زنگار ايده‌اولوژي بر صفحات تاريخ معاصر


یادداشت |

کاظم طليعي

 

 

 

با نگاهي به تاريخ معاصر ايران گاه با صحنه‌هايي مواجه مي‌شويم سرشار از درد و رنج و زخم‌هاي ناسور که تنها خاطراتي تلخ و حسرت‌آلود و ردي خونين از آن به يادگار مانده است. شهيدان بي‌نام و بي‌گور و کفن، زنان دور مانده از همسر، مادران داغ‌دار، فرزندان بي‌پدر و خانواده‌هاي ازهم‌پاشيده.

از تاريخ قرون گذشته‌ي اين سرزمين اطلاعات چندان درست و قابل‌اعتمادي در دست‌رس نيست و دليلش مورخاني که شيوه‌هاي درست تاريخ‌نويسي را نياموخته بودند. تاريخ گذشته‌‌ي ما سرشار از لفاظي و سخن‌پراکني و قافيه‌پردازي و خودستايي بود که اغلب از خلقت آدم و حوا شروع مي‌شد تا دوران پيامبران مختلف و نهايتاً ظهور اسلام و سلسله‌هاي پادشاهي تا برسد به دوران هم‌عصر نويسنده و تمام. به‌جز تاريخ بيهقي و انگشت‌شمار نوشته‌هاي ديگر، سراسر کتاب‌هاي تاريخي گذشته‌ي ما تنها شرح جنگ‌ها و پيروزي‌ها و شکست‌ها و ظهور سلسله‌هاي تازه و جانشينيِ فرزند به جاي پدر تاج‌دار خود است بي‌اشارتي حتا مختصر به شرايط زنده‌گيِ مردم، شيوه‌هاي زيست و کسب درآمد و آداب و رسوم و فرهنگ و زبان ملت‌ها. تاريخ گذشته‌‌ي ما تنها تاريخ پادشاهان است و بزرگ‌ترين غايب آن مردم کوچه و خيابان هستند که کوچک‌ترين نقش و حضوري در آن ندارند، اما در دوره‌ي معاصر با نفوذ و تأثير فرهنگ اروپا و هشيارتر شدن مردم، شيوه‌هاي درست تاريخ‌نويسي هم به کار گرفته شد و از اين زمان است که کساني چون ناظم‌الاسلام کرماني، يحيا دولت‌آبادي، مهدي‌قلي هدايت، کسروي، فريدون آدميت و مهدي ملک‌زاده و ديگران و ديگران کارهاشان را ارائه دادند و تارخ‌نويسي به راه کم و بيش درست خود افتاد و در کنار اين کتاب‌ها با انبوهي از زنده‌گي‌نامه‌ها و خاطرات منتشر شده‌ي مردان فرهنگ و ادب و سياست اين سرزمين مواجهيم که هريک بخشي از تاريخ اين سرزمين را روشن مي‌کنند، اما با اين‌همه، مشکل اصلي اين است که غالب تاريخ‌نگاران و اکثريت خاطره‌نويسان ديدگاه شخصي خود را نيز در نوشته‌هاي خود و شرح ماجراهاي تاريخي کم و بيش دخالت داده‌اند و هر يک تاريخ را از زاويه‌ي  نگاه غالباً ايده‌اولوژي‌زده‌ي خود شرح کرده‌اند.

