کودک و نوجوان
کودک و نوجوان |
یادداشت دبیر صفحه
آزاده حسینی
در تقویم ایران، روزی کمرنگ به نام ادبیات کودک و نوجوان وجود دارد. روزی که قرار است یادآور اهمیت سالهایی باشد که پایه های شخصیت، اندیشه و احساس انسان در آن شکل میگیرد. کودک و نوجوان فقط مخاطب سرگرمی نیست. او انسانی در حال رشد است که نیاز دارد دیده شود، شنیده شود و فرصت تجربه کردن، پرسیدن و خیال پردازی داشته باشد.
ادبیات کودک و نوجوان نیز فقط چند داستان ساده برای پر کردن اوقات فراغت نیست؛ پلی است میان دنیای امروز کودک و جهانی که در آینده خواهد ساخت.
با وجود تلاش نویسندگان، شاعران، تصویرگران و مربیان این حوزه، هنوز ادبیات کودک و نوجوان آنگونه که شایسته است جایگاه خود را پیدا نکرده است.
کودکان و نوجوانان امروز، فقط آیندهسازان فردا نیستند؛ آنها انسانهای امروز ما هستند و شایسته توجه، احترام و سرمایهگذاری فکری و فرهنگی اند.
روز کودک و نوجوان، بهانه ای است برای دیدن دوباره دنیایی که اگر آن را جدی بگیریم، آینده ای روشنتر خواهد ساخت.
قرار نیست همه در بزرگسالی پزشک خوب، معلم خوب، پرستار خوب، آرایشگر خوب و کاره ای باشند. از پشت میزهای مدرسه ای که بیشتر روزهایش با خبر ناگهانی تعطیل رسمی می گذرد؛ بی تردید هر فردی کاره ای خواهد شد. اما انسان خوب پشت کدام میز نشسته است؟
نازنین زهرا حسینقلی ارباب
خداوند یکتا
خداوند کسی است که همیشه همراه ما است. او است که ما را آفرید برای اینکه راحت تر سخن هایش را متوجه شویم کتابی به نام قرآن هست. او در زمانی که چیزی به نام جهان نبود بود و تمام جاندارانی که در آن زندگی می کنند را آفرید. تنها اوست که آفریدگار جهانیان است. خداوند همیشه به ما لطف و محبت دارد. اسم هایی دارد؛ مثل: «الله، پروردگار، رب، خدا». او هم در خانه ما هست و هم نیست. اگر او نبود زمین و زمان و دنیا به هم می ریخت شاید اصلا دنیایی نبود!
اگر انسان را به وجود نمی آورد، چه می شد؟
هیچ وقت پدر مادر خود را نمی دیدیم اصلا آدم ها دیگر نبودند! جهان بی مزه و خالی می شد مانند اسباب بازی های پیرزن که داشت در انباری خانه اش خاک می خورد. اما خدا را شکر پروردگار جهانیان انسان و تمامی جانداران را آفریده است. چقدر زیبا و دلنشین است که من در کنار خانواده و دوستان خویش هستم.
از خداوندگار سپاسگزاری خود را به جای می آورم که تمامی این زیبایی ها را آفرید.
مینا کوه کن
ایران من
تو را دوست دارم با تمام وجودم میهن ای میهن
تمام وجودم میشود فدای خاک تو
ذره ای از گوهرهای تو کم نمیشود
ایستاده ام عاشقانه
در راه دفاع از وجب به وجب کشورم میهن ای میهن
ما دختران و زنان آریایی هستیم
آرتمیس، یوتاب، پورانداخت
از جنگ
مرگ
حادثه
نمی ترسیم
ما فرزندان کوروش، رستم و آرش هستیم
پاینده باد خاک ایران ما
پرستو علاءالدین
انتظاری در میان سردرگمی
از چه برایم میگویی؟ از عشق؟ این واژه چه معنایی برایت دارد؟ آن را در نگاهت میخوانم، اما ترس دارم و نمیتوانم بپذیرم نگاهت وجودم را میلرزاند، صدایت مرا سرشار از خواستن میکند، تو برایم نزدیکترین احساس به شیفتگی هستی!
