مورد عجيب دکتر لومبروزو کالبدشکافي يک ايده در ترازوي اجراي مينيمال


یادداشت |

علي اکبر بخشي

 

 

اجراخوانيِ "مورد عجيب دکتر لومبروزو" به نويسندگي عليرضا اميدي در بوتيک‌هتل سراي خان گرگان، نه فقط يک رويداد اجرايي کم‌هزينه، بلکه بيانيه‌اي فرمي بود (چگونه مي‌توان با حداقل امکانات، حداکثر انديشه را روي صحنه برد؟)، عليرضا اميدي با متني سرشار از ارجاعات بينامتني (نظير فيلم هاي پدرخوانده و مورد عجييب دکتر جکيل و آقاي هايد) و ساختاري چرخشي (بازجويي اول و آخر با چهره‌اي وارونه)، نمايشنامه‌اي نوشته که مخاطب را به سفري ميان واقعيت و توهم، عدالت و انتقام، علم و پيش‌داوري مي‌برد، اما آنچه اين اجراخواني را بديع کرد، هم‌نشيني هوشمندانة اين جهانِ پيچيده با فضايي سنتي و صميمي در حياطي با حوض و پاشويه بود.

نمايشنامه در آغاز و پايانِ خود، با ميزانسني يکسان و ديالوگ‌هايي تکراري، اما با چرخش 180 درجه‌ايِ هويت متهم، اين پرسش را پيش مي‌کشد: چه کسي حق دارد ديگري را مجرم بالفطره بخواند؟ لومبروزو در پايان خود قرباني مي‌شود، اين اثر نمايشي پرونده‌اي را روي ميز مي‌گذارد که بيش از يک قرن است همچنان مفتوح مانده، پرونده ي نسبت ميان جرم، قرباني، جامعه و مسئوليت.

گروه با هشت بازيگر شناخته شده ي تئاتر گرگان  و  حدود چهار نقش براي هر يک، توانست جهانِ شلوغ نمايشنامه از بازجوها و مافيايي‌ها گرفته تا قصاب، کشيش، شاعر و آليچه را بدون سردرگمي مخاطب روايت کند. تمامي هشت خوانشگر - بازيگر اين اثر با وجود حجم بالاي جابه‌جايي نقشي، هرگز در اجرا دچار سردرگمي نشدند و اين خود گواه توانمندي گروه اجراخواني بود.

اجرا در فضاي بازِ يک بوتيک‌هتل سنتي (سراي خان) ضمن فاصله از تالارهاي دولتي انتخاب معناداري بود، اين را پس از اتمام اجراخواني و انديشه در مفاهيمي که سعي در القاي آن داشت مي توان دريافت، نکته‌ي مهم ديگر در اين اجتناب از وابستگي به امکانات دولتي (تالار فخرالدين اسعد)، حرکتي است که ميتواند الگويي براي تئاترهاي سيار، محيطي و مستقل در گرگان ترسيم کند، حوض ميان حياط به سکوي اجرا تبديل شد و تماشاگرانِ سه‌سويه، هم نفس با بازيگران نظاره گر نمايش بودند. اين مکان، در رقابت با تالار و امکانات و تجهيزات کامل آن، با فراهم نمودن فضايي صميمي و عاري از مناسبات مرسوم و تکراري به خوبي از عهده ي جلب رضايت مخاطبان بر آمد. موسيقيِ زنده با اجراي زيباي آکاردئون و ارجاعاتي به تم فيلم پدرخوانده در صحنه‌هاي مافيا، لايه‌اي ديگر از بينامتنيت را به اجرا افزود و از خشکي پلي‌بک فاصله گرفت، انتخاب يک ساز و بهره گيري از صداي زنگ پيش و پس از اجراي هر بازجويي به عنوان تنها عناصر زنده ي موسيقايي در نمايش تاکيدي بر رعايت کمينه گرايي در شيوه ي کارگرداني بود.

در قلب نمايشنامه، پرسشي فروکاسته‌نشدني نهفته است: "هيولا زاده مي‌شود يا ساخته مي‌شود؟" نويسنده پاسخ را در داستان ماتئوي کوچولو پنهان کرده، پسري که قربانيِ جنگ، فقر، مرگ پدر، فحشاي مادر (از روي ناچاري)، توطئه ي شريک پدر و سپس تجاوز مرد خاکستري مي‌شود، سرگذشت ماتئو، کودک زخمي اين نمايشنامه، پاسخي تلخ به اين پرسش است. کودکي که بارها قرباني مي‌شود و سرانجام جامعه‌اي که او را ساخته، در برابرش مي‌ايستد و نام هيولا بر او مي‌گذارد، جامعه‌اي که در هر دوره به بهانه‌اي (جنگ، فاشيسم، فقر) بر ضعيف‌ترين عضو خود -کودک - ظلم مي‌کند، در واقع مشغول توليد هيولا است. لومبروزوي بزرگ‌سال، خشمي بي‌نام و نشان را به شکلي شبه‌علمي به جهان پيرامون خود فرافکني مي‌کند، او به حکم ضمير نا خود آگاهش به دنبال نشانه‌هاي جاني در جمجمه‌ي ديگران مي‌گردد تا به خود ثابت کند که او با آنها متفاوت است.

اين دقيقاً همان خودتخريبيِ پنهانِ جامعه است، نهادي که کودک را مي‌آزارد، سپس وقتي آن کودک به بالغي خشمگين تبديل شد، او را جاني و ديوانه مي‌نامد و در نهايت اعدامش مي‌کند. به عبارت ديگر، جامعه هم قرباني مي‌سازد، هم جلاد، هم قرباني ميکند و هم خود قرباني مي شود، نويسنده اين را در انتهاي نمايشنامه که کاواليه اعلام مي‌کند "همة تجاوزشده‌گان معدوم شوند" يعني قربانيان بايد نابود شوند تا ريشه‌ي شر خشکانده شود به خوبي نشان داده، اين نهايت سياست خودتخريب‌گر است، کشتن بازماندگان خشونت، به نام مبارزه با خشونت. نويسنده با ظرافت نشان مي‌دهد که هر کودکي که ناديده گرفته شود، تحقير گردد يا مورد تعرض قرار گيرد، پتانسيل تبديل شدن به لومبروزويي ديگر را دارد، نه به دليل ژن، که به دليل زخمي که جامعه بر روحش نشانده، و آنگاه جامعه، به جاي عذرخواهي، سراغ جمجمه‌اش مي‌رود. مورد عجيب دکتر لومبروزو در اجراخوانيِ خود ثابت کرد که متن قوي، بازيگران چندبعدي و فرم هوشمندانه، نيازي به تالارهاي مجهز و دکورهاي پرهزينه ندارند. تئاتر گرگان تجربه اي استثنايي را از سر گذراند، اثري که ميتوان گفت هم فني بود، هم مردمي و هم جهان‌وطني و مهمتر از همه، آيينه‌اي پيش روي جامعه‌اي که هنوز نمي‌خواهد ببيند چگونه خودش هيولاهايش را مي‌پروراند.