عواملي همچون فقر مادي و اقتصادي، ظلم اجتماعي و حقوقي، و از دست دادن شأن و حيثيّت بين‌المللي و جهاني در فاسد و نابهنجار ساختن زندگي انسان‌ها غفلت يا تغافل ندارد، بيشتر دل‌نگران محروم ماندن مردم از استکمالات معنوي و اخلاقي است؛ و اگر با پديده‌هاي اجتماعي‌اي مانند فقر و ظلم هم مبارزه مي‌کند، به علت تأثير منفي است که هر يک از اين پديده‌ها در استکمال معنوي و اخلاقي بشر مي‌تواند داشته باشد».

 از قضا تحليل دروني ما به انديشه سياسي آقاي مصباح در نسبت با دي ماه خونين 1404، شامل تک‌تک مواردي که ايشان هدف ثانويه انقلاب اسلامي معرفي کردند نيز مي‌شود. فقر مادي و اقتصادي، ظلم اجتماعي و حقوقي، از دست دادن شأن و حيثيت جهاني در کنار هدف اصلي که محروم ماندن از کمالات معنوي و اخلاقي است همگي در عرض يکديگر در فاسد و نابهنجار ساختن زندگي تمامي واحدهاي اجتماعي ايران نقش موثر و پررنگ بازي کرده است. آيا ولي مصلحت مولي‌عليهم را با اين شرايط رعايت کرده است؟ اين پرسشي است که هر يک از واحدهاي فردي يا جمعي جامعه‌ي ايراني به شيوه‌ي خود بدان پاسخ مي‌دهد. امّا آيا پاسخ ها علاج نيز هستند؟!!!

 آن‌چه که عيان است اين است که، از ستون عدالت فاصله‌اي چشم‌گير گرفته شده است و با اين اوصاف بايد بار ديگر به سراغ مصباح رفته و از او کمک بطلبيم.«چون هدف اصلي و نهايي اين انقلاب استکمال معنوي انسان‌هاست و اين هدف جز بر اثر افعال اختياري آنان حاصل نمي‌شود، رهبران اين انقلاب براي اينکه تعداد بيشتري از مردم را به صفوف انقلابيّون ملحق سازند، هرگز به شيوه‌هاي مجبورکننده، تحميلي و قهري متوسل نمي‌شوند؛ بلکه مي‌کوشند تا خود مردم به مقاصد انقلاب ايران ايمان آورند و آگاهانه و آزادانه به انقلابيون بپيوندند و از جان و دل، سقوط و انهدام نظام فاسد و استقرار نظام انقلابي را بخواهند». « و از اين رو رهبران اين انقلاب، نه به کتمان حقايق و نه به نشر اکاذيب و اساساً از هرگونه اغفال و فريبکاري و نيرنگ‌بازي روي مي‌گردانند. در واقع آنان وظيفه‌ي خود مي‌دانند که آگاهي‌هاي مردم، رشد فکري، عقلاني و فرهنگي آنان را افزايش دهند».

 مصباح حتي در جايي ديگر بيان مي‌کند که اگر انقلاب اسلامي مؤلفه‌هايي از جمله‌ي دو مورد ذکر شده را نداشته باشد، بي جهت نام اسلامي را به خود گرفته است. حال با اين وضعيّت نقد ما جانمايي درست خود را يافته است.

در حکمراني فاصله گرفته از مثلث ثبات و تعادل، صندلي‌ها براي صاحبان خود، سندروم توهم قدرت بي‌‎ وجاهتي را بارگذاري کرده‌اند که با زبان جناب مصباح بي‌جهت نام اسلامي بر اعمال خود گذاشته اند که البته از جانب ما نام ايراني هم از آنان سلب شده است. عدم تقيّد صاحبان صندلي‌ها به اصول و مباني حکومت مردمي اسلامي ايران، تيشه به ريشه‌ي مثلث تعادل و توازن حکمراني در ايران‌زمين زده است.

 بنابراين خشونت صادره و حمايت‌شده از جانب صندلي‌ها که عناصر بي‌فکر و خطر‌ آفرين را در مقام نفي آزادي انتخاب واحدهاي جمعي معترض به وضع موجود (از هر منظر قابل اعتراض موجهي) در ساحت توحيد اجتماعي ايران مسلح به انواع سلاح‌هاي ابزاري و گفتاري کرده‌اند، مي‌بايست به عنوان ويروس هيئت انديشه‌ي حکمراني مورد شناسايي قرار گرفته و از اراده‌ورزي بي‌مسئولانه بر صندلي قدرت کنار گذاشته شوند. اين مشخصاً نه تنها تصميمي به نفع تعادل‌بخشي به ساختمان حکمراني و در مسير تحقق اهداف انقلابي ذکر شده توسط مصباح است، بلکه تجسم بخشي به اراده‌ي آگاهانه‌ي بخشي از واحدهاي اجتماعي معترض به عنوان ريشه‌هاي هنوز سالم درخت توحيد اجتماعي ايران نيز هست.

 با طي چنين مسيري است که فضاي اجبار و حذف، از آسمان خرد جمعي ايراني کمي فاصله خواهد گرفت و فرصت لازم براي طي ساير پله‌هاي بازگشت به ثبات عدالت از طريق ريشه‌کن کردن فساد به گوشت جذب‌شده‌ي مثلث حکمراني و صورت‌بندي تا حدي تأسيسي حکمراني حزبي درون سنت ايراني- اسلامي و ... پيدا خواهد شد.

 هر مسيري جز راه‌هايي که به صداهاي تا حدي متفاوت موجود در هيئت اجتماعي امکان بيان بدهد، (از جمله خشونت و ارعاب صندلي‌ها) قرارگرفتن در بطن همان نيرنگ‌بازي، فريبکاري و نشر اکاذيبي است که جناب مصباح عملاً بيان کرده است که از رهبران حکومت اسلامي به دور است.

مصباح در موضعي با شباهت به بيان ما گفته است: «انقلابيون انقلاب را براي به قدرت رسيدن يک فرد يا گروه يا قشر نمي‌خواهند، بلکه مقصود آنان اين است که جميع افراد، گروه‌ها و قشرها رشد يابند و به مصالح حقيقي خود برسند». مسلم است که تا سندروم صندلي در حال اشاعه‌ي صداي يک فرد يا يک گروه يا يک قشر بماند، از مقصود اصلي انقلاب اسلامي فاصله بسيار گرفته شده است و به جاي رشد همگاني، تنها شاهد ضعف و سقوط اکثريت معترض در مقابل رشد ظاهري اقليّت متصل به صندلي‌ها و سقوط آزاد در باطن اصلي آنها خواهيم بود. بنابراين عنصر عدالت در سايه‌ي رشد همگاني واحدهاي متکثر جامعه‌ي ايراني اسلامي محقق مي‌گردد و شرايط را براي مقاوم‌سازي ستونهاي ساختمان حکمراني فراهم مي‌کند.