ادبیات
ادبیات |
لشکر صاحبزمان
علياصغر شاهسنايي، اصفهان
هيچکس ما را نفهميدهست، چون رازيم ما
نغمة شوريم، شور نينواسازيم ما
ما سکوت غربت شبهاي بين سنگريم
گوش اگر مرد شنيدن هست، آوازيم ما
قد ما را خم نميبيند کسي جز در نماز
کوري چشم تبر، سرو سرافرازيم ما
ترس را ترساندهايم از خويش در ميدان جنگ
مرگ هم از ما گريزان است، جانبازيم ما
خو نميگيريم با اهل زمين، اي آسمان!
باز کن آغوش را، مشتاق پروازيم ما
تاجر عشقيم، وقتي مشتريمان شد خدا
پيشکش کرديم جان را، دستودلبازيم ما
معجزه يعني که ميميريم اما زندهايم
با شهادت زندگي کرديم، اعجازيم ما
مرگِ ما آبستن يک اتفاق تازه است
عشق پاياني ندارد، اهل آغازيم ما
صبح رجعت باز هم پشت سر فرماندهيم
لشکر صاحبزمان هستيم، سربازيم ما
رجزخوان
فائزه امجديان، قم
از شاهنامه از دل ميدان رسيدهاند
اسطورههاي ما به خيابان رسيدهاند
برخيز و دخترانهترين رزم را ببين!
گردآفريدهاي رجزخوان رسيدهاند
با پرچمي به قدمت چندين هزار سال
با ماتمي به وسعت ايران رسيدهاند
هر شب، زمان به وقت ملاقات رودها
رودابههاي شهر، خروشان رسيدهاند
با ديوها بگو که شبِ هفتخان ماست
با ناوها بگو که به طوفان رسيدهاند
ما سروهايمان هم از آنان کهنتر است
آنها چقدر تازهبهدورانرسيدهاند!
گلدستهي قديميِ هر شهر شاهد است
اين قوم، قرنهاست به ايمان رسيدهاند
ما تازه فصل اول اين شاهنامهايم
اهريمنان چه زود به پايان رسيدهاند
دو غزل عاشورايي
عبدالعلي دماوندي، گرگان
دشت خون و آتش و آب
قصهي دشت خون و آتش و آب
خير و شري درون پهنهي قاب
تشنگاني به فکر قدرت و جاه
عاشقاني ز عشق حق سيراب
شير مردان در مصاف و نبرد
رو به ديدار راستي به شتاب
آنطرف هم جماعتي بد کين
گمرهاني در انتظار سراب
سوزش آفتاب گرم سپهر
شعله ميزد به سينه هاي کباب
باغبان، غصه ي خزان مي خورد
غنچه از تشنگي شده بيتاب
نهر جاري و پر تلاطم بود
مست و مغرور و پر ز حباب
ناگهان در ميان نيمه ي روز
ديد در خود طليعه ي مهتاب
تا وفايش به شهرياران ديد
آب گرديد از خجالت آب
غنچه در دست باغبان رقصيد
بر ملا شد خبيثِ پشت نقاب
ناکسي با کمان پولادين
کرد طفل حميده را سيراب
در غروبي حزين و غم آلود
تا فلک رفت نغمه هاي رباب
مشت خود را به زير ساقه گرفت
تا نريزد به روي خاک گلاب
داد خون شقايقش به سپهر
تا نگردد جهان به زير تراب
پيک حق ميدهد هميشه سروش
ظالمان مي شوند خانه خراب
آرزو ميکنم که حضرت عشق
دست گيرم شود به روز حساب
خون خدا
هيچ کسي به قدر تو محو خدا نميشود
کشتي رستگاري و نور هدي نميشود
دل به يگانه بستهاي از همه کس گسستهاي
سر برود، تن برود، دل که جدا نميشود
شوق وصال حق به دل، شيب، خضيب و گونه گِل
وقت وصال شد ولي، خون که حنا نميشود
سم ستور و سينهها، خار مغيل و پينه ها
کهنه لباس پيکرت، ستر و ردا نميشود
سِرِ سَرَت چه بوده که منتقمت خدا شده
هرکه که سر بريده شد، خون خدا نميشود
کودک داغ ديده را مهر و محبتش بکن
چارهي گريههاي او تشت طلا نميشود
زينت عابدان کند گريه و ذکرش اين بود
هيچ غمي براي من شام بلا نميشود
با صنمت چه کرده اي پاک و عزيز گشته اي
خاک مزار غير تو، دار شفا نميشود
دفتر دل شده سيه، سينه شده غرق گنه
جز به دم و ذکر غمت، سينه جلا نميشود
با همهي کنايه ها، طعنهي شومِ سايه ها
هيچ تزلزلي در آن ماه عزا نميشود
پرچم سرخ تو شده مرکز عشق و عاطفه
هيچ تفاوتي در آن شاه و گدا نميشود
کربلا
محمدرضا فولادي، بندر ترکمن
گلويي تشنه را تيري رها شد
ميان خيمه ها بُغضي صدا شد
و از چشم خدا يک قطرهي اشک
زمين افتاد و اسمش کربلا شد
پروانهها
شادروان محمدزمان گلدسته، گرگان
اين بوسهها که طعم انارند بيشتر
بهتر که دل به دست بيارند بيشتر
پروانه سوخت... قصه به آخر رسيد؟ نه!
