دين و صلح پايدار؛ نگاهي کارکرد گرايانه!
سیاسی |
علي مير موسوي
مقدمه
در جهان امروز، شاهد يک پارادوکس هستيم. از يک سو، دين همچنان يکي از قدرتمندترين منابع معنا، هويت و جهتگيري اخلاقي است. از سوي ديگر، بسياري از خشونتآميزترين و بيثباتکنندهترين درگيريها در دنياي معاصر - درست يا غلط - با هويتها، روايتها يا تفاسير مذهبي مرتبط هستند. اين پارادوکس به طرح اين پرسش ميانجامد: آيا دين ذاتاً منبع درگيري است يا ميتواند به عنوان پايهاي براي صلح پايدار عمل کند؟
به اين پرسش ميتوان از ديدگاهي کارکردگرايانه پرداخت. از اين ديدگاه دين نهادي اجتماعي است که هنجارها، ارزشها، هويتهاي جمعي و نظم اخلاقي را شکل ميدهد. همچنين در تحليل رابطه دين و صلح ميتوان از کتاب تاثيرگذار چارلز کيمبل « وقتي دين شرّ ميشود» نيز بهره برد. او از ظرفيت دوگانه دين سخن ميگويد: از يک سو ميتواند صلح، شفقت و عدالت را ترويج کند، اما تحت شرايط خاصي ميتواند به طرد، خشونت و درگيري نيز کمک کند. اما پيش از هر چيز لازم است مراد از دو مفهوم کليدي دين و صلح بيان شود.
1- مراد از دين و صلح پايدار چيست؟
از ديدگاه کارکردگرايانه، دين محدود به آموزهها، متون مقدس يا نظامهاي الهياتي نيست. بلکه نهادي اجتماعي است که نقشي محوري در شکلدهي به زندگي جمعي دارد. اميل دورکيم از اين ديدگاه دين را به عنوان نهادي در نظر ميگيرد که مهم ترين کارکردهاي آن عبارتند از: توليد معاني مشترک، تقويت آگاهي جمعي، تقويت همبستگي اجتماعي، ايجاد مرزهاي اخلاقي.
در اين معنا، دين نه تنها يک سيستم انتزاعي از باورها، بلکه يک واقعيت اجتماعي زيسته است که در اعمال، هويتها و روابط روزمره نهفته است. بر اين اساس دين بر شيوهي عملکرد افراد در اين موارد تأثير ميگذارد: درک مسئوليت اخلاقي، ارتباط با ديگران، تفسير رنج و عدالت، ايجاد تعلق اجتماعي. بنابراين، دين عميقاً با ثبات يا بيثباتي نظم اجتماعي مرتبط است.
براي بيان مراد از صلح ميتوان از چارچوب يوهان گالتونگ در تمايز ميان صلح منفي و صلح مثبت بهره برد. صلح منفي به معناي نبود خشونت مستقيم، جنگ يا درگيري فيزيکي است. اما صلح مثبت فراتر از اين به وضعيتي همراه با عدالت، برابري، کرامت و رفاه اجتماعي اشاره دارد. صلح منفي لازم است اما کافي نيست. جوامع ممکن است از جنگ رهايي يابند، در حالي که هنوز بيعدالتي، نابرابري يا خشونت ساختاري عميقي را تجربه ميکنند.
در اين چارچوب ميتوان صلح پايدار را شکلي از صلح مثبت، بادوام و ريشهدار اجتماعي دانست. اين مفهوم مواردي همچون عدالت اجتماعي، امنيت انساني، احترام به کرامت انساني، اعتماد و انسجام اجتماعي، نهادهاي مؤثر و مشروع و ثبات بلندمدت و بين نسلي را دربرميگيرد. از اين ديدگاه، صلح فرآيندي اجتماعي است که توسط نهادها، ارزشها و مسئوليت جمعي حفظ ميشود.
2- دين چونان يار شاطر صلح
از ديدگاه کارکردگرايانه، صلح زماني پديدار ميشود که نهادهاي اجتماعي نقشهاي يکپارچهکننده خود را با موفقيت انجام دهند. بر اين اساس دين زماني به صلح پايدار کمک ميکند که:
* همکاري بين افراد و گروهها را تقويت کند
*اعتماد و همبستگي اجتماعي ايجاد کند
*مسئوليت اخلاقي و رفتار اخلاقي را ترويج دهد
* شمول و احترام متقابل را تشويق کند
* از چندپارگي و بيگانگي اجتماعي بکاهد
به عبارت ديگر، دين نه تنها از طريق معناي معنوي، بلکه از طريق کارکردهاي اجتماعي خود در ادغام و تنظيم اخلاقي، از صلح حمايت ميکند.
بسياري از سنتهاي مذهبي اصولي اخلاقي را دربردارند که از صلح پايدار حمايت ميکنند. براي مثال، در انديشه اسلامي، آموزههاي اخلاقي کليدي مانند کرامت انسان، عدالت، رحمت مي توانند چنين کارکردي داشته باشند. تاکيد بر اين اصول ميتواند ارزشهايي مانند احترام به کرامت انساني، عدالت و پاسخگويي اجتماعي، دلسوزي نسبت به گروههاي آسيبپذير، مسئوليت جمعي براي نظم اخلاقي را تقويت کند. همچنين، سنتهاي گوناگون ديني، دغدغههاي اخلاقي مشترکي را دنبال ميکنند: مراقبت از ضعفا، ممنوعيت بيعدالتي، تشويق به بخشش، ترويج هماهنگي اجتماعي
3- هنگامي که دين شرّ مي شود!
اين موارد نشان ميدهند که هر گاه دين به طور سازنده عمل کند، منبع اخلاقي براي صلح پايدار فراهم ميآورد. اما اگر دين ميتواند تا اين حد به صلح کمک کند، چرا با خشونت و درگيري نيز مرتبط بوده است؟ به اين پرسش از دو ديدگاه مي توان پاسخ داد: خداناباورانه و زمينهگرايانه.
نقد خداناباورانه استدلال ميکند که خود دين ريشه خشونت است. سم هريس بر اين اساس دين را با اخلاق عقلاني ناسازگار ميداند. ريچارد داوکينز ايمان را فاقد توجيه تجربي ميداند. کريستوفر هيچنز به طور مشهور ادعا ميکند که «دين همه چيز را مسموم ميکند».
با اين حال، اين ديدگاه با محدوديتهايي روبرو است: نخست اين که اغلب ميانهروهاي مذهبي را ناديده ميگيرد. دوم اين که افراطگرايي برخي از دينداران را به همه اديان تعميم ميدهد. سوم اين که به تفسير گزينشي متني يا تاريخي متکياست و در نهايت از نوعي بنيادگرايي رنج ميبرد و خطر جايگزيني مطلقگرايي مذهبي با مطلقگرايي سکولار را دارد. بنابراين، در حالي که اين نقد نگرانيهاي مهمي را مطرح ميکند، فاقد ظرافت تحليلي است.
ديدگاه زمينهگرايانه پاسخ اين پرسش را براساس شرايط و زمينه هايي ميدهد که کارکردهاي سازنده دين را تضعيف ميکند. در اين راستا ميتوان از چارلز کيمبل کمک گرفت. او استدلال ميکند که دين ذاتاً خوب يا بد نيست، بلکه تحت شرايط خاص و قابل شناسايي مخرب ميشود. او در اين راستا پنج نشانه هشدار دهنده را شناسايي ميکند:
1- ادعاي حقيقت مطلق:دين زماني خطرناک ميشود که يک تفسير به عنوان تنها حقيقت مطلق تلقي شود و همه جايگزينها را حذف کند. اين امر گفتگو و فروتني فکري را از بين ميبرد.
2- اطاعت کورکورانه: وقتي از پيروان خواسته ميشود تفکر انتقادي را به حالت تعليق درآورند و بدون قيد و شرط از مرجعيت اطاعت کنند، مسئوليت اخلاقي جاي خود را به تسليم ميدهد.
3-آرمانشهرگرايي کمالگرايانه:وقتي گروههاي مذهبي تلاش ميکنند يک جامعه ايدهآل يا ديدگاه مقدس آخرالزماني را بر واقعيت تحميل کنند، اغلب کثرتگرايي رد ميشود.
4-توجيه وسيله با هدف:وقتي از اهداف مقدس براي توجيه اعمال غيراخلاقي استفاده ميشود، مرزهاي اخلاقي فرو ميريزند.
5- خشونت مقدس يا «جنگ مقدس»:وقتي خشونت از نظر مذهبي مشروعيت مييابد و مخالفان غيرانساني ميشوند، دين به منبع مستقيم درگيري تبديل ميشود.
از ديدگاه کارکردگرايانه، اين پوياييها نشاندهنده فروپاشي کارکرد اجتماعي دين هستند. در اين وضعيت دين به جاي توليد انسجام، اعتماد، مسئوليت اخلاقي، شروع به توليد طرد، خصومت، چندپارگي و خشونت ميکند. بحث کيمبل از اين نظر بسيار با اهميت است که تمرکز را از «خود دين» به شرايطي تغيير ميدهد که دين تحت آن تفسير، نهادينه و سياسي ميشود. از نظر او تنها راه نجات از اين وضعيت خطرناک رويکردي کثرت گرايانه به دين است که بر درک دين در يک زمينه جهاني و تطبيقي تأکيد دارد. دين تطبيقي نشان ميدهد که سنتها:
* شباهتهاي ساختاري (آيينها، اسطورهها، نظامهاي اخلاقي) را به اشتراک ميگذارند
* از نظر تاريخي به هم پيوسته هستند
* ايدهها را در فرهنگها و زمانهاي مختلف تبادل ميکنند
در يک دنياي جهانيشده، تنوع مذهبي ديگر استثنايي نيست، بلکه عادي است. تحقيقات مانند پروژه کثرتگرايي ديانا اُک نشان ميدهد که جوامع مدرن از نظر مذهبي عميقاً متنوع هستند. بنابراين، چالش اصلي صرفاً مدارا نيست، بلکه تفاهم، تعامل و همزيستي سازنده است. کثرتگرايان استدلال ميکنند که صلح پايدار نه تنها نيازمند اصلاحات مذهبي، بلکه نيازمند سوادآموزي و گفتگوي بين اديان نيز هست.
4- نتيجهگيري
دين در رابطه با صلح پايدار کارکردي دوگانه دارد. از ديدگاه کارکردگرايانه دين نهاد اجتماعي قدرتمندي است که قادر به ايجاد انسجام، نظم اخلاقي و ثبات اجتماعي است. اما همچنين ميتواند تحت شرايط خاصي به تفرقه، طرد و خشونت کمک کند. چارچوب کيمبل با شناسايي پوياييهاي دروني که نقش صلحسازي دين را تحريف ميکنند، به ما در درک اين شرايط کمک ميکند. از اين ديدگاه مشکل اين نيست که آيا دين ذاتاً صلحآميز است يا خشونتآميز، بلکه اين است که تحت چه شرايط اجتماعي، سياسي و تفسيري به يکي از اين دو تبديل ميشود. بنابراين، صلح پايدار نيازمند تعهدي دوگانه است:
* مسئوليت دروني در چارچوب سنتهاي ديني براي جلوگيري از تحريف و افراطگرايي
*تعهد بيروني به گفتگو و کثرتگرايي در دنياي متنوع جهاني
از اين نظر، دين هم ميتواند يارشاطر صلح پايدار و هم بار خاطر آن. نتيجه به چگونگي درک، عمل و ادغام آن در زندگي اجتماعي بستگي دارد.
استاد علوم سياسي دانشگاه