انديشه ايرانشهري و فقدان تحرير محل نزاع


نقد |

اشاره :

 دکتر سيد صادق حقيقت استاد علوم سياسي در يادداشتي که در شماره 21 سياست‌نامه نوشته، با نقد ساختاري آراي سيد جواد طباطبايي، پروژه او را به دليل فقدان ادله منقح، شايسته عنوان «ايده» مي‌داند نه «نظريه». نويسنده ضمن آشکارسازي تناقض ميان بدبيني او در «نظريه زوال» و خوش‌بيني‌اش به جايگزين ايرانشهري، مرزبندي وي با آرامش دوستدار را تشريح کرده و در نهايت با رد امکان وجود «فقه سياسي»، سياست را علمي مستقل از فقه قلمداد مي‌کند. خلاصه اين يادداشت را در ادامه مي خوانيد:

در بحث طباطبايي، مدعا و دلايل به شکل مشخص مطرح نشده‏ اند؛ و به همين دليل، شايد اصطلاح «ايده ايرانشهري» سزاوارتر از «نظريه ايرانشهري» باشد. طباطبايي که کار خود را شبيه الگ گرابار مي‏ داند، از کوشش وي با عنوان «فرضيه» ياد مي‏ کند. شايد به همين دليل باشد که وي از «انديشه سياسي ايرانشهري» سخن مي‏ گويد، نه «نظريه ايرانشهري». «شاهي آرماني مبتني بر فره ايزدي» نياز به ايضاح بيشتر دارد، و اينکه بگوييم عمده نوشته‏ هايي که نشان‏ دهنده تداوم ايران است، به نوعي با آيين ‏هاي کشورداري ارتباط دارد، (به عنوان دليلي) کفايت نمي‏ کند. نوشته‏ هاي ايشان ملغمه ‏اي است از مدعاها و نقد ديگران (به شکل سلبي)، در حالي که مدعا به دليل نياز دارد، نه به نقد ديگر روشنفکران (از مشروطه گرفته تا زمان حال). به واقع، طباطبايي به دستياري نياز دارد که به فلسفه تحليلي مسلط باشد و بتواند مفاهيم، مدعا و ادله وي را منقح کند. چه بسا يک مدعا درست باشد، ولي ادله و شواهد کافي نتوانيم براي آن ارائه کنيم. طباطبايي از نسبت انديشه ايرانشهري و نظريه زوال سخن نگفته، هر چند معلوم است که اولي به اوضاع يک بوم نظر دارد و دومي به وضع انديشه. اگر از يک «ايران» سخن مي‏ گوييم، چگونه در نظريه زوال گفته شد که، برخلاف فوکو، بدبينانه از شرايط امتناع انديشه سخن مي‏ گويد، و اين‏جا به شکل خوش‏بينانه درصدد ارائه بديلي مناسب براي اين مرزوبوم است؟ طباطبايي اصرار دارد بين نظريه خودش و نظريه آرامش دوستدار مرزبندي کند: «مي‏ گويم در شرايط امتناع، نه خود امتناع- يا چنان‏که نويسنده درخشش ‏هاي تيره گفته است، «امتناع تفکر در فرهنگ ديني»- زيرا تأکيد بر صرف امتناع که موضعي است سياسي و لاجرم، از سنخ همان «خدمت و خيانت»، بحث نظري نيست. اين توصيف نيازي به استدلال و بحث نظري ندارد و دست‌کم در کشورهايي که تقدير مردمان آن‏ها را «دين‏خو» قرار داده، امري بديهي است. بحث در «شرايط امتناع» ناظر بر تبيين منطق امتناع با توجه به مباني نظري انديشيدن است».