پروانهها ملاحظه دارند بيشتر
خطهاي تا هميشه موازي من و توأيم؟
اينها شبيه ريل قطارند بيشتر
شايد مرا به تو برسانند، صبر کن
يک ايستگاه اگر چه ندارند بيشتر
هر چه گزيدنيست مرا نيش زد ولي
پروانهها که نيش ندارند بيشتر
پروانهام! تو نيش نزن، بوسه بهتر است
اين نازها اگر چه شعارند بيشتر
اين چشمهاي خشک نميآيدم به کار
ديوانه! قهر کن که ببارند بيشتر
باور کني منم، نکني باز هم منم
ديوانهها به عشق دچارند بيشتر
با شبنم و انار به بالين من بيا
با کاکلت که سبزه نگارند بيشتر
شاعر تمام شد غزلش نيمهکاره ماند
اين واژهها شعور ندارند بيشتر
از گريه کردن
مارال افشاري، گرگان
اسم من را بين جماعت غريبه پرسيدي
گفتم آدم را توي وطنش
با اندازهي وجب خاک
زير پاي مادرش صدا ميزنند
وقتي براي اولين بار
در بغل مضطرب و جوانش فرو مانده باشد
اصلا مادر آمد تا حواس من را پرت کند
تا گريه افتادم،
مادرم انگشت سبابهاش را تبر کرد
گريه را قطع کرد
من ياد گرفتم گريهام را فراموش کنم
از ياد گرفتن فراموشي
از حافظهي شير که تبديل به رفاقتي عميق شده بود و بعدها مسيرش را داد به نق نقهاي من،
دم تمام بستني فروشيهاي شهر
همين بس که
بعد از بزرگ شدنم
اسم واقعيام را هم فراموش کردم
مادرم، ياد من ماند
گريه، ياد من ماند
من هم در ياد همه ي اينها، دو پنجره ي کوتاه نيم- لا هستم
که انگار خدا دم رفتن
براي درست کردنشان وقت کافي گذاشته باشد
-مامان تو چطور حواسمو پرت کردي از گريه کردن؟
مامان چطور خدا منو فرستاد سراغ تو
وقتي دعا کردن بلد نبودم؟
چشمِ کمانباز
محمد حسن زاده، گنبد کاووس
تا چشم کمان باز تو بر من نظر انداخت
اين چشم پريشان شد و در جا سپر انداخت
با اخم اگر معتقدي روي تو زيباست
زيبايي اينگونه مرا در خطر انداخت
اين عشق که آوارهام از خوب و بدش، باز
يک طايفه را کشت و مرا توي شر انداخت
لبخند تو الگوي همه صلح طلبهاست
هرچند مرا با پدرت سخت در انداخت
صد بار تو را خواستم، او نيز همانقدر
شيريني و گلهاي مرا پشت در انداخت
آن روسري کُردي و آواز دف من
لرزه به دل مردهي کوه و کمر انداخت
هيزمشکن از خاصيت نام تو عاصيست
از بس که به اسم تو رسيد و تبر انداخت
با ديدنت آرامش اين شعر به هم ريخت
آرايش تو دردسري در هنر انداخت
من خودم مُحرّمم
داريوش جليني، گرگان
من خودم محرّمم ولي واسم
کسي نيس سينه و زنجير بزنه
هيشکي نيس براي سر بريدنم
با صداي خسته تحرير بزنه
همه دنيام مث نينوا شده
توو دلم حرملهها جمع شدن
من يه موميايي خستهم که
روو چشمام حنظلهها جمع شدن
رختاي تيره تونو در نيارين
اين دفه دنيا سيا پوش منه
بذارين رويا به آخر برسه
جسد دنيا توو آغوش منه
بذارين براي يه بارم شده
دلم آروم بشه با ديدنتون
نميخوام مثل گذشتهها بشه
بودنم باعث خنديدنتون
طاقتم طاق شده، بسّه ديگه
اين همه زخمو کجا رفو کنم؟
يکي پيدا نميشه بهم بگه
کجا ميشه عشقو جستجو کنم؟
روي اين جسم پر از زخم، کجا
ميشه يه مرهم روشن بذارم؟
تا کجا شکستو حاشا بکنم؟
شيشه رو کنار آهن بذارم؟
کاش يکي پيدا بشه تاريکيو
از روي نيمهي ماهم بکنه
من خودم محرّمم ولي واسم
کسي نيس سينه و زنجير بزنه
دو شعر از
سميه فخرالدين، گرگان
در خويش ويرانم
در امتداد ساحلي آرام
يک ماهي بيحرکتم، هيچم
دارم براي دردِ دلهايم
در گوش شنها نسخه ميپيچم
يک روز خوبِ خوبم و يک روز
از عالم و آدم طلبکارم ...
