ادبیات


ادبیات |

 کريم‌الله قائمي: خانه‌ و زندگي‌ام را بر سر فرهنگ طبري گذاشتم

مهدي جليلي

 

بخش دوم

 

اشاره

اين گفت‌وگو بخشي از يک مصاحبة بلند 6 ساعته در يکي از روزهاي پاييزي 1398 با کريم‌الله قائمي، نويسنده، پژوهشگر، طنزپرداز، مترجم زبان طبري، شاعر و صاحب مانيفستِ شعرِ گفتار، فرزند صفرعلي، متولد ششم تيرماه 1318 خورشيدي در روستاي بالا جاده از توابع کردکوي، معلم، شاعر، نويسنده، پژوهشگر تاريخ و فرهنگ فولکلور و عضو هيئت مؤلفين واژه‌نامه بزرگ طبري و دانشنامه گلستان است که متأسفانه فايل صوتي و متن کامل آن مفقود شده و تنها بخشي از آن که توسط گلشن‌مهر پياده شده را يافتم به همراه نزديک به 300 فريم تصوير که همان‌روز از چهره استاد قائمي گرفتم. بخش نخست در دوشنبه گذشته منتشر شد و بخش پاياني نيز، دوشنبه آينده انتشار خواهد يافت. منتروانش شاد و جايگاهش مينوي جاودان.

 

چه طور شد به پژوهش روي آورديد؟

در قسمت پژوهش، چون کار من نظم داشته است. دوست داشتم در خوبي، معلمي زبانزد باشم. مثلا من 27 سال از زندگي‌ام را صرف شغل خوب معلمي کردم. هر روز يک ساعت مجاني درس مي‌دادم آن باعث شد که در کار پژوهش اقدام کردم يک چيزي از بزرگان شنيدم اگر من سوار الاغي هستم از جايي دارم مي‌گذرم يک نفر هم از من پرسيد اين خر چند تا دست و پا دارد نبايد بگويم فوري 4 تا در پژوهش بايد پياده شوم دست و پاهايش را بشمارم و بگويم 4 تا. من دنبال پژوهش رفتم و سعي کردم پيش خودم کار نکنم مثلا 50 هزار دوبيتي جمع کردم از آن هم طبري اين ور و آن ور در شهر. از ميان آنها 700 تا درآوردم يا ناقص يا قاطي شد با فارسي يا اينکه تکراري بود آمدم با حوصله دقت و مطالعه کردم ناقص‌ها را کنار و کامل‌ترها را گرفتم. در واقع تصحيح و گردآوري و ترجمه کردم. 1000 تا فارسي و 700 تا طبري است و فونوتيک نوشتم کنارگذاشتم. ابتداي جرقة پژوهش، جمع‌آوري مطالب از خيلي وقت شروع شده بود بدون اينکه برنامه‌ريزي کنم. دهه 40 به بالا، بدون فونوتيک اين جمع‌آوري کردن يک خاصيت داشت مرا به سمت جلو مي‌برد تا اينکه روزي رسيد که از ساري آمدند و گفتند که قائمي و مداح را بگوييد ما مي‌خواهيم فرهنگ طبري را بنويسيم؛ سال 69 بود.

 

