خرگوش سياه خرگوش سفيد


سینما |

علي درزي- دبير صفحه

 

1

هنرِ بودنِ اتمي

 

خدايان که از قصة بي‌قصه‌اي انسان‌ها روي زمين حوصله‌شان سر رفته بود، با خود گفتند چه کنيم تا مقدمات سرگرمي خود را مهيا کنيم؟

آن‌گاه هر آنچه را که ما شر مي‌پنداريم را در صندوقچه‌اي قرار دادند و از آنجايي که خواستند منطق مختار بودن انسان را به داستان سرگرم کننده‌شان اضافه کنند، برچسب "لطفا باز نشود." را روي آن چسباندند و به زمين فرستادند. درام از آن جايي شروع شد که انسان مختار به خود گفت: چه موهبتي  بالاتر از اين، که بستة ممنوعة خدايگان را باز کنم؟!

همانا شر با حسد و بخل و کينه و دروغ گره در نمايشنامة زندگي انسان‌ها انداخت، گره‌اي کاملا جبري که از اختيار ناشي مي‌شد. و اين گره‌ها گره‌هاي بزرگتري چون قتل و جنگ و خيانت و تجاوز را به بار آورد و قصه‌هاي سرگرم کننده در انواع و اقسام ژانرها پديد آمد. خدايگان که قادر متعال قصه‌ها بودند، پايان اين قصه را به شروع قصه‌اي دوباره حلقه کردند. ساختار حلقه‌اي اين نمايشنامه به خودي خود شاهکاري در نمايش محسوب مي‌شود چرا که پاياني بر آن نيست و مي‌تواند در زماني نامحدود از بطن خودش دوباره و دوباره قصه بزايد. ولي خدايگان که فراتر از تصور هر قصه‌پردازي‌ قصه خلق مي‌کنند، به اين تکنيک هم بسنده نکردند، آن‌ها يک دليل منطقي هم براي حلقه‌شان در آخرين لايه از جعبه قرار دادند. و آن چيزي نبود جز اميد. انسانِ مجبور به واسطة اختراعي چون فلسفه، اميد را دو شق کرد.

شق اول: خدايگان اگر درد را مي‌دهند، درمان را نيز داده‌اند. اميد، عامل رهايي بخش انسان در مواجهه با رنج اين زندگيست.

شق دوم: خدايگان در واقع خالقان انسان‌آزاري بوده‌اند که براي ديدن زجر انسان‌ها از هيچ تلاشي فروگذار نبودند. اميد شر مطلق ته جعبه بود. شايد درست‌تر باشد که بجاي بودن يا نبودن، بگوييم: با اميد بودن يا نااميد بودن، مساله اين است. هيچ حرجي به هيچ‌کدام از اين دو شق وارد نيست، چه بسا که در ادامة همان زندگي توام با رنجِ حلقه‌وارمان، همچون پاندولي بين اين دو در رفت و آمديم البته با شانس فراموشي. لحظه‌اي که در موقعيت شق اوليم، آن يکي شق را فراموش مي‌کنيم و برعکس. و اما شق سوم! شق سومي هم منفک از فلسفه وجود دارد و آن خود زندگيست. زندگي به مثابه زيستن انسان (صاحب زندگي) در اکنون. اگر انسان را در لحظه و فارغ از هر نوع معنا در نظر بگيريد، يک هيچ بسيار بسيار کوچکي (ناچيز) است که در طول عمرش به سمت بي‌نهايت (عدم) ميل مي‌کند. فاکتور اين شق، به خاطر سپردن فراموشيست، انساني که فراموش نمي‌کند، در هر لحظه از آونگ بين آن دو شق دچار يک هيچِ ناچيزِ (ايستايي) عظيمي مي‌شود که او را از حرکت باز مي‌دارد، اينجا نه اميدوار بودن به کارش مي‌آيد و نه نااميدي بلکه، دوباره برمي‌گرديم به همان جملة معروف شکسپير: بودن يا نبودن، مساله اين است. تنها چيزي که انسان به خاطر آورنده را به ادامه وا مي‌دارد، فقط و فقط خود زندگيست، همان هيچ کوچک. ناچيز هست ولي اصلا بي‌مقدار نيست، مثل اتم. اگرچه نمي‌توان رسالتي براي هنر قائل شد ولي کاش بتواند،

در اين روزها که انگار به قرون وسطي بازگشته‌ايم و از نو، بودن و نبودن مساله شده. در اين روزها که انگار اشرار جعبة پاندورا همچون روز ازل، اينبار از زمين و آسمان بر سر و دست و پايمان مي‌ريزد،

چون سوخت اتمي در ما بسوزد و به بودنمان کمک کند. تقديم به همه آن‌هايي که به تازگي، ديگر نبودند.