هرگز نفهميدي که بعد از تو
با عکس هايت گفتگو دارم
سر ميروم از زندگي بي تو
از اعتماد مُرده دلگيرم
دلتنگ آغوشت شدم گفتم
از دوريت هر لحظه ميميرم؟
خنجر زيادي خوردهام از پشت
با زخمهايم خود زني کردم
دلواپس بودن، نبودنها
دور کسي شکل تو ميگردم
در خويش ويرانم ولي اصلا
جز سايهام ياري نميبينم
گم ميشوم در پازل غصه
از خاطراتت درد ميچينم
درد عشق
درد عشق است که آوار شده روي سرم
آه ..دلتنگي من ميچکد از چشم ترم
شب ترديد و پريشاني و آغاز جنون
باز در حالت شيطاني خود غوطهورم
تلخي چاي و کمي قند لبانت امشب
آمدم بوسه بچينم که غمم را ببرم
پشت ايوان خيال و غم اين پنجرهها
نيست غير از رُخ تو منظرهاي در نظرم
من دلم پيش تو اما تو کجايي که چنين
بين ما فاصله افتاده و من بيخبرم
گفته بودم که شده سهم دلم آتش و دود
«پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم»
مثل يک کفتر چاهي لب بام دل تو
قبل افتادنِ از چشم ... چه ميشد بپرم؟
ماجراي من و تو لاف نبوده است اما
عاشقم بودي و امروز نمانده اثرم
پشت دستهاي خودم
کبري خسروي، کرمانشاه
با يک گل هم بهار ميشود
من که باور دارم!
تنها کافي بود
يک بار که گم شده بودم
ميان برف و شب
از صداي سوختن چوبهاي بلوط
در اجاقي که بغل تو بود
از صداي سياه دود بلندش
چشمهايم به اشک ميآمد
تو پيدايم نکردي
درست وسط يک قايم باشک
گم شده بودم
و از هفت سالگي به بعد
برف روي برف
تا بهمن هولناک همين امسال ...
برف روي برف که ميبارد
نصف شهر را ميبرد
از ياد نصفه شبهاي خواب زده
مثل کابوسي سپيد
وسط يک رقص دو نفره ...
با يک گل بهار ميشود
من که آسمان را
روي چشم هايم کشيدهام
اما دستهايم از لبههاي کبودش
هنوز پيداست
ميان تابوت بلوط
پاهايم بيرون زدهاند و
خبر از مرگ موافقي ميگيرم
که سنجابها گمش کرده بودند
تا تو بيايي
و پيدايم کني
من هنوز با همه چشم
پشت دستهاي خودم
قايم شدهام
در آغوش دريا سوختم
مهدي رحيمي، گرگان
«خواب رفتن ديدم و شکّ و يقين کاري نکرد
پنج طوفان گريه کردم آستين کاري نکرد»*
سجده کردم، پيکرم را بر زمين انداختم
آسمان باريد امّا اين زمين کاري نکرد
من درون پيلهام شوق رهايي داشتم
راه کج بود و خداي راستين کاري نکرد
فطرتم دريا و در آغوش دريا سوختم
قايقي بيسرنشينم، همنشين کاري نکرد
طعمه ضحاک خواهد شد تمام باورم
هيچکس بهر نجاتِ آبتين کاري نکرد
عاقبت تعبير شد خوابم، زمان رفتن است
خواندن صدبارهي حبلالمتين کاري نکرد
*بيت مطلع از علياکبر ياغيتبار
دلي که عاشقت بود
زهرا کميزي، گرگان
چه زود فراموشت شد
دلي که عاشقت بود
ميون باغ قلبت
گُل شقايقت بود
چه زود فراموشت شد
دلي که تو رو دوس داش
يه لحظه از رو عکست
چشمشو بر نميداش
تمومه عشقشو بهت جا گذاشت توي چشات
نگاهي کن به آينه مي بينيش از تو نگات
چه زود فراموشت شد
دلي که از تو مينوشت
ميخواس بمونه پيش تو
ازينجا تا خوده بهشت
واسه خوشحالي تو
از جونش مايه ميذاش
يادت نره چه کردي
راحت گذاشتي تنهاش
تمومه عشقشو بهت جا گذاشت توي چشات
نگاهي کن به آينه ميبينيش از تو نگات