برایم غزل بخوان، عاشقانه نگاهم کن! میخواهم همه را با وجودت انجام بدهی واقعی باشد.
چه رویای محالی!
دستانت به سمتم دراز شده، میخواهم آنها را بگیرم، اما تو درست در لحظهی آخر عقب میکشی و مرا در اوج دلباختگی ترک میکنی!
اما من! میدانی، اما من، غرق در آن محالات شده ام و در اوج شیفتگی خیره به دوردستها منتظرت می مانم، آنقدر که روحمان با هم به ملکوت بشتابند.
سحر حسن زاده
پایان روشنایی
با برخورد نور آفتاب به پنجره چشمانم را باز کردم دوباره شروع روزی بدون زهرا دخترم درست که چهل روز گذشته اما من تمام این چهل روز هنوز نتوانستم هضم کنم راستش خودم هم باور نمیکنم. منی که حتی طاقت یک روز ندیدن دخترم را نداشتم اما الان با این شرایط با این اتفاقی که افتاده چهل روز هست که دخترم را ندیدم. هر بار آخرین چهره سوخته دخترم برایم یادآوردی میشود دلم می خواهد من هم الان پیش دخترم بودم. این چهل روز برایم چهل سال گذشت. دخترم همیشه برایم از آرزوهایش میگفت از آرزوی خانم دکتر شدنش کمک کردن به مردم، خوب کردن پای مادربزرگش و دانشگاه رفتنش، مطب زدنش، آخه دختر هشت ساله من چه گناهی داشت که الان باید زیر خروار خروار خاک باشد! اصلا نمیدانم چجوری تحمل کنم. دختری که هرشب برایش قبل خواب قصه میگفتم دختری که همیشه قبل رفتن به مدرسه بغلش میکردم دختری که همیشه ساعت دوازده و نیم منتظر آمدنش بودم. الان چهل روز شده که نیست نمیدانم چه کنم. زندگی بدوم دخترم برایم بیمعناست. در افکار خودم بودم که مادرم من را صدا زد: «بلند شو تا بریم مزار زهرا»!
«تقدیم به تمام مادران داغ دیده مدرسه میناب»!
مریم ابراهیمی
انتظار
در هیاهوی حجاب این و آن
دل پیش زلف تو، شد عریان
چشم از نور عشق کور شد
دل از نور آن، بینا شد
دل شد عصای دست من
شد دشمن، برای جان و تن
در آتش دوردست ها سوزاند مرا
از هرچه عقل و هوش دور کرد مرا
دل مرا به بیراهه کشاند
غم و اندوه را در من بیچاره نشاند
خیمه زدم باز هم در کوی تو
افسوس، مشامم حس نکرد از بوی تو
کمر خم شد از انتظارت مانند چنگ
که صدبار جسم، دل را گوید بر تو ننگ
دفن شد جسم من بر راه تو
که شاید ببیند دل دوباره زلف تو
محمد کیان یازرلو
در جنگلی حیوانات زیادی مثل قورباغه، فیل، ماهی، سنجاب، لک لک، زندگی میکردند که با همدیگر دوست بودند. یکی از قورباغه ها از رودخانه و شنا کردن می ترسید. یک روز که فیل و لک لک و ماهی در رودخانه آب بازی و شنا میکردند، قورقوری گوشه رودخانه نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد که چشمش به سنجاب روی درخت افتاد. جلو رفت و سلام کرد، سنجابی از روی درخت پایین آمد و پرسید: «قورقوری کوچولو، تو چرا با دوستات توی رودخانه بازی نمیکنی»؟
قورقوری گفت: «من از آب و شنا کردن می ترسم»!
سنجابی تعجب کرد و گفت: «ولی من خیلی شنا کردن رو دوست دارم، حیف که نمیتونم توی آب بمونم».
