چرايي جنگ و فشار عليه ايران؛ اهداف راهبردي و واقعيت‌هاي پنهان


یادداشت |

محمود رحيمي

 

 

تحولات سال‌هاي اخير در منطقه و جهان، بار ديگر اين پرسش اساسي را پيش روي افکار عمومي قرار داده است که علت واقعي فشارها، تهديدها و جنگ‌افروزي‌ها عليه ايران چيست و چه اهدافي در پس اين رويکرد دنبال مي‌شود. آيا آنچه از سوي قدرت‌هاي غربي، به‌ويژه ايالات متحده آمريکا، تحت عنوان دفاع از امنيت منطقه، مقابله با بي‌ثباتي يا حمايت از متحدان مطرح مي‌شود، با واقعيت‌هاي ميداني و تجربه تاريخي ملت‌ها انطباق دارد؟ يا آنکه بايد ريشه اين تقابل را در ملاحظات عميق‌تر سياسي، اقتصادي و ژئوپليتيکي جست‌وجو کرد؟

ترديدي نيست که جمهوري اسلامي ايران، به دليل برخورداري از موقعيت ممتاز جغرافيايي، منابع غني نفت و گاز، جمعيت توانمند، پيشينه تاريخي و ظرفيت‌هاي گسترده منطقه‌اي، يکي از مهم‌ترين کشورهاي غرب آسيا به شمار مي‌رود. همين ويژگي‌ها سبب شده است که ايران همواره در کانون توجه قدرت‌هاي بزرگ قرار گيرد. در چنين چارچوبي، فشار بر ايران را نمي‌توان صرفاً واکنشي مقطعي به يک اختلاف سياسي يا يک پرونده خاص تلقي کرد، بلکه بايد آن را بخشي از راهبردي بلندمدت براي مهار يک قدرت مستقل منطقه‌اي دانست.سياست خارجي آمريکا در دهه‌هاي گذشته نشان داده است که اين کشور در بسياري از موارد، بيش از آنکه بر اصول اعلامي خود همچون صلح، ثبات و احترام به حقوق ملت‌ها تکيه کند، در پي حفظ برتري راهبردي، اقتصادي و نظامي خويش بوده است. منطقه خليج فارس و غرب آسيا نيز به دليل برخورداري از منابع عظيم انرژي، شاهراه‌هاي مهم تجاري و جايگاه حساس ژئوپليتيکي، همواره در اولويت سياست‌هاي مداخله‌گرايانه واشنگتن قرار داشته است.ايالات متحده سال‌ها حضور نظامي خود در منطقه را با استناد به ضرورت دفاع از متحدان و تأمين امنيت کشورهاي عربي توجيه کرده است. با اين حال، بررسي تجربه تاريخي منطقه نشان مي‌دهد که اين حضور، بيش از آنکه به برقراري امنيتي پايدار منجر شده باشد، به گسترش رقابت تسليحاتي، افزايش وابستگي دولت‌ها و تشديد تنش‌هاي سياسي انجاميده است. بسياري از دولت‌هاي کوچک منطقه، به جاي آنکه از رهگذر اتکا به توان بومي و همکاري‌هاي منطقه‌اي به ثبات دست يابند، به مصرف‌کنندگان بزرگ تسليحات و وابستگان امنيتي قدرت‌هاي فرامنطقه‌اي تبديل شده‌اند؛ روندي که بيش و پيش از همه، در راستاي منافع سياسي و اقتصادي آمريکا تعريف مي‌شود.در اين ميان، ايران همواره به‌عنوان کشوري که بر استقلال سياسي خود تأکيد داشته و حاضر به پذيرش نظم تحميلي مورد نظر آمريکا نشده است، در معرض بيشترين فشارها قرار گرفته است. واقعيت آن است که مسئله اصلي براي واشنگتن، صرفاً مخالفت با يک دولت، يک جريان سياسي يا يک شخصيت خاص در ايران نيست؛ بلکه چالش اصلي، موجوديت يک نظام سياسي مستقل است که تلاش کرده در برابر اراده سلطه‌جويانه قدرت‌هاي خارجي ايستادگي کند و درباره مسائل داخلي و منطقه‌اي خود، بر اساس منافع ملي تصميم بگيرد.از همين منظر، مي‌توان دريافت که چرا هرگونه قدرت‌يابي ايران در حوزه‌هاي مختلف، از توان دفاعي گرفته تا نفوذ منطقه‌اي و ظرفيت‌هاي انرژي، با حساسيت و واکنش شديد آمريکا مواجه مي‌شود. ايران براي آمريکا تنها يک کشور در جغرافياي خاورميانه نيست؛ بلکه بازيگري است که مي‌تواند بسياري از معادلات مطلوب اين کشور در منطقه را دگرگون کند. طبيعي است که در چنين شرايطي، مهار ايران به يکي از اهداف ثابت سياست‌گذاري آمريکا بدل شود.