کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

شانس، هميشه اتفاقي نيست!

آزاده حسيني

 

گاهي وقتي کسي به موفقيتي مي‌رسد، خيلي زود مي‌گوييم: «چه آدم خوش‌شانسي»! اما آيا شانس هميشه از راه مي‌رسد، يا گاهي ما به استقبال آن مي‌رويم؟

«به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل

که گر مراد نيابم، به قدرِ وسع بکوشم»

اين بيت جناب سعدي فقط درباره سفر در بيابان نيست؛ درباره انتخاب ميان حرکت و سکون است. کسي که قدم برمي‌دارد، ياد مي‌گيرد، تجربه مي‌کند، شکست مي‌خورد و دوباره ادامه مي‌دهد، فرصت‌هاي بيشتري نيز مي‌بيند. هر کتابي که مي‌خوانيم، هر مهارتي که مي‌آموزيم، هر داستاني که مي‌نويسيم و هر تجربه ‌اي که به دست مي‌آوريم، دايره انتخاب‌هاي ما را بزرگ ‌تر مي‌کند. گاهي ديگران نتيجه را «شانس» مي‌نامند، اما آنچه ديده نمي‌شود، ساعت ‌ها تلاش، تمرين و اميدي است که پشت آن ايستاده است.

البته زندگي هميشه مطابق برنامه پيش نمي‌رود. گاهي با وجود تمام تلاش‌ها، نتيجه ‌اي که انتظارش را داريم به دست نمي‌آيد. بدشانسي نيز بخشي از زندگي است؛ تجربه‌ اي که اگر درست به آن نگاه کنيم، مي‌تواند ما را صبورتر، آگاه‌تر و آماده‌تر کند. بسياري از آدم‌هاي موفق، پيش از آنکه طعم موفقيت را بچشند، بارها شکست را تجربه کرده‌اند.

شايد شانس، هميشه يک اتفاق نباشد. گاهي نام ديگري است براي مجموعه ‌اي از اميد، تلاش، تجربه و قدم ‌هايي که کسي آن ‌ها را نديده است.

سهم ما از آينده، بيش از آنکه به شانس وابسته باشد، به اندازه اميد، تلاش و جرئتي است که امروز براي «آغاز کردن» داريم. شايد همه آرزوهايمان برآورده نشود، اما هر قدمي که برمي‌داريم، ما را به فرصتي نزديک‌ تر مي‌کند که ديگران فقط يک نام برايش دارند: «شانس»!

 

 

 

نيکا موسوي

 

يک روز که شانس در خانه ما را زد

روزي بود روزگاري بود زير آسمان يک شهر قشنگ دو دوست زندگي مي‌کردند. روز شنبه 27 تير ماه ساعت 13:30 دقيقه بود و زهرا و هانيه تصميم گرفتند که به کتابخانه بروند.

