پرواز بيکرانه روايتي از زندگي خلبان شهيد ايران زمين مجتبي کياني


یادداشت |

  بهاره کياني

 

در آبان ماه سال 1369 آخرين فرزند خانواده متولد شد. پدرش نام او را امير گذاشت و مادرش ميخواست که نام شناسنامه ش مجتبي باشد. مجتبي در فرهنگ لغت دهخدا به معناي برگزيده و پسنديده است. از دوران ابتدايي به ياد دارم با وجود سن کمش علاقه ي زيادي به کلاس زبان داشت و خودش با علاقه پيگير يادگيري زبان انگليسي بود، من هم با ديدن او شروع کردم به موسسه زبان رفتن، وقتي مهمان خانه ما مي شدند يک ضبط کوچک داشتم که نوار کاست زبان را در آن مي گذاشتم و هميشه اين تکليف زبان را برايمان انجام ميداد ما بچه بوديم و او را نجات دهنده مي ديديم با اولين مرتبه که گوش ميداد کلمات صحيح انگليسي را روي برگه مينوشت. او کودکي باهوش بود و اين براي همگي قابل فهم بود. در سال 1388 براي مصاحبه اش در ارتش آماده ميشد وقتي خبر قبولي اش در رشته خلباني هوانيروز ارتش را مي داد خوشحال بود و پرواز رويايي بود که در سر داشت، آن هم پروازي براي وطن بر فراز وطن. هر بار که در جمع فاميل بوديم از برنامه هاي طاقت فرسا در دانشگاه امام علي برايمان صحبت ميکرد و فيلمهاي ضبط شده از رژه هاي باشکوه و با نظم و اقتدار را در مانيتور کامپيوتر به نمايش مي گذاشت. با ذوق و شوق تعريف ميکرد و آن سختيها برايش طعم شيريني داشت، از همان ابتدا هدفش مشخص بود، در فاميل همه او را با قلب مهربانش مي شناختند، سرسخت بود و مسئوليت پذير، اين را ميگويم چون ميديدم وقتي جمعه ها در جمع فاميل در طبيعت دور هم جمع بوديم به راحتي از کوه بالا ميآمد و مسير طولاني را با دوچرخه طي ميکرد هميشه عينکي بر چشم داشت و اين عينک مشخصه ي عشق او به پرواز بود (عينک خلباني ش را ميگويم). بعد از دوره 4 ساله ش از دانشگاه اما علي براي دوره هاي عالي خلباني به اصفهان رفت و براي ما از اصفهان سوغاتي گز ميآورد، مردمدار بود و خونگرم و با معرفت.  مودب بود و کلامي شيرين داشت از مشخصه ش اين بود سريع و تند تند صحبت ميکرد. هميشه عجله داشت و ميديديم براي زندگي کردن با شور و اشتياق به جلو حرکت ميکرد و در کنار تخصص سخت و حرفهاي خود، زبان خواندن را رها نکرد و در کنارش هنر را آموخته بود به زيبايي گيتار مينواخت و در جمعها با صداي موسيقي زيبا محفلي گرمتر را به فاميل هديه ميکرد. در جمع فاميل زودتر از نوه هاي ديگر ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. در پنجم اسفندماه سال 1404 در بحبوحه ي جنگ و مذاکرات خبري در رسانه هاي مجازي و تلويزيون مخابره ميشد يک فروند بالگرد دقايقي پيش در شهر درچه از توابع مرکزي شهرستان خميني شهر سقوط کرد. هر دو خلبان به شهادت رسيدند. فيلم را مي ديديم هليکوپتري در زبانه هاي آتش ميسوخت و نيروهاي امدادگر در حال خاموش کردن در محل سانحه حضور داشتند. خبرنگاران با افراد حاضر صحبت ميکردند و آنها گزارشي از آنچه ديده بودند ارائه دادند خلبان و کمک خلبان را ديديم که تلاش ميکردند هليکوپتر را به سمتي هدايت کنند که جمعيتي نباشد بازارچه درچه شلوغ بود و اگر در آنجا سقوط ميکرد جان دهها نفر به خطر ميفتاد تلاش آنها نه براي نجات جان خود بلکه براي نجات هموطنانشان بود و توانستند در آخرين لحظات عمر خود نجات بخش جان سايرين باشند.