بحثم بر سر ايده‌اولوژي و درستي يا نادرستي اين يا آن ديدگاه نيست. حرفم اين است وقتي که شرح يک واقعه‌ي تاريخي از صافيِ ديدگاه ايده‌اولوژيک نويسنده مي‌گذرد، خواه‌ناخواه حذف و اضافه‌هايي صورت مي‌گيرد و واقعيت واقعه‌اي را دگرگون جلوه مي‌دهد. مثلاً در کتابي مي‌خواندم در دومين روز کودتاي 1299 وقتي وزيرمختار انگليس به حضور رضاخان رسيد، از او درخواست مي‌کند نصرت‌الدوله پسر فرمان‌فرما را آزاد کند. رضاخان مي‌پرسد مگر او با ديگران چه فرقي دارد که بايد زودتر آزاد شود؟ وزيرمختار انگليس مي‌گويد او مورد حمايت ماست. از ما نشان دريافت کرده است. رضاخان با عصبانيت مي‌گويد خب، نشان‌تان را پس بگيريد.(برکشيده به ناسزا. احمد سميعي. انتشارات شباويز ص. 23) اين گفت‌وگوي کوتاه اگر واقعاً همان‌گونه که نقل شد پيش آمده باشد، نشان از بيگانه‌ستيزيِ رضاخان يا دست‌کم مخالفت او با حضور و دخالت بيگانه‌گان در ايران دارد. اگرچه مي‌دانيم که رضاخان با دخالت و حمايت انگليس به قدرت رسيد، اما بنا به طبيعت روستايي و خصلت نظامي‌گري‌اش با بيگانه‌گان ميانه‌اي نداشت و اين موضوع را در بسياري از سخنان و رفتار و کردار او مي‌توان ديد و به همين دليل هيچ‌گاه از حاميان بيگانه‌ي خود قدرداني نکرد، اما وقتي به شرح ماجراي اين دوران از قلمي ايده‌اولوژي‌زده مي‌رسيم مي‌بينيم که تمام اقدامات اين مرد به‌گونه‌اي ديگر تعبير مي‌شود و براي هريک تعابير و تفاسير عجيب و غريب نوشته مي‌شود. کسي منکر سياه‌کاري‌هاي رضاشاه و استبداد خونين او نيست که حتا به نزديک‌ترين کسانش هم که در به قدرت رسيدنش ياور و حامي او بودند رحم نکرد و فقط يک نمونه مي‌دهم و مي‌گذرم.(بخشي از دفاعيات دکتر اراني در دادگاه):

«مرا با تصميم عامدانه براي کشتن به کلي عريان کرده در يک سلول مجرد مرطوب اتاق 28 دالان سوم زندان موقت که فرش پرحشرات آن را هم جمع کرده بودند مدت چهار ماه انداختند. چون معلوم شد که من شب‌هاکفش‌هاي خود را زير سر مي‌گذارم و ممکن است بتوانم با وجود سختي و رطويت قدري بخوابم، آن‌ها را هم گرفتند. رسيدن غذا و پول را هم قدغن کرده آن را دزديدند. رطوبت اين اتاق به حدي است که تا کمر ديوار قارچ مي‌رويد... ميخ کردن پنجره‌ي اتاق مجرد من با شهادت نجار و طبيب زندان به قصد منع ورود هوا و اعدام تدريجي نيز جزو اين شکنجه‌هاست».(تاريخچه فرقه جمهوري انقلابي ايران و گروه اراني. حميد احمدي. چاپ اول 1379 ص. 94و95)

با اين‌همه، نمي‌شود همه‌ي اقدامات او را ناديده گرفت يا به شکلي باژگونه تعبير کرد. مثلاً همين راه‌آهن 1394 کيلومتريِ شمال ـ جنوب را بسياري از فعالان سياسي و مخالفان حکومت پهلوي و به‌ويژه چپ‌گرايان طرح انگلستان و براي کمک به سلطه‌ي انگليس بر منطقه تعبير مي‌کنند و تا آن‌جا پيش مي‌روند که راه‌اندازيِ اين راه‌آهن را براي رساندن آذوفه و مهمات به شوروي براي مقابله با آلمان هيتلري معرفي مي‌کرده‌اند، درحالي‌که طرح اين راه‌آهن در سال 1306 يعني دست‌کم 12 سال پيش از شروع جنگ جهانيِ دوم آغاز شده بود به‌ويژه که غالب طراحان و مهندسان آن آلماني و بلژيکي و بيش‌تر سوئدي بودند نه انگليسي. آيا دولت آلمان مهندسان و طراحان خود را به طراحي و ساختن و راه‌اندازيِ راه‌آهني گماشته بود تا در خدمت دشمنان آن حکومت عليه مصالح آن کشور به‌کار گرفته شود؟ در همين زمينه بد نيست يادآور شويم که طرحي که انگلستان براي راه‌آهن ايران داشت و حتا نقشه‌برداريِ آن را انجام داده بود راه‌آهن غربي - شرقي بود که بغداد را به تهران وصل مي‌کرد. (سلسله‌ پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت کمبريج ترجمه‌‌ي عباس مخبر انتشارات طرح نو. 1372ص.9 ) حال بگذريم که اصل طرح هم مربوط به زمان ناصرالدين‌شاه بود!