زهرا دستش را دور گردن دوستش هانيه حلقه کرده بود و لي لي کنان با هم به سمت کتابخانه مي‌رفتند، که يک دفعه زهرا پايش به سنگي خورد، و هر دوي آنها نزديک بود با سر داخل جوي آب بيفتند.  هانيه فورا تعادل خود را بدست آورد و توانست زهرا را که در حال افتادن بود، نجات بدهد. زهرا گفت: ممنون هانيه جان عجب شانسي آوردم وگرنه الان آسيب ديده بودم. هانيه گفت: خواهش ميکنم فقط خدا رو شکر کن که اتفاق بدي نيافتاده! ادامه راه فقط به اين فکر مي‌کردند که واقعا شانس باهاشون يار بود وگرنه الان هر دوي آنها بايد در بيمارستان مي‌خوابيدند. خلاصه کلي خنديدند و تصميم گرفتند دور گردن هم دستهايشان را حلقه نکنند و به راه خودشان ادامه دادند تا اينکه به کتابخانه رسيدند زهرا و هانيه کتاب هاي مورد نظرشان را از کتابخانه گرفتند و راهي خانه شدند. سپس زهرا گفت: راستي هانيه خانم معلم چه تکليفي داده؟ من امروز يادداشت نکردم. هانيه در حالي که داخل کيف خود را نگاه ميکرد، گفت: بذار دفترم را چک کنم. ولي متوجه شد که زيپ کيف او باز مانده است و دفترش هم گمشده، با نگراني گفت: آخرين بار که چک کردم دفترم داخل کيفم بود، ولي الان نيست. زهرا گفت: احتمالا جايي افتاده نگران نباش پيدا مي شود و بعد هر دو يکبار ديگه کيفهايشان را چک کردند ولي اثري از دفتر هانيه نبود که ناگهان زهرا ‌فکري به سرش زد. او حدس ميزد همانجا که نزديک بود داخل جوي آب بيفتند احتمالا دفتر هانيه از کيفش افتاده باشد. به خاطر همين دوباره به همان جا برگشتند که ديدند دفتر زهرا لبه جوي آب بود با ديدن دفتر هر دو خنديدند و با هم گفتند: «بازم شانس آورديم»! هانيه از زهرا تشکر کرد و گفت: اين بار فکر تو مرا نجات داد و امروز يک- يک، مساوي شديم! و باز شروع به خنديدن کردند. هانيه همونطور که ميخنديد دفترش را چک کرد و گفت: تکاليف فردامون اينکه يک املا بنويسيم، نمونه سوالات رياضي را حل کنيم و براي فردا نقاشي راجع به امام شهيدمان بکشيم. زهرا گفت: ممنون ديگر بايد به خانه بروم مادرم تا الان احتمالا نگرانم شده است. سپس هم را بغل کردند و هرکدام به سمت خانه خود رفتند. زهرا وقتي که به خانه رسيد به مادرش سلام داد تکاليفش را نوشت، کلاس هاي آنلاين شرکت کرد. الان همه کارهاي خود را کرده، ولي ديگر موقع خواب است. شب بخير!

 

 

 

 

لرزش در کالبد شانس

 

فاطيما عقيلي

 

کوچه‌ها همچون رگ ‌هاي تيره‌ هيولايي خفته، شهر را در آغوش گرفته بودند. حقيقتي در تار و پود شهر نهفته بود؛ حقيقتي که حتي الهه ‌ها نيز از بر زبان آوردنش شرم داشتند. شانس! در اين شهر، چيزي جز قماري پنهان نبود.

اما در ميان اين هياهوي زمانه، ژولين، نگهبان خاطرات بود که در انباري نمناک زيرزمين، اشياي بي‌جان را گردآوري مي‌کرد. او در بهترين لحظات به مقصد مي‌رسيد و همواره جان سالم به در مي‌برد. آنچه ديگران معجزه مي‌ناميدند، براي او تنها بهايي سنگين بود. او آگاه بود که هربار يک لبخند دروغين بر لبانش مي‌نشست؛ چيزي در لايه‌هاي زيرين وجودش فرو مي‌ريخت. او با هر بار موفقيت و جان سالم به ‌در بردن، يک قطعه از زندگي‌ اش در سياهچاله‌ي فراموشي گم مي‌شد.

ژولين مي‌توانست درباره‌ يک مرواريد گمشده سخن بگويد اما يادآوري آخرين باري که بوي نم باران را استشمام کرده بود، برايش دشوار بود. آن شب، هنگامي که سياهي بر آسمان سايه افکنده بود و نواي صاعقه در فضا پيچيده بود، ژولين سايه ‌اي را پشت شيشه‌ مه‌گرفته‌ انبار ديد. لحظه ‌اي بعد، در انبار با ضربه ‌اي سهمگين گشوده شد و آنا، در آستانه‌ در ايستاد! و با آن چشمان پرنورش، با صدايي که اضطراب در آن موج مي‌زد، فرياد زد: «ژولين! ژولين! تو با شانس معامله ‌اي بي‌رحمانه کردي و بهايش هويت توست»!

