ادبیات کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
آزاده حسيني
حسودترين موجودي که تاکنون ديده ايد يا در موردش خوانده و شنيده ايد. با اين جمله ياد چه کسي مي افتيد؟ همکلاسي؟ بچه فاميل؟ فاميل دور؟ يا شايد خودتان در آينه؟
گاهي موقع ياد گرفتن لغت «حسود» در زبان انگليسي jealous اينطوري تمرين کرده ايد که «جِلِس» حسود انگليسي از حسادت داره جلز و ولِز ميکنه. جناب صائب تبريزي قرن يازدهم گفته اند:
«حسد به اهل حسد کار مي کند صائب
چنان که آتش سوزنده مي خورد خود را»
همان که سعدي جان قرن هفتم مي فرمايد:
«توانم آنکه نيازارم اندرون کسي
حسود را چه کنم که او خود به رنج در است»
در تمام قرن ها هميشه حسودي بوده و تازگي ندارد. به قول مولانا: «اين حسودي کم نخواهد گشت از چرخ کبود». حسودها معمولا تمايلي به ديدن موفقيت و خوشحالي ديگران ندارند. بازيگران تقريبا خوبي هم هستند؛ يعني همان لحظه که از درون در حال سوختن هستند و هاله اي از دود و کربن از سرشان مي رقصد و بالا مي رود، لبخندي به لب مي آورند و احوالپرسي مي کنند. در دلشان هم نقشه قتل احتمالي شما را مي کشند. شما هم تا حدودي متوجه اين حسودي هاي ريز مي شويد. بعد هر کدام به راه خود مي رويد. ناگهان با سر مي رويد توي ديوار! و حواس پرتي و بي دقتي خود را مي اندازيد گردن حسود بدبخت که «واي چشمم زده»! تا نود و هفت درصد اشتباه مي کنيد (سه در صد هم براي مبادا گذاشتم) در هر صورت اين چشم زدن نيست! از بي دقتي شماست، شايد هم ديوار جايش درست نبوده و بايد معمار را پيدا کنيم. اما با حسود چاره اي نيست. شما هر قدر هم مهربان و درست کردار باشيد، او مي سوزد و گاهي مي سوزاند. اما آدم حسابي ها به حرفش اهميت نمي دهند. همانطور که جناب حافظ مي فرمايد:
«گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم»
و «غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل»! شما نمي توانيد کنترلي روي حسود بودن ديگران داشته باشيد. يعني با هر لطفي، باز هم او رنج مي کشد و گاهي آسيب مي زند. اما شما چطور؟ آيا پيش آمده که از خوشحالي و موفقيت ديگران ناراحت شويد و دلتان بخواهد آنچه که دارد را از دست بدهد و در جايگاه پايين تري قرار گيرد؟ يا از آنهايي هستيد که با خواندن زندگينامه افراد موفق، راه موفقيت خود را پيدا مي کنيد و در مسير رسيدن به قله موفقيت خود گام بر مي داريد؟ هميشه هم موفقيت بالاي آن قله هاي بلند دور دست نيست. گاهي در رودخانه هاي سراشيبي هم مي توان جستجو کرد. البته به شرطي که شناگران ماهري باشيد و ماهيگيري ياد بگيريد. و حواستان باشد آب را گل نکنيد.
تجربه هايي تا شاعر شدن؛
دو اثر از سيده زهرا علوي نژاد
زهراجان هميشه دست به قلم است و در حال تمرين «نوشتن». با آرزوي آثار تازه از اين شاعر نوجوان و مشتاق.