معروف‌ترين واقعه‌اي که ديدگاه‌هاي گوناگون شرح‌هاي متفاوت و گاه متضاد از آن ارائه کرده‌اند، ماجراي 28 مرداد است که طي آن محمدرضا پهلوي به کمک و حمايت آمريکا و انگليس و عوامل داخلي از جمله نظاميان و لُمپن‌ها و چاقوکش‌ها و فواحش دوباره به تخت سلطنت نشست. بسياري از فعالان سياسي از جمله ملي‌گراها و چپ‌ها آن را کودتايي از سوي آمريکا و انگليس به کمک عوامل داخلي براي حفظ منافع استعماريِ آن دو کشور مي‌دانند. ديدگاهي که از سوي انگلستان و آمريکا هم تأييد شده است و حتا يک‌بار وزير خارجه‌ي آمريکا صريحاً بابت آن از مردم ايران عذرخواهي کرد، اما هنوز برخي از سلطنت‌طلبان که در سال‌هاي اخير به دلايلي که اين‌جا مجال گفت‌وگو در آن باره نيست، هياهوي زيادي به راه انداخته‌اند، واقعه‌ي 28 مرداد را نوعي ضدکودتا مي‌دانند. در واقع معتقدند که اقدامات مصدق و هوادارانش کودتايي براي سرنگونيِ سلطنت بود و اقدام آمريکا و انگلستان آن را خنثا کرد!

اين‌همه را به‌عنوان مقدمه داشته باشيد تا از يک کتاب برايتان بگويم. از انقلاب مشروطيت به اين‌سو که تاريخ‌نويسي شکلي منسجم‌تر، منظم‌تر و خواندني‌تري يافت و نويسنده‌گان به تاريخ و نوشتن سرگذشت جماعت ايراني در گذر زمان رغبت بيش‌تري نشان دادند

تقريباً مي‌توان گفت که در باره‌ي همه‌ي روي‌دادهاي اين سال‌ها، کتاب‌هاي بسياري نوشته شد. در ميان اين کتاب‌ها آن‌چه که مربوط به روي‌دادهاي مشروطيت است تقريباً کم‌ترين تحريف و اختلاف‌نظر را شاهديم با اين تفاوت که برخي از نويسنده‌گان متأخر مثل آدميت و ملک‌زاده ضمن شرح وقايع کم و بيش به تجزيه و تحليل روي‌دادها هم پرداخته‌اند و قديمي‌ترها مثل ناظم‌الاسلام و کسروي و دولت‌آبادي و هدايت و بهار و... بيش‌تر به شرح اتفاقات بسنده کرده‌اند، اما از وقتي که تفکر چپ در عرصه‌ي سياسيِ ايران ظاهر شد و در برخي اتفاقات تاريخي نقش ايفا کرد، متون تاريخي کم‌کم رنگ ايده‌اولوژي گرفت و هر نويسنده وقايع را پس از گذراندن از صافيِ ديدگاه ايده‌اولوژيک خود شرح کرد و همه‌ي پيروزي‌ها را به ديدگاه خود نسبت داد و همه‌ي شکست‌ها و ناکامي‌ها را تقصير طرف مقابل معرفي کرد. حتا در ميان کتاب‌هاي همين دسته از نويسنده‌گان هم گاه تناقضات عجيبي را شاهديم. مثلاً در باره‌ي داستان 53 نفري که به جرم داشتن مرام کمونيستي به زندان‌هاي رضاشاه افتادند (گروه اراني) از اولين کتاب‌ها يعني ورق‌پاره‌هاي زندان (بزرگ علوي 1320) تا خاطرات ايرج اسکندري و فريدون کشاورز و تا خاطرات انور خامه‌اي (پنجاه نفر و سه نفر 1356) تفاوت‌ها و تناقضاتي آشکار است که خواننده را متحير مي‌کند.