ژولين! اگر يک بار ديگر از شانس استفاده کني، ديگر حتي نام خودت را هم به ياد نخواهي آورد»!

 

 

 

 

خوش شانسي جيرجيرک

 

 زهرا مازندراني

 

يکي از روزها جيرجيرکي در چراغ انباري زندگي مي‌کرد. او بسيار از تاريکي مي‌ترسيد و بسيار پير و هميشه نگران بود که اگر چراغ بسوزد چيکار کند؟

و در يکي از روزها چراغ بسيار ترسيد. نمي‌دانست چيکار کند و در همان لحظه افتاد. پايش زخمي شد و بيرون از چراغ رفت و در دوردست ديد که کرم شب تابي زندگي مي‌کند. و به سمت او رفت و در همان لحظه افتاد و خود را به سختي پيش کرم شب تاب برد و گفت: «شانس آوردم که تو را ديدم» و کرم ابريشم جيرجيرک را به خانه ‌اش راهي کرد و بعد از چند روز صاحب خانه چراغ را درست کرد و جيرجيرک به چراغ برگشت و کرم شب تاب را به خانه‌ اش دعوت کرد.

 

 

 

بهار جام خورشيد

 

سارايي که دنبال شانس ميگرده

 

با نور داغ و گرمي که به صورتم خورد فهميدم تابستان شروع شده و بايد يک برنامه ريزي تابستان براي خودم بنويسم هر چه اين ور و اون ور کردم که نور نخورد به صورتم اما باز داشت مي خورد. انگار خورشيد با من لج کرده پتو رو کشيدم رو سرم اما چه فايده.گرمم ميشد ديگه داشتم خسته ميشدم پس بلند شدم و به طرف آينه رفتم. من عاشق آينه هستم چون زيبايي خودم رو مي تونم توش ببينم. خب اما اينبار خودمو ديدم مثل جنا بودم. با اون موهاي شلخته ام که فکر کنم شانه بکشم توش گير کنه و اون صورتم که از بس بد مي خوابم چروک شده بود و قرمز بود. تنها چيزي که خوشگل بود؟! نميدونم چيزي نبود! اصلا ولش کنيد بريم ببينيم امروز چطور ميگذره! پس بزن بريم به طرف نشيمن يا هال خودمون. از پله ها با ناز و عشوه پايين اومدم که داداشم گفت: عليک سلام چرا اين ريختي هستي. که منم موهامو دادم تو هوا و گفتم: صبح بخير مگه چمه؟! به اين قشنگي! مامانم مثل هميشه داشت با خونه ور مي رفت منظورم اينکه داشت خونه رو تميز ميکرد که منم رفتم پيشش و گفتم چطوري مامي؟! مامانم نشست رو مبل و گفت: «خوبم راستي امروز باشگاه داريا! منم يک سوکي يعني مشتي تو هوا زدم و گفتم: خودم ميدونم راستي امروز مسابقه تو باشگاه داريما اگه دوست دارين بياين. با سرعت چيتا رفتم سمت آشپزخانه و در يخچال رو باز کردم و داد زدم: مامان شما صبحانه خوردين؟ صدايي نشنيدم پس شروع کردم به گشتن پنير و نون... بالاخره پيداش کردم و شروع کردم به خوردن. وقتي که تمام کردم مانده هاي پنير رو گذاشتم تو يخچال و به سمت اتاقم رفتم و نشستم روي صندلي تحريرم و کامپيوترمو روشن کردم. کليک کردم روي پوشه موسيقي ها يک موسيقي آرام گذاشتم و بلند شدم و فاز سنسي گرفتم (سنسيرو به کمر بند سياه ها ميگن) نه اينکه سنسي نباشي اما خوب ديگه و شروع کردم به مشت زدن روي کيسه بوکسم. اينقدر تمرين کردم که حالم بد ميشه دوباره تمرين کنم پس خودمو پرت کردم روي تختم و وقتي حالم جا اومد بلند شدم و موسيقي رو که معلوم نبود چند تا رد شده رو قطع کردم و کامپيوترم را خاموش کردم خودمو تو آينه نگاه کردم از اول صبحم خيلي شلخته تر شده بودم پس شانه رو گرفتم و شروع کردم به شانه زدن وقتي موهام صاف شد، کمي مرطوب کنند به صورتم زدم. حالا مثل آدم شده بودم يک ماتيکي هم به لبام زدم و مثل ماه شدم بودم. اصلا ماه اداي منو در مياره پس بوس دادن به خودم واجب شد. پس يک بوس توي آينه به خودم هديه دادم. و رفتم سمت در اتاقم تا برم بيرون اما يک دفعه گوشيم زنگ خورد پس رفتم سمت گوشيم و ديدم شماره ناشناس هست بي خيال شدم و جواب ندادم و قطع کردم اما دوباره زنگ زد با خودم گفتم شايد کار واجبي داره پس گلو صاف کردم و جواب دادم بله بفرماييد؟!