طباطبايي پروژه فيرحي را به سرنوشت نوانديشي ديني و اعتبار فقه سياسي گره مي ‏زند: «تمايز علوم به تمايز موضوعات آن ‏هاست و به دليل همين تمايزِ موضوعات، فقه سياست نيست و از اضافه يکي از آن‏ ها به ديگري فقه مضاف- مانند آب مضاف- درمي ‏آيد، اما فقه سياسي درنمي ‏آيد! اگر بتوان سياستي از درون نظام فقه شيعي بيرون کشيد، به فرض امکان، بايد نخست دانست که سياست چيست؛ به همان دليل که فقيهاني مانند محمدباقر صدر گفته‏ اند اقتصاد اسلامي وجود ندارد؛ زيرا اقتصاد علمي مستقل از فقه با موضوعي مستقل است، اما مي‏ توان احکامي را از فقه استخراج کرد که در اصلاح نظام اقتصادي به کار آيد، فقه سياسي هم نمي‏ تواند وجود داشته باشد و اين منوط به وجود علم سياست مستقل از فقه است. نيازي به گفتن نيست که فقيه تنها با تکيه بر فقه و اصول خود نمي ‏تواند بداند سياست چيست. اين دو علم، دو موضوع متمايز دارند و توضيح سرشت موضوع يکي با تکيه بر اسلوب ديگري ممکن نيست. هم‏چنان‏که نظر اقتصادي اسلام منوط به وجود علم اقتصاد مستقل است، يعني اقتصاد اسلامي وجود ندارد، و آن‏گاه مسئولان اقتصادي مي ‏توانند با نظري به احکام اسلامي، در عمل، برخي تعديل‏ ها را در تعادل ‏هاي اقتصادي وارد کنند، بايد علم سياست مستقل از فقه هم وجود داشته باشد تا مسئولان سياسي برخي احکام اسلامي را در عمل سياسي خود وارد کنند» متن کامل  مقاله دکتر حقيقت را  در ادامه مي خوانيد:

نوشتار حاضر تأملي همدلانه با استاد ارجمند، جناب دکتر جواد طباطبايي، (و دوست و يار فقيد، دکتر داود فيرحي) در باب انديشه سياسي ايرانشهري است قبل از هر چيز، بايد مراد از اصطلاح «ايرانشهر» را روشن کنيم. «اصطلاح ايرانشهر در پاره اي از کتيبه ها و متون کهن به حوزه سرزميني ايران اطلاق شده است به تعبير دکتر جواد طباطبايي:

در آغاز فرمانروايي ساسانيان، ايرانيان کشور خود را در ادامة نام باستاني آن «ايرانشهر» ناميده بودند. ايرانشهري هر امر منسوب به اين واقعيت تاريخي است ايران، به عنوان ايرانشهر، ناظر بر وضع ايران بزرگ فرهنگي در تاريخ طولاني آن است. اگر آغاز تاريخ مدون ايران را شاهنشاهي هخامنشي بدانيم، که کوروش بزرگ بنيانگذار و سامان بخش آن بود، آن چه از همان آغاز جلب توجه مي کند تنوع قومي در عين وحدت فراگير، و البته شهود کوروش بزرگ از تنوع و وحدت ناشي از آن، است. اگر کسي به تمايز ميان شاهي- سلطنت و «شاهنشاهي» توجهي نداشته باشد، نخواهد توانست استدلال مرا دنبال کند.

از عبارات استاد طباطبايي مي توان تأکيد بر چند مفهوم در انديشه ايرانشهري را استفاده کرد: ناحيه اي که در تاريخ تحت عنوان ايران شناخته شده است، تنوع قومي در عين وحدت فراگير، امر ملي، و منافع ملي. اگر به شکل همدلانه بخواهيم به مدعاي طباطبايي بنگريم، شايد بتوان گفت ايرانشهري «ايده» اي است که نقاط مثبت و مؤيدات تاريخي دارد و مي تواند به حفظ و تقويت «منافع ملي» در شرايط کنوني کمک کند. اين امر منافاتي با کاستي هاي اين ايده ندارد. به طور مثال، مي توان به موارد ذيل اشاره کرد:

1-در درجه نخست بايد ديد تعريف «نظريه» بر آن صادق است يا نه. «نظريه» عبارت است از گزاره هاي به هم پيوسته اي که يک مدعا را تأييد مي کنند. در بحث طباطبايي، مدعا و دلائل به شکل مشخص مطرح نشده-اند؛ و به همين دليل، شايد اصطلاح «ايده ايرانشهري» سزاوراتر از «نظريه ايرانشهري» باشد طباطبايي که کار خود را شبيه الگ گرابار مي داند، از کوشش وي با عنوان «فرضيه» ياد ميکند شايد به همين دليل باشد که وي از «انديشه سياسي ايرانشهري» سخن مي گويد، نه «نظريه ايرانشهري». «شاهي آرماني مبتني بر فره ايزدي» نياز به ايضاح بيشتر دارد، و اين که بگوييم عمده نوشته هايي که نشان دهنده تداوم ايران است، به نوعي با آيينهاي کشورداري ارتباط دارد، (به عنوان دليلي) کفايت نميکند. نوشته هاي ايشان ملغمه اي است از مدعاها و نقد ديگران (به شکل سلبي)، در حالي که مدعا به دليل نياز دارد، نه به نقد ديگر روشنفکران (از مشروطه گرفته تا زمان حال). به واقع، طباطبايي به دستياري نياز دارد که به فلسفه تحليلي مسلط باشد و بتواند مفاهيم، مدعا و ادله وي را منقح کند. چه بسا يک مدعا درست باشد، ولي ادله و شواهد کافي نتوانيم براي آن ارائه کنيم.

2-ابتدا، بايد ببينيم «ايران» و «ايرانشهر» امري جغرافيايي است يا فرهنگي، و در صورتي که به جغرافيا مربوط است، به کدام ناحيه جغرافيايي اطلاق ميشود. استاد ملکيان به نگاه تحليلي سؤال مي کند که از کدام ايران سخن مي گوييم؟ ابوريحان بيروني (که در خوارزم ترکمنستان بوده) ايراني است يا غير ايراني؟ جندي شاپور را مسيحيان ساختند، و تخت جمشيد را رومي ها طباطبايي خود به اين نکته اذعان دارد که: «من تصور پيچيده اي از واقعيت ايران دارم اگر مقصود تعريفي نيست که همه از ايران مي فهمند، پس نياز به تبيين دقيق دارد. همچنين، اگر مقصود از ايران، ايران فرهنگي است که با فرهنگ و زبان شناخته مي شود، نه ايران جغرافيايي، بايد ديد چگونه به ناحيه جغرافيايي خاص پيوند مي خورد. قلب و گرانيگاه ايرانشهر در زمان ساسانيان، تيسفون بوده است. اين شهر ويرانه‌هاي پايتخت اشکانيان و ساسانيان بوده، به شکلي که حوادث و تحولات تاريخي موجب تبديل شدن بين‌النهرين به مرکز شاهنشاهي مشرق شد. حال، مشخص نيست که ايرانشهري که از آن سخن مي گوييم در قالب مرزهاي ملي ايران است يا در ايران بزرگ. واپسين جمله کتاب ملت، دولت و حکومت قانون بدين شرح است: «در قلمرو سياست، تنها مي توان ملي انديشيد و تنها منطق اين نوع انديشيدن منطق منافع ملي است بر اين اساس، مشکل روشنفکراني که مورد نقد طباطبايي قرار گرفته اند اين بوده که: «تصوري از امر ملي پيدا نکرده اند] اگر ملاک منافع ملي باشد، تکليف ايران از عراق و افغانستان و تاجيکستان و مانند آن جدا ميشود، و نبايد از ايران بزرگ سخن گفت؛ چرا که منافع ملي به مرزهاي ملت- دولت پيوند دارد. از سويي، استثنا کردن تيسفون و سمرقند و بخار و مانند آن نيز وجهي ندارد.