در ميانه‌ي سال‌هاي 1320 تا 1332 کشورمان شاهد اتفاقات تاريخ‌ساز بسياري بود. تبعيد رضاشاه از کشوري که 16 سال در آن سلطنت کرده بود، به سلطنت رسيدن محمدرضا پهلوي به جاي پدر، تشکيل حزب توده، کنفرانس تهران با حضور نماينده‌گان سه قدرت بزرگ آن سال‌ها (چرچيل، روزولت و استالين)، حضور نظاميان بيگانه در کشور ما، وقايع فرقه‌ي دموکرات آذربايجان، حضور و فعاليت گروه فداييان اسلام و به قتل رسيدن رزم‌آرا، مذاکرات دامنه‌دار نفت بين ايران و انگلستان،ترور محمدرضا پهلوي و انحلال حزب توده و نهايتاً ملي شدن صنعت نفت، فرار شاه و کودتاي 28 مرداد.

در باره‌ي هريک از اين روي‌دادها مقالات و کتاب‌هاي متعددي نوشته شده است، اما در ميان همه‌ي اين کتاب‌ها، واقعي‌ترين و منصفانه‌ترين کتاب که تقريباً با بي‌طرفيِ کامل نوشته شده است کتاب «از زندان رضاخان تا صدر فرقه دموکرات آذربايجان» نوشته‌ي علي مرادي مراغه‌اي‌ست که در باره‌ي شکل‌گيري و سرانجام فرقه‌ي دموکرات آذربايجان به رهبريِ سيدجعفر پيشه‌وري نوشته شده است.

نويسنده‌ي اين کتاب 557 صفحه‌اي (نشر اوحدي 1382) تمام همت و تلاش خود را به‌کار گرفت تا با بي‌طرفيِ کامل ماجرا را از روز اول شکل‌گيريِ اين جريان تا روزهاي آخر موبه‌مو با جزييات کافي بنويسد و در نهايت قضاوت را به عهده‌ي خواننده بگذارد.

کم‌تر اتفاق و کم‌تر اظهارنظري در اين کتاب مطرح شده است که همراه با نظرات آدم‌هاي مختلفي که به‌نوعي درگير ماجرا بودند، بيان نشده باشد. يعني يک اتفاق ساده را  از زبان افراد مختلف يا به نقل از نوشته‌هاي آنان بيان کرده است تا از لابه‌لاي تناقضات موجود در ميان نوشته‌ها و گفته‌هاي مختلف به خواننده کمک کند تا خود به اصل ماجرا پي ببرد. نويسنده براي نوشتن اين کتاب و دادن تصويري روشن و واضح از روي‌داد مورد بحث، دست‌کم به 272 منبع مختلف اعم از سخن‌راني، مقاله، نشريه، کتاب و... مراجعه کرده است و در هيچ موضوعي به اظهارنظر شخصيِ صرف نپرداخته و حتا  نوشته‌هاي دو منبع را براي نشان دادن درستيِ يکي و نادرست بودن ديگري باهم مقايسه نکرده است.

ماجراي فرقه‌ي دموکرات آذربايجان و حکومت خودمختار يک‌ساله‌ي پيشه‌وري از جمله ماجراهاي نادري‌ست که با توجه به سرانجام دردناک و پررنج آن هنوز زواياي پنهان آن براي مردم روشن نشده است و اين کتاب تلاش دارد بخشي از آن زواياي پنهان را آشکار کند.

نويسنده سعي کرده است ماجراي پيشه‌وري را بعد از آزادي از زندان رضاشاه (1319) و تبعيد به کاشان و فعاليت‌هاي سياسي و مطبوعاتي و همراهي با ميرزاکوچک‌خان تا تشکيل مجلس چهاردهم  به‌طور فشرده و مختصر توضيح دهد و بخش عمده‌ي کتاب از عدم تصويب اعتبارنامه‌ي او در مجلس و آغاز تشکيلاتي به نام فرقه‌ي دموکرات تا پايان کار فرقه و فرار پيشه‌وري به شوروي و مرگ پرابهام او در يک تصادف اتوموبيل ادامه مي‌يابد.