ناشناس: «سلام». صدا آشنا بود برام اما نميدونستم کي بود.

ناشناس: «شناختي»؟! من که کاملا گيج شده بودم. گفتم: «نه نشناختم. شما»؟

ناشناس: سارا هستم ديگه تازه شمارمو عوض کردم. (با لحن پزي)

يک پوفي کشيدم و گفتم: خوب ميمردي زودتر بگي؟!

سارا: خب فکر کردم ميفهمي! صورتمو مچاله کردم و گفتم: «خب فکر نکن! راستي امروز مسابقه داريم. تمرين کردي»؟

سارا: نه بابا ول کن برنده ميشم من قوي هستم.

از جام بلند شدم و گفتم: باشه خود داني هر جور راحتي من برم کارامو انجام بدم کار نداري؟

سارا: نه منم برم آماده شم برم خريد. باي.

چشمامو چرخوندم و گفتم: موفق باشي! فعلا.

زود قطع کردم و گوشي خاموش کردم. با خودم تا پايين غر ميزدم آخه اين دختر چرا اينقدر پز ميده خوب که چي مثلا من برم خريد شماره تازه گرفتم نميدونم من که برنده ميشم اوم من که قوي هستم همين طوري داشتم غر ميزدم که مامانم گفت: چته تو باز چرا اينقدر غر ميزني! نشستم روي مبل و پامو گذاشتم رو پام و گفتم: «سارا خانم الان مي خواد بره خريد، مبارزه تمرين نکرده چون قويه، شمارشو تازه عوض کرده چون پولداره  ايشششش اينقدر بدم مياد ازش داداشم همين طور که داشت از پله ها پايين ميامد گفت: ايشششش از چي بدت مياد؟! بلند شدم و رفتم سمت داداشم و گفتم: «از سارا»! داداشم با کف دست زد روي پيشونيم و گفت: اي بابا تو هم که با اين دختره مشکل داريا. تا مي خواستم جوابشو بدم مامانم گفت: ولش کنيد اينقدر بحث نکنين سيما برو آماده شو باشگاهت دير ميشه ها اگه دير شد باز هي غر نزني چرا دير شد و تقصير شماهاست و از اين حرفا نزنيا. رفتم سمت اتاقم و گفتم: باشه الان آماده ميشم. در اتاقم و باز کردم و در کمدم و باز کردم و لباس کاراته ام رو پوشيدم و کمربند مشکي ام را دور کمرم بستم و دستمال سرم را رو سرم گذاشتم و در کمدم را بستم و سمت کيف باشگاهم رفتم و کلاهم را همراه با بيزه بند را گذاشتم در کيفم و زيپ کيفم را بستم و روي شونه ام انداختن و خودمو تو آينه نگاه کردم يک تينت مثل هميشه زدم و از اتاقم خارج شدم و مامانم و صدا زدم: مامان دخترت آماده هست نمي خواي دخترت رو ببوسي؟! قراره امشب دست پر بياما!. داداشم گوشيش رو برداشت و گفت: اووو جومونگ باشه! منم همون کيفمو کوبيدم رو صورتش و گفتم: به تو چه (ببخشيدا اين حرف و زدم اما حقش بود پسره نچسب)! خلاصه مامانمو دوباره صدا زدم: مامان! جواب