معماي تنگه هرمز؛ جنگ، بازدارندگي يا توافق؟


سیاسی |

علي ميرموسوي 

 

 

 

بحران‌هاي بين المللي را مي‌توان زلزله‌اي سياسي دانست که نظم بين الملل را به لرزه مي‌اندازد. آنها همچون زلزله‌هاي طبيعي از نظر شدت يا درجه ويرا‌نگري و دامنه تفاوت دارند و بسته به ميزان اين دو، تاثيرگذاري‌شان متفاوت خواهد بود. همان‌طور که از ميان انبوه زلزله‌هايي که هر سال در جهان رخ مي‌دهد، اندکي از آن ها خيلي شديد هستند، بحران‌هاي بين المللي شديد و ويران‌گر نيز بسيار اندکند. مايکل برچر به همراه گروهي ديگر از پژوهشگران، 391 بحران بين المللي را از  1918 تا 2002 مورد پژوهش قرار‌داده‌اند. نتايج اين پژوهش نخستين بار در سال 2008 در کتابي با عنوان «زلزله‌هاي سياسي بين المللي» توسط انتشارات دانشگاه ميشيگان منتشرشد. آن‌ها شدت بحران را با شش شاخص اندازه‌گيري کرده‌اند: تعداد بازيگران، ارزش‌هاي تهديد شده، خشونت، مداخله قدرت‌هاي بزرگ، اهميت ژئواستراتژيک و دوره زماني. آن‌ها با سنجش اين شاخص‌ها و درجه بندي آن ها از 0 تا 10، به خوبي نشان داده اند که تنها 30 مورد؛ يعني 7/7 درصد از آن‌ها را مي‌توان شديد ارزيابي کرد.  اين 30 مورد درجه‌اي بين 7 تا 10 داشته‌اند و از ميان آن ها جنگ خليج فارس در 1991-1990 با درجه 10 شديدترين بحران بوده است. بر اساس شاخص‌هاي برچر، مي‌توان استدلال کرد که بحران تنگه هرمز در زمره شديدترين بحران‌هاي بين‌المللي قرار مي‌گيرد. اين بحران حاصلِ درگيري درازمدتي است که ميان جمهوري اسلامي ايران و دشمنان و رقيبان منطقه‌اي آن به ويژه اسرائيل و آمريکا وجود داشته است. با توجه به پيامدهاي اين بحران براي ساختار قدرت در منطقه و نظام بين الملل و دولت‌ها و ديگر بازيگران درگير در آن، اميدي چندان به حل آن در کوتاه مدت نيست. از سويي هر‌چند اين بحران با جنگ آغاز شد، ولي حل آن از راه نظامي بسيار دشوار و دور از ذهن به نظر مي‌رسد. اين پژوهش نشان مي‌دهد بحران‌هاي حاصل از درگيري‌هاي دراز مدت (protracted conflict)، به شکل قطعي حل شدني نيستند و با دو راهي توافق و بن بست روبرو هستند. بر اين اساس بن بست کنوني در بحران تنگه هرمز طبيعي به نظر مي‌رسد و خروج از اين بن بست از راه توافق ممکن اما به چند دليل دشوار است. نخست به دليل نقش و پيامدي که در نظم و ساختار قدرت چه در سطح منطقه‌اي و چه در سطح جهاني خواهد داشت. دوم به اين دليل که خواسته‌ها و شرايطي، که طرفين درگيري براي پايان دادن به آن مطرح مي‌کنند، سازش پذير نيستند. همچنين سياست‌هاي امنيتي تهاجمي اسرائيل در کنار برخي جريان‌هاي حامي تغيير رژيم در ايران در آمريکا و اسرائيل، توافق را با دست انداز روبرو مي‌کند. اين وضعيت بحران تنگه هرمز را به دوراهه يا معمايي پيچيده تبديل کرده است. با اين حال، تداوم اين بحران نه تنها به سود هيچ‌کدام از طرفين نيست، بلکه پيامدهاي جبران ناپذيري براي کشورهاي منطقه و اقتصاد جهاني دارد. از اين رو چاره انديشي براي حل آن ضروري و فوري است. اما چاره چيست؟ آيا مي‌توان به دستيابي به توافقي اميدوار بود؟ يا اين هدف چنان دور از دسترس شده که جنگي ديگر را ناگزير ساخته است؟

چنان که اشاره شد، در نهايت نمي‌توان اين بحران را از راه نظامي و جنگ حل کرد‌. با اين حال در هر دو طرف برخي از تز از سرگيري جنگ دفاع و استقبال مي‌کنند. آنان اميد دارند که يا با واردآوردن ضربه‌اي شديد يا با مقاومت در برابر آن، طرف مقابل را به زانو درآورند و از اين راه برتري خود را در مذاکره تثبيت و خواسته‌هاي خود را بر او تحميل کنند. عملي شدن اين تز به اين بستگي دارد که اين گروه دست بالا را در تصميم ‌گيري به دست آورند. همچنان که برخي شواهد نشان مي‌دهند موقعيت اين گروه به ويژه در آمريکا رو به تقويت است. در اين وضعيت تنها چيزي که شانس جنگ را کاهش مي‌دهد، برداشتن موانع توافق از راه تعديل خواسته‌هاي طرفين است. اين کار نيازمند تقويت جريان مخالف جنگ در هر دو طرف و مداخله قدرت‌هاي ميانجيگر است. در اين ميان چين از جايگاه و نقشي ويژه برخوردار است. در صورتي که پکن بتواند با استفاده از اهرم‌هاي خود اين موانع را از سر راه بردارد، مي‌توان خيال خود را از سرگيري جنگ آسان کرد. در غير اين صورت جاه طلبي اسراييل جناح جنگ طلب را در آمريکا تقويت و بار ديگر جنگ آغاز خواهد شد. در اين ميان استقبال از اين جنگ به اميد توان مقاومت در برابر آن ريسک بزرگي خواهد بود.

 

استاد علوم سياسي دانشگاه