فونوتيک را شما قبلا آموزش ديديد چه کساني به شما کمک کردند و آموختيد؟

آنهايي که مرا انتخاب کردند که بياييد از استان گلستان يک تجربه‌هايي داشتيم که کال بود. تمام فرهنگ‌ها را جهت لاتين و فونوتيک پيدا کردم. تمام فرهنگ‌هاي بومي که استادان نوشتند و مال مهاباد و فلان و... همه داراي نقص است، نقص فارسي داشت و همچنين ترجمه، مثلا فرهنگ مهاباد بود اما نصف آن فارسي بود. استاد دانشگاهي که دکترا دارد و دايره‌المعارف مي‌نويسد برايم تعجب‌آور بود وقتي توي آن گروه رفتم اول سوال پرسيدم اين کارش شخصي است يا دولتي، مسئول آن کيست؟ برنامه شما چيست تا بقيه صحبت‌ها را کنم. گفتند اينجا دولتي نيست اما زير نظر ارشاد است چون تمام فرهنگ‌سراها و فرهنگ‌خانه‌ها زير نظر دولت است. گفتم خوب برنامه شما چيست؟ وقتي به يکي از بچه‌ها گفتم ما بايد فرهنگي بنويسيم که تا 50 سال ديگر غير از ما کسي نتواند چنين فرهنگي را بنويسد. رفيقي داشتم به نام حسين صمدي که رفته است آلمان گفت: قائمي اين چه حرفي بود زدي؟ گفتم: ما را از گرگان آورديد که ما يک کتاب نيم‌بند بنويسيم؟ آن‌وقت گفتم: من اين کار را نمي‌کنم! اگر برنامه اساسي و خوب باشد من همکاري مي‌کنم. بعد برنامه‌ريزي کرديم. استادهايي آورديم که فونوتيک بدانند. فونوتيک آوردند و من هي رد کردم ديدم کسي اينجا وارد نيست. به همان آقايي که داريم دانشنامه طبري را کار مي‌کنيم گفتم که اينها نتوانستند کاري کنند. من مطالعه نيم‌بندي دارم اين فونوتيک ساده است و خوب است همه قبول کردند و انجام دادند. در حال حاضر که رفتيم ساري براي چاپ فرهنگ 5 جلدي طبري بزرگ که چاپ کنيم گفتم همان فونوتيک را اما کامل‌تر کرديم. به اين خاطر کامل‌تر کرديم که هيچ موضوعي مو لاي درزش نرود. پذيرفتند و غير از فتح کوتاه، حروف مصوت و علائم اينها اصل است و بايد انجام داد، انجام دادند و قبول کردند. تجربه‌اي که داشتيم خام بوده به صورت پخته درآمد.

 

سال 69 که رفتيد چقدر طول کشيد فرهنگ 5 جلدي را درآورديد؟

11 سال طول کشيد.

 

چند مدخل و واژه دارد؟

واژه زياد بود يک واژه مادر داشتيم يک واژه شهر به شهر. مثلا تمام آنها را سرهم کرديم به نام پايه درآورديم بعد نوشتيم استراباد غربي، استراباد شرقي. بابل (ب)، ساري (س) غير آن لغتي که ما هم درکردکوي بوديم مي‌گفتيم يک ستاره مي‌گذاشتيم اين مال ماست. اگر غير اين کلمه ديگر بود باز هم مي‌نوشتيم يکي يا دو تا يا سه تا، بعد ساري، آمل، بهشهر، از آن لغت اصلي، اگر لغت اصلي 50 هزار برابر بود، 2 برابر مي‌شد. توجه کرديد در حال حاضر اين کار را نکرديم حتي دو حروف يا 3 حروف کلمه يکي باشد، يکي را مي‌نويسيم اگر در شهر ديگري داشت و حروف بعد فرق داشت نمي‌نوشتيم آن موقع پيش‌نويس بود روي کاغذ به صورت ستون. رو ستون تهران در يک جمله‌اي که نويسندگان بودند حدود 15 نفر، آن آقايي که کتاب آشپزي را نوشتند نجف دريابندري، يکي از دوستان با ايشان کار داشت رفت پيش ايشان. آقاي دريابندري، آقاي نصري اشرفي را معرفي کرد. آقاي شفيع گفت متني داريد يا صفحه‌اي داريد که من ببينم متني داشتيم ورق زد و گفت شما چه منطقه‌اي هستيد؟ گلستان تا آخر مازندران اين تک جلدي است. پرسيد: از کجا حمايت مي‌شويد؟ گفت: از جايي حمايت نمي‌شويم. پرسيد، چه طور جلسه مي‌گذاريد؟ گفت: ماه به ماه، هفته به هفته. گفت: حمايت نشويد ورشکست مي‌شويد. وقتي که کتاب 5 جلدي درآمد آنها تعجب کردند.

 

يک بار شنيدم که براي چاپ کتاب منزل را فروختند؟

بله هم من و هم جناب نصري اشرفي منزلمان را فروختيم. براي چاپ کتاب نبود فروختيم. 5 جلدي را انتشارات احياي کتاب چاپ کرد.