جنون عاشقي
به دنبالت پَري خواهم آمد
به زنگِ عاشقي دستي بِزَد
دِلم تا تو به يادش آمدي
به اين تاريک دل رنگي زدي
که مي داند که قلبِ عاشقان
چگونه مي شود در اين جهان؟
تو مي داني ز من بهتر، جنون
نباشد بيش از اين عشقِ کُنون
آرزويي به نام در
قلبم فريادي مي کشد،
فريادي سنگين و آرام،
رو به من مي گويد:
«ديدي چطور گذشته جان»؟
سکوت مي کنم
که سکوت
نيست به معناي پايان
آري قلبم،
آري دادم تمام جان
منِ عاشق چه مي کردم؟
چه داشتي انتظار؟
تو بودي که پا گذاشتي در اين راه.
هرچقدر گفتم نرو،
نکردي گوش
حال،
از من مي خواهي راهِ فرار؟
اگر مي دانستم که با تو سقوط نمي کردم.
آن هم سقوط در اين عشقِ ممنوع
عشقي به اين نوع
پاک ترين احساس و مقدس ترين احساس اين،
باشد قبول.
اما کمي که همه چيز را کني مرور،
به ياد مي آوري تماميِ داستان
در اين راه
چقدر مايه گذاشتيم از جان؟
سرمايه اي از تمامِ عمرمان
چه حاصل شد؟
آري، درس و زيبايي.
اما من هنوز هم هستم به دنبالِ چرايي.
مي دانم تو با من هم نظري،
پس آرزو مي کنم که روزي،
پيدا کنيم دَري
دَري که هم من خواهم،
و هم تو
کاش
کاش باز هم بپيچد آن عطر و بو.
رقص نور و نمک
سيده ماتيسا حسيني
خورشيد درست در ميانه ي آسمان بي ابر ايستاده بود و انگار ميخواست تمام دنيا را در آغوش گرم و پرنورش بگيرد. گرماي ملايمي که از شنهاي طلايي ساحل بلند ميشد و وقتي مي خورد به پاي لينا يه حس قلقلک داشت.
لينا، با پيراهني از جنس باد و رنگ سبز گياهان، به آرامي قدم ميزد. موهايش که در وزش باد موج ميزد، با هر وزش نسيم خنکي که از سمت اقيانوس ميآمد، موهاي لينا به رقص در مي آمد. او عاشق اين لحظهها بود؛ وقتي زمان ايستاده بود و تنها صداي خوردن موج به روي صدف ها، موسيقيِ اصلي دنيا بود.
او به لبه ي آب رسيد، جايي که کفِ سفيدِ موج ها با پاهايش بازي ميکردند. با خنده اي کوتاه، يک تکه هندوانه خنک و آبدار را از سبد کوچکش برداشت و در ميان آن هياهويِ پرنشاطِ تابستان، طعم شيرين فصل را با تمام وجود حس کرد.
در آن لحظه، لينا به اين فکر کرد که تابستان فقط يک فصل نيست؛ تابستان يعني آزادي، يعني بوي گياه تازه، يعني رقصيدن زير نورِ خيره کننده ي خورشيد، يعني پيدا کردن شادي در ميان سادهترين لحظه ها. در آن روز، دنياي او درست مثل رنگِ آسمان، بيانتها و درخشان بود.
بهار جام خورشيد
بازآفريني بر اساس حکايت 26
باب اول گلستان سعدي: در سيرت پادشاهان
مردي فرشته
شرکت برنامه نويسي مهر:
محسن: ببينم شايد برام اينجا کار باشه!
ليلا: آخه مگه تو برنامه نويسي بلدي؟
-برنامه نويسي بلد نيستم اما شايد بتونم آبدار چي بشم.
باشه برو ببينم شايد بهت کار بدن اما آبدارچي شرکت بودن يک طوري نيست؟
هرچي باشه از هيچي که بهتره.
باشه برو ديرت نشه.
محسن کت هميشگي اش را پوشيد و سوار موتورش شد و رفت، وقتي به شرکت رسيد از موتورش پياده شد و سرش را بالا کرد و از بالا تا پايين شرکت را نگاه کرد و همين طور که در حال نگاه کردن بود. مردي هيکلي و قد بلند رو به رويش ظاهر شد و گفت:
آقا شما اينجا چيکار ميکني بفرماييد بيرون!