 

 

 

2

مگر تاجيکستان چه دارد؟

از آن‌جايي که فيلم اخير شهرام مکري، يعني "خرگوش سياه، خرگوش سفيد" يک فيلم فرماليستي محسوب مي‌شود، ترجيح مي‌دهم به جاي تحليل و نقد سکانس به سکانس يا تشريح پيرنگ‌ها و خط داستاني فيلم، يک نقد فرماليستي انجام بدهم، در سبک و سياق خود فيلم.

فيلم "خرگوش سياه، خرگوش سفيد" نماينده سينماي تاجيکستان در اسکار، چرا ايران نه؟

مگر تاجيکستان سينما دارد؟ موضوع مورد بحث از همين‌جا شروع مي‌شود، سينماي تاجيکستان!

شهرام مکري جديدترين فيلمش را چرا بايد در تاجيکستان بسازد؟ مگر تاجيکستان چه درد که ايران ندارد؟ فيلم‌هايي که در ايران ساخته مي‌شوند بر دو نوعند. جوازدار و بي‌جواز. فيلم‌هاي جوازدار به فيلم‌هايي گفته مي‌شود که از تاييد فيلمنامه تا فيلم ساخته شده بايد مورد تاييد وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي باشد. در همين نوع جوازدار، فيلم‌هايي ساخته مي‌شدند (الان کمتر) که در دسته هنر و تجربه يا فيلم‌هاي معناگرا يا فيلم‌هاي خاص (از نظر مخاطب عام اينگونه نام گذاري مي‌شدند.) از آن نام مي‌بردند، اين فيلم‌ها از فيلم کوتاه گرفته تا مستند و فيلم‌هاي بلند فرماليستي، در پست‌ترين جاي ممکن از جدول اکران قرار مي‌گيرند و تنها مخاطبان خاص خودش را در سينما دارد. البته خيلي‌هاي آن هم توقيف مي‌شود، مثل نماينده امسال ما در اسکار، "علت قتل نامعلوم" که سال‌ها توقيف بود و بعد يکهو شد نماينده اسکار خودمان. و نوع دوم فيلم‌هاي بدون مجوز که به اصطلاح به فيلم‌هاي زيرزميني معروفند. اين فيلم‌ها اساسا بدون رعايت مميزي‌هاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي (از عمد، رد کردن خطوط قرمز) ساخته مي‌شوند. "مثلا کيک محبوب من" از قضا فيلم‌هايي که در سال‌هاي اخير به صورت زيرزميني (بدون جواز) ساخته شده، مثلا "دانه انجير معابد"، از طرف آلمان در اسکار قبلي شرکت کرد، فيلم جعفر پناهي، "يک تصادف ساده"، در اسکار اخير از طرف فرانسه شرکت کرد، و نوع ديگرش را ميتوان مثلا همچنين فيلم "چيزهايي که در خودت از بين مي‌بري." ساخته عليرضا خاتمي هم نماينده کانادا بود و اکنون شهرام مکري از طرف تاجيکستان با فيلم "خرگوش سياه، خرگوش سفيد" که در کشورهاي ديگر ساخته شدند. فيلم شهرام مکري با فيلم کانادايي تفاوت‌هايي دارد. شهرام مکري در فيلم "اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان ديگر..."، با اداي دين کپي گونه‌اي که به تارانتينو از فيلم‌هاي "سگ‌دوني" و "پالپ فيکشن" شناخته شد، از همانجا نشان داد که مثل تارانتينو کپي کننده خوبي است، همانطور که از  انيميشن کوتاه "A Legy"  محصول مجارستان برنده اسکار 1981، براي فيلم کوتاه خودش يعني، "طوفان سنجاقک"کپي کرد. مگر تاجيکستان سينما دارد؟ خير، انگار مکري بعد از "هجوم" با پلان سکانس خداحافظي مي‌کند و اينبار فرم خود را که مضمون با محوريت زمان است، در فيلمنامه دنبال مي‌کند. او در "جنايت بي‌دقت" داستان حسين تکبعلي زاده را روايت مي‌کند که همه چيزش، از حرکت تروريستي‌اش تا دادگاهي‌اش و از اکران فيلم گوزن‌ها تا اتفاقات موازي‌گونه در زمان حال، همه و همه در دايره‌اي زماني با رفت و برگشت‌هاي گيج کننده بين الان و گذشته مي‌چرخد، طوري که مخاطب گم مي‌کند که الان است که اتفاق بيوفتد يا قبلا اتفاق افتاده و قرار است دوباره تاريخ تکرار بشود. گويا شهرام مکري مي‌خواسته در "جنايت بي‌دقت" فيلمي با موضوع زيرزميني بسازد البته با اين تمهيد که، طوري بسازد که به او جواز بدهند. يا بهتر بگويم، دوستان مميزي پي به نيتش نبرند. آخر هر چه نباشد! فيلم‌هاي جوازدار حتي از نوع فيلم‌هاي معني‌گرا و خاصش، باز هم سگش شرف دارد به فيلم‌هاي زيرزميني. فرقش اگر همان اکران محدود هم باشد باز براي مکري‌ها کم چيزي نبوده. اينبار مکري به لحاظ فرم که دغدغه اصلي اوست، دوربين را به سمت خودش مي‌چرخاند و اينبار نه اينکه بخواهد فيلمي از بازسازي يک صحنه ترور را در تاجيکستان بسازد، خير، او مي‌خواهد فيلمي از شهرام مکري بسازد که در حين ساختن فيلمي با موضوع بازسازي ترور در فيلم ايرانيست، البته در تاجيکستان. با اين چرخش دوربين به سمت خود و ارجاع به خود که حتي در اولين فيلم بلندش هم از او سراغ داريم، مي‌خواهد بگويد که فيلم‌هاي فرماليستي ديگر زورش به مميزي‌ها و خط قرمزهاي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نمي‌رسد پس به همين خاطر من فيلمي از شهرام مکري را مي‌سازم که در حين ساختن فيلمي در تاجيکستان است، اما در فيلمم از دختران زيباي تاجيکي استفاده مي‌کنم، دختران زيبايي که در کل فيلم قرار است برقع بپوشند. اگر قرار است که در فيلم برقع بپوشند پس چرا بايد زيبا باشند؟ چون فيلم ما در مورد پشت صحنة همين فيلم است، پس اگر قرار باشد که آن‌ها در هواي گرم و بدون سايه بايستند، يقينا نمي‌توانند برقع پوش باشند. پس بدون برقع بايد زيبا باشند. اما احتمالا خبري که جديدا از آکادمي اسکار براي فيلم‌هاي بين الملل منتشر شده، بايد براي شهرام مکري‌ جالب باشد که؛ ديگر لازم نيست فيلم‌ها توسط دولت کشورها به مراسم معرفي شوند، يا لازم نيست براي فيلم زيرزميني خودتان يک کشور انتخاب کنيد تا توسط آن به آکادمي معرفي شويد. فيلم‌هاي مستقل (زيرزميني) هم مي‌توانند براي اسکار شرکت کنند. (البته اسکار نمي‌تواند بابت حکم احتمالي حبس تعزيري و شلاق، ضمانتي به کارگردانان زيرزميني بدهد.)