 

احياي کتاب کارهاي خيلي خوبي کرد، مديرش چه کسي بود؟

يادم نيست دو تا برادر بودند. وقتي کتاب 5 جلدي واژه‌نامه طبري درآمد، کسي توي نمايشگاه کتاب براي دانشجويان معرفي مي‌کرد که من آخراي صحبتشان رسيدم. ايشان گفتند کتاب 5 جلدي درآمده است اول کتاب را بوسيد بعد گذاشت روي سرش و بعد ورق زد. يعني کتاب با ارزش و سابقه در ايران که فتحه کوتاه را در آن به کار ببرند، سابقه نداشت. زبان طبري همه شهرها را در بر مي‌گيرد. اين را ساري چاپ ‌کرد. وقتي کردستان مي‌خواستند کتاب چاپ کنند دوست آقاي مداح، کتاب 5 جلدي را گرفت برد آنجا نشان داد و گفت اگر مي‌خواهيد کردي بنويسيد همه شهرها را بايد در بر بگيرد نه فقط سنندج و يا مهاباد و فلان. کتاب معتبري بود که حتي آقاي ايرانيکا که در آمريکا، فرهنگ مي‌نويسد، دنبال تلفن ما بود و پيدا نکرد. 4 سال پيش که آمده بود فرانسه تلفن رفيقمان را پيدا کرد و گفت ما براي فرهنگ فارسي چنين کتابي را چاپ نکرديم و انتظار نداشتيم که شما براي طبري اين کار را کرديد. که خيلي عاليه و ساري که سال گذشته برايمان بزرگداشت گرفتند گوينده گفت در سازمان يونسکو اين کتاب را جزء کتاب‌هاي ملي و ارزشمند عنوان و ثبت رسانده است. کار بايد قوي باشد. 3 شيفت کار مي‌کردم 3 ماه آخر. من معلم بودم کار داشتم و تدريس خصوصي داشتم همه چيز را رها کردم حدود 10 الي 11 سال لذا بدهکاري برايم ايجاد شد. به هرعنوان بيماري، خرج و ... عروسي داشت. خوب خانه را فروختم. و آقاي اشرفي خانه و ماشينش را فروخت و هنوز در تهران ـ ساري خانه‌اي ندارد رفت و آمدها و سفره‌هايي که پهن مي‌کرديم حال منزل ما يا اشرفي 10 نفر، 10 نفر مي‌آمدند چند شبانه‌روز بودند و منزل به منزل مي‌رفتيم. از روي عشق و علاقه بود و حالا يک کار اساسي باقي ماند. کارمان و نويسندگي ما خوب اما خودمان از لحاظ مالي ورشکست شديم نويسنده‌اي که مي‌آيد. کمک مي‌کند آنها ضرر نمي‌کنند آنها مي‌خواهند ماهي يک بار بيايند اما من و اشرفي که مدير بوديم. زندگي‌مان اين بود. مثلا مي‌رفتيم بالاجاده 30 نفر را دعوت مي‌کرديم که پنبه‌کار بودند شام مي‌داديم غذا و سفره پهن مي‌کرديم. شب مي‌نشستيم تا 12 شب فقط راجع به پنبه از کاشتن تا روغن‌گيري کلمات را مي‌گفتيم. اگر من مي‌گفتم که پنبه‌کار بودم شايد 30 کلمه در مي‌آوردم اما با وجود اين افراد 180 کلمه به وجود آمد و يا 200 لغت فقط براي اين موضوع.

براي شالي‌کاري و شکار و... براي نوشتن کتاب اين کارها را کردم پايه فرهنگ غذايي استان را بريزم. فرهنگ بازي‌هاي استان را بنويسم که آنهاي ديگر نکردند. وقتي ستون کردکوي مي‌رسيد، بهشهري مي‌آمد اينها دارند ما ننوشتيم و يا نوشهر و شهرهاي ديگر لغاتي مي‌ديدند مي‌نوشتند. در هر فرهنگ ما مسولين که 2 نفر سرپرست بوديم گرفتاري با ما بود. آنهاي ديگر اين گرفتاري را نداشتند. فقط در جلسات مي‌آمدند. فقط در فرهنگ گرگاني پايه کتاب فرهنگ گرگاني را پايه‌اش را از قبل از انقلاب ريختيم اما آن دفتر را يکي ازدوستان گرفت و نداد بعد از انقلاب شروع کردم گويش گرگاني را به مرور انتخاب کردم. گويش گرگاني کساني که تکه‌هايي از گرگاني را مي‌دانستند و هيچ گرگاني گويش گرگاني را بلد نيست. يک نفر گرگاني خانم و آقا فقط اصطلاحات کاري خود را مي‌دانند ولي من اصطلاحات خياباني را هم لازم داشتم حتي متلک‌ها و موارد ديگر. لذا از سي و خرده‌اي گويشور به طور مستقيم و مداوم استفاده کردم و از ده‌ها و صدها نفر به صورت تک نفري تا توانستم 1400 صفحه پاک‌نويس کنم. با فونوتيک دقيق. حتي در شهرک فرهنگيان مي‌نشستيم يک پارکي داشت همه جمع مي‌شديم چند نفر جمع مي‌شديم فقط فرهنگ‌ها مخابره مي‌کرديم هر کس گرگاني يک چيزي مي‌گفت و بحث مي‌کرديم سر گويش گرگاني، همه را کنترل مي‌کردم اگر خودم در مي‌ماندم چند صورت را مي‌نوشتم. کار طاقت‌فرسايي است پول‌ساز نيست.