من اومدم اينجا استخدام بشم.
پس براي کار اومدي؟
بله
پس با من بياييد!
چشم.
محسن همراه آن مرد رفت پيش رئيس شرکت.
رئيس بيا تو!
سلام آقا، خوبيد؟
بشين.
محسن روي مبل نشست و گفت:
من براي استخدام اومدم.
برنامه نويسي بلدي؟
خير آقا.
هنوز محسن حرفش را تمام نکرده بود که رئيس گفت:
پس براي چي آمدي؟
شما نگذاشتيد حرفم را بزنم!
خوب بزن!
من آمدم اگه اجازه بدين آبدار چي باشم.
فقط همينو بلدي؟
بله آقا.
پس باشه مشکلي نيست ما آبدار چي هم اتفاقاً نداشتيم.
ببخشيد اين سوال را ميکنم ماهي چقدر ميديد؟
- يک ميليون
- يک مليون! نميشه بيشتر بديد؟
نه همين که گفتم اگه نمي خواي برو بيرون وقت منم نگير بدو.
نه چشم چشم همين خوبه ميمونم.
پس بدو برو يک چايي برام بيار بدو.
چشم حتماً
محسن در را باز کرد تا به بيرون برود.
رئيس: وايستا ببينم.
بله آقا.
چرا سرت را ميندازي و ميري يک تعظيم ميکني و تا من بگم برو بعد ميري اينم من بايد بهت ياد بدم؟
چشم چشم ببخشد يکم حواسم پرت شد.
محسن يک تعظيمي طولاني کرد و رئيس بهش گفت: برو بعد در را باز کرد و رفت سمت آبدارخانه، البته با کمک منشي شرکت.آب جوشي که داخلش چايي خشکِ روي سماور بود را در ليوان ريخت و در يک سيني گذاشت و با يک پيش دستي و قندان را پر قند کرد و براي رئيس برد. در زد رئيس گفت: «بيا تو»! در را باز کرد و براي رئيس تعظيم کرد. رئيس گفت: «اين چه کاري است پدرم»! محسن جلو رفت و متوجه شد که يک مردي با کت و شلوار و کيف مهندسي روي مبل نشسته است و چند تا برگه هم رو به رويش روي ميز گذاشته است با خود گفت: «خدا بخير کند». خلاصه جلو تر رفت وسلامي به رئيس کرد و همچنين به مرد.
محسن پيش دستي را روي ميز رئيس گذاشت و ليوان چاي را روي پيش دستي، قندان را هم روي ميز گذاشت و تعظيم کرد.
رئيس: «اين چه کاري هست پدر»! رو به مرد کرد و لبخندي زد و ادامه داد: «همه ي کارمندان شرکت به من لطف دارن»!
محسن- آقا شما خودتان گفتيد که!
هنوز محسن حرفش را تمام نکرده بود که رئيس گفت: «ئه! بعدا راجع به اون قضيه با هم حرف ميزنيم شما برو يک چاي ديگر بي زحمت براي آقا بيار»!
مرد: نه زحمت نکشيد من من ميل ندارم».
محسن براي اينکه تلافي کند دوباره تعظيم کرد و رفت يک چاي ديگر مثل قبلي در ليوان ريخت و رفت به اتاق رئيس رفت در زد رئيس گفت: «بيا تو»! محسن فهميد که مرد نيست و تعظيم نکرد. و گفت: «ئه! آقا اون مرد رفت»؟
رئيس با خشم گفت: «تو چرا حرف منو گوش نميدي»؟
آقا خودتان گفتين نيازي به تعظيم نيست!
من آن موقع گفتم چون موقعي که من جلسه دارم تعظيم نمي کني اما موقعي که کسي نيست بايد تعظيم کني! چشم آقا چشم ببخشيد.
خب حالا با من بيا بريم جايي کار دارم اين چايي هم بذار همين جا بريم بدو!
محسن سيني چاي را روي ميز گذاشت و رفت دنبال رئيس.