به گفته‌ي پيشه‌وري هدفش از راه‌اندازي فرقه‌ي دموکرات آذربايجان، آزاد کردن اين منطقه و سپس آزاد کردن تمام ايران از قيد حکومت سلطنتي و برقراريِ جمهوري و دموکراسي در سراسر ايران بود، اما تاريخ رسميِ کشور و غالب فعالان سياسي (به‌جز چپ‌گراها و البته اعضاي حزب توده) نظر ديگري دارند و معتقدند که هدف اصلي (با توصيه‌ي شوروي) تجزيه‌ي آذربايجان از مام ميهن بود. تا وقتي حکومت پهلوي بر سر قدرت بود، سخن گفتن از اين واقعه تابو بود و اکنون هم که 47 سال از آن دوران گذشته، ظاهراً هنوز به‌نوعي تابو است و قرار نيست بحثي در آن باره بشود.

همه مي‌دانيم که فرقه‌ي دموکرات آذربايجان با کمک و حمايت کشور اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي شکل گرفت و کتاب هم با ادله و شواهد بسيار همين را مي‌گويد و همه مي‌دانيم که يک بار لشکرکشيِ ارتش پهلوي به آذربايجان در شريف‌آباد قزوين با دخالت ارتش شوروي ناکام ماند، اما سرانجام با عقب‌نشينيِ نيروهاي ارتش بيگانه، کار فرقه نيز به پايان رسيد.

در باره‌ي عقب‌نشينيِ نيروهاي شوروي نظرات مختلفي ابراز شده است. برخي آن را نتيجه‌ي ديپلماسي قوام‌السلطنه (وعده‌ي امتياز نفت شمال) و فريب خوردن استالين مي‌دانند و برخي نيز به دليل تهديدهاي ترومن رئيس‌جمهور آمريکا و التيماتوم او به استالين. اگرچه نويسنده‌ي اين کتاب يادآور مي‌شود که در هيچ‌يک از اسناد وزارت خارجه‌ي آمريکا و سازمان سيا سندي مبني بر التيماتوم ترومن به استالين ديده نشده است، اما پيشينه‌ي رفتار شوروي در قبال گروه‌ها و دسته‌هاي آزادي‌خواه داخلي نشان مي‌دهد که اين کشور هميشه بعد از حمايت‌هاي اوليه از اين‌گونه دسته‌ها و گروه‌ها، وقتي در مقابل به دست آوردن منافع بيش‌تري قرار مي‌گيرد، از کليه‌ي حمايت‌هاي خود دست مي‌کشد تا به منافع در انتظار دست يابد. اين رفتار را به‌جز موضوع فرقه‌ي دموکرات آذربايجان در برابر جنبش جنگل ميرزاکوچک‌خان هم ديده بوديم. آنان به طمع بستن قرارداد دوستي با رضاخان در 1921 جنبش جنگل را به‌کلي به حال خود رها کردند تا سرانجام تلخ و دردناک ميرزاکوچک‌خان شکل گرفت. درواقع يک بار به طمع قرارداد دوستي با رضاخان و بهره‌برداري از منافع آن قرارداد به ميرزا پشت کردند و مرگ غم‌انگيز او را رقم زدند و يک بار هم به طمع تشکيل شرکت مختلط نفت ايران و شوروي که تنها 49درصد سهم اين شرکت مربوط به ايران بود به پيشه‌وري و فرقه‌ي دموکرات آذربايجان پشت کردند که حاصل اين بدعهدي 25 هزار کشته بود همراه با مرگ رهبران‌شان. «آن‌ها حقيقتاً نگران آينده‌ي تحت‌الحمايه‌هاي خود در تبريز و مهاباد بودند، اما کسب امتياز نفت آشکارا اولويت بيش‌تري داشت» (سلسله‌ي پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت کمبريج. مترجم.عباس مخبر. طرح نو 1372) اين رفتار درواقع رفتار عاديِ کشورهاست و در کشور خودمان هم شواهدي از آن در دست هست و امر تازه‌اي نيست. در روزگاري که محمدرضا پهلوي از ملامصطفا بارزاني در مقابل صدام حسين حمايت مي‌کرد و برايش دارو و اسلحه و آذوقه مي‌فرستاد، بعد از بستن قرارداد 1975 با صدام، دست از همه‌ي حمايت‌ها کشيد و حداکثر موافقت کرد بارزاني با تعدادي از همراهانش در ايران پناه گيرند و اين خود درسي‌ست براي همه‌ي گروه‌ها و دسته‌ها و احزاب آزادي‌خواه در همه‌جاي جهان که اگر خواهان آزادي، تغيير و تحول، براندازي و انقلاب هستند نمي‌بايد و نبايد به نيروهاي خارجي متکي باشند چون هر کشوري در درجه‌ي اول و به‌طور متعارف ابتدا به منافع ملي خود فکر و در همان راستا عمل مي‌کند و بنا به ضرب‌المثل شيرين زبان فارسي، «هيچ گربه‌اي محض رضاي خدا موش نمي‌گيرد» اگر  به گروه و دسته‌اي کمک‌هايي مي‌کند، لابد منافعي در آن مي‌بيند. بنابراين، بهتر است دست روي زانوهاي خود بگذاريم و به همت و پايمردي اهاليِ همان سرزمين به خواسته‌مان برسيم و اين‌قدر هشيار باشيم که همه‌ي تخم‌مرغ‌ها در يک سبد نچينيم.