پول ساز نيست اما فرهنگ ساز است

در آنجا 15 نفري بوديم درست است که فقط 4 نفر فعال بودند اما بالاخره کمک کردند هر کسي گوشه‌اي از کار را گرفت زحمت کشيد و عاشقانه زحمت کشيد اما در گرگان تنها بودم بسيار زياد و قوي کار مي‌کردم. رفته بودم پايين، سمت مسجد جامع، يک بندزن بود به ايشان گفتم چند تا از اصطلاحات گرگاني بندزني را بگو در جواب گفت چقدر پول مي‌دهي. ما با مشکلات عديده‌اي روبه‌رو بوديم از اين مشکلات ناراحت نمي‌شدم گاهي مواقع مثلا از خود آقاي هدايت مفيدي که گويش گرگاني بلد بود ساعت‌ها سر کوچه يا خيابان مي‌ايستادم که ايشان از خانه دربياد اين دشواري‌ها را هم داشت. يعني خودم را مطابق وقت آنها تنظيم مي‌کردم و گويشوران ترسيم مي‌کردم در واقع خودم گويشوران را انتخاب مي‌کردم. مثلا يکي هدايت مفيدي، همه مي‌گفتند استاد است خودم تعداد زيادي لغت مي‌گذاشتم مي‌گفتند اينها را به فارسي بگو و ايشان هم مي‌گفت. دو هفته ديگر کم و زياد مي‌کردم.

 

 

 

 

 

 

چند شعر براي شادروان استاد کريمالله قائمي

سيد احمد جعفرنژاد «شاعر روستا»، بهشهر

 

شبانگاه

مي‌چينيم سيب و ستاره

روي سپيده‌ي سجاده

در «گستره شعر»

و ماه در دستان تشنه‌ام

هوايي تازه مي‌کند ...

در جاده‌هاي «بالا ده»

شاعري

با پالتوي سياه

در حال و هواي «سورم سرا»

عاشقانه قدم مي‌زد

باران تندي مي باريد

آواز جيرجيرک‌ها

در «جنگل دئو»

تماشايي‌تر مي‌کرد ـــ

« شکوه ترانه» ها را ...

آن دورتر ـــ

کنار «آبند خاکي»

«آواي کتولي»‌ها

با رقص سنبله ها

شنيدني‌تر مي‌شد ...

اکنون، اينجا؛

در «بالا جاده»

عبور زيبا دارد

فصل‌ها با شاعر

غمزه‌ي نگاهش

در «سايه قلم شعر»

که تمامي شاعران  شهر را

در «آبشار» ها

با «نغمه‌هاي تبري»

به تماشا مي‌نشيند

و پژواک هفت آسمان

با صداي شاعر

بال مي‌گيرد...

واي من...

لبخند روستا

جنگل

و رويش شعرهاي شاعر

و جاده‌هايي که

بوي شعنک و ترونک

تازه مي‌کند جان شاعران را ...

 

حالا

بالا ده‌ام

به مهرباني‌ها

سلام مي‌کنم

از پشت پلک‌ها

 جاده‌ي بالا  را

شاعرانه‌تر

به تماشا مي‌نشينم

تا شايد شعري شوم

براي انارهاي قشنگش..

آي..شاعر !