رئيس: اين طي را بگير و اينجا را جارو کن!
محسن طي را گرفت و آنجا را جارو کرد.
رئيس: خب وقتي تمام شدي کل شرکت رو هم جارو ميکني! فهميدي؟
چشم چشم
همان لحظه گوشي محسن زنگ خورد. «ليلاخانم»
محسن: سلام
ليلا: سلام، کجايي پنج ساعته رفتي، بهت کار دادن؟ چيکار ميکني؟
آره دادن. دارم کار ميکنم.
ماهي چقدر
محسن با من من گف: «يک، يک مليون»
چي! يک مليون شوخي که نمي کني
نه
همين الان برمي گردي خودم برات کار پيدا کردم ماهي شش مليون ميده.
و آقا باشه باشه همين الان ميام خداحافظ
باشه زود بيا تا دير نشده خداحافظ
محسن طي رو پرت کرد و سريع سمت اتاق رئيس رفت و بدون در زدن وارد اتاق شد و گفت: «من ديگه براي شما کار نمي کنم الان هم مزد اين کارامو ميدي و من مي خوام برم! بدو»
يع، يعني چي چي شده!
همين که گفتم اين همه شما من رو اذيت کردي زور گفتي الانم نوبت منه زود باش داره ديرم ميشه. همان لحظه بود که متوجه يک مرد شد که روي مبل نشسته بود کمي دقت کرد ديد همان مردي است که يک ساعت پيش آمده بود.
مرد: «پس همکارام درست ميگفتن که با اين مرد شريک نشو پس درست بود. مرد نگاهي با خشم به رئيس کرد و گفت من با شما ديگر کار نمي کنم و بدون خداحافظي در را باز کرد و بيرون شد و در را محکم کوبيد»!
رئيس بيا بگير ديگر هم به اينجا نيا!
محسن محل نداد و پول را محکم سمت خودش کشيد و مانند مرد بيرون شد.
رفت به پارکينگ تا سوار موتورش بشود که مرد آمد رو به رويش و گفت:
تو کاري کردي که اين مرد را بشناسم اين هم دست مزدت و اگر دنبال کار هستي مي تواني پيش من بيايي من مي توانم بهت کار بدم، آيا تو رانندگي بلدي؟
بله بله بلدم
پس مي تواني پيش من بيايي اول اين پول را بگير!
محسن پول را گرفت و با کمي مکس گفت:
ماهي چقدر؟
ماهي 10 ميليون
محسن کمي تعجب کرد و گفت:
-حتما ميايم
اين کارت منه فردا بيا پيشم تا با هم در مورد کارت صحبت کنيم.
چشم. حتما با کمال ميل
محسن خدا حافظي کرد و سوار موتورش شد و رفت به سمت خانه.
پرستو علاءالدين
بازآفريني حکايت 14 باب هفتم
گلستان سعدي. در تاثير تربيت
کار رو بسپار دست کاردون!
محسن گوشه ي حياط مشغول تعمير راديوي قديمي اش بود که صداي پخ پخ ماشيني در کوچه به گوشش رسيد. همانطور که آخرين پيچ را محکم ميکرد، با خود گفت: «باز ماشين عمو موسي خراب شده»!
شانه اي بالا انداخت و از جايش بلند شد. دو شاخه سيم راديو را در دست گرفت و سمت پريز حرکت کرد. آن را به پريز زد که صداي راديو بلند شد.
- درد و نفرين...