3-هم در نظريه زوال از «ايران» بحث مي شود، هم در ايده ايرانشهري. طباطبايي از نسبت انديشه ايرانشهري و نظريه زوال سخن نگفته، هرچند معلوم است که اولي به اوضاع يک بوم نظر دارد و دومي به وضع انديشه. اگر از يک «ايران» سخن ميگوييم، چگونه در نظريه زوال گفته شد که، برخلاف فوکو، بدبينانه از شرايط امتناع انديشه سخن ميگويد، و اينجا به شکل خوش بينانه درصدد ارائه بديلي مناسب براي اين مرزوبوم است؟ طباطبايي اصرار دارد بين نظريه خودش و نظريه آرامش دوستدار مرزبندي کند: «ميگويم در شرايط امتناع، نه خود امتناع- يا چنانکه نويسنده درخششهاي تيره گفته است، «امتناع تفکر در فرهنگ ديني»- زيرا تأکيد بر صرف امتناع که موضعي است سياسي و لاجرم، از سنخ همان «خدمت و خيانت»، بحث نظري نيست. اين توصيف نيازي به استدلال و بحث نظري ندارد و دست کم در کشورهايي که تقدير مردمان آن ها را «دين خو» قرار داده، امري بديهي است. بحث در «شرايط امتناع» ناظر بر تبيين منطق امتناع با توجه به مباني نظري انديشيدن است.

در نقل قول فوق، بين «امتناع» (بحث دوستدار) و «شرايط امتناع» (مدعاي طباطبايي) تمايز گذاشته شده است؛ چرا که اولي- نزد قائلان به آن- بديهي و غيرمحتاج به بحث نظري دانسته شده، در حالي که دومي نياز به بحث فلسفي و نظري دارد. از اين عبارت نميتوان امکان خروج از امتناع را برداشت کرد، ولي شايد مقصود طباطبايي اين باشد که راه برون رفت از سنت در شرايط تصلب آن و امتناع انديشه، تنها با نقادي از بيرون امکان پذير است. اگر اين برداشت درست باشد، هم به تصريح نياز دارد، هم نسبت ايده ايرانشهري و نظريه زوال بايد تبيين شود.

4- از نظر روش شناختي بايد ديد طباطبايي با کدامين روش ميخواهد مدعاي خود را، بر فرض روشن بودن، تأييد نمايد: «آنچه من اينجا مي آورم شهودي است که از دهه هاي پيش از پرسه زدن هاي در تاريخ و تاريخ انديشيدن در ايران پيدا کرده و در سال هاي طولاني آن شهود نخستين را به محک تاريخ و تاريخ انديشه در اروپا زده ام] در واقع، ايران نه جزيي از تاريخ و جهان اسلام، بلکه همواره در ناحيه اي «در بيرونِ درونِ جهان اسلام قرار داشته است» (زيرا اگرچه ايران کشوري با جمعيت مسلمان بود، اما بخشي از خلافت عربي نبود) ناحيه اي که هرچند هنوز نتوانسته ايم مختصات آن را به دقت ترسيم کنيم، اما هست و به هستي آن «شهود» داريم.[15] پس، شايد بتوان گفت اولاً مبناي آن نوعي شهود بوده، و ثانياً (احتمالاً به شکل اثبات گرايانه) به تاريخ اروپا محک زده شده است. ولي آيا اين دو از نظر روش شناختي براي نظريه اي با اين اهميت کفايت مي کند؟ در مرحله، بعد بايد از نسبت اين روش با تمايل ايشان به ديدگاه هگل، کوزلک و ديگران سخن گفت.

5- چنان مدعايي، اگر وضوح داشته باشد، تنها با نظريه پيوست تاريخي، و نه نظريه گسست، قابليت توجيه دارد؛ چرا که بايد مفهومي از ايرانشهر را تصور کرد که در طول چند هزاره ،کمابيش همچنان، باقي است. پس، بايد ديد اين مسئله روش شناسانه جزئي از مدعاست يا مفروض گرفته شده است. روش کربن متافيزيکي است و امر ايراني را مربوط به عالم خيالي ميداند که مابين دو عالم مجرد و مادي قرار داردالبته، بعيد است طباطبايي چنين فرضي را قبول داشته باشد، و از سوي ديگر، بديلي هم براي آن ارائه نمي کند.