بده ديگه. مامانم از اتاقش اومد بيرون و گفت: من حاظرم  بريم. رفتم سمت مامانم و بوسي کاشتم روي گونه اش و رفتم به سمت در حياط و مامانم ماشينش را روشن کرد و سوار ماشين شديم و به سمت باشگاه حرکت کرديم. تو راه کلي حرف زديم. وقتي که رسيديم يک راست رفتيم سمت در باشگاه وقتي تو رسيديم به استادم اوس گفتم(اوس:احترام کاراته اي) و به سمت سنسي ها رفتم و با هم کمي حرف زديم. سارا هنوز نيومده بود. اما برام مهم نبود چه بهتر که نيومده بود استاد صدامون کرد و گفت: «بياين اينجا تا بگم کي با کي مبارزه کنه؟! رفتيم پيش شيهان (استاد) و به هر کدوممون گفت که با کي مبارزه کنيم وقتي به نيکي رسيد، سارا اومد که استاد گفت: نيکي پس تو با سارا منم که افتاده بودم با ارمغان. خلاصه نوبت به مبارزه بود من سومي بودم و سارا ششمي. نوبت به من رسيد. يک سوکي زدم تو دل ارمغان و اونم جوابمو با گدان داد (گدان:با ساق پا زدن به ساق پاي حريف) منم پام بد جوري درد گرفت که عصباني شدم و يک ماي گري (با زانو زدن زير فک حريف)! خلاصه من بردمش اونم با کلي درد اما خوبيش اين بود که بردم. نفر چهارمم بازي کرد. پنجمم همچنين. حالا نوبت سارا بود سارا هر کاري کرد نتونست بزندش چون بدنش گرم نبود و تمرين خيلي کم داشت. خب چه کنيم که باخت. اومد سمتم و گفت: چه شانسي داريا ما که از اين شانسا نداريم. با خودم گفتم خب من تمرين کرده بودم چه ربطي به شانس داره؟ سارا يکي زد پشتم و گفت: منم خوب زدمشا فقط شانسم کمه. آب خوردم و گفتم: چه ربطي به شانس داره؟! اگه تلاش ميکردي الان برده بودي. سارا يکم مِن مِن کرد و گفت: «خب شانسم هست ديگه الان من يک سوکي بزنمت دردت مياد اما شانس داري ديگه اينجارو بردي» من که خيلي بهم بر خورد رفتم سمت مامانم و گفتم: «مامان من به اين سارا يک چيز ميگم آخرا هي مياد ميگه تو شانس داري براي مبارزه هاي قبلي هم همينو مي گفت من آخه تلاش کردم نبايد براي شانس باشه بايد براي تلاش باشه». مامانم گفت: «باشه ولش کن خوب اون کار نميکنه فکر ميکنه براي شانسه اصلا خودت و خسته نکن! سرتم درد نيار! به استاد بگو اگه ميشه ما بريم من ديگه خسته شدم». منم به سمت استادم رفتم و از اجازه رفتن به خونه رو گرفتم و به سارا هم گفتم: «همه چي شانس نيست تلاش هم خوبه»!

خلاصه با مدال طلام به خونه رفتم و کلي خوش گذروندم. تو خونه با کيک هاي خوشمزه ماميم.