يکي ديگر از ابعاد مهم اين مسئله، موضوع منابع انرژي است. ايران از بزرگ‌ترين دارندگان ذخاير نفت و گاز جهان به شمار مي‌آيد و همين ظرفيت، جايگاهي تعيين‌کننده در معادلات منطقه‌اي و جهاني براي آن ايجاد کرده است. در جهاني که انرژي همچنان يکي از پايه‌هاي اصلي قدرت اقتصادي و سياسي است، کشوري با ويژگي‌هاي ايران نمي‌تواند از نگاه قدرت‌هاي مداخله‌گر دور بماند. از اين رو، تلاش براي محدودسازي قدرت اقتصادي و راهبردي ايران، در عمل به معناي تلاش براي کنترل يا دست‌کم مهار يکي از مهم‌ترين ظرفيت‌هاي مستقل انرژي در جهان است.در کنار اين اهداف اقتصادي، بُعد سياسي ماجرا نيز بسيار مهم است. تجربه تاريخي نشان مي‌دهد که آمريکا در قبال کشورهايي که حاضر به تبعيت از نظم مطلوب آن نيستند، از مجموعه‌اي از ابزارها بهره مي‌گيرد؛ از فشار سياسي و تحريم اقتصادي گرفته تا جنگ رواني، عمليات رسانه‌اي، ايجاد شکاف‌هاي داخلي و در مواردي تهديد نظامي. بنابراين، جنگ عليه ايران را نبايد صرفاً در معناي کلاسيک و نظامي آن خلاصه کرد. جنگ امروز، جنگي چندلايه و ترکيبي است که هدف آن، فرسايش توان ملي، کاهش انسجام داخلي و وادار ساختن کشور به عقب‌نشيني از مواضع راهبردي خود است.در اين چارچوب، شعارهايي نظير صلح، مذاکره و ثبات منطقه‌اي، هنگامي که از سوي آمريکا مطرح مي‌شود، براي بسياري از ناظران با ترديد همراه است. علت اين ترديد نيز روشن است: کارنامه چند دهه گذشته آمريکا در منطقه، آکنده از مداخلات مستقيم و غيرمستقيم، تقويت بي‌ثباتي، بهره‌برداري از اختلافات و تأمين منافع يک‌جانبه بوده است. به همين دليل، بسياري بر اين باورند که هدف اصلي از اين‌گونه شعارها، نه ايجاد صلحي عادلانه و پايدار، بلکه مديريت بحران‌ها به‌گونه‌اي است که برتري راهبردي آمريکا و متحدانش حفظ شود.از سوي ديگر، نوع مواجهه آمريکا با ايران نشان مي‌دهد که مسئله، بيش از هر چيز به ماهيت مستقل نظام سياسي کشور بازمي‌گردد. قدرت‌هاي سلطه‌گر معمولاً با نظام‌هايي مسئله دارند که حاضر نيستند اراده خود را تابع خواست بيگانگان کنند. از اين منظر، آنچه آنان دنبال مي‌کنند، صرفاً تغيير در برخي سياست‌ها نيست، بلکه تضعيف بنيان‌هاي استقلال‌خواهي و مقاومت در ايران است. به تعبير ديگر، هدف نهايي مي‌تواند بازگرداندن شکلي از وابستگي باشد که در آن، تصميم‌گيري‌هاي کلان کشور تحت تأثير خواست و منافع قدرت‌هاي خارجي قرار گيرد.بر اين اساس، جنگ و فشار عليه ايران را بايد در چهارچوب يک پروژه وسيع‌تر تحليل کرد؛ پروژه‌اي که اهداف آن شامل مهار قدرت منطقه‌اي ايران، محدودسازي توان راهبردي کشور، کنترل ظرفيت‌هاي انرژي، تأمين منافع بلندمدت آمريکا و جلوگيري از شکل‌گيري الگويي مستقل در منطقه است. در چنين شرايطي، هوشياري افکار عمومي، انسجام ملي و پايبندي به منافع کلان کشور، بيش از هر زمان ديگري اهميت مي‌يابد.تجربه تاريخي ملت ايران نيز نشان داده است که هرگاه وحدت ملي، اعتماد به توان داخلي و درک صحيح از اهداف دشمنان در کانون توجه قرار گرفته، کشور توانسته است از دشوارترين مقاطع عبور کند. از همين رو، شناخت دقيق علت جنگ و فشار عليه ايران، تنها يک بحث نظري يا سياسي نيست، بلکه ضرورتي ملي براي صيانت از استقلال، امنيت و آينده کشور به شمار مي‌رود

 

فعال رسانه