ديـده بگـشـا اي برادر !
یادداشت |
حسين دوست محمدي
اين روزها گفتن و نوشتن بسيار دشوار شده اما از آن دشوارتر نگفتن و ننوشتن است. آنچه اين روزها آسان است و در دسترس، اشک و آه و غم و اندوهِ ژرف و بيپايان است. به هر گوشه خانه اجداديمان که مينگريم دريغي نهفته است و بر بالين هر دريغ غنچهاي شکفته؛ «در اين سراي بي کسي» ديوجانسوار چراغ به دست در باغي از داغ قدم ميزنيم و در جستجوي مهر مادري هستيم. اين داغ، اين باغ و اين چراغ از جنس همان آتشي است که خواجه اهل راز فرمود:
از آن به دير مغانم عزيز ميدارند
که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست.
.... و سرانجام کاروانسراي کهن کاروان ديگري را بدرقه کرد و همراه با بانگ الرحيل، کاروان به راه افتاد چنانکه گويي کاروانيان هيچگاه در اين کاروانسرا پاي ننهاده بودند و از آن همه شور و شوق و آواز و فرياد و قال و مقال جز آتشي به منزل نماند. آري آنها نيز رفتند تا کاروانسرا منتظر کاروان ديگري چشم در پيچ و خم بيايان بدوزد. آنها رفتند اما چه باشتاب و چقدر زود!! به تعبير طبيب اصفهاني گويي اين کاروان با سپيده صبحگاهي و با نخستين بارقههاي فلق قرار ملاقات داشت که در سياهي شب راه پيمود تا به هنگام طلوع صبح در مقصد باشد:
خوش آن کارواني که شب راه طي کرد
دم صبح اول به منزل نشيند
آنها رفتند و به منزلگاه آرامش نشستند و ما را با جاني سوخته و جهاني از پرسشهاي بيپاسخ تنها گذاشتند. به راستي چه شد؟ چه کرديم؟ چرا به ناگاه «پرده بر انداختيم و کار به اتمام رفت»؟ آيا در اين هياهوي ناتمام ميتوان انديشيد و به پاسخي درخور دست يافت؟ آيا در غبار اين معرکه انديشيدن ممکن است؟ آيا در دفتر املاي زندگي و در نامه اعمالمان فرصت بازانديشي، بازگشت و تصحيح غلطهايمان را داريم؟ نميدانم!!!... اما ميدانم مادرمان اين روزها از ما ناراضي است و مهرش را حلالمان نميکند. ايران؛ اين مادر سالمند قد خميده که در داغ فرزندانش چهره به ناخن خسته و گيسو پريشان کرده از ما روي گردانده و تاب ديدن چهرههاي برافروخته، چشمان دريده و رگهاي برآمده فرزندان خود را ندارد. مام ميهن وقتي دامن پر مهرش را ميگسترد چشم به راه «همه» فرزندان خويش است تا دست در دست، بازو به بازو و زانو به زانو برادروار بر اين دامن پرمهر بنشينند و خواهروار از آن برخيزند. مام ميهن فرزندانش را تقسيم و تفکيک نميکند. او تک تک فرزندانش را دوست ميدارد و به يک اندازه به آنها مهر ميورزد. او آرزو دارد همه فرزندانش را يکجا در آغوش بگيرد و زير سايه خود گرد آوَرَد. اين ناله و فرياد و فغان مادرمان از جدايي فرزندان است، از بي مهري فرزندان نسبت به يکديگر است، از رويارويي فرزندان و از برادرکشي بر دامان مادر است. اما دريغ!!! که صداي اين مادر پير در هياهوي فرزندان ناسپاس گم شده است. برادراني که قابيل وار با دشنههاي تشنه و با تيغهاي آخته خون برادران و خواهران خويش را ميريزند يا همچون فرزندان يعقوب پاره تن خود را در سياهچاله ستم و فراموشي ميافکنند و صد دريغ در راهي که ميروند سر از پا نميشناسند. اکنون که «در سينه داغي و از لاله باغي داريم» چه بايد کرد؟ چه نبايد کرد؟ و اساساً چه ميتوان کرد؟ چگونه ميتوانيم اشتباهات و خسارتها را جبران کنيم؟ چگونه ميتوانيم آرامش را به ميهنمان، نان را به سفرههامان، اميد را به دلهامان و لبخند را به لبهامان بازگردانيم؟ گويا هيچ روزنه اميدي جز بازگشت به دامان پرمهر مادر پيش رويمان نيست. آخرين پناهگاه آغوش مادر است. بايد مادرمان را شاد و از خودمان راضي کنيم. بايد به تعبير مولانا دلهامان را با هفت آب از کينه بشوييم و آنگاه در زير سايه مام ميهن برادروار با همدلي و همگامي و همزباني همخانه شويم و اين همه زماني به دست ميآيد که پاي بر نفس خود بنهيم و غير از خود ديگران را نيز ببينيم. صداي مردم ايران را بشنويم و هشدار آنها را جدي بگيريم چون آنها صاحبخانه هستند و بيش از هر کس دلشان براي اين خانه و کاشانه ميسوزد. فراموش نکنيم مردم ايران مالک اصلي کشور هستند لذا بايد با رضايت و همراهي آنها کشور را اداره کنيم و خود به دنبال مردم براي تحقق خير عمومي کوشش نماييم. خير عمومي اگر ديروز آزادي، آبادي و توسعه کشور بود امروز چيزي جز حفظ ايران از نابودي نيست. امروز کيان کشورمان در خطر است. وحدت ملي ترک برداشته و اهريمن پشت دروازه شهر به کمين نشسته است. امروز روز زورآزمايي برادران نيست. امروز روز سرنوشت است. امروز روز حفاظت و حراست از تاريخ و فرهنگ و تمدن چندين هزارساله کشورمان است. امروز روز پاسداشت ميراث نياکانمان است. هشيار باشيم که تاريخ کوتاهي ما را نخواهد بخشيد.
زنده ياد مجتبي کاشاني شاعر معاصر شعري زيبايي دارد به نام «ديده بگشا اي برادر!». اين شعر که با مضمون وحدت و همدلي و پرهيز از تفرقه و برادرکشي سروده شده با آهنگسازي زنده ياد استاد محمدرضا لطفي و صداي استاد شهرام ناظري حلاوتي صدچندان يافته است. نخستين بار اين سرود در سال 1358 پخش شد و بسيار مورد اقبال و توجه هم ميهنان قرار گرفت. شاه بيت اين شعر مجتبي کاشاني که گويي مناسب اين روزهاي وطن سروده شده اين است::
اي ز مهر وطن سينه لبريز خون بر اين خاک ويرانه کم ريز
ميهنت داغ دل ديده بسيار بار اندُهش از سينه بردار.
به ايران بزرگ و کهن بينديشيم، بر آتش کينه ندميم و اگر ميتوانيم آبي بر آتش ميهن بريزيم؛ مبادا شعله اين آتش مانند «آتش در نيستان» دامن مادرمان را بسوزاند.
مدرس دانشگاه و پژوهشگر