خوشحال لبخندي زد که همان لحظه صداي عمو موسي به گوش رسيد: «حسن، محسن کجايي پسر جان»؟! محسن سراسيمه راديو را کنار گذاشت و به سمت در دويد: «جانم عمو، چي شده»؟
عمو موسي نگاهي به قد و بالاي او انداخت و گفت: «مادرت گفت دست به آچاري، همه چي رو تعمير ميکني، بيا يه دستي هم به ماشين ما بکش عصري بايد بريم يه توک پا خونه خواهر حاج خانم». دو به شک خواست چيزي بگويد که عمو دستش را کشيد و سمت ماشين برد. آستينش را بالا زد و در کاپوت را باز کرد که دود توي صورتش خورد. - « آخ! عمو اين ماشين چي کشيده...»؟! تنها چيزي که بلد بود را پياده کرد، آب ماشين را عوض کرد و عقب رفت و گفت: «عمو بشين و آتيش کن»! يک بار، دوبار، سه بار، روشن نشد که نشد.
محسن دوباره سرش را توي کاپوت کرد، اين سيم را کند و جايي ديگر وصل کرد، آن را کند و وصل کرد. با دست و صورت سياه شده، سرش را بيرون آورد و دوباره رو به عمو موسي گفت: «دوباره آتيش کن»! يک بار، دوبار، سه بار، ماشين با پخي روشن شد، اما به ده ثانيه نکشيد صداي ناهنجاري از درون کاپوت برخاست.
عمو همانطور که بر سرش ميکوبيد از ماشين پياده شد. و گفت: واي محسن پسر چيکار کردي، خراب ترش کردي، الان چه گلي به سرم بگيرم»؟!
محسن نگاه شرمنده اش را به عمو دوخت و گفت: «عمو اين کار من نيست که، من فقط راديو اينارو درست ميکنم، ماشين رو چه به من»؟!
نگاه بلاتکليف عمو روي چهره شرمنده محسن نشست. «الان چي کار کنيم پسر»؟
کمي فکر کرد که ناگهان به ياد دوستش عباس مکانيک افتاد. فورا شماره اش را گرفت و خواست تا به آنجا بيايد. بعد رو به عمو با لبخندي که هنوز هم شرمندگي در آن موج ميزد گفت: «نگران نباش! حلش کردم». عمو با خنده اي گفت: «ميگي نگران نباش تن و بدن من ميلرزه»! محسن خجالت زده دستي بر سر خود کشيد و گفت: «شرمنده عمو، نه اين بار کار رو مي سپاريم دست کاردون».
حرف هايشان با آمدن عباس خاتمه پيدا کرد. عباس دود ماشين را ديد سريع سمتش رفت. -«اوه اوه چيکار کردين با اين ماشين»؟! عمو لبخندي زد و گفت: «دست گل محسن جانه ديگه...»! محسن خجالت زده و شرمنده سرش را پايين انداخت. عباس همانطور که آچارهايش را از جيب لباس کارش بيرون مي کشيد گفت: «الان خودم درستش ميکنم، غصه چي رو خوردي عمو جون»!
موضوع دروغ شيرين
نرگس کوهکن
گلستان سعدي باب اول
بازآفريني حکايت يکم
آسمان پرخروش و مغرور مثل هميشه پادشاهي اش را به رخ مي کشيد و نعره هاي کوبنده اش را بر زمين حقير ميکوفت، ناگهان باد و طوفان را احضار کرد تا اين درخت گناهکار را از ريشه درآورند و جان ناچيزش را بستانند. درخت بيچاره هم از سر ترس و نا اميدي هر چه را که در دلش جاي داده بود به زبان آورد در همان لحظه آسمان پادشاه بزرگ گفت: «اين بنده حقير و خطاکار چه مي گويد»
ابر مهربان و دلسوز يکي از خدمت گزاران شايسته و فرومايه فرمانروا پاسخ داد: «اي پادشاه بزرگ و نيکو سرشت اين درخت بيچاره از سر دست تنگي و کهولت سن ماليات امسالش را نتوانسته پرداخت کند. از جانش بگذر و به او فرصتي بده تا بهار سال آينده بار دهد و مالياتش را تمام پرداخت کند».