6-همچنين، نسبت انديشه سياسي ايرانشهري و سياستنامه (با تمرکز بر خواجه نظام الملک) نياز به ايضاح بيشتري دارد. نقد دکتر فيرحي به استاد طباطبايي اين گونه است: «من وقتي روي خواجه نظام‌الملک کار کردم [دريافتم که]، نه‌تنها کار او ربطي به انديشه ايرانشهري ندارد، بلکه اساساً انديشه ايرانشهري وجود ندارد. خواجه نظام‌الملک يک مؤمن متعصب و معتقد به کلام اشعري و فقه شافعي است و با انديشه باستاني ما هيچ نسبتي نداردسلطنت ايرانشهري قبل از قاجار مرده است. اصلاً ناصرالدين شاه ادعاي باستاني ندارد. اين (باستان گرايي در دوره پهلوي) يک نوع باستان گرايي ايدئولوژيک مدرن و متفاوت است طباطبايي در مواضع متعدد به فيرحي پاسخ گفت. به نظر او، نياز نيست کلمه «ايران» و «ايرانشهري» در کلام خواجه پيدا شود: «سلطنت در فکر معاصر مرده بود يا نظرية شاهي؟ اين دو يک چيز واحد نيستند. ترديدي نيست که در واپسين دهه‌هاي عصر ناصري نظرية سلطنت مستقل نظريه‌اي مشروعيت‌بخش نبود، وگرنه جنبش مشروطه‌خواهي پيروز نمي‌شد. کوشش فيرحي براي نفي ملّيت ايراني با عقل سليم قابل فهم نيست.

به اعتقاد فيرحي، «جريان مستقلي به نام سياستنامه‌نويسي که نماينده انديشه ايران باستان در آثار انديشه سياسي ما باشد، وجود ندارد؛ و چيزي که کساني چون روزنتال و فيلولوژيست‌هاي غربي مي‌گويند ناشي از آشنا نبودن با سنت ما و مقايسه ظاهر کلمات و تقسيم‌بندي‌هاي غلط است تقسيم سه گانه (فلسفه سياسي، شريعتنامه نويسى و سياستنامه نويسى) برخي انديشمندان که ريشه در روزنتال دارد هرچند از نظر اعتبارسنجي ميتواند با نقدهايي روبرو شود، اما از نظر شيوه نگارش متون سياسي اسلامي موجه به نظر ميرسد. به بيان ديگر، اگر ملاک اسلوب نگارش متون باشد، سه گانه فوق موجه است؛ اما از نظر اعتبار، سياستنامه در رديف فلسفه سياسي و فقه سياسي قرار نمي گيرد. علت آن است که سياستنامه نويس با روش هاي مختلف در صدد تحکيم قدرت پادشاه با محوريت «مصلحت» و با رويکرد واقع گرايانه است، در حالي که فيلسوف سياسي در صدد کشف حقيقت است، و فقيه سياسي در صدد کشف مراد شارع مقدس. به همين سبب است که فلسفه سياسي و فقه سياسي، برخلاف سياستنامه، به شکل مستقيم در نظريه همروي مورد بحث واقع شده اند. سه ويژگي مذکور در خصوص سياستنامه ها، از يک متن به متن ديگر متفاوت ارزيابي مي شود.