يکي از موضوعات مورد اختلاف، کارنامه‌ي فرقه‌ي دموکرات در دوران حيات يک‌ساله‌اش است. فعالين چپ کليت کارنامه‌ي فرقه را مثبت اعلام مي‌کنند  و نيروهاي دولتي و ملي‌گراها هيچ‌يک از فعاليت‌هاي اصلاحيِ فرقه را در دوران يک‌ساله‌ي فعاليتش برنمي‌تابند و يک‌سره آن را منفي تلقي مي‌کنند. نويسنده‌ي کتاب «از زندان رضاخان تا...» در اين باره مي‌نويسد چون اظهارات دو طرف ماجرا تماماً با حب و بغض نگاشته شده است بنابراين، براي هيچ‌يک اعتباري قائل نيست و براي رسيدن به اصل ماجرا و حقيقت امر سعي کرده است که نظر افراد و گروه‌هاي بي‌طرف را مبنا قرار دهد، از جمله نظر کنسول آمريکا و کنسول انگليس را که هيچ‌کدام با مرام و روش فرقه موافقتي نداشتند. از لابه‌لاي گفته‌هاي کنسول آمريکا و انگليس درمي‌بابيم که در دوره‌ي يک‌ساله‌ي حکومت فرقه‌ي دموکرات آذربايجان فعاليت‌هاي اصلاحي بسياري در زمينه‌هاي اجتماعي و عمراني شکل گرفته است. اولين حرکت فرقه، اصلاحات ارضي بود و تقسيم زمين‌هاي دولتي و زمين‌هاي مالکين بزرگ فراري به رايگان بين دهقانان منطقه. براي اهميت اين اقدام کافي‌ست که يادآوري کنيم ‍16 سال بعد همين کار با بوق و کرناي تبليغاتي و به نام پرطمطراق «انقلاب سفيد» در کشور اجرا شد و چه جشن‌ها بابتش به راه انداختند. اقدام ديگر فرقه نوشتن قانون کار مترقي براي کارگران و افزايش حقوق، تعيين ساعت کار مشخص و درنظر گرفتن تعطيلات هفته‌گي و سالانه و برقراريِ بيمه. در همين زمينه هم بد نيست يادآور شويم که 7 سال بعد در دولت محمد مصدق، شاهپور بختيار با تنظيم قانون کار و برقراريِ بيمه و تأسيس سازمان تأمين اجتماعي اقداماتي براي اولين بار انجام داد. براي انتخابات مجلس هم قوانين جديد نوشته شد که طي آن براي اولين بار زنان هم حق انتحاب کردن و انتحاب شدن داشتند و چند نفر از زنان نيز به نماينده‌گيِ مجلس فرقه انتخاب شدند. همين اقدام هم 16 سال بعد طي همان انقلاب سفيد کذايي با کلي هاي‌وهو و تبليغات در سراسر ايران برقرار شد.