 

 

 

الهه طيب

 

پا درد

 

مونده بودم ادامه بدم يا يه گوشه بايستم تا دردش کمي آروم بشه. چشم چرخوندم، نيمکت کنار خيابون پيدا نکردم، پس ادامه دادم. واقعا تحمل اين حجم درد برام طاقت فرسا شده بود. کمي که رفتم چشمم افتاد به نيمکت چوبي روبه روي پاساژ، خوشحال شدم. نشستم،آخيش از ته دل. کمي از نشستنم نگذشته بود که رفت و آمد آدمها و حرکاتشون حتي نوع لباس و ظاهرشون، توجه منو جلب کرد. چقد پاشو تکون ميده، اضطراب داره يا انتظار خسته اش کرده! بالاخره خانمش اومد، سوار موتور شدن و رفتن. تو همين فکر بودم که صداي غُرولُند پيرزني توجه ام رو جلب کرد. کمرش خم شده و سرش پايين بود. ساک بساطش دستش و پيرمرد و دخترکي با ظاهر عجيب همراهش بودند. به زمين و زمان ناسزا ميگفت و مامورين سد معبر رو نفرين ميکرد. گوشه اي رو انتخاب کرد و از کيفش کلي پلاستيک در آورد و پهن کرد تا بساطش رو، روش بچينه، دخترک با همان لحن عصبانيت و نفرين هاي پي در پي زيپ کيف تنبکش رو باز کرد و شروع کرد به نواختن. زيبا ميزد، دخترک ظاهري عجيب، صورتي پهن و کشيده و دندانهاي روي هم، سفيد پوست، با کلاهي که موهاي کم پشتش رو پوشانده بود، لباسش رنگ زيبايي داشت و بهش ميومد. جوانها بهش کمک ميکردن و اونم با ذوق زياد پولها رو ميشمرد و به پيرزن مي گفت: «ماماني ببين چقدر پول»!

پيرزن همچنان داشت وسايل رو براي فروش ميچيد. چرا اينقدر قدش خميده شده؟ مگه در اين سالها چقد رنج و سختي کشيده؟ چي باعث اين خميدگي شده؟

سوالات زيادي ذهنم رو درگير کرده بود. و از همه مهمتر اين بود آيا ميتونه آسمان رو ببينه؟

پيرمرد فارغ از هر هياهويي تنبک رو از دست دخترک گرفت و شروع به زدن کرد که کاش نميزد. کاش يکي پيدا بشه تنبک رو ازش بگيره. خواهش ميکنم نزن!

سرم درد گرفت و درد پاهام فراموش شد. صدايي ديگر از اون طرف: جرات داري وايستا، زنگ زدم 110 بياد. اي بابا! اون طرف چه خبره! جواني، هي جواني، پر از شور و شوقي و تا به پختگي برسي چقد راه رو بايد طي کني!

مردي ميانسال ميدويد تا جوان را بگيرد. بخشش وجود نداشت،. بايد او را تحويل 110 ميداد. اما دوستاش، به دادش رسيدن و جوان رو فراري دادن. چقدر سمجي حالا نسنجيده کاري کرده و بد پارک کرده چه اصراري داري اين همه تشنج ايجاد کني، بالاخره دوستاي جوان تونستن با پادرميوني رضايت مرد ميانسال سمج روکه فکر ميکرد با اين کارش ميتونه جونا رو ادب کنه و بقولي به راه راست هدايت کنه رو بگيرن و از شکايتش گذشت.

واي تو رو خدا يکي تنبک رو ازين بگيره، چرا متوجه نميشه که داره بد ميزنه و رو مخه.

دائم به گوشيش نگاه ميکرد، منتظر بود. يجورايي تو چهره اش ترديد رو ميشه ديد. جوان بود و زيبا و مرتب، صورت مليحي داشت. مرد ميانسال با ظاهري آراسته و جنتلمن، بهش نزديک شد و گفت بانو منتظرت گذاشتم؟ دستش رو گرفت و وارد پاساژ شدند. واي نگو که با او قرار داشتي؟ آخه تو...اصلا ...باورم نميشه! قرار نيست من باور کنم يا نه! به من چه!