7- تکليف سنت و تجدد در انديشه ايرانشهري (و در کل پروژه طباطبايي)چندان مشخص نيست. رجوع به سنت براي نقد و گذار از آن، يا احياي سنت در دروان تجدد؟ شايد بتوان گفت طباطبايي ترکيبي از تجددگرايي و ملي گرايي را مد نظر دارد، اما نقطه آغازين مباحث خود را سنت قرار مي دهد. اين نکته، اما، نه بتمامه در کلام ايشان مشاهده ميشود، نه دلائل متقني براي آن ارائه شده است. وقتي از ناييني سخن مي گويد او را نقطه آغازين خوبي در مشروطه قلمداد ميکند، اما معتقد است علم حقوق بايد جاي فقه را ميگرفت: «کار اساسي مشروطيت اين بود که بتواند فقه، به عنوان نظام «حقوق» شرع، را به حقوق جديد تبديل کند طباطبايي نتوانسته به خوبي نشان دهد چگونه قانون ميتواند جايگزين فقه شود در مشروطه، جناحهاي مختلف فکري وجود داشت، و حداقل در خصوص ناييني بايد گفت وي هرگز نميخواست حقوق را جانشين فقه کند. اگر اين مسئله را مفروض بگيريم که طباطبايي جوان به آلتوسر و انديشه چپ تعلقي داشته، و طباطبايي متأخر از آن جدا شده است، باز دو احتمال در خصوص نظريه اخير طباطبايي (متأخر) به ذهن مي رسد: نخست آن که به نوعي بومي گرايي (در مقابل تجددگرايي) روي آورده، و دوم آن که سعي دارد به شکلي بين بومي گرايي و تجددگرايي جمع کند. احتمال دوم هرچند اقرب است، اما نه تصريحي نسبت به آن به چشم ميخورد، نه دليلي بر آن اقامه شده است.

8-در اساس نکته فوق، بايد گفت اين نظريه مشخص نيست به گذشته ايران نظر دارد يا به حال کنوني و آينده آن. ارجاع به الگ گرابار نشان مي دهد که دغدغه اصلي ارائه نظريه اي براي فهم تاريخ تمدن ايران است: «کمابيش به فرضيه اي نياز داريم تا بدانيم که در نخستين سده هاي دوره اسلامي چه اتفاقي افتاده است از نظر منطقي، نمي توان از وجود انديشه ايرانشهري در طول چند هزاره، مطلوبيت آن را براي آينده اثبات کرد. البته، اين دو مانعة الجمع نيستند و ميتواند در عين حال هم پسيني باشد، هم پيشيني، ولي بايد به شکل مشخص جنبه هاي تاريخي (و توصيفي- تحليلي) آن از سويه هاي هنجاري اش مشخص شود. در بعد هنجاري، باز مشخص نيست حضور پادشاه در نظريه پادشاهي ضرورت دارد يا نه هرچند «نظريه سلطنت» در ايران باستان در کانون تفسير قرار گرفته [اما شايد بتوان گفت «پادشاهي» به معنايي که طباطبايي اراده کرده، با حضور ايده سلطنت و شاه آرماني- با توجه به ضرورتهاي دوران مدرن- تلازم نداشته باشد. اگر مراد، دفاع فلسفي از ايده دولت- ملت و امر ملي است (و نه دفاع از آن به عنوان امري ايدئولوژيک)، باز نياز به تصريح دارد. همان گونه که کلهرودي و بستاني اشاره کرده اند، اگر اين ايده بخواهد بازسازي شود، بايد اولاً بتواند ايده سلطنت را کنار گذارد، و ثانياً از محتواي کيهاني و سلسله مراتبي رها شود اگر ايده طباطبايي بازسازي شود، چه بسا اشکالات کمتري به آن وارد باشد.