البته اين امر که اسکار و هيچ جشنواره‌اي ملاک خوب يا بد بودن فيلم نيست، بر هيچ کس پوشيده نيست، حتي آن کسي که دو بار از کنار سينما رد شده باشد اين را خوب مي‌فهمد. ولي خب فيلم‌هايي مثل "بچه‌هاي آسمان"، "جدايي"و "فروشنده" براي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اين دست‌آورد را داشته که مثلا ادعا کند: فيلم‌هاي مورد تاييد ما که در جشنواره فجر جايزه برده‌اند مي‌تواند مورد تاييد جهانيان باشد! نمي‌شود هروقت به نفعتان باشد آن را يک افتخار در نظر بگيريد و هر وقت که به ضررتان باشد آن را رد کنيد.

حالا بهتر است برگرديم به سوال اصلي، مگر تاجيکستان چه داشت که ايران نداشت؟ فقط نوشيدني الکلي گرم و دختران زيبا؛ همين. وگرنه فيلم مي‌توانست در ايران ساخته شود. گاهي اوقات پيچ در پيچي‌هاي زماني، رفت و برگشت‌هاي گيج کننده و شکسته شدن‌هاي خط زماني، تبديل شدن‌ اوهام به واقعيت و بسياري از اين فاکتورهاي گيج کننده، تنها به يک جواب ساده ختم مي‌شوند: "خرگوش سياه، خرگوش سفيد"وراي همة مولفه‌هاي فرماليستي‌اش يک پيام روشن داشت: ديگر در ايران زور فرم و محتوا به مميزي‌ها نمي‌رسد، بايد رفت؛ حتي اگر شده تاجيکستان.