کنار کبوترهاي شعر

چه کردي

با پاييز دل‌ها

که تمام جاده‌ي بالا

عطري از گريه داشت ...

من

و ناله‌هاي روستا

هردو دلتنگ صدايت...

امشب

پيراهن سياه شعرت را

با «زيلوي سادگي»‌ات

غمگنانه

در مهتاب مي‌شويم

و با باران بوسه

آوازهاي تو را

مستانه

پرواز مي‌دهم ...

**

تو قائمي  و به ياد تو مي‌مانيم

سرزنده تر از ترانه‌ي  بارانيم

نام تو بلند است در انديشه‌ي ما

وقتي که غزل‌هاي تو را مي‌خوانيم

**

در مرکز قلب گرگان جا داري

در سينه ي پر درد زمان جا داري

در کشور عاشقان فرهنگ و ادب

چون گنج به گنجينه‌ي جان جا داري

**

شرابي از شقايق در سبو داشت

هزاران دشت شعر مشک بو داشت

هميشه خنده‌رو و شعر بر لب

چه بغض ناتمامي در گلو داشت

 

 

 

 

 

ماهيِ سياه

مريم قدسولي، گرگان

 

ماهيِ کوچک سياه جنوب

توي دستان موج مي‌رقصيد

ماه زيباي نقره‌اي از دور

به تماشا نشسته مي‌خنديد

آب دريا به رنگ مهتابي

ماهي‌ام ديد تور زيبايي

با خودش گفت: «اين لباس من است

مي‌شوم چون عروس دريايي»

 

در دلش قند آب مي‌کردند

بي‌هوا رفت سمت تور سپيد

آسمان رعد زد صدا پيچيد

ماه زيبا دگر نمي‌خنديد

ماهي‌ام هي نفس‌نفس مي‌زد

باله‌هايش به رنگ خون شده بود

آرزوهاش، نقشِ بر آب و

مثل کشتيِ واژگون شده بود

موج غمگين، نوازشش مي‌کرد

تا نميرد تمام روياهاش

ماهي‌ام رنگ آب دريا شد

مي‌شنيدم صداي نجواهاش

ماه هر شب کلافه‌تر مي‌شد

موج دريا چنان خروشان  شد

 پاره شد تور سرخ ماهيگير

ماه زيبا دوباره خندان شد

 

 

بچرخ اي چشمهايت از هريرودت خروشانتر

شعيب حميدزي، گرگان

 

صداي هِق‌هِق از خون‌گريه‌هاي رود مي‌آيد

هنوز از سينه‌ي بت‌هاي بودا دود مي‌آيد

صداي چِک‌چِک خون از سرانگشتان ناجوها

سقوط نعش کفترها درون سرخيِ جوها

بجاي نم نم باران، غريو تير باران‌ها

و تکرار زمستان‌ها، زمستان‌ها، زمستان‌ها

....

دوباره خيمه شب‌بازي به پا شد اي عروسک‌ها!

عروس خون! نمي‌رقصي چرا هم‌پاي چَک‌چَک‌ها؟

برقص اي با وجود اين همه داغت تماشايي!

عروس خون! تو اي تلفيق اشک و خون و زيبايي

برقص اي خاطرت از زلف‌هاي تو پريشان‌تر

بچرخ اي چشم‌هايت از هريرودت خروشان‌تر

خروشان‌چشم‌هايت شاعرِ شعر پريشاني

به رنگ اشک‌هايت سرخيِ لعل بدخشاني

به دورت چرخ‌چرخ و خنده‌ي گُنگ عروسک‌ها

نمي‌رقصي، نمي‌رقصي چرا همپاي چَک‌چَک‌ها

.....

تويي وُ در ميان دست‌هايت دست ِ تنهايي

عروس خون! تو اي تلفيق اشک و خون و زيبايي

به قدر هق‌هقت جايي براي تکيه دادن نيست

در اين افتاده‌پيکرها هواي ايستادن نيست

به جز گَرد ِ نشستن‌ها غباري برنخواهد خاست

عروس خون! به جز تو شهرياري بر نخواهد خاست

تو يار شهر مي ماني، دريغا شهر، يارت نيست

به جز اين سنگ‌هاي سرد و ساکت در کنارت کيست؟!