9- هرچند انديشه ايرانشهري با ملي گرايي و ناسيوناليسم تفاوت دارد، اما چارچوب مفهومي ايده نخست نياز به ايضاح بيشتر دارد. به اعتقاد دکتر طباطبايي، «آغاز تاريخ نويسي جديد ايران پيوندهايي با پديدارشدن نوعي از ملي گرايي ايراني دارد ملي گرايي يا ناسيوناليسم ضرورتاً به تحليل تاريخي و نگاه پسيني- به شکلي که طباطبايي به آن ميپردازد- نياز ندارد؛ علاوه بر آن که ملي گرايي اشکال مختلف دارد. شايد به همين دليل باشد که او مينويسد: «آن وحدت ملي به ضرورت ناسيوناليسم نيست. ملت، مليت و ناسيوناليسم عين هم نيستند، و مقوله تاريخي را با ايدئولوژي آن نبايد خلط کرد] «نظرية سلطنت، در آن‌چه من نوشته‌ام، ربطي به ملّيت ندارد. من گفته‌ام که ايران تورکستان، افغانستان و عربستان نيست که ملّيت آن را دست‌وپا کرده باشند. ايران يکي از کهن‌ترين ملّت‌هاست و همين ملّت از همان آغاز دولت خود را ايجاد کرده است». هرچند «ايرانشهر» يک مقوله تاريخي قلمداد ميشود، اما ايده دکتر طباطبايي «انديشه سياسي ايرانشهري» است. به تعبير برنارد لوئيس، در فرهنگ ايراني نوعي وطن دوستي وجود دارد، نه ناسيوناليسم. «طباطبايي با ناسيوناليسم مخالف است و دليل مخالفتش نيز اين است که ملي گرايي مبتني بر ايدة 1) ملت واحد 2) در وحدتِ بدون تکثر و 3) برتري قومي ميباشد، و او با هر سه جزء اين ايدئولوژي مخالف است. اما پرسش اينجاست که او با چه تعريفي موافق است؟ به تعبير ديگر، ملت در ديدگاه طباطبايي چگونه مفصل بندي تئوريک شده است؟».

10- اگر بر اساس نکته فوق مرز انديشه ايرانشهري و ملي گرايي مشخص شود، نوبت به اين مسئله ميرسد که چرا بايد از اين ايده، در مقابل ايده جهان وطني يا انترناسيوناليسم (اخلاقي)، دفاع کرد. جهاني شدن به نوبه خود مرزهاي ملي را تضعيف کرد، و هزينه هاي مادي و انساني مرزهاي ملي را کاهش داد. شايد بتوان گفت اروپاي متحد جهان را يک گام به ايده جهان وطني نزديک کرد. از سويي ديگر، شرايط فعلي ايجاب مي کند مرزهاي ملي را- حداقل تا چندين دهه آتي- پس بداريم. جمع اين دو نکته ميتواند اين باشد که جهان وطني و انترناسيوناليسم آرمان مطلوبي است، اما بايد به شکل واقع گرايانه مرزهاي ملي را نيز محترم شمرد. نتيجه آن که ايده ايرانشهري يا بايد به شکلي با ايده جهان وطني- يا ايده اي مشابه آن- جمع شود، يا دلايل مشخصي براي نامطلوب بودن آن ارائه نمايد.

11-طباطبايي پروژه فيرحي را به سرنوشت نوانديشي ديني و اعتبار فقه سياسي گره مي زند:

«تمايز علوم به تمايز موضوعات آن‌هاست و به دليل همين تمايزِ موضوعات، فقه سياست نيست و از اضافة يکي از آن‌ها به ديگري فقه مضاف ــ مانند آب مضاف ــ درمي‌آيد، اما فقه سياسي درنمي‌آيد! اگر بتوان سياستي از درون نظام فقه شيعي بيرون کشيد، به فرض امکان، بايد نخست دانست که سياست چيست؛ به همان دليل که فقيهاني مانند محمدباقر صدر گفته‌اند اقتصاد اسلامي وجود ندارد؛ زيرا اقتصاد علمي مستقل از فقه با موضوعي مستقل است، اما مي‌توان احکامي را از فقه استخراج کرد که در اصلاح نظام اقتصادي به کار آيد، فقه سياسي هم نمي‌تواند وجود داشته باشد و اين منوط به وجود علم سياست مستقل از فقه است. نيازي به گفتن نيست که فقيه تنها با تکيه بر فقه و اصول خود نمي‌تواند بداند سياست چيست. اين دو علم دو موضوع متمايز دارند و توضيح سرشت موضوع يکي با تکيه بر اسلوب ديگري ممکن نيست. هم‌چنان‌که نظر اقتصادي اسلام منوط به وجود علم اقتصاد مستقل است، يعني اقتصاد اسلامي وجود ندارد، و آن‌گاه مسئولان اقتصادي مي‌توانند با نظري به احکام اسلامي، در عمل، برخي تعديل‌ها را در تعادل‌هاي اقتصادي وارد کنند، بايد علم سياست مستقل از فقه هم وجود داشته باشد تا مسئولان سياسي برخي احکام اسلامي را در عمل سياسي خود وارد کنند».[