 

 

 

لينچ با چخوف

 دوئل ميکند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمدصالح فصيحي

 

تکبر. تردد. ترديد. تعبير. تغيير. تعويض. چرخش. گردش. گردش دوربين و چرخش شخصيت و تعويض داستان و تغيير هابيل و قابيل و سياه و سفيد و فيلمِ خاکسترييي که سنتز ميشود ازش. پس از کجا شروعش کنيم وقتي از جايي شروع ميشود که جاي شروع نيست و در جايي تمام ميشود که جاي اتمام است و اتمام در قبر است يا قبر در اتمام است و ميگويند که تمامِ خلقت و آفرينش و انسان در داستان حضرت آدم و حوا خلاصه ميشود و کلش نمادين است و حضرت حق باري تعالي و همه ي فرشتگانِ منحصر به جنس به قربان ايشان بروند که دستي در شعر و ادب و اسطوره و استعاره داشته و داشته بعد از آن شش-هفت روزِ ابتدايي به کاروبارِ خودش نگاه ميکرده و مجيزِ تبارک و برکت و مبارک و تبرک با بيسِ مداومِ «فَـ» تکرار ميشده و درين سرخوشي خوشي ميزند زير دلش و سرش را ميکند رو به زمين و ولش کنيد همه تان ميدانيد تهش چي ميشود ديگر. خلاصه. با تکبر شيطان سجده نميکند و قابيل هم هابيل را کشت. ميخ ديگري بر تابوت زدبازي! کي به کيست. اما خب دست به تابوت نزنيد که حتي من هم نميدانم چرا. هرکس دليل خودش را دارد اما ارجح و ارجحيت بر شهرام است و بر فيلمنامه و اصلاً بيا تو اين اتاق تا بهت جواب همه ي سوالهايت را بدهم و در را باز ميکند ....عه اشتباه شد اشتباهي رفتيم تو فروشنده ي فرهادي و الآن فرهادي دارد با آرتور ميلر جرات يا حقيقت بازي ميکند تا ببيند کدامشان همه چيز را ميدانند و کدامشان همه چيز را نميدانند و به يکيشان گفت من چيزي ميدانم که شماها نميدانيد و خب اين حرف در زمان خودش ديسِ قوياي حساب ميشد و او هم دم نداشته اش را گذاشت رو کولش و رفت در آن سمتي ايستاد که يک فرشته ي قرمزي با دم قرمزي که اتفاقاً کلاه قرمزي هم هميشه سرش بود و همه کلاه قرمزي صداش ميکردند ايستاد و کلاه قرمزي نخي سيگار با تن از آتش قرمزش روشن ميکند و ميدهد به دست آن يکي و آن يکي ايتاليايي است و اين يکي ايراني و اين يکي بابک است و آن يکي آنتونيو و اين يکي شايد در خواب است و آن يکي شايد در بيداري و شايد هردوي اينها ندارند ربطي به هم و همديگر را اما مي بينند در يک زمان و در يک مکان و در يک بعد و اصلا بعد چيست و بعد چيست و بعد-معد و عده و عدو و خدو ديگر چيست و اگر هم بازگشت به آينده داشته باشيم يا ستاره ها مياني داشته باشند و فيزيک و کوانتوم و سياهچاله و از تو سياهچاله فرشاد ساخته چاره و خرگوش سياه و خرگوش سفيد که يک فيلم علمي تخيلي نيست که ازين حرفها توش بزنيم و بياييد بزنيم به سلامتي تمامي سلامتي هاي دنيا که لطفا نوشابه باشه پليز و ليز خورده و از دره افتاده پايين و هنوز سر و مر و گنده است و در تاجيکستان است و اما فارسي را خوب حرف ميزند و اما تمام تنش پوشيده است در سفيدي و آيا شهرام هم دستش را کرده تو استعاره و گفته خب اينکه ماره و نميخوام و اين هم انسانه و نميخوام و نسيم جان بيا اينجا ببينم به نظرت اگر انسان را بکنيم خرگوش و خرگوش را با يين و يانگ ترکيب کنيم و بعد بزنيم يک ارجاع بياوريم وسط به جنايت بي دقت و عروسک بزرگ و بزرگتر از حجاب هم مگر در ارشاد تا حالا فهم شده و در مجوز و در کارنامه ساخته ميشود خرگوش سياه و خرگوش سفيد  تازه نسيم مي گويد خرگوشي که بدن يک انسان را داشته باشد به امپراتوري درون لينچ تنه ميزند و شهرام