بعد از اینکه با هم صحبت کردند، سنجاب گفت: «بیا با هم قائم باشک بازی کنیم و هرکسی زودتر اون یکی رو پیدا کرد باید اون یکی جریمه بشه و بپره داخل آب».
قورباغه قبول کرد و چشم گذاشت و تا ده شمرد. سنجابی قائم شد ولی هر چقدر گشت نتوانست سنجابی رو پیدا کند.
حالا نوبت سنجابی بود که چشم بذاره، و قور قوری قائم بشه، بعد از چند دقیقه سنجابی، قورقوری رو پیدا کرد و برنده شد.
قورقوری چون بازی رو باخته بود باید داخل آب می پرید، سنجابی اونو هول داد و افتاد توی آب. قور قوری اولش ترسید ولی بعد متوجه شد چقدر آب بازی خوبه و بهش خوش میگذره و هیچ ترسی هم نداره!
امیر علی اسماعیلی
در اعماق یک جنگل جایی که درختان آنقدر بلند بودند که انگار داشتند با ابرها حرف میزدند، خانوادهای از حیوانات با هم زندگی میکردند. در این جنگل، همه چیز با رنگ های روشن شناخته میشد؛ برگها سبز زمردی، گلها قرمز آتشین و رودخانه آبی بود.
پفی خرگوش کوچکی بود که گوش های بلند و صورتی داشت. پفی خیلی کنجکاو بود و همیشه دوست داشت بداند آن سوی تپه های بزرگ، چه خبر است. یک روز صبح، وقتی خورشید با نور طلایی اش به روی شاخه های درختان می تابید، پفی تصمیم گرفت یک سفر کوتاه انجام دهد.
او در راه با «فلفل»، سنجاب زرنگ روبرو شد. فلفل داشت با سرعت از درختی به درخت دیگر میپرید.
پفی پرسید: «فلفل جان، کجا با این عجله»؟
فلفل ایستاد، نفس زده گفت: «پفی شنیدی؟ صدای موسیقی از سمت چشمه میاد. گل های دره، وقتی باد می وزد، با هم آواز میخوانند»!
پفی و فلفل با هم به راه افتادند. در مسیر، آن ها با اتفاقات کوچک اما هیجان انگیزی روبرو شدند. گاهی مجبور میشدند از روی ریشه های پهن درختان قدیمی با دقت عبور کنند و گاهی زیر سایه برگ های بزرگ استراحت کنند.
وقتی به نزدیکی چشمه رسیدند، با صحنه عجیبی روبرو شدند. یک لاک پشت پیر و مهربان به نام «آقای لاکپشت» کنار رودخانه نشسته بود و با تعجب به یک تنه درخت که در وسط مسیر افتاده بود، نگاه میکرد. این تنه بزرگ، راه ورود به دشت گل ها را بسته بود.
پفی گفت: «آقای لاکپشت، چرا ناراحت هستید»؟!
لاکپشت آهی کشید و گفت: « این تنه بزرگ مانع دیدن گل های آوازخوان شده است. اگر راه باز نشود، باد نمیتواند میان گل ها بپیچد و آنها نمیتوانند آوازشان را بخوانند».
پفی و فلفل به هم نگاه کردند. آنها کوچک بودند، اما میخواستند کمک کنند. پفی گفت: «ما میتوانیم با هم تلاش کنیم»!
فلفل با مهارت از بالای تنه بالا رفت و سعی کرد با پریدن و تکان دادن شاخه های کوچک، راه را باز کند. پفی هم با پنجه های کوچک و قوی خود، خاک زیر تنه را کمی جابه جا کرد. آنها با هم همکاری کردند، تک به تک و با حوصله.
ناگهان، صدای «تپ تپ» و «خز خیز» از میان چمن ها آمد. آنها متوجه شدند که با همکاری هم، توانستند مسیر را برای جریان آب و وزش باد باز کنند.
همان لحظه، باد ملایمی وزید و گل های رنگارنگ دشت شروع به تکان خوردن کردند و صدایی شبیه به زنگوله های کوچک در تمام جنگل پیچید. موسیقی طبیعت آغاز شده بود!