منظقاً اشکال به دکتر فيرحي به کنار گذاشتن فقه سياسي و گفتمان نوانديشي ديني منجر نميشود. نکته مهم اين است که فقه سياسي ترکيب «فقه» و «علم سياست» نيست، بلکه فقه سياسي بخشي از فقه است که به مباحث سياسي ميپردازد، همان گونه که فلسفه سياسي به شيوه فلسفي مسائل سياسي را بررسي ميکند. در کلام فوق، اما، نکاتي وجود دارد که ميتواند از يک جهت به مدعاي نظريه همروي در اين باب کمک کند. مرحوم صدر علم اقتصاد را از مکتب اقتصادي جدا ميکند؛ چرا که اولي از جنس science است، و نمي-تواند ديني شود. اگر اسلام سخني در اقتصاد دارد، در حوزه مکتب اقتصادي است. فقه سياسي همانند فقه اقتصادي با مکتب سروکار دارد، نه با علم. پس، توهم اين مسئله هم وجود ندارد که فقه سياسي بخواهد با علم سياست هماوردي کند. مدعا همان است که خود دکتر طباطبايي اشاره کرده است: «مي‌توان احکامي را از فقه استخراج کرد که در اصلاح نظام اقتصادي به کار آيد».

در مجموع، بايد گفت مشکل مباحثه طباطبايي و فيرحي اين است که محل نزاع مشخص نشده است. در خصوص انديشه ايرانشهري، نه مدعا و دليل (از سوي سيد) کاملاً مشخص به نظر ميرسد، نه نقدهايي که (از جانب شيخ) به آن وارد شده است. در جدال سيد و شيخ، شايد بتوان از يک سو خواجه را عالمي شافعي دانست، و از سوي ديگر به اين مسئله اذعان نمود که الگوي نوشتاري وي از سياستنامه هاي ايراني و فره پادشاهي متأثر بوده است، اما معلوم نيست اين دو گزاره مدعاي سيد را تأييد ميکند يا نقد شيخ را!  درست است که «خواجه را نميتوان از فقه تسنن جدا کرد»، اما اين گونه هم نيست که «با انديشه باستاني ما هيچ نسبتي» نداشته باشد. به نظر ميرسد سياستنامه هاي پس از اسلام به شکلي از سياستنامههاي پيش از اسلام تأثير پذيرفته باشند. خواجه را نميتوان به تفکر اشعري تقليل داد؛ چرا که منطق ديني تفاوتي بين قباد و مزدک نميبيند. نتيجه منطقي تعلق به اهل سنت، انديشيدن در چارچوب انديشه سني نيست؛ بلکه ممکن است ساختار کلي انديشه به سنت ايرانشهري نظر داشته باشد. چارچوب و اسلوب نوشتاري خواجه سياستنامه است که هم از انديشه ايرانشهري تأثير پذيرفته، هم از فقه شافعي. چرايي اين مطلب به نکته اي روش شناسانه بازميگردد: در سياستنامه، برخلاف شريعتنامه و فلسفه سياسي، وحدت روشي وجود ندارد. دولت مدرن و بحران قانون فيرحي هم نقدهايي به متفکران ملي گرا دارد، هم با فقه محوري فهم کليت مشروطه را مشکل ساخته است. از سويي ديگر، تلقي فقه سياسي به مثابه ترکيب فقه و «علم سياست» از بزرگان نشايد! اين گونه مسائل در گفتگوهاي علمي قابل جرح و تعديل است. واقعيت آن است که جامعه روشنفکري ما بيش از پيش به همدلي نياز دارد. به اميد آن روز که «گفتگوي همدلانه» جايگزين «اعتزال روشنفکري» شود.