دختران زيبايي که شال هايشان را بر شانه هاي خود گذاشته بودند با آن خنده هاي زيبايي که رو لب داشتند و حس خوب رو جاري مي کردند، هيجان خريد رو ميشد درونشون حس کرد، وارد پاساژ شدند.

خانمي کنارم نشست. سلام کرد و چند ثانيه بعد شروع کرد ازم سوال کردن، فرزندت تو اين پاساژ کلاس داره؟ مثل من منتظري؟ گفتم: نه! پس چرا اينجا نشستي؟ گفتم: درد شديد پاهام

باعث شد اينجا بشينم. باز پرسيد، چند تا بچه داري؟ چند سالته؟ واي چرا دخترک لباس رنگي تنبک رو از پدربزرگش نميگيره؟چرا اينقدر سوال خصوصي ميپرسي؟ شما غريبه هستي! تو ذهنم حرف ميزدم و نگاهم به خيابان پُر رفت و آمد. من فقط خواستم کمي بشينم و آرامش پيدا کنم.

پيرمردي با عصا از دور مي آمد. چهره اش جالب بود. به نظر مي آمد از اون پدر بزرگ مهربونا باشه که نوهاش عاشقش هستن. ياد پدربزرگ خودم افتادم چقدر دوسم داشتم. حيف که ندارمش. اما اون يکي پدربزرگم. هميشه از حس نفرت به نوه هاش رو ميشه حس کرد. چقدر دلم يه پدربزرگ مهربون خواست. نزديک من که شد ايستاد. به پيرمرد و پيرزن و دخترک لباس رنگي و بساطشون نگاهي انداخت. سمت من برگشت منم دلم خواست بهش سلام کنم. گفت: «عليک سلام بابا جان». هي روزگار رو ميبيني! گفتم چي شده حاج آقا! گفت: «اينا رو ميبيني»؟

اون آقا که تنبک ميزنه رو ميگم،گفتم: بله! کاش يکي تنبک رو ازش بگيره بلد نيست بزنه به دخترکم نميده که اون بزنه! گفت: اين آقا تو محله ما چندين سال لحاف دوز بوده. حالا ببين به چه روزي افتاده. در کمتر از ده دقيقه زندگي پيرمرد رو مختصر بازگو کرد، منم گوش کردم و سري تکون دادم و مونده بودم چي بگم.

خانوم گفت: اِ دخترم اومد! به سمت دخترش زيباش رفت. دستشو گرفت و رفتن.

واقعا سرم درد گرفته بود. تصميم گرفتم پاشم برم سمت خونه، تو مسير داشتم به آدمها و ظاهرشون، حرکاتشون، رفتارشون فکر ميکردم. انگار تازه وارد دنيا شده بودم و اومده بودم روي زمين. تا حالا شايد اينقدر عميق نگاه نکرده بودم. نميدونم انگار همون چند ساعتي که روي نيمکت چوبي بودم. نگاهم به دنيا جوري ديگه شده بود.

پيرمرد عصا بدست بدون اينکه ازش بپرسي خيلي راحت خلاصه زندگي ديگران رو ميگه. پيرزن کمر خميده آيا ميتونه سرش رو بالا بگيره و آسمان رو ببينه؟! دخترک با اون چهره  عجيب ولي لباس رنگي زيبا، آخ نگم پيرمرد تنبک زن نابلد،پسران و دختران در حال حرکت بعضي با عجله، بعضي با آرامش. بعضي با غم و بعضي با لبخند يا خنده هاي بلند. مادران منتظر، دختر منتظر و ديدارش با مرد ميانسال، مردي که دائم پايش رو تکون ميداد. همه حرکات آدم ها از ذهنم ميگذشت،تا حالا اينقدر عميق نبودم. قصه همه ما متفاوته ولي تهش ختم ميشه به انسان بودن و به قول همسرم محبت منطقي. پا دردم فراموش شد.