آقای لاک پشت با لبخند گفت: «دیدید؟ وقتی همه با هم همکاری میکنند، زیباترین آهنگ ها را میسازند».
پفی و فلفل درحالی که زیر نور خورشید و در میان صدای موسیقی گلها مینشستند، فهمیدند که حتی کوچک ترین موجودات هم میتوانند با کمک هم، کارهای بزرگی انجام دهند.
سید نیک آیین حسینی
روزی روزگاری در جنگلی سبز و پر از درخت های بلند، ببری کوچک و کنجکاو به نام «نیک» زندگی میکرد. نیک عاشق ماجراجویی بود و همیشه دوست داشت جاهای تازه را کشف کند. بهترین دوست او پرنده ای رنگارنگ و خوش صدا به نام «هولی» بود که روی شاخه ها پرواز میکرد و همه چیز را از بالا می دید. یک صبح آفتابی، نیک با هیجان گفت: «هولی! بیا امروز به بخش ناشناخته جنگل برویم. شنیده ام آنجا آبشاری زیبا پنهان شده»!
هولی بال هایش را تکان داد و گفت: «فکر خوبی است، اما باید مراقب باشیم و با هم بمانیم». آن ها راه افتادند. در مسیر، از روی سنگ ها پریدند، از میان بوته ها گذشتند و صدای پرندگان مختلف را شنیدند. ناگهان صدای گریه ای آرام به گوششان رسید.
هولی از بالا نگاه کرد و گفت: «یک! یک خرگوش کوچولو داخل گودال افتاده»!
نیک سریع جلو رفت. خرگوش ترسیده بود و نمیتوانست بیرون بیاید. نیک شاخه ای محکم پیدا کرد و گفت: «نگران نباش! ما کمکت میکنیم»!
هولی شاخه را نگه داشت و خرگوش با کمک نیک از گودال بیرون آمد. خرگوش خوشحال شد و گفت: «ممنونم! اگر شما نبودید، نمیدانستم چه کار کنم»! نیک و هولی از اینکه خرگوش را نجات داده بودند خیلی خوشحال شدند. بعد، هر سه با هم به راه ادامه دادند تا بالاخره صدای آبشار را شنیدند. آبشار پشت درختان بلند پنهان شده بود و زیر نور خورشید مثل الماس میدرخشید.
نرگس کوهکن
پشه کوچولو
پشه کوچولو تنها بود و این طرف و آن طرف میرفت. اما کسی را پیدا نمی کرد تک و تنها به هر گوشه ای سر میزد تا اینکه خانه ای پیدا کرد و وارد خانه شد. جای گرم و نرمی کنار چراغ پیدا کرد تا استراحت کند. همانجا خوابش برد. وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد روی یک شیرینی بزرگ خوابیده و در آن سوی شیرینی صدای وز وز می آید. به سمت صدا رفت و دید مگس خانم زیبایی او را در آغوش گرفته و اشک هایش را پاک میکند و میگوید: «خدا رو شکر که زنده ای عزیزم! خدارو شکر خیلی خسته به نظر می اومدی! آخی پشه کوچولوی بانمک»!
پشه کوچولو که در آغوش مگس خانم احساس امنیت و آرامش کرده بود به خانه او رفت، یعنی زیر کابینت آشپزخانه.
خانه مگس خانم زیبا و پر از خوراکی بود، اما هیچ کدام آن خوراکی ها غذای پشه نبود و شب را گرسنه خوابید. وقتی سحر که هوا کمی روشن شد، بیرون رفت و تا عصر برنگشت.
وقتی مگس خانم از خواب بیدار شد، پشه کوچولو را کنار خودش ندید و خوراکی هم نبود. به همین دلیل فکر کرد کار پشه کوچولو است و خیلی ناراحت شد وقتی دوباره هوا تاریک شد پشه کوچولو به خانه برگشت و به مگس خانم مهربون سلام داد.
