ساحت قيام سيدالشهدا (ع) را از مفاهيم عاريتي «تطهير» کنيم
یادداشت |
صادق حقيقت
يک عضو هيئت علمي دانشگاه با بيان اينکه برخي از قرائتهاي موسوم به انقلابي از قيام عاشورا، در واقع نه تفسير متن، که تحميل پارادايمهاي مارکسيستي بر حقيقتي قدسياند، گفت: جريان چپگراي اسلامي با تقليل قيام سيدالشهدا (ع) به يک دعواي طبقاتي، سنت غني شيعي را دچار استحاله مفهومي کرده و از محتواي وحيانياش تهي ساخته است؛ از همين رو، بازخوانيِ درست واقعه کربلا مستلزم پيرايش انديشه ديني از اين مفاهيم عاريتي و بيگانه است.به گزارش ايکنا، چهارمين جلسه از سلسله نشستهاي خانه انديشمندان علوم انساني به مناسبت ايام شهادت سيدالشهدا (ع) در کانون رسالت در محله ستارخان برگزار شد. در اين نشست صادق حقيقت با موضوع «قرائت انقلابي از قيام عاشورا سخن گفتند که در ادامه مشروح سخنان دکتر سيد صادق حقيقت را ميخوانيم:
عنوان بحث بنده در اين نشست، «قرائت انقلابي از قيام عاشورا» است. پرسش اصلي که در اين گفتار در پي پاسخ به آن هستم، اين است که: «آيا قيام عاشورا پديدهاي انقلابي بوده است يا خير؟»
در بدو امر و در مواجهه نخستين، شايد چنين به ذهن مبارک شما خطور کند که پاسخ اين پرسش کاملاً روشن است؛ چرا که قيام امام حسين (ع) حرکتي ظلمستيز و مبارزهاي آشکار عليه ظالمان و طواغيت زمانه بوده و از اين رو، ترديدي در انقلابي بودن آن وجود ندارد. اما بنده مايلم با ارائه چند مقدمه و تبيين ارکان بحث، اين فرضيه را مطرح و اثبات کنم که قيام عاشورا انقلابي نبوده است. البته واقفم که در مسير اين استدلال، ممکن است به بخشي از باورها و ذهنيتهاي پيشين شما خدشهاي وارد شود و پرسشهاي چالشبرانگيزي در ذهن تداعي شود. احتمالاً پيش از نمايش برخي فيلمهاي سينمايي ديدهايد که هشدار ميدهند اين اثر حاوي صحنههايي است که ممکن است آزار دهنده باشد؛ سخنان بنده نيز شايد از منظر معرفتي و اعتقادي چنين حالتي ايجاد کند و براي برخي شنوندگان چالشبرانگيز يا ناخوشايند باشد. با اين حال، به حکم وظيفه و رسالتي که در عرصه علوم انساني و معارف ديني بر دوش داريم، طرح اين مبحث دقيق را در اين مجمع علمي فرض و لازم دانستم.
مقدمه نخست: عاشورا به مثابه يک پديده هرمنوتيکي
نخستين مقدمه اين است که قيام عاشورا يک «پديده هرمنوتيکي» است؛ به اين معنا که وقتي به اين واقعه تاريخي مينگريم، هر ناظري بر اساس پيشفرضها و خاستگاه فکري خود، برداشتي خاص از آن ارائه ميدهد. براي نمونه، در همين نشست، استاد گرامي جناب آقاي ورعي از ديدگاهي تخصصي به تحليل واقعه ميپردازند، جناب آقاي سهيل محمودي از منظري ادبي و زيباشناختي آن را ميکاوند، و ديگران نيز رويکردهاي متفاوتي خواهند داشت. يکي از اين خوانشها، نگاه انقلابي به عاشوراست که در اين بحث صحت و سقم آن را واکاوي ميکنيم.
علوم سياسي؛ قيام و انقلاب
در ادبيات علوم سياسي، تفاوتي ماهوي ميان دو مفهوم «قيام» و «انقلاب» وجود دارد؛ بدين معنا که قيام، اغلب به خيزشهايي محدود و موضعي اطلاق ميشود که معمولاً از بسيج عمومي و سازماندهيِ گسترده بيبهرهاند و غالباً به تغيير ساختار کلان سياسي منجر نميشوند، چنانکه در ادبيات سياسي از خيزش تاريخي 15 خرداد 1342 با عنوان قيام ياد ميشود و نه انقلاب. در مقابل، انقلاب پديدهاي سياسي و فراگير است که تحت رهبري کاريزماتيک و فرهمند، با بهرهگيري از يک ايدئولوژي منسجم و بسيج حداکثري تودههاي مردم، با هدف براندازي نظام مستقر و دگرگوني بنيادين ساختارهاي سياسي صورت ميپذيرد؛ الگويي که مصاديق بارز آن را ميتوان در تحولات کلاني نظير انقلاب کبير فرانسه (1789) و انقلاب اسلامي ايران (1357) مشاهده کرد.