ميگويد لينچ کو حالا و لينچ دارد با چخوف دوئل ميکند و آنتونيو ايستاده و گزارشگري ميکند و چنان احساسي-ذوق زده است که انگار ارزشي کتاب دراسات منتظري را ديده و ديده منتظري هرچقدر منتظر بوده هيچي کف دستش نيامده و از آن ور بعد از رحلت اولي دومي ميآيد و هر دو اصلا بحري آشنا آموخته و شنا چه حالي ميده تو اين گرما و بگذار اين چادره را در بياورد اين دختره و بعد عه عه عه رفتيم تو نماد باز که و همه جا سياه شد و آخر سياهي هم سفيدي است هم دايره ي زرد و هم شکستن ديوار چهارم يا ششم يا هشتم يا ديوار رنگي يا سياه و سفيد و آن خرگوش سياهه تفنگش را درميآورد و مسلحش ميکند و هدشات ميکند خرگوش سفيد را و خرگوش سفيد ميفتد زمين و انسان هاي روي درخت هم ميزنند همديگر را لت و پار ميکنند و بعد بخشي که سالم مانده ازشان آن بخش جرواجر خورده را دفن ميکنند و خرگوش سياه که حوصله ي اين انسان-کلاغ بازي ها را نداشت و ندارد خرگوش سفيد را ميزند به سيخ و يک کباب درست ميکند شاهکار و اما تا ميآيد بخوردش ميبيند که خرگوش سُم دارد و گوشتش حرام است و فرض کن نتواني زنت را رام کني يا زنت تو را آرام کند و تو بخواهي او را بکشي و او بخواهد تو را بکشد و اصلا ديگر بايد هميشه و همه وقت و همه حال همه ي مردان سامان نمادين پدرسالاري باشد و دراسات و ولايت و ريش و سبيل و مرد و مردانگي و يک گي ميزند بيرون از دوتا باجناق و جناق آق مجي ما با يک اجي مجي دورش يک هاله ي زرد ميآيد و از بيرون کادر - تا بفهميم که همه ش فيلم است و همه ي فيلمها از نوادر و غنائمِ نايبين هميشه موجود و هميشه زنده نشات ميگيرد  و تفنگ را از بيرون کادر ميگيرد و برو عقب آقا برو عقب تا بتوني درست متن رو بخوني و ميخواي بخوني که چي و نخوني که چي و شما فراي همه ي اينها هستيد و فرازبانيد در سينما و هشت و نيم فليني اينجاست و مگر از روي جنازه من رد شوي در 2026 و حريم يا پناهگاهِ زاخاري ويگون هم از همين ايده ها دارد و ايده ي اوليه را شايد لينچ نوشت که گفتش تاريخ را فاتحان مينويسند و از نعش چخوف پريد - به سمت غرب چون هميشه پايان وسترني جواب است و هپي اندينگ هاليوودي در هپي اندينگِ مخاطب پسند در تاجيکستان نفوذ کرد و در صحنه اي نمادين يا واقعي يا اصلا چه اهميتي دارد که يک تفنگ رو ديوار باشد و تفنگ رو ديوار قاب عکس يا قاب نقاشي است و دخترِ زن باندپيچي -همان ماهچيچي- رو فيلمنامه اش نقاشي دارد و مرد کت شلواري در صحنه ي اولِ ديدار بابک پس از خداحافظي دوبار تق تق ميزند فندکش را و در صحنه ي ديگر که ادامه ي همين صحنه است يک بار فندک ميزند و فندکش را پرت ميکند همان فرشتهه به سمت پايين - چون هميشه يک رفيق آتشي دارد ازين به بعد -  و فندک مي خورد تو سر خرگوش سياه و خرگوش سفيد که نفله ميشود، خرگوش سياه از بغلش رد ميشود و همزماني که از حجاب و تاريخ و زن و آزادي و تکرار کارنامه و مجوز و سياسي و سياسيت و اينجور چيزها، فيسفيس و فيشفيش- يا هر مدل صداي ديگري که هر خرگوش سياه ديگري دارد  - درميآورد و ميآيد پيش شهرام و ميگويد من بودم و سفيد خرگوش، آقا ديويد هم بود. چخوف هم نفله شد. گفت بهت بگم از تفنگ استفاده کني. از استعار-شعار هم، از برداشت هاي طولاني که نگو اصلا. هبوط خيلي طول کشيد. تهش بيدار شدم ديدم تو يه چمدونم. نه هجوم رو نميگم. جعبه ي تفنگ زن رو هم نميگم. ماهچيچي بودش؟ مهم نيست. چي مهم نيست؟ اونم مهم نيست.