مگس خانم که پشه کوچولو را دید اشک در چشمانش حلقه زد و خوشحال شد که او را دوباره دید اما از دست کارش بسیار ناراحت بود و از پشه کوچولو پرسید که کار او بوده؟! اما پشه کوچولو به او توضیح داد که کار او نبوده و خانم خانه امروز تمام خانه را تمیز کرده و زیر کابینت ها را گرد گیری کرده و بعد به خاله مگس مهربان گفت: «خاله مگس پشه ها معمولا برای خوردن غذا در هنگام سحر و غروب بیرون میروند تا غذا بخورند».
خاله مگس زیبا و مهربان که حالا دیگر همه چیز را میدانست از دست پشه کوچولو دلخور و غمگین نبود او را برای همیشه کنار خودش نگه داشت.
یاسمین سادات میرکریمی
آقای تک ماکارون
یک روز دلناز کوچولو که عاشق ماکارونی بود، به شهر ماکارونی ها سفر کرد. دلناز اول که وارد
شهر ماکارونی ها شد نمیدانست کجاست. تا اینکه آقای تک ماکارون را دید. آقای تک ماکارون، با دیدن دلناز تعجب کرد. چون اون یک انسان بود. دلناز هم از کل ماکارونی ها تعجب کرده بود. آقای تک ماکارون همراه با همسرش خانم زر ماکارون، دلناز رو به دریای سُس کچاپ، جنگل قارچ، و پارک ماکارونی شکلی بردند.
توی پارک دختر خانم زرماکارون و آقای تک ماکارون بود. اسم او نودل بود. نودل از دیدن دلناز تعجب کرد و خیلی می ترسید چون نوجوانی مثل دلناز عاشق نودل بود و امکان داشت او را بخورد. دلناز کم کم داشت از خواب بیدار می شد و توی این حال و هوا بود که ناگهان دلناز بیدار شد. اما هرگز اون شهر خوشمزه رو فراموش نکرد.
لیانا فرخی
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود هیچکس نبود. یک فرشته بود و یک باد حیله گر.
یک روز فرشته کوچولو یه کفش خیلی خوشگل خرید و ذوق داشت. برای همین کفش رو پوشید و به گردش رفت. اما یهو باد فرشته رو دید و با خودش گفت: «وای چه کفش خوشگلی! باید برم گولش بزنم تا بتونم کفشش رو ازش بگیرم»!
باد به سمت فرشته رفت و گفت: «سلام ای فرشته کوچولو! چه کفش های خوشگلی»!
فرشته گفت: «سلام باد! ممنونم»! باد گفت: «می تونم ببینمشون فرشته گفت: «من اینا رو تازه خریدم، و نگرانم که نتونی توی دستات نگهشون داری»!
باد چون می دونست فرشته دختر مهربون و دلسوزی هست، گفت: «خیلی بی معرفتی! ما دوتا دوست خیلی خوبیم اگه من جای تو بودم حتماً کفش هامو به دوستم می دادم»!
فرشته با اینکه نگران بود، گفت: «درست می گی! تو دوست خیلی خوبی برای من هستی و کفشاشو به باد داد»! فرشته به باد گفت: «منتظر می مونم تا کفشامو بیاری»! باد با صدای بلند خندید و گفت: «مگر اینکه تو خواب ببینی»! و فرار کرد. فرشته از اون به بعد تصمیم گرفت دیگه به هیچ کسی اعتماد نکنه.
بازآفرینی ضربالمثل: «بار کج به منزل نمیرسد»
خفقان
فاطیما عقیلی
خیابان های پاریس پر بود از افراد آلمان نازی؛ از دوم سپتامبر ۱۹۳۹، نفس های مردم، بوی باروت و خفقان میداد. کودکان دستان بی جان مادرشان را چنان میگرفتند گویی هر دم ممکن است تیری بر قلب کوچکشان نشانه بروند. که امکان هم داشت. در همین میان، پشت اصطبل آقای پینستون دختر جوانی با هزار زور و زحمت تکه نانی از دست مرد قاپید و با سگ قشقرق راه بیندازش به درون سیاهی دوید. نفس نفس زنان، تنه درختی را گرفت و لحظه ای ایستاد. با کمی درنگ رو به سگ گفت: «مگه نگفتم اینقدر سر و صدا راه ننداز! نزدیک بود همین تیکه نون خشک از دستمون بره»!