عبور از تعاريف اصطلاحي و ورود به بحث معرفتي
با اين حال، هدف ما در اين جلسه، تکرار مباحث تخصصي و کلاسيک علوم سياسي نيست. ما مايليم مفهوم «انقلابي بودن» را در معنايي عامتر و مردميتر تعريف کنيم؛ يعني به معناي مجاهد بودن، مبارزهجويي و ضديت با طواغيت. اين همان برداشتي است که متفکران معاصر ما، بهويژه مرحوم علي شريعتي، از انقلابي بودن قيام حسيني ارائه دادهاند. بنابراين، با کنار گذاشتن اصطلاحات خشک علوم سياسي، وارد اين لايه از بحث ميشويم. اگر انقلابي بودن را به معناي مبارزه با ظلم، ستمستيزي و ايستادگي در برابر طواغيت بدانيم، بيترديد هيچ شکي وجود ندارد که حرکت امام حسين (ع) مبارزهاي قاطع عليه يزيد، ستمگري و انحراف از دين، و حرکتي در مسير احياي اسلام ناب و امر به معروف و نهي از منکر بوده است. تجلي اين حقيقت در کلام استوار حضرت نمايان است که فرمود:«مِثْلِي لَا يُبَايعُ مِثْلَهُ» يعني همچون مني با شخصي چون او بيعت نميکند.
اما اگر انقلاب را به معناي خاصي که در تحولات سياسي معاصر مانند انقلاب ايران رخ داد در نظر بگيريم، جاي اين پرسش جدي وجود دارد که آيا ميتوان قيام عاشورا را به اين صفت متصف کرد؟ براي پاسخ به اين پرسش، ناگزير از کاوش در تاريخ انديشه اسلامي و نقد و بررسي آراي انديشمندان برجسته اين حوزه هستيم تا در نهايت به پاسخي روشن دست يابيم.
در پايان اين بخش، تأکيد ميکنم که در ضد ظلم بودن امام حسين (ع) کمترين ترديدي نيست. خطبهاي که در آغاز سخن قرائت شد نيز دقيقاً مبين همين اصل است؛ آنجا که پيامبر اکرم (ص) ميفرمايند اگر کسي فرمانرواي ستمگري را ببيند که حرام خدا را حلال ميشمارد، پيمانهاي الهي را ميشکند، با سنت رسول خدا مخالفت ميورزد و در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز عمل ميکند، اما با رفتار يا گفتار خود در برابر او نايستد و قيام نکند، شايسته است که خداوند او را به همان جايگاهي دوزخي ببرد که آن ستمگر را ميبرد. اين روايت، وظيفه سنگين نخبگان و علما را در مواجهه با ستم نشان ميدهد؛ اصلي که ريشه در آموزه حياتي «إِيَّاکَ وَ الظُّلْمَ» (بپرهيز از ستمگري) دارد و قيام عاشورا عاليترين مظهر تجلي اين وظيفه الهي بوده است.
همانگونه که پيشتر اشاره شد، اميرالمؤمنين (ع) در توصيف مستضعفان ميفرمايند: «الَّذِينَ لا حِيلَةَ لَهُم»؛ يعني کساني که هيچ چاره و پناهي ندارند. آموزه اسلام و سيره اباعبدالله الحسين (ع) همواره بر اين نکته تأکيد دارد که ظلم به اين افراد چه از حيث فکري و چه از حيث مالي خط قرمز اخلاق ديني است. اما در ادامه، قصد دارم به بررسي مفهوم مدرن انقلاب بپردازم و تبيين کنم که چرا اطلاق اين واژه بهاصطلاح مدرن بر قيام امام حسين (ع)، با موازين آن قيام قدسي متفاوت است؛ گرچه در ستمستيزي آن ترديدي نيست.