نام خلبانان اعلام مي شد اولين تصوير از شهيد سرهنگ مجتبي کياني که با لباس خلباني که از ابتدا با عشق به وطن بر تن کرده بود در کنار دختر چهار ساله ش دست به دست ميشد در صفحات خبري عشق مجتبي به پرواز و عشق پدر به دخترش را به تصوير ميکشيد. مجتبي اکنون استاد خلبان ارتش هوانيروز وطن پور اصفهان است و چندين شاگرد را براي پرواز آموزش ميدهد، پدر يک دختر چهار ساله به نام رها و استاد زبان انگليسي جهاد دانشگاهيست و نتهاي پاياني زندگياش را بر فراز آسمانهاي ايران زمين نواخت و در آخرين پروازش شجاعانه پر کشيد و براي ايران ديگر به زمين بازنگشت پرهاي پروازش به قدري گسترده بود که خاکستر غمش بر وجود همهي ما نشست، و مايه افتخار همگان شد. در هفتم اسفند ماه، ارتش هوانيروز وطن پور اصفهان در کنار شاگردان مجتبي و همرزمانش مراسمي با شکوه و اقتدار برگزار کردند، جسم بيجان او در تابوتي با پرچم سه رنگ ايران پيچيده شده بود و کلاه پروازش به روي تابوتش و گلبرگهاي رز قرمزي که پر پر شده اطراف تابوت ريخته شده و همرزمانش با لباس خلباني يکديگر را به آغوش ميکشيدند و بر پشت هم ميزدند و بهم قوت قلب ميدادند، مادرش با قلبي آکنده از نبودن آخرين فرزندش به خبرنگاران گفت افتخار ميکنم که پسرم سرباز وطن بود. در شنبه نهم اسفندماه ساعت 9 صبح مراسم خاکسپاري شهيد مجتبي کياني در شهرستان کنگاور، استان کرمانشاه برگزار شد، براي تشييع پيکرش خيابانها را بسته بودند و نيروهاي ارتش با شيپور و آيين خاصي مجتبي را همراهي کردند. براي مجتبي جمعيتي عظيم آمده بود و من در فکر اين بودم بنده ي برگزيده خداوند تنها ميتواند اين چنين رهسپار ديار باقي شود. وقتي به آرامگاه شهدا رسيديم فرمانده نيرو هوايي با آرامش از نيروهاي نظامي درخواست کردند از بين جمعيت خارج شوند و در چند کيلومتري از جمعيت قرار بگيرند، مراسم خاکسپاري تا ساعت 11صبح انجام شد. بالاي سر جمعيت صداي پهپادي شنيده ميشد بين مردم زمزمه بود که بيت رهبري را زده اند فرمانده از مردم خواست محوطه را ترک کنند و به نيروهاي نظامي دستور سريع ترک محل داده شد در حين رفتن صدايي مهيب شنيده شد دو راهي نهاوند به کرمانشاه بمباران شد مردم هراسان بودند شروع جنگ بود با مجتبي با شکوه و عظمت خداحافظي کرديم اگرچه عمر کوتاه 33 ساله در دنيا داشت اما زندگي عميق و پرمعنايي براي خودش ساخته بود، با مرور زندگي او از کودکي درک کردم که شهادت لياقت ميخواهد و مجتبي با زندگي کوتاه خود به درجه رفيع شهادت نائل شد.

اکنون که روايتي کوتاه از داستان به شهادت رسيدن مجتبي کياني را مي نويسم ايران 45 روز است که در جنگ مقاومت ميکند و به خون شهيدان مظلوم ايران استوار ايستاده است با آرزوي پيروزي ايران......

 

 دختر عموي شهيد