اميد رستگاري نيست با اين خيلِ ناياران

بمير آخر، بمير اي شهريارِ شهرِ سنگستان

 

پانوشت؛

1-  اين مثنوي تقديم مي‌شود به تبسم، راحله، مدينه، کوثر و تمام عروسان خون سرزمينم ـ افغانستان ـ که تنها بودند. که تنها هستند.

 

 

اهميت و ارزش حيات

در انديشه سعدي

دکتر محمدعلي خالديان، گرگان

 

همان‌گونه که از مقدمه‌ي گلستان سعدي برمي‌آيد، او بيش از بسياري از شاعران و متفکران، نگران سرنوشت آدمي است. براعت‌الاستهلالي که گلستان با آن آغاز مي‌شود، نشان مي‌دهد يکي از شيوه‌هاي سعدي در طرح مباحث، معرفي پديده‌ها از مسير «ضد» آنهاست؛ يعني ارزش و اهميت يک امر را نه از طريق خود آن، بلکه از راه متضادش به مخاطب يادآور مي‌شود. اين روش که «هر چيزي به ضد خود شناخته مي‌شود» يکي از راه‌هاي شناخت در منطق قديم است و در بحث تعريف بدان پرداخته‌اند؛ همان عبارت مشهور: تعرف الاشياء باضدادها. براي مثال، اگر ظلمت ـ که ضد نور است ـ وجود نمي‌داشت، نور نيز شناخته نمي‌شد.

شيخ‌الرئيس ابن‌سينا نيز در شفا به همين نکته اشاره مي‌کند: انسان به علل و اسباب امور مألوف توجه ندارد، زيرا آنچه را پيوسته و همواره مي‌بيند، موجب شگفتي او نمي‌شود و با نبودِ شگفتي، بحث از علت و سبب نيز از ميان مي‌رود. انسان هيچ‌گاه از خود نمي‌پرسد چرا آتش مي‌سوزاند يا سرماي سخت موجب يخبندان مي‌شود؛ اما درباره‌ي جذب آهن توسط مغناطيس مي‌انديشد. اگر آتش را از سرزمين‌هاي دور مي‌آوردند و انسان شعله‌هاي آن را مي‌ديد، در شگفتي فرو مي‌رفت و درباره‌ي علت سوزندگي آن بيشتر مي‌انديشيد تا درباره‌ي جذب مغناطيس. (طبيعيات شفا، ص 242)

با توجه به اين مقدمه، مي‌توان گفت پديده‌هايي که همواره با انسان همراه‌اند، توجه او را برنمي‌انگيزند؛ اما هنگامي که ضدي بر آنها عارض شود و تهديدشان کند، ارزششان آشکار مي‌شود. وجود اعضا و اندام‌ها و کارکرد آنها براي انسان غالباً مورد توجه نيست، زيرا از آغاز با او بوده‌اند؛ اما همين که آسيبي به يکي از آنها برسد، ارزش آن شناخته مي‌شود و انسان در پي درمان برمي‌آيد.

از اين مقدمه نتيجه مي‌گيريم يکي از امور حياتي که انسان از اهميت آن غافل است، خودِ حيات آدمي است؛ امري که سعدي بارها و به‌ويژه در گلستان بدان اشاره مي‌کند. آنجا که مي‌گويد:

«هر نفسي که فرو مي‌رود ممدّ حيات است و چون برمي‌آيد مفرّح ذات.»

و در باب هشتم مي‌نويسد:

«جان در حمايت يک دم است و دنيا وجودي ميان دو عدم.»

سعدي پيوسته يادآور مي‌شود که زندگي به نگاه‌داشت يک نفس وابسته است و هستي آدمي ميان دو عدم قرار دارد: عدمي که پيش از آمدن بر او گذشته و عدمي که پس از رفتن با آن روبه‌رو مي‌شود. او هشدار مي‌دهد که از شرايط موجود بهره گيريد و استمرار حيات شما را به غفلت نيندازد. در سراسر آثارش، عوامل «مفرّح ذات» را برمي‌شمارد و انسان را از عوامل «مخرب ذات» بازمي‌دارد.

در پايان، مي‌توان گفت سعدي به شيوه‌ي منطق‌دانان کهن، از طريق عدم، ارزش حيات را آشکار مي‌سازد و اهميت زندگي را از مسير ضد آن به مخاطب يادآور مي‌شود.