براي اثبات اين مدعا، چند محور استدلالي را مطرح ميکنم:
نخست؛ فقدان مفهوم «انقلاب» در ادبيات فقهي
مقدمه نخست آن است که در دانش فقه، مقولهاي تحت عنوان انقلاب به معناي اصطلاحي مدرن آن وجود ندارد. واژه انقلاب در متون فقهي صرفاً در معناي لغوي «دگرگوني چيزي به چيز ديگر» به کار رفته است. اما انقلاب به معناي سياسي آن، يعني سازماندهي عمومي مردم توسط يک رهبري مشخص براي سرنگوني نظام مستقر، در دستگاه فقهي ما تعريف نشده است.
دوم؛ تبارشناسي مارکسيستي مفهوم انقلاب
مقدمه دوم اين است که مفهوم مدرن انقلاب، اساساً ريشه در انديشه «چپ» و ديدگاههاي مارکسيستي دارد. اگر انقلابهاي کلاسيک نظير انقلاب فرانسه را استثنا کنيم، بخش عمده انقلابهاي مدرن قرن بيستم، برآمده از همين پارادايمهاي چپ هستند. در دهههاي 50 شمسي در ايران، شاهد ورود مفاهيم چپ به ساحت انديشه اسلامي و شيعي بوديم. عدهاي با هدف تطبيق انديشه ديني با شرايط مبارزاتي آن روزگار، دالهايي را از ادبيات چپ وام گرفتند و به پيکره تفکر شيعي تزريق کردند.
در اين فضا، براي آنکه مبارزه مدرن و کارآمد جلوه کند، مفاهيم را جابهجا کردند. براي نمونه، «ابوذر غفاري» به عنوان الگوي انقلابي معرفي ميشد، اما «ابنسينا» که عالمي فرزانه بود، به دليل فقدان صبغه انقلابي، در اين گفتمان جديد جايي نداشت؛ نه به اين دليل که ابنسينا جايگاه علمي نداشت، بلکه چون براي کنشگري مدنظر آن جريان، کارآمد نبود. کتابهايي نظير «شهيد جاويد» نيز در همين اتمسفر فکري شکل گرفتند تا قيام امام حسين (ع) را با مقتضيات انقلابيون سال 57 همسو و هماهنگ جلوه دهند.
فکت تاريخي: عدم اصرار بر رويارويي انقلابي
در مقابل اين خوانش انقلابي از عاشورا، شواهد تاريخي قابل تأملي وجود دارد. زماني که امام حسين (ع) در کربلا با محاصره سپاه حر بن يزيد رياحي مواجه شدند، ايشان دستکم پنج مرتبه درخواست کردند که به ايشان اجازه داده شود تا از اين مخمصه خارج شوند و بازگردند. اين بدان معناست که ايشان نه به دنبال شهادت خودخواسته به معناي امروزي، و نه در پي سرنگوني نظام حاکم به هر قيمت بودند. بنده منکر تشکيل حکومت در کوفه نيستم، اما وقتي شرايط آن مهيا نشد، امام پنج بار درخواست خروج کردند؛ پس حرکت ايشان با مختصات انقلاب مدرن که هدفي جز سرنگوني نظام ندارد، متفاوت است.
نقد شهيد مطهري بر خوانشهاي چپگرايانه
در نهايت، بايد اشاره کرد که استاد شهيد مرتضي مطهري در نقد کتاب «حسين، وارث آدم»، به درستي اين جريان را نقد کردهاند. ايشان معتقد بودند اين نوع تحليل، به نوعي «توجيه تاريخ بر اساس مباني مادي و مارکسيستي» است و در واقع نوعي «روضهخواني مارکسيستي» محسوب ميشود که با حقيقت وجودي امام حسين (ع) بيگانه است. در اين تفکر، انقلاب به معناي چپ آن، به امام حسين تحميل شده است، در حالي که حرکت اباعبدالله (ع) در ساحت بندگي محض پروردگار و براي احياي دين خدا بود، نه در چهارچوب دکترينهاي سياسيِ مدرن.
در تبيين تأثير انديشه چپ بر قرائتهاي ديني، بايد به اين نکته اشاره کرد که در اين نوع نگاه، تاريخ بشر با «اشتراکيت و برابري» آغاز ميشود و سپس با پيدايش «مالکيت»، نابرابري و شکاف ميان حق و باطل پديد ميآيد؛ الگويي که دقيقاً بر پنج مرحله تطور تاريخ از ديدگاه مارکس تطبيق دارد. در اين نگرش، جامعه انساني به دو طبقه «برخوردار و استثمارگر» و «محروم و استثمارشده» تقسيم ميشود و غايت تاريخ نيز بازگشت به اشتراکيت و سوسياليسم به عنوان مرحله پنجم تلقي ميگردد. از ديدگاه اين متفکران، تنها با محو طبقات و نابودي زيربناي مالکيت است که جامعه به سعادت نائل ميشود. استاد مطهري در نقد تند خود بر اين گرايشها، با بياني کنايهآميز ميفرمايند که اينها گويي شعارشان اين است: «ألا بِالاشتِراکيّةِ تَطمَئِنُّ القُلوب»؛ يعني گويي سوسياليسم را جايگزين ذکر الهي براي آرامش قلوب کردهاند.
حال شايد بپرسيد: «آيا خود مرحوم مطهري نيز متأثر از اين فضا بودهاند؟» پاسخ بنده اين است که ايشان به ميزان بسيار اندکي متأثر بودند، اما فکتي تاريخي وجود دارد؛ کتاب «مباني اقتصاد اسلامي» ايشان در ابتدا به دستور امام خميني (ره) خمير شد و بعدها پس از اصلاحات توسط انتشارات صدرا به چاپ رسيد. نکته جالب اينجاست که حتي در نسخه اصلاحشده، جملهاي باقي مانده که ريشه در انديشههاي چپ دارد: «ابزار توليد، مالکيتبردار نيست». اين نفي مالکيت خصوصي بر ابزار توليد، حتي از سوسياليسم هم فراتر رفته و به راديکاليسم چپ تنه ميزند.
نمونهي ديگر، کتاب ارجمند «الحيات» است که در آن واژه قرآني و روايي «فتنه» به «انقلاب» ترجمه شده است. اما سؤالي که براي نسل جوان دهه 50 ايجاد ميشد، اين بود: کدام انقلاب؟ طبيعتاً ذهن آنها به سمت «انقلاب مدرن چپ» متبادر ميشد. در حالي که مفاهيم ماقبل مدرن در روايات، نميتوانند به پديدهاي اشاره داشته باشند که قرنها بعد خلق شده است. همانطور که استاد مطهري فرمودند، اين نوع «روضهخواني مارکسيستي» حتي براي امام حسين (ع) نيز پديدهاي نوظهور و بيسابقه است.
آنچه رخ داد، «تخليه مفاهيم ديني از محتواي اصيل خود» و جايگزيني آنها با دالهاي انديشه چپ بود؛ چرا که براي رقم زدن انقلاب 57، نياز به يک محرک انقلابي احساس ميشد و چون اين مدل انقلاب مدرن بهصورت مستقيم در آيات و روايات يافت نميشد، عدهاي آن مفاهيم را به استخدام گرفتند. انديشمنداني چون داريوش شايگان، اين پديده را «ايدئولوژيک کردن سنت» مينامند. سنت ما در ذات خود بسيار غني است، اما وقتي با مفاهيم سوسياليستي شارژ ميشود، از درون تهي ميگردد؛ درست مانند پوسته ماري که در کوهستان ميبينيد؛ ظاهرش مقتدر به نظر ميرسد، اما با ضربه چوبي متلاشي ميشود، زيرا مغز و محتواي خود را از دست داده است. اين ايدئولوژيک کردن، شايد در مقطعي کارکرد مبارزاتي داشت، اما از منظر اصالت فرهنگي،سنت ما را بيمحتوا کرد.
اگر بخواهم عرايض خود را در سه گزاره خلاصه کنم، بايد بگويم:
1. قيام امام حسين (ع) در معناي اصيل «ظلمستيز بودن» و مبارزه با طواغيت، حرکتي انقلابي بود و شکي در آن نيست؛ اما اين «انقلابي بودن» با اصطلاح مدرن و سياسيِ آن تفاوت بنيادين دارد. 2. متفکران «چپگراي اسلامي» با آثاري همچون «حسين وارث آدم» و «الحيات»، برداشتي مدرن و سوسياليستي از قيام عاشورا ارائه دادند که با حقيقت تاريخي و قدسي آن متفاوت است. 3. از ديدگاه منتقدان اين جريان، قيام عاشورا را نبايد با مفاهيم مارکسيستي و مادي تفسير کرد.
شايد در ابتدا کلام بنده تند به نظر ميرسيد، اما غرض اصلي اين است که بايد ساحت قيام سيدالشهدا (ع) را از مفاهيم عاريتي چپ «تطهير» کنيم. وظيفه امروز ما، بازخواني درست واقعه کربلا و پيراستن انديشه شيعي از دالهايي است که از فرهنگهاي بيگانه وارد شدهاند تا بتوانيم به بهترين نحو از اين قيام الهي درس بگيريم.