آسمان که اين حرف هاي پسنديده را شنيد از گرفتن جان او منصرف شد. ناگهان صدايي خش دار به گوش رسيد درود بر فرمانروا آسمان خردمند! جانم فداي شما! قربان، کسي در پيشگاه والاي شما حق دروغ گويي ندارد که دروغ بر زبان بياورد اين درخت نمک نشناس شما را دشنام داد. آسمان ابرو در هم گره کرد و گفت: «اين دروغي که ابر دلسوز بر زبان آورد براي من شيرين تر از راستي بود که تو به زبان آوردي! که در آن دروغ درستي بود و در اين راستي تو نيرنگي نهفته بود».
درخت بيچاره که اين حرف هاي پادشاه را شنيد دلش شاد شد و در محضر پادشاه عرض بندگي به جا آورد و از خطايش طلب بخشش کرد. پادشاه هم او را بخشيد و از سر تقصيرش گذشت و گفت: «دروغي مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز»!
فصل آخر تو
سيده فاطيما عقيلي
سکوت در اتاق بازجويي جولان ميداد. نور نامنظم روي چهره متهم سايه انداخته بود. لبخندي محو در صورتش نمايان بود؛ لبخندي که از هر بانگي آزاردهندهتر بود.بازجو، با ضرب پرونده را بست. نگاه سردش را به متهم دوخت.
-«چرا کشتيش»؟
متهم، دستانش را بهم فشرد، با پوزخندي گفت: «هه! جواب من باعث ميشه خوابت راحت تر باشه؟ البته! فکر نکنم برات مهم باشه. هان»؟!
بازجو، به جلو خم شد. و نگاه نافذ مذابش را به پرونده کشاند: «اگه برام مهم نبود تا اينجا نميکشوندمت! البته از يه رواني انتظار ندارم فرق بين کنجکاوي و اهميت رو بفهمه! غير از اينه»؟
خنده ي کوتاهي از گلوي مرد بيرون آمد. دستانش را روي ميز کوباند.
+ رواني؟ اره … هر اسمي ميخواي روم بذار! ولي وقتي اون لحظه برميگرده توي سرم، انگار انگشتم خودش ماشه رو پيدا ميکنه! هر لحظه بيشتر بهش فکر ميکنم هدفم ميره تو شقيقه اش!
بازجو با نگاه تحقيرآميزش سر تا پاي او را برانداز کرد. با لبخندي کوتاه ادامه داد: «عجيبه... قيافه ات بيشتر به قرباني ها ميخوره تا قاتل ها! ميدوني؟ جنم کشتن يه آدم رو نداري»!
+ يعني ميخواي آزادم کني؟
با خنده اي مرموزانه ادامه داد: «من راضي ام! اما... خب اشتباه نکن! خطرناکترين آدماي دنيا همونايين که قيافه شون داد نميزنه! هوم»؟!
-پس آدم کشتي ؟
+ پرونده ي تو دستت چي ميگه؟ همه چيز توي اون نوشته به نظرت نيازه از من اينقدر سوالات بيخود بپرسي؟
-پرونده که ميگه: قاتلي! ميخوام بدونم تو چي فکر ميکني آقاي قاتل! البته قيافه ات بهتر از اين اصطلاحه!
+ خب ببين من جرئت اينو داشتم کاري رو انجام بدم که خيليا فقط تو ذهنشون سناريو خياليش رو ميسازن!
بازجو با طمأنينه ادامه داد: «تو …. بايد تاوانش رو پس بدي! فکر ميکنم اثرات فيلم جنايي باشه»!
+ خب نه نشد ديگه! اين بار خودم نويسنده بودم...
-پايانش چي ميشه ؟ قهرمان به عشق زندگيش ميرسه يا قاتل يه چمدون دلار ميبره؟
متهم، ثانيه اي سکوت کرد. بعد نگاهش را در چشمان بازجو قفل کرد.
+ پايانش کامل نيست.
-عجله کن! وقتت کمه!
مرد، نجوا کرد: «نگران پايانش نباش»!
بازجو لبخندش را خورد.
+ هرچي جلوتر ميريم، بيشتر حس ميکنم داستان به تو ختم ميشه.