تبريز اولين شهري بود که بعد از تهران و در دوره‌ي حکومت فرقه صاحب دانش‌گاه شد و اولين شهري بود که چند خيابان آسفالته داشت. اگرچه در ماه‌هاي آخر به دليل قطع کمک‌هاي ماديِ شوروي و نيز کم‌بود مواد غذايي به دليل تحريم حکومت مرکزي و نبودن پول و مشکلاتي ازاين‌دست، بسياري از اصلاحات سير معکوس گرفت. حقوق‌ها کاهش يافت، ماليات‌ها افزوده شد و گراني بيداد مي‌کرد، اما فرهنگ سنتي مردم هم در اين ميانه بي‌نقش نبود. وقتي زمين‌هاي دولتي و مالکين فراري تقسيم مي‌شد تعدادي از زارعين با اين عنوان که «حرام» است از پذيرفتن آن خودداري کردند يا وقتي که قحطي و کم‌بود مواد غذايي فشار مي‌آورد و انبار مالکين بزرگ را مي‌گشودند تا گندم بين نيازمندان قسمت کنند کساني هم بودند که در عين گرسنه‌گي و نياز شديد آن را نمي‌پذيرفتند و اعلام مي‌کردند که مال «حرام» نمي‌خورند. با چنين باورهاي فرهنگي چه‌قدر مي‌شود مقاومت کرد؟ و براي اين پايداري چه ميزان مي‌توان روي حمايت چنين مردمي حساب کرد؟

سرانجام وقتي حکومت فرقه و اهاليِ آذربايجان به‌شدت در تنگنا قرار گرفتند، حمله‌ي ارتش پهلوي با توپ و تانک و هواپيما و نيروهاي تعليم‌ ديده آغاز شد درحالي‌که اين سوي ماجرا تعدادي فداييان فرقه و سربازهاي عادي بودند بدون تعليم و آموزش کافي و سلاح ساده و قديمي و شکست محتوم و فرار عده‌اي به آن‌سوي مرز و کشته شدن بسياري از مردم منطقه که از 2 هزار تا 25 هزار کشته ظرف يکي دو روز آمار داده‌اند.

پايان حيات پيشه‌وري هم داستاني تلخ و عبرت‌آموز است، اما پيش از آن بد نيست يادآوري کنيم که اکثريت اعضاي حزب کمونيست ايران (پيش از گروه تقي اراني) که براي فرار از ديکتاتوري رضاخان به «خانه‌ي دايي يوسف» ( ژوزف استالين. برگرفته از عنوان کتابي به همين نام نوشته‌ي اتابک فتح‌الله‌زاده نشر قطره 1387) پناه برده بودند در تصفيه‌هاي خونين استالين به چوبه‌هاي تيرباران بسته شدند. کساني چون مرتضا علوي، سلطان‌زاده، کريم نيک‌بين، حسين شرقي، آقابابا يوسف‌زاده، عبدالحسين حسابي (دهزاد)، احسان‌الله‌خان و... و... .

به نوشته‌ي نويسنده‌ي کتاب «از زندان رضاخان تا...» اکثريت کمونيست‌هاي قديميِ ايراني، گرفتار تصفيه‌هاي استالين شدند و جان خود را از دست دادند، اما کمونيست‌هايي که در زندان رضاخان بودند (گروه اراني) غالباً زنده از زندان آزاد شدند. اگرچه بعد از استالين و در دوره‌ي خروشچف از بسياري از زندانيان تيرباران شده اعاده‌ي حيثيت شد، اما استخوان‌هاي‌شان زير خاک پوسيده و تباه شده بود.

پيشه‌وري هم يکي از همان گروهي بود که گرفتار تصفيه‌هاي ناجوان‌مردانه‌ي استالين شد، اما به شکل يک تصادف ساخته‌گي با اتوموبيل. دکتر جهانشاهلو يکي از نزديکان پيشه‌وري وقتي با جسد او مواجه شد در صورت و ناحيه‌ي گردن زخم‌هايي ديد، اما جسد متورم شده بود. او گفت اين زخم‌هاي کوچکِ حاصل از تصادف نمي‌تواند کشنده باشد، در سيماي او آثار مسموميت ديده مي‌شود.