سگ کوچک قهوه ای، چشمانش را چرخاند و با صدای ریزی از اقدام خویش ابراز رضایت کرد. دختر جوان با دقت دور و برش را برانداز کرد. آرام به سگ سقلمه ای زد تا راه بیفتد. آسمان رخت عزا پوشید بود. حتی پرندگان از شدت گرسنگی بر بلندای آسمان پرواز نمیکردند. میتوان گفت، جهان بوی خون میداد! نه بوی نان و غذا. تنها صدای شیهه اسب ها در شهر طنین می انداخت. زنان و مردان با دستانی یخ زده کودکانشان را در آغوش گرمشان میفشردند. انسان ها چون کالبد ژندهپوشی بودند که آشنایی با غذا نداشتند. پس از گذر مسیری طولانی به خرابه ای رسیدند که از مدتی پیش خانه آنهاست.
-اَه لعنتی! از سنگم سخت تره! ولی... خب چه میشه کرد؟
تکه ای نان برای سگ انداخت و خودش به زور نان را از گلویش فرو برد. به انبوه درختان چشم دوخت و با لحنی سرشار از خشم گفت: «همش کار پدرو پینستونه! مردک یه لاقبا! آخه تو چرا طاعون نگرفتی نمردی»؟! چشمانش را رو به سگ انداخت: «مگه نه، جان»؟! جان بیچاره حرفی برای گفتن نداشت، البته اصلا نمی توانست صحبت کند!
آفتاب هم حال و حوصله تابیدن نداشت. کریسمس، مانند روح سردی برخاست و در خاکستر خشم مردم فرو رفت و حال همان تکه نان ناچیزی که دیگر شکم یک خانوار را سیر نمیکند. خبرهایی از آغاز موج سوم طاعون در شهر دست به دست میشد.
جنگ هر روز شدت مییافت و سایه مرگ روی سربازان فرانسوی سنگینی کرده بود! از آن طرف افراد نازی گویی کم کم داشتند در پاریس جا خشک میکردند! و حتی کودکان باید بردگی کسانی امثال پینستون می کردند که شکمش پر بود از گوشت گوساله و حریر بادام با پودینگ گندم که بر دلش سنگینی نکند! همه اش از صدقه سری انبار غله که مثلا اسطبل بود. سپیده دم، پنجم آوریل ۱۹۴۰ شارلوت کنجکاوانه به انبار غله پینستون پیر چشم دوخته بود. حساب درشکه هایی که سراسیمه به آنجا می آمدند از دستش رفته بود. جان، سگ نفوذی با سابقه دواندوان از آن سوی انبار به سوی درختان آمد. طوری پاس میکرد که دختر جوان شرح رویداد، دستش بیاید.
-جاااان! باور کن نمیفهمم چی میگی؟!
پدرو پینستون با آن عینک ذره بینی و شکم قلمبه اش درحالی که کروات راه راه سرخش را مرتب میکرد؛ نگاهی به خدمه اش انداخت و به انبار رفت. شارلوت با پیراهن بژی که بر تن داشت، خوب لابه لای درختان پنهان شده بود. ناگهان چنان هواری سر داده شد که موهای مجعد خرمایی دخترک، به عقب رانده شد. جان و شارلوت نیم نگاهی به یک دیگر انداختند. هنوز عمق فاجعه به بیرون درز نکرده بود! از شدت عصبانیت، چهره پینستون گلگون شده بود. پیرمرد با لهجه فرانسوی غلیظش چنان سر کارکنانش هوار میکشید و سرزنش میکرد که صدایش عمدتا به شهر میرسید. پس افتادن او نیز، دردسر دیگری بود. دختر جوان تنها یک چیز از روند سخنان افراد درون انبار دستگیرش شد: موش، غلات پینستون پیر